وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
روایت وارونه یک قلب خونی!

تا به حال مزهٔ خون را در دهان خود حس کرده‌اید... مزهٔ بدیست... امروز برایم‌‌ همان مزه را داشت... مزهٔ خاص خون که نمی‌دانم بگویم چه طعمیست...

۸) روی تختم دراز کشیدم...‌‌ همان جای همیشگی با یک انگشت باندپیچی شده و چسب خورده... و با قلبی که کمی از شکاف قدیمی‌اش خون بیرون زده... کتاب‌ها را ریختم وسط اتاقم و فقط افتادم روی تخت... به اندازهٔ نابودی نصف بسته دستمال کاغذی از انگشتم خون رفت... برشی کوچک اما خیلی عمیق شبیه برشی که در قلبمه!

۷) روی صندلی ماشین فرو رفتم... لپ تاپ و همهٔ وسایلم را انداختم یک طرف صندلی و خودم ولو شدم آن طرف... مواظبم صندلی خونی نشود... بین خواب و بیداری... یادم افتاد به حرف‌های دکتر که می‌گفت تا به حال قصد خودکشی داشتی؟ و من خندیدم و گفتم: نه! یعنی چرا... فکرش، قصدش... یک بار جدی یک بسته قرص خوردم... یک بار هم جدی می‌خواستم خودم را از یک جا پرت کنم پایین... هر دو در فاصلهٔ یک ماه... ولی خوب سریع از فکرش بیرون آمدم... به لکهٔ خون روی مانتوم نگاه می‌کنم... بعد از مدت‌ها مانتوی روشن پوشیدم‌ها!... مدام به مانتوام نگاه می‌کردم درست جلوی قلبم تا ببینم از شکاف قلبم هم خونی بیرون زده!

۶) پشت میزم نشستم... مهمان زورکی بالاخره رفت... داخل دفتر کسی نیست جز رئیس که در اتاق خودش نشسته... سرم را روی میز می‌گذارم... دورم پر از دستمال خونیست... دستم درد می‌کند... موبایلم شارژش تمام شده و مدام آلارم می‌دهد... گریه‌ام می‌گیرد... چند دقیقه گذشت... صدای کفش‌هایش آمد که بالای سرم ایستاد و گفت: عزیز من چرا آخه مواظب خودت نیستی! دستت درد می‌کنه؟ بده ببینم... همانطور که سرم پایین بود و داشتم طعم اشکم را در دهانم حس می‌کرم آرام گفتم: دستم نیست قلبمه!

۵) بالای سرش ایستادم... برایش ثابت می‌کنم با دلیل که اشکالات به وجود آمده مربوط به کارهای فنی بعد از کار من است... انقدر ترکی شدید صحبت می‌کند که مجبورم چند دقیقه یک بار بگویم: چی؟ و دوباره حرفش را تکرار کند... خیلی واضح حرفم را متوجه نمی‌شود... نه به خاطر زبان، به خاطر میزان مغزش... همینطور که دستم را می‌کشیدم روی لپ تاپ در اثر فشار انگشتم دوباره زخم سر باز کرد و روی مانیتور لپ تاپم خط خون کشیده شد...مانیتور را به سمت خودم می‌کشم... با لهجه می‌گوید: اِ بابا بند نیامد؟... زیر لب می‌گم: تازه سر باز کرده...

۴) نهار را آورده‌اند... دلم غذا نمی‌خواهد... قلبم درد می‌کند... تیر می‌کشد... می‌سوزد... به سمت غذا نمی‌روم... قوطی نوشابه را بر می‌دارم... انگشتم را به قلاب درش می‌اندازم و می‌کشم... انگشتم با در نوشابه با هم بلند شدند... حس کردم قلبم نم شد... دستم را گرفتم... مردک چنان گازی به ساندویچش می‌زند که نمی‌بیند من روبرویش دارم  از درد ضعف می‌روم... دستم را بلند کردم... لکهٔ خونی روی مانتوام افتاد... انگشتم،‌‌ همان جایی که پینهٔ نوشتن دارد غرق خون شده... بلند شدم و به طرف دستشویی رفتم... دستم را زیر شیر آب گرفتم... آب از نقطه‌ای که از انگشت من رد می‌شد صورتی رنگ پایین می‌آمد... دستمال دورش پیچیدم و دوباره روبرویش نشستم... ساندویچش رو به اتمام بود... نمی‌دانم چرا انقدر سس قرمز روی میز ریخته بود!... دستم به شدت می‌لرزد... به شدت لرزشی که در قلبم بود...

۳) دهمین بار است که به موبایلش زنگ می‌زنم... نوحهٔ امام حسین گذاشته به جای بوق آزادش... به رئیس با اشاره گفتم: سالی که نکوست از بهارش پیداست!... گفت: قضاوت نکن... نکردم... گوشی را بر نمی‌دارد... با موبایلم اس‌ام اس زدم: لطفاً با من تماس بگیرید. ۳ ثانیه بعد گوشیم زنگ خورد با حرارت دویدم طرفش انتظار اسم دیگری داشتم ولی... خودش بود با لهجهٔ ترکی شدیدش شروع به احوالپرسی کرد. گفت: می‌شه فردا همدیگر رو ببینیم. گفتم: آقا فردا جمعه است! گفت: خوب بهتره که!... کمی مکث کردم و گفتم: لطفاً تا یک ساعت دیگه تشریف بیارید دفتر. انقدر جدی و با خشونت گفتم که سریع گفت: چشم، هرچه شما بگید. یک ساعت نشده بود که کنار دست من نشسته بود. یواشکی چشمش به گوشی موبایلم بود تا صفحهٔ مانیتور که داشتم برایش توضیح می‌دادم... دو سه تا فحش زیر لب تحویلش دادم... همزمان آبدارچی داخل شد و گفت نهار چی سفارش بدم؟... منم که داشتم فحش می‌دادم گفتم: ساندویچ زبان گوســــــــــــــــاله... آخ قلبم ...

۲) روبرویم نشسته بود... از پشت عینکش من را می‌پایید... گفت: وقتی عصبیت می‌کنه چرا ادامه‌اش می‌دی... چرا اینجا می‌نویسی... وقتت رو صرف جای دیگه کن... گفتم این تنها راه ارتباطی ماست... گفت: چی؟... گفتم هیچی ولش کنید... گفت این روز‌ها خیلی کلافه‌ای نه؟ گفتم: آره...  گفت: دردت چیه؟ گفتم: قلبم درد می‌کنه... قلبم یه زخم عمیق قدیمی خورده... دلم می‌خواست دوا شه ولی انگار زخمه سر باز کرده... گفت: علت زخم از یک چاقوه؟ گفتم: نه! گفت: باید چی کار کنی؟ گفتم: باید با سرنوشت تلخم یه جوری کنار بیام... گفت: کمکی از من بر می‌اد... گفتم: کاشکی یه قرص بود وقتی می‌خوردی تمام غصه‌ها رو با خودش می‌برد... گفت: آره...قرص مرگه دیگه اون قرص!...

۱) هدفن توی گوشم بود... سرم روی لپ تاپ بود چشم‌هایم هم بسته بود... دختر تو خیلی قوی بودی... قوی باش... تحمل کن! همهٔ این‌ها را می‌دانم ولی تحمل ندارم... بیشتر از تحملم سختی کشیدم انگار...  ته ته قلبم چیست؟...‌‌ همان جایی که یک سوراخ کوچک و عمیق دارد و گاهی خون می‌آید...

 

نگاه های شما(17)



پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩ توسط  الی