وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
از گذشته ها

چند روز بود دلم می‌خواست وبلاگم رو از  وضعیت اسف‌بار پست قبل دربیارم...چرا اسف‌بار؟.... برای بعضی ها امر  مشتبه شده بود و نظراتی ارائه داده بودند که بنده هم راحت حذفشان کردم و نتیجه گرفتن گذاشتن بعضی از حرفها و پستها جنبه میخواد که فعلاً من جنبه روانیش رو ندارم... واقعیت آنکه فروغ‌خوانی بنده به قدیم‌الایام برمی‌گرده ...حالم رو خوب می‌کنه از اینکه یه آدمی یه روزی خیلی قدیم تر از اینها زندگی رو اینجوری می‌دیده حال می‌کنم چون بعد از این همه زمان می بینم هنوز خیلی از ما زندگی رو اینجوری می‌بینیم...

بعد از چند روز دنبال بهانه ‌گشتن خودش با پای خودش آمد... بهانه‌ای از گذشته‌ها... که مرا به سال 81 به بعد برد...سالی که وارد دانشگاه شهید بهشتی شدم درست یا نادرستش رو نمی‌دونم چون آنهایی که نمی‌دانید بدانید که بنده از شروع تحصیلاتم قرار بود ادبیات نمایشی بخوانم و هی و هی دست تقدیر ما رو انداخت توی ادبیات فارسی و حالا هی داریم ریشه می‌کنیم در این ادبیات...بهانه‌ام هم حضور دختری به نام نگار بود...همکلاسی و دوست من در آن دانشگاه که گاهی خیلی خیلی عین هم فکر می‌کردیم و یه جوری زندگی رو یه جور می‌دیدیم...حالا بعد از مدتها بی خبری من رو در زاویه دید پیدا کرد و خیلی حالم رو عوض کرد ...باعث شد برم آلبوم‌های دوره دانشگاهم رو نگاه کنم ...اون موقع بیشتر عکسها آنالوگ و چاپی بود روی این حساب ما هم درست و درمون آلبوم داشتیم نه مثل الان خدادتا فایل دیجیتالی... دلم خواست چند تا از عکسها رو بذارم برای یادگار... البته اگه کیفیت بالا نداره ببخشید دیگه اسکنشون کردم...

عکس اول: این عکس مربوط به 16 آذرسال 1382 بود اون موقع‌ها مثل 16 آذر 1388 که نبود(میدونید این جمله رو برای چی نوشتم؟ الان همه این جمله 16 آذر 1388 رو دارن ورت و ورت سرچ می‌کنن بعد میان اینجا  خلاصه آن روزها دوران دوران سید محمد خاتمی جان بود!!!!!!!!!!!! )ما جشن گرفته بودیم و منم رئیس همیشگی کلاس...(من تنها دختر نشسته جمع هستم!!!!!!!!!! و نگار تقریبا بالای سر من است دومین نفر ایستاده از سمت چپ)...هی...یعنی الان کجان این بچه ها؟

         16 آذر 82 به روایت زاویه دید

عکس دوم: این عکس مربوط به فروردین 84 ...راستش تاریخش رو ننوشته بودم پشت عکس یادمه رفته بودیم کوه (درکه) که البته چندین قدم با دانشگاه ما فاصله داشت...ببینید ما چه کشیده بودیم 4 سال...هر روز کوهنوردی....(من آخرین نفر سمت چپ هستم)

               کوهنوردی به روایت زاویه دید

عکس سوم:  اما این عکس...این عکس هم من رو پرتاب کرد به اوایل سال ۸۴... مجموعه این عکسها هم در آلبوم دانشگاهم بود... فکر کنم عده‌ کمی اینجا رفته باشن... اینجا سر مزار حسین پناهی است... یادش به خیر ...من داستانی دارم برگرفته از زندگی این هنرمند به نام«میلاد مردی که عاشقانه بر خاک مرد» این داستان البته ادای دین من به هشت سال دفاع مقدس هم هست که در دومین جشنواره سرود دماوند یکی از داستانهای برگزیده شده بود...بعد از اون داستان ما با یکی از دوستام که فیلم‌ساز بود صحبتهایی کردیم و قرار شد که اون یه فیلمی از حسین پناهی بسازه  خلاصه در راه انجام مقدمات کار بود که به ناگاه حسین پناهی رفت...مدت زیادی گذشت و باز حرف ساختن فیلم شد... من در واقع در فیلم کاره خاصی نبودم فقط مشاور دوستم بود ...فیلم دیالوگ نداشت و فقط نریشن...قرار بود نریشناش رو من البته از روی داستان بنویسم...من هم در سفر گروه در آن دوران همراه بودم و با هم به یاسوج سفر کردیم و بعدش هم به سمت روستای حسین پناهی رفتیم و دژکوه که مکان اصلی در داستان من هم بود...جایی که هیچ وقت ندیده بودمش ... دژکوه در این عکس هم سایه‌اش از آن دورها آشکار است... بد جایی است...نه بد ها ...از آنجاهایی است که تا مدتها خرابت می‌کند...من کلی اونجا دوست پیدا کرده بودم ... گروه داشتند فیلم حسین پناهی می‌ساختند و من در خانه‌های آنجا دنبال بوی زندگیشان بودم... وای خدای من عجب روزهایی بود...نهار آن روز هم من ولو بودم خونه یکیشون...تازه جذابیت ماجرا اینکه یکی از پیرزن‌های اونجا برای پسرش که عکسش رو هم دارم(عزیزم!!!) از من خواستگاری کرد!!! خلاصه خیلی باحال بودم... اصولا نمی‌دونم چرا انقدر من مورد توجه دهاتی‌ها هستم!!!!!!!!!! خدا عالمه و بس...این هم از شانس ماست دیگر... به قول قدیمی ها پیشونی ما رو کجا می‌شونی...

حسین پناهی به روایت زاوبه دید

این عکس بعد از پایین آمدن ما از دژکوه گرفته شد...انقدر خسته و کوفته بودیم که نگید و نپرسید...  هیچ وقت یادم نمی‌ره برای بالا رفتن از دژکوه چه کشیدیم...چند تا دختر بودیم و البته به تعداد متنابهی پسر یک وانت آوردند و گفتند بپرید بالا! ...ما هم تا آن روز وانت سوار نشده بودیم...خلاصه به هزار بدبختی رفتیم بالا...بعد هی شیب راه بیشتر شد هی بیشتر شد هی بیشتر شد ...کار به جایی رسید که اسلام از شدت به خطر افتادن داشت به ورطه نابودی کشیده می‌شد...من که یک آن فقط دیدم انگشت سبابم به میله‌های نرده وانته و بدنم در آسمان‌ها...خدا این عناصر ذکور را خیر بدهد در این مواقع...بعد که رسیدیم بالا خیلی قشنگ خاک‌ها را تکان دادیم و به راه خود بدون توجه به اینکه اتفاقی افتاده باشه ادامه دادیم... بعد فکر کنید دوباره این راه را با وانت با فلاکت برگشتیم... صورتها آفتاب سوخته...خاکی...کثیف... زخمی(آخه من پام در حین راه رفتن در میان بوته ها گرفت به خاری و پاره شد) ... داغون...برگشتیم پایین...بعد رفتیم چند تا شقایق برای حسین پناهی از دشت شقایق اونجا کندیم و گذاشتیم سر مزارش و  نشستیم عکس انداختیم و این شد حاصلش...اون سفر یکی از پر خاطره‌ترین سفرهای من بود که شاید روزی سفرنامه‌مون رو گذاشتم تو وبلاگ... یعنی انتهای خنده‌اس...فکر کنم من این عکس واضح است...

 

پ.ن: فیلم محاکمه در خیابان مسعود کیمیایی از چهارشنبه می‌آید...خودش قول داده مثل حکم و رئیس نیست و از تبار قیصر و گوزنهاست...چه کنیم عشق کیمیایی بیچارمون کرده به مولا!!!!!!!!

  نگاه های شما(13)



سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸ توسط  الی