وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
نامه های الی 14/ خدایا با تو هستم

پست پیش گفتم آخرین پستمه! به نظرتون عیب داره یه پست دیگه هم بنویسم؟

یک نامه دارم... آخرین نامهٔ الی در سال ۸۹... چهاردهمین نامه... برای مهم‌ترین مخاطب زندگیم... برای خدا!

خب پس یه بارم شده راست و حسینی بیا بشین روبروم... به اندازهٔ یه نامهٔ من ول کن این بنده درجه یکهات رو... لطفا چشم تو چشم بشو با من!... حالا خوب گوش بده... دوست دارم بدونم واقعاً منو می‌بینی؟ داری می‌بینی له شدنم رو؟ داری می‌بینی که هر شب بالشم خیسه وقتی می‌خوابم؟ اینا رو باید به خودت بگم نه؟ مگه کس دیگه‌ای هم می‌بینه این خیسی بالشو؟ نه دیگه! پس اگر منو می‌بینی اگر می‌بینی که چه جوری دارم له می‌شم یه نشونه بده! مثلاً دستمو فشار بده... نه نه بیا قلبمو فشار بده... فشارت محکم بود و از حرکت وایساد هم مهم نیست... چرا به بعضیا تو زندگی انقدر سخت می‌گیری اگه عادلی؟ چرا باید بعضیا از در و دیوار بکشن؟ چرا بعضی دیگه نمی‌گم مشکل ندارن ولی انقدر مشکلاتشون بزرگ نیست که له بشن؟ چرا من شاد نیستم؟ چرا همیشه یه بغض فروخورده لعنتی توی گلومه؟ چرا همیشه چشمهام خیسه؟ چرا من انقدر باید بگم چرا؟

اینو پایان سال ۸۹ بهت می‌گم... بهت بلند می‌گم... از زندگی خسته شدم... از تنهایی خسته شدم... از تهران خسته شدم... از اتاقم خسته شدم هرچند که بهترین اتاق تو بهترین خونهٔ دنیا باشه... از موبایلم خسته شدم... از وبلاگم خسته شدم... از خیابون و تاکسی و مترو خسته شدم... افسرده هم نیستم... قرص هم نیازی نیست بخورم اتفاقا دارم عاقلانه حرف می‌زنم... از درس و کار خسته شدم... فقط انگار از نوشتنه که دل زده نشدم.... باورت می‌شه ۵ تا فیلم جلوی دی وی دی اتاقم افتاده حال ندارم بذارم توی دستگاه، خودم روی تختم دراز بکشم و چشم بدوزم تو صفحه تلویزیون!... نمی‌تونم نه اینکه نخوام!

بیا سال ۹۰ یه حال اساسی به من بده و کاری کن از این شهر برم... برم توی جایی که دوستش دارم... چیزی تقریبا شبیه عکس زیر:(البته محیطش رو میگم نه الزاما یه کلبه داغون شعاری!...)

      

 

بدون موبایل و کلیه وسایل ارتباط جمعی ... لپ تاپم باشه که توش  وبلاگ بنویسم چون هنوز از نوشتن خسته نشدم. البته در این حالت تلفن الزامیست! خب تلفن باشه ولی قول می‌دم شمارش رو به کسی ندم... ماشین هم می‌خرم... آره خوبه ماشین رو می‌خرم... اون دوربین یک و خورده‌ای رو هم می‌خرم که عکس بگیرم چون هنوز از عکس گرفتن هم خسته نشدم...اصلا همهٔ پس اندازم رو خرج می کنم... وقتی مستقر شدم دوست دارم صبح به صبح برم مدرسه و به بچه‌ها درس بدم... به بچه‌های کوچیک... هر وقت دلم خواست بغلشون کنم بوسشون کنم... ظهر از مدرسه برگردم بیام خونه‌ام... نفس بکشم... خواستم گریه کنم خواستم بخندم و کسی نگه چرا؟! خواستم غذا بخورم خواستم نخورم و باز کسی نگه چرا؟! بعد دلم می‌خواد همون جا وقتی روحیه‌ام به دست اومد بشینم کتاب‌هایی که یک ساله پایین تختمه رو دونه دونه بخونم... دوست دارم مدتی اینجوری زندگی کنم تا بعدش ببینم چی می‌شه!... شاید اونجور زندگی رو برای همیشه به این زندگی مسخره ترجیح بدم! حتی به درس دادن توی دانشگاه که با شرایطی که داره خیلی راحت نیست پذیرفتنش  به ویژه که با یه عالمه آدم گندهٔ احتمالا بی‌تربیت طرفی نه چند تا بچهٔ شیطون کلک دوست داشتنی!

این‌ها که گفتم درسته فعلا رؤیابافیه ولی دارم براش تلاش می‌کنم... تقریبا به تمام بندهای پ زندگیم رو انداختم تا چنین شرایطی را برایم فراهم کنند. هرچند گروهی بهم گفتن خر، گروهی خندیدن، گروهی گفتن بعداً درباره‌اش حرف می‌زنیم، و یک نفر گفت باشه خوبه تلاشم رو می‌کنم... می‌خوام برم ... یه بزرگی توی زندگیم بود می‌گفت چیزهایی که دوست داری رو آرزو نکن برای خودت هدف کن... هدف سال ۹۰ من بی‌شک اینه! خواهم رفت... به زودی از این شهر لعنتی خواهم رفت... براش جون می‌کنم که برم...

حالا خدای مهربونی که مامان از روز اول زندگیم به من یاد داده تو مهربونی چون فکر من به مهربونی یا نامهربونیت نمی رسه، بیا یه کاری بکن این ماجرا اتفاق بیافته! هرچند که می‌دونم که تا حالا هرچیزی که اراده کردم ظرف مدت چند ماه به دستش آوردم... ولی حالا تو یه کاری بکن دیگه! می‌تونی دیگه؟! آره حتماً می‌تونی... من تلاشم رو می‌کنم تو هم یه ریش سفیدی برای من بکن ردم کن برم...

دیگه قول که آخرین پست سال ۸۹ منه!

 وقتی مخاطب یه نامه راست و حسینی خداست، زشته نظراتش برای بندهٔ خدا باز باشه! ...ولی خب ما کلک می زنیم و همچنان نظرات بندگان خدا را روی پست پیش میخوانیم!!!

(این هم با زبان خدای این خانه که به قول بنده خدایی نوک بینیست!)




شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩ توسط  الی