وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
زندگی در دنیای تقلبی

اگر از احوالات من جویا باشید باید بگویم ملالی نیست جز مقدار متنابهی درد که این روز‌ها عمیق و عمیق‌تر می‌شود...

هر کس من را می‌بیند سریع می‌گوید: دستت چی شده؟ یا با چشم‌هایش اشاره‌ای به دستم می‌کند و می‌گوید:خدا بد نده! و من نگاهی به دستم می‌کنم، چند لحظه مکث می‌کنم تا هر چیزی از دهانم بیرون نیاید... بعد می‌گویم: رگ هاش می‌پره... شب از درد زیاد از خواب بلند می‌شم وقتی به عادت همیشه دستم را زیر بالشم می‌ذارم... و بعد طرفم می‌گوید: وای یعنی انقدر جدیه؟ منم اول فکر می‌کنم خوب انتظار داشت دستم از مچ جدی قطع شده باشد تا جدی باشد! ولی باز مکث می‌کنم و می‌گویم: نه! خوب می‌شم...

 

دوربینم را به امانت داده‌ام... رم ریدرم خراب است و نمی‌توانم عکس‌های موبایلم را انتقال دهم به کامپیو‌تر... برای در جریان بودن شما این عکس را با لپ تاپم گرفتم تا آخرین وضعیتم را ببینید.

هیچ وقت دلم نیامده واضح بزنم توی ذوق کسی که من خوب نمی‌شوم... ولی خوب مهم خودم هستم که می‌دانم خوب نخواهم شد... چون درد من توی رگ دستم نیست که ورم کرده و مدام تالاپ تالاپ بالا می‌پرد... درد من خیلی عمیق تره و این روز‌ها عمیق‌تر شده چون دارم آرامش‌های تقلبی خودم را دانه دانه از خودم می‌گیرم... خسته شدم از هرچیز تقلبی توی دنیا... هرچند که خود این دنیا هم تقلبی شده... انگار همهٔ ما چندین سال پیش که شاد‌تر بودیم در دنیای دیگری زندگی می‌کردیم و یک روز که از خواب پا شدیم دیدیم دنیا عوض شده... تقلبی شده... من می‌دونم! یک شب که خواب بودیم بغلمون کردند پرتمون کردند در یک دنیای دیگر که همین جا باشه! من شب‌ها بیدارم... آن شب هم الکی خواب بودم. فقط دلم نمی‌خواست توی دنیای اصلی تنها باشم. چون دیدم همهٔ کس و کارم را پرت کردند توی این دنیا منم گفتم جهنم! بمونم اینجا چی کار کنم؟...

چند وقتیست، شاید چند سالی، که به یک چیز معتقد شدم و آن هم اینکه پیرو تقلبی شدن این دنیا چیزهای خوبش هم دائمی نیست! همه تقلبی‌اند! در مقابل، چیزهای بد می‌توانند دائمی باشند... چند لحظه فکر کنید! تا حالا یک چیز خوب دائمی که بشود تا ابد تضمینش کرد در این دنیا دیدید؟ مثلا به نظرم اولین چیز خوب در زندگی ما مادره... ولی آیا این مادر دائمیست؟! نبودش که خیلی بده روزی پیش می‌اد و آن وقت برای همیشه یک چیز بد دائمی دارید...

همهٔ حرف‌های بالا را زدم که بگویم دستم نشانه است، این روز‌ها روحم رگ به رگ شده... قدم زدن امروز زیر باران با کسانی که دوستشان داشتم... در یک کوچهٔ خلوت که تاریکی‌اش نمی‌گذاشت روسری از سر افتاده‌ام در چشم کسی بیاید خیلی حال داد... دنیای واقعیمون داشت گریه می‌کرد روی سرمون... و من هم سرم را داده بودم هوا، چشم‌هایم را بسته بودم و قطرات باران می‌ریخت روی صورتم و لای موهام و من بینش اشک می‌ریختم و هیچ کس نبود که بگه چرا گریه می‌کنی؟ چون همه فکر کردند قطرات بارونه... منم وقتی صورت کسانی را که دوست داشتم دیدم فکر کردم قطرات بارونه! گفتم که، همه چیز این دنیا تقلبیه حتی فکرهامون!... امروز همه معتقد بودند من وحشی شدم!... انقدر وحشی که حتی حاضر نبودم با کسی دست بدم... چون حس می‌کردم باید امروز دست هام توی دست کسی باشه که دوستش دارم و نبود... مدام به دست هام نگاه می‌کردم و حس می‌کردم اگر به کسی دست بدم دارم به عشقم خیانت می‌کنم... چون دلم می‌خواست امروز دستهام توی دستش بود و نبود و نیست! امروز خرافه اومده بود سراغم... یاد داستان زخم عجیب دکتر فرزاد عزیزم افتادم... دیدم از روزی که دستم توی دستش نبود این درد افتاده توی جون دستم و داره روز به روز بد‌تر می‌شه... خسته شدم از خودم از این دنیای تقلبی از آدم‌های تقلبی از اتفاقات تقلبی از دست‌های تقلبی...

 

 ***

در مورد داستانم و در مورد نظراتتان، در مورد دلگرمی‌ها، در مورد همه چیز ممنون... باور کنید خیلی خوشحالم که وبلاگمان در یک ماهگی‌اش اینطور پا گرفته است و من وحشی، وحشی‌تر شدم برای نوشتن... اگر هنوز داستان جدیدم را نخواندید به لینک زیر مراجعه نمایید.

 

بادی که از پنجره اتاق امیر می آید

نگاه های شما(30)



پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩ توسط  الی