وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
روح سرگردان در پژوهشگاه علوم انسانی


پست امروز تقدیم به پژوهشگاه علوم انسانی و گروه ادبیاتش که برایم نفس می کشد تا ابد...

 

 

سلام...

زمستان مبارک ...

من همیشه زمستانها سرخوشم( البته این از آن نوع سرخوشیهای طنز بیمحتوای چهارخانه نیستها !) زمستان را همیشه دوست داشتم و دارم ... از روز ابتدایش تا انتها پست امروز داستان نیست اما حسابی مربوط به ادبیات است. ایام امتحانات هم نزدیک است و درگیری و اضطرابها حتما بیشتر (البته بمیرم برای خودم و امسال خودم که چقدر هم فکر درسها هستیم. ما در درس خواندن زیادتر از درس- با اجازه دکتر پورنامداریان عزیز- توکل میکنیم!)

اما چرا امروز این مطلب را مینویسم. چندین مناسبت دارد که یکی از مهمترینهایش شاید آخرین حضور رسمی ما در کلاسهای تئوری پژوهشگاه است. من روحیهام را، زندگی و عشق و علاقههای امروزم را از پژوهشگاه علوم انسانی و آدمهایش دارم. ذوق من تا حد اعلایی شکوفا شده است. روح من آرام شده است. بیقراریهایم به حداقل رسیده است. فضای نفس کشیدن پیدا کردم. 

٭٭٭٭٭٭٭

وقتی مهرماه ۱۳۸۱ وارد گروه ادبیات دانشگاه شهید بهشتی شدم، تقریبا از زندگی احساس سیری کردم... محیط خفقانآور آن دانشگاه زیبا مرا اندک اندک میکشت... دوستان از جنس من نبودند. مفهوم ادبیات، شعر و به خصوص داستان برای من چیز دیگری بود و آن چیزی که در آن دانشگاه میدیدم چیز دیگر... تنها امیدم به چند تن از استادان خوب و فرهیختهمان بود ... به خصوص هیچ گاه نقشی را که استاد عزیزم، شاعر و مترجم با قدرت، سرکار خانم دکتر مریم مشرف داشتند را نمیتوانم فراموش کنم...  برگزاری چندین و چند جلسه شعر و داستان هم نمیتوانست روح من را آرام کند...زمان گذشت و ... هیچ اتفاقی نیافتاد فقط گذشت... و ذوق من تا حد اعلایی کور شد... حتی دوستان همکلاسی به یاد دارند که داستان – مقالهای در قالب طنزسیاه به نام " مصائب دانشجوی ادبیات بیمار" نوشتم و تقدیم به گروهمان کردم. 

وقتی مهرماه ۱۳۸۵ وارد گروه ادبیات پژوهشگاه علوم انسانی شدم، با همان پیش زمینه گروه ادبیات بهشتی هیچ وقت فکر نمیکردم که تجربه یک ماه اخیر را پیدا کنم... هیچ وقت فکر نمیکردم... محیط کوچکی بود ... در برابر عظمت دانشگاه شهید بهشتی هیچ بود... یک سالن کوچک با ۵کلاس خیلی کوچک با یک اتاق کامپیوتر و یک سالن ناهارخوری که برای بیش از سی نفر احتمالا جایی نداشت... به قول دوست عزیزم نیره سلیمی که در یکی از نوشتههایش آورده بود: فاصله آدم با سقف کلاسها اندازه قد یک آدم است. روز اولی که با یکی از دوستان، سمیه کنعانی، که همکلاسی قدیمی شهید بهشتی بود و باز اینجا هم همکلاسی بودیم برای ثبت نام رفتیم فهرستی از همکلاسیها بدستمان دادند و ما هم مشتاقانه خواندیم و خواندیم تا نفر شانزدهم. اما قرار بر آن بود که نصفمان کنند. البته الان که فکر میکنم میگویم ای کاش نصفمان نمیکردند و میگذاشتند سالم بمانیم!.

٭٭٭٭٭٭٭

نمیدانم چرا بیش از هر چیز فکرم در نوشتن این سطور به گفتگوهایی که با گروههای مختلف ادبیات در دانشگاههای گوناگون در مجله کتاب ماه ادبیات به سردبیری استاد درس و زندگیام جناب آقای دکتر احمد خاتمی چاپ شده است برمیگردد.

۱. یک اکسیر جادویی: جلسات حلقه نقد پژوهشگاه علوم انسانی برای همه دوستانی که خواننده این وبلاگ، وبلاگ حلقه نقد و وبلاگ زیر زمین هستند آشنا است. روز نخستی که قرار بر برگزاری این جلسات بین دوستان بود به قطع برای هیچ کداممان قابل تصور نبود که این جلسات به قوت امروز برسد. مهمترین عنصر این جلسات انگیزههایی بود که در تمام بچهها ایجاد شد. به نحوی که اطلاع دارم دوستان شاعرم چندین و چند شعر خوب و در حد ممتاز در میان پرونده کاریشان از انگیزه همین جلسات به یادگار دارند. خود من هم قلمم را تا دلتان بخواهد بر کاغذ و صفحات نت راندم. در واقع اگر بخواهم به عنوان یک دانشجوی ارشد ادبیات به بررسی جریان ادبیات در دانشگاه ها بپردازم باید بگویم بزرگترین معضل ما نبود انگیزههای لازم در دانشگاههاست. اصلا قصد ندارم تقصیر را به گردن شخص خاصی بیاندازم. یعنی فکر میکنم دانشجویان و استادان این رشته هر کدام به جای خود مقصرند.

دانشجویان مقصرند زیرا: اغلب این افراد ( البته بیشتر در مقطع کارشناسی) بدون علاقه پا به این رشته میگذارند. مثلا در هنگام انتخاب رشته همه با رشته حقوق شروع میکنند و بعد کم کم میرسند به ادبیات. این یعنی آنکه فقط میخواهم بروم یک مدرک بگیرم و بنشینم گوشه خانه. بعضی از افراد حتی تعریف درستی از ادبیات و شعر و داستان ندارند. کوچکترین ارتباطی با متون کلاسیک ادبیات ما برقرار نمیکنند. فقط به حفظ شروح بعضا پر از غلط اکتفا میکنند. این یعنی کشته شدن ادبیات ما... این یعنی آنکه وارثان ادبیات آکادمیک ما به سمت سیری قهقرایی میروند و این یعنی کوله باری از تاسف...

استادان مقصرند زیرا: معدودند از میان آنها کسانی که در این دنیای پر دردسر به دنبال کشف استعداد دانشجویان و راهنمایی آنها باشند. به  دنبال ایجاد انگیزه و روحیه در آنها باشند. انگار آنچه بیش از همه برای آنها ارزش دارد تالیفات و کتابهایشان است. البته این حرف به این معنا نیست که این تالیفات مهم نیست که به قطع هست. آثار مکتوب به خصوص در حوزه پژوهشهای ادبی همواره تا ابد مورد توجه و استفاده همان دانشجویان خواهد بود. اما آیا رسالت یک استاد به همین زمینه ختم خواهد شد؟!

۲. یک کلاف سر درگم: نمیدانم چرا همه میدانند که راه حل این معضلات چیست اما به روی مبارک نمیآورند. به قطع این رشته نیاز به تخصصی شدن دارد. ماجرا همان ماجرای حکیمان قدیم شده است که در زمینه های مختلف پزشکی طبابت میکردند. اما روزی با پیشرفت علم به این نتیجه رسیدند که یک نفر نمیتواند عالم به همه چیز باشد. حتی اگر مثلا هشتاد سال هم عمر کند... ادبیات فارسی ما انقدر حجیم شده است که از توان من دانشجو خارج است جمع آوری این همه اطلاعات و نتیجه آن میشود که نمیدانیم چه میکنیم. من به شخصه عاشقانه متون کلاسیک را در حوزه نظم و نثر دوست دارم. اما از طرفی به شناخت ادبیات معاصر کشورم هم احساس نیاز میکنم. حالا بگذرید از ادبیات جهان... در کلافی گره خورده مانده ایم ... نمیدانیم به کدام سو برویم... انگار تخصص معنا ندارد ...

۳. یک طفل ناخواسته: بزرگترین دغدغه ذهنی یک دانشجوی ارشد پایان نامه اوست. در مراحل بعد همه او را بر مبنای پایان نامهاش مورد ارزیابی قرار میدهند. حالا از خودم مثال میزنم اما میدانم این درد همه هست. "من یک دانشجوی ارشد هستم. از روزی که وارد رشته ادبیات شدم همه میدانستند که عشق من و علاقه من در این رشته است. همه میدانستند من ادبیات معاصرمان به ویژه در حوزه داستان را خوب میشناسم. و همه فکر میکردند که پایان نامه من روزی از آثار خوب این حوزه میشود. اما من وقتی به مرحله انتخاب موضوع رسیدم برای حفظ مصلحت هایی البته صلاح و مصلحت خودم نه دیگران که من،  آیندهام و دیدگاههایم انقدر مهم هستند که نخواهم به فکر مصلحتهای فلانی و فلانی باشم، بر آن شدم تا پایان نامهام پیرامون ادبیات کلاسیک باشد. اما با رویکردی نوگرایانه و مدرن. ". از زبان یکی از استادانم شنیدم که دستور داده شده یود که پایان نامهای که بر روی اشعار شاملوی عزیزم کار شده بود را بالای ۱۸ندهند. این یعنی چی؟  این یعنی ما نمیخواهیم ادبیات معاصرمان را بپذیریم. این یعنی اینکه آقایان! خانمها! فروغها، شاملوها و هدایتها ( شنیده اید حرفهای آن مرد قصهگو را که چگونه هدایت را میکوباند) جزو ادبیات ما نیستند. این یعنی آنکه... من نمی دانم معیار هنر سنجی ما چیست. یعنی هر چه میگردم پیدایش نمیکنم. اما هرچه هست خیلی مضحک است. عیبی نیست بگذارید برای هزارمین بار پایان نامهای با موضوع طنز در شعر حافظ و یا آینه در مثنوی کار شود تا سطح اطلاعات دانشجویان بالا و بالاتر رود(!!!!) کار به جایی رسیده که پایان نامه طبقه بندی نقش حیوانات اهلی و وحشی در مثنوی با تشویق همراه میشود و عشق در آثار شاملو با کتک. به زودی امیدوارم پژوهشنامه مثنوی که مدتی است گروهی از جمله خود من را مشغول کرده به نتیجه برسد تا دیگر نیازی به این همه پایان نامه رنگارنگ در مثنوی نباشد. البته بگذریم که هنوز هم اگر بخواهیم در همان مثنوی ارجمند مولوی میتوان صدها پایان نامه یگانه با رویکردی مدرن نوشت. ولی قبول کنید که ادبیات معاصر ما در حال حاضر دارد نقش یک طفل ناخواسته را بازی میکند... من تا به امروز دو بار امتحان تاریخ بیهقی داده ام... دو بار امتحان مخزن الاسرار... دوبار خاقانی... دوبار مثنوی... دوبار فلان و بهمان... اما یک بار آنهم مظلوم و بی صدا امتحان ادبیات معاصر و وای بر ما...

سه عامل بالا به نظرم مهمترین عواملی هستند که رخوت و کسالت دانشجویان ادبیات را سبب هستند. اما اگر همه ما با این مسائل روبرو هستیم پس همه ما هم باید به فکر اصلاح باشیم... از استادان بلند مرتبه و مسئول تا دانشجویان سال اولی این رشته... فقط هیچ کس نباید بگوید به من چه...

 

٭٭٭٭٭٭٭

 

یکشنبه و دوشنبهای که گذشت به نظرم در تاریخ گروه ادبیات پژوهشگاه علوم انسانی روزهای مهمی بود. از همان روزهایی بود که هیچ کس استاد و شاگرد نگفته بودند به من چه...

 

یکشنبه ۲/۱۰/۱۳۸۶ ساعت ۱۰ صبح بچهها مثل همیشه در سلف جمع شده بودند. فکر میکنم هنوز یادم مانده چه کسانی بودند. من ، نجمه آزادی، اکرم کرمی، سمیه دولتیان، عذرا حیدری، مهدی مقیمی، امید نقوی، نیره سلیمی، انسیه جهان تیغ، سمیه کنعانی, محمد تمدن، فرزاد گازرانی، حسینعلی رحیمی و چندین نفر دیگه که من اسمهاشون رو نمیدونم و چند نفری که اسمهاشون رو می دونم اما دور نشسته بودند و نظاره میکردند. آن روز، روز نقد و بررسی داستان " زخم عجیب" از استاد دکتر عبدالحسین فرزاد بود. تا آن روز در جلسات حلقه نقد همیشه آثار خود بچه ها نقد میشد اما این بار استاد پذیرفت و داستان او مورد نقد و بررسی قرار گرفت. به قول نیره، نقد که چه عرض کنیم شاگردی کردیم. البته بگذریم که در نهایت بنده با داستان چندان موافق نبودم و استاد صبورانه حرفهای جسارت آمیز من راشنید و در آخر گفت : this is your idea!. اما جلسه خوب بود. چنان خوب و جانانه که آدم دلش میخواهد هر روز از این جلسات داشته باشد. حسابی من که ذوق زده بودم. استاد حرفهای خوبی از اندوخته های خودش پیرامون نقد ادبی در اختیار ما گذاشت. امیدوارم این حلقه و جلسات و دوره هایش پربارتر و مداوم باشد. که در صورت پیگیری جلسات خوبی خواهد شد. جلسه تا حدود ساعت ۱۲ به طول انجامید. البته بگذریم که بعضی از بچه ها بی دلیل سکوت کرده بودند !! ( این جمله آخر یک شیطنت محض است. بچههای این جلسات هیچ کدام اهل این کارها نیستند)

* من هنوز موفق نشدم متن داستان را در وبلاگ حلقه نقد بگذارم. اما در اولین فرصت به حتم این اتفاق خواهد افتاد.

 

دوشنبه ۳/۱۰/۱۳۸۶ما در پژوهشگاه مراسم شعرخوانی داشتیم. ساعت ۱۰با صدای زنگ موبایلم از خواب پریدم. باز هم دیر خواهد شد. قول داده بودم این یک روزه را زودتر برم پژوهشگاه. از ساعت ۸ هی این موبایل زنگ زد و هی من نیم ساعت کشیدمش عقب. بالاخره ساعت۱۰:۳۰دقیقه از جام بلند شدم. کمی به خودم آمدم. مثل همیشه بنده صبح ها به جای صبحانه باید نت بخورم. آمدم و چرخیدم و دیدم خبر خاصی نیست. ساعت شد ۱۱. گفتم خب تا۱۲ پژوهشگاهم. اما نمیدانم چه شد دیدم ساعت ۱۲ است و من هنوز در خانه میچرخم. ساعت ۱۲ بود که موبایلم زنگ خورد. وای... وای... دوباره فراموشکاری ... من ساعت ۱۰ با یکی از دوستان در کتابخانه پژوهشگاه قرار ملاقات داشتم. قرار بود در جستجوی منابع پایان نامه اش کمک کوچکی کنم. تلفن را برداشتم... الو.. سلام خانم... من تو راهم تا نیم ساعت دیگه کتابخانم... چشمتان روز بد نبینه در عرض۳دقیقه حاضر شدم... قرار بود در بین راه برای فیلمبرداری از مراسمی که داشتیم برای دوربینم فیلم بخرم. در راه انگار تخم هرچی مینی دی وی بود را ملخ نوش جان کرده بود. و جالب اینکه آخر فیلم را از یک بقالی داغون خریدم.

در راه سعی کردم برای حفظ آبرو جلوی آن دوست به چند نفر زنگ بزنم تا شاید به من کمک کنند. اول مثل همیشه تلفن حلال مشکلات پژوهشگاه انسیه جهان تیغ را گرفتم.

من: سلام انسیه جان خوبی

انسیه: سلام... کجایی تو ؟ ما این همه امروز کار داشتیم ... دست تنها بودیم... یه عالمه کار کردیم... تو باید زود میامدی تا کمک میکردی... چرا...

من : انسیه جون ببخشید من فکر نمی کردم به من نیازی باشه. من تو راهم الان میام

انسیه: نه دیگه ... دیگه کاری نمونده

من : انسیه جان یک زحمت ...

و ماجرا را گفتم اما انگار از دست انسیه هم کاری برنمی آمد. من داشتم به طرف تاکسی میرفتم و شماره دومین نفر را گرفتم. اما دومین نفر گویا در جای نامتناسبی حضور داشت. سریع به مکالمه خاتمه دادم چون از او هم کاری برنمی آمد و نفر سوم : سمیه کنعانی.( من در تاکسی نشسته بودم)

من: الو سمیه جان... سلام کجایی...

سمیه : من تو سلفم...

من: خانم... رو می شناسی؟

سمیه: نه ...

من : بابا همونی که ( هزار تا آدرس)

سمیه : آهان آهان فهمیدم

من : برو ببین اگه تو کتابخونه است یه سری بهش بزن.

سمیه: باشه.

و رفت و بعد از چند دقیقه اطلاع داد که کسی با این مشخصات در کتابخانه نیست. من وقتی وقتی در میدان ونک از ماشین پیاده شدم این ضلع میدان را تا آن ضلع با دویدن طی کردم. و ساعت ۱۲:۴۵وارد پژوهشگاه شدم. بچه های ما برای مراسم امروز در تدارک بودند. خودم را به کتابخانه رساندم و کمی با آن خانم صحبت کردم و بعد پیش بچه ها برگشتم. ساعت۱۳کلاس داشتیم. اما از وضع و اوضاع معلوم بود که انگار خبری از کلاس ما نیست. البته انسیه هم گفته بود: ( الناز! ما اسم تو را هم به عنوان نیروی کمک داده بودیم اما تو ...) من هم از خدا خواسته سر کلاس نرفتم. در سلف نشسته بودیم( البته من خوشحال چون دوستم نیره هدیه زیبایی برای تولدم به من داد) قرار شد من و نیره متن تایپی شعرها رو یک دور بخوانیم. پر از غلط های خنده آور تایپی بود. ما روز قبل هم در جمعی چهار پنج نفره اشعار را انتخاب کرده بودیم. ( البته بگذریم که حالا که مرور میکنم به بیهودگی این کارها میخندم چون شعرهای انتخاب نشده هم خوانده شد. اصلا نیازی به غلط گیری تایپی با آن همه دردسر نبود و مهمتر مسئولیت بعدی من که به راحتی نادیده گرفته شد. البته من میخندیدم عصبانی نبودم.) این مسئولیت بعدی که به من واگذار شد ترتیب خواندن نام شعرا برای شعرخوانی بود. سعی شد ترتیب منطقی ای باشد. اما یک آن با هول شدن مجری مراسم یا ... الله اعلم چه اتفاق دیگر ترتیب به هم خورد و ... خلاصه نقش خیلی مهمی بود. جالب اینکه اغلب بچه ها آخر مراسم از من تشکر میکردند. و من با خنده میگفتم من کاره‌‌ای نبودم ! و گویا چند نفر آن را شکسته نفسی تلقی کردند.

اما مراسم. بسی بسی بسی بسی مراسم خوبی بود. ابتدا با شعرخوانی بزرگ شاعران آن مجلس شعر، دکتر عبدالحسین فرزاد آغاز شد شعر های خوبی خواندند به ویژه شعری که به یاد شاملوی بزرگ سروده بودند. بعد در یک اقدام سینمایی( شبیه جشن های خانه سینما) از آقای تمدن خواسته شد تا هدیه دکتر فرزاد را تقدیم ایشان کنند. نفر بعدی خود آقای دکتر تمدن بودند که برای شعرخوانی دعوت شدند. ایشان شعر خود را با نام سیاوش خوانی تقدیم کرده بودند به هم راهشان دکتر فرزاد. من این شعر را عاشقانه دوست داشتم. شعری کوتاه اما پر صلابت و پرمغز. آخر جلسه هم آقای تمدن کاغذ شعر خود را امضا کردند و به من دادند.

نفر دوم خانم نیره سلیمی دوست خوب من بودند. سه غزل خواند. اولی را خیلی دوست داشتم . زیاد. نیره به نظرم آینده خوبی در غزل زنانه آینده ما خواهد داشت. پس از او آقای دکتر رحیمی شعر خواندند. به نظرم شعر زیبایی بود به خصوص دو بیت پایانی. و بعد محمد سعید میرزایی که مهمان جلسه ما بود.سید هانی رضوی نفر بعدی بود. سه اثر خواند. (راستی من شعر "دیالوگ"  را چند باری مرور کردم. عجیب بود برایم!!!!!) البته او هم مهمان ما بود. چند نفر دیگر هم خواندند یادم نیست اسمشان را. تا زمانی که نوبت رسید به محمدرضا ضیاء ، یک طنز اینترنتی خواند که تقریبا همه سالن را به خنده انداخت. شعر خوب و بامزه ای بود و همه را شادمان کرد. نفر آخر هم محمد مقیمی بود. شعر خوبی بود. ( در همین جا بود که متوجه شدم دیروز ما به راستی الکی در مورد شعرها نظر دادیم) . بعد همه شاعران دعوت شدند برای دریافت جایزه. عجب دعوتی! حاضران دانند. راستی من هم دعوت شدم و به من هم هدیه داده شد!

اما در مجموع شب خوب و به یادماندنی ای بود. همه بچه ها با شور و انگیزه کار کردند. شعرها آثار خوبی بود. از همان شب بود که فهمیدم گروه ادبیات پژوهشگاه روح دارد... انگیزه دارد... به ادبیات احترام میگذارد... به شعر و داستان... آدمهایش هم برای این دو قالب ادبی ارزش مینهند... از استاد تا شاگرد... همه و همه... و این همان روح و انگیزه ای بود که من سالها به دنبالش میدویدم... و حالا پیدا کردم و دیگر رهایش نمیکنم... برایم دعا کنید تا دکتری خودم را در کنار همین بچه ها و همین جمع باشم که خیلی زیاد دوستشان دارم..



سه‌شنبه ٤ دی ۱۳۸٦ توسط  الی