وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
شهر اشباح

دخترک با والدینش به تازگی برای زندگی به شهری جدیدی رفته بودند. روزی راه خانهٔ جدیدشان را گم می‌کنند و به اشتباه سر از تونلی در جنگل در می‌آورند. هر سه از ماشین پیاده میشوند تا ببینند کجا هستند... بعد از گذر از تونل، به ناگاه وارد جایی سرسبز و آرام و زیبا می‌شوند که در اصل استراحتگاه خدایان است. جایی پر از غذا و نوشنیدنی‌های رنگ به رنگ. پدر و مادر که حسابی از این جنگل نوردی خسته شده بودند شروع می‌کنند با ولع از غذا‌ها خوردن به خیال اینکه بعداً پولش را می‌دهند. دخترک اما چیزی نمی‌خورد و از سر کنجکاوی کمی دور و اطراف را می‌گردد... به اتفاق به جوانی بر می‌خورد... جوان دخترک را می‌ترساند که بایستی قبل از تاریک شدن هوا اینجا را ترک کنند وگرنه بدنشان از بین خواهد رفت... دختر نگاهی به خورشید می‌کند که در حال غروب است و نگاهی به تن خود که لحظه به لحظه در حال از بین رفتن است... جوان با سرعت به او قرصی معجزه بخش می‌دهد و دختر نجات پیدا می‌کند. با عجله به سوی پدر و مادرش میرود تا هرچه سریع‌تر آنجا را ترک کنند ولی چیزی می‌بیند که مات می‌شود... پدر و مادرش تبدیل به خوک شده‌اند... دختر که هنوز انسان است به خاطر پدر و مادرش در استراحتگاه می‌ماند و کار می‌کند... او، تنها کسی بین ساکنان آنجاست که به پول و مادیات اهمیتی نمی‌دهد... همین ویژگی باعث توجه یکی از اشباح سرگردان می‌شود. دختر با او همراه می‌شود و بالاخره می‌تواند با تلاش و پشتکار پدر و مادرش را انسان کند درست شبیه روز اولشان. گویی همهٔ این اتفاقات رؤیا بوده. هر سه از تونل بیرون می‌روند... برگ‌ها بر روی ماشینشان نشسته است... انگار زمان به راستی رد شده است... مادر و پدر دورهٔ خوکیشان را فراموش کردند اما تل یادگاری از سوی یکی از خدایان که بر سر دختر است نشانی بر خیالی نبودن همهٔ این اتفاقات است...

این‌ها داستان من نیست... فقط فیلم را برایتان تعریف کردم...

 

حالا به این عکس نگاه کن:

 

    

از عصر بین خواب و بیداری که اثر مسکن هاست گاهی چشم می‌دوختم به این عکس و حس می‌کردم چقدر شبیه دنیای من است... چقدر شبیه دنیای ماست... دنیای اشباح و سایه‌ها... ولی در این دنیا چقدر آن دو آدم شبیه هم هستند با اینکه دورند... با این همه دوری انگار یکی سایه دیگریست!

نگاه های شما(37)



جمعه ٢٠ اسفند ۱۳۸٩ توسط  الی