وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
وقتی قهوه ها هم بی تاب شدند...

ماجرای داستان

 

من مدتی است به علت کهولت سن گویا!!! یا چیز دیگر(؟)... الله اعلم... آلزایمر شدید گرفتم و چند نفر باید زیر بغل خاطرات و اتفاقاتم را بگیرند( در این وسط موبایلم بهترین یاور است که هر اتفاق مهمی را درش ثبت می‌کنم تا با صدای زینگش مرا به هوش آورد). این بار هم یادم رفته بود که سالگرد تولد فروغ فرخزاد عزیزم است. این بار نه موبایلم که دوست خوبم همکلاسی شاعر مهربونم نیره سلیمی توی وبلاگش از  فروغ نوشته بود و یاد من انداخت... یاد کسی که نرمی عشق را با عاشقانه‌های او آموختم ... زنی که سالها بعد از جدایی‌اش همچنان عاشق بود و نشان داد عشق در جسم نمی‌گنجد که خاص خاص روح است... یادم می‌آید بحثی در کامنت‌های نیره به پا شده بود ... من دوست دارم اینجا نظرم را در مورد فروغ بگویم ... فروغ عاشق بود ... عشقش ابتذال نداشت ... هیچ گاه زن مبتذلی نبوده ... لااقل می‌تونم ادعا کنم که تمام زیر و بم زندگیش رو می‌دونم ... من چیزی به اسم ابتذال پیدا نکردم ... به نظرم این نوع عشق عین مذهبه ... چرا ما عادت کردیم مذهب رو توی چند تا عمل خلاصه کنیم و بگیم ولاغیر ... عمق مذهب برای ما خیلی ارزش والایی داره ... خیلی ... تا جایی که فکر می‌کنم مذهب و عشق در یکجا می‌پیوندند و می‌شوند یکی ...حافظانه اندیشیدن را در این رابطه به شدت می‌پسندم ... راستش از خیلی از حرفهایی که توی اون کامنتها زده شده بود به عنوان یک دانشجوی ادبیات ناراحت شدم ...

٭ در ضمن فروغ نه نقش بت من رو داره ... نه خدای شعری منه و نه هیچ چیز دیگه ... فروغ یک شاعر خوبه که تو شعرهاش پله‌های خوبی را طی کرده همین ... و زنی که همیشه عواطف زنانه و انسان دوستانش را ستوده‌ام و خواهم ستود.

 

داستان زیر تقدیم به فروغ فرخزاد که عاشقانه زیستن را یادم داد ... و او که برای عشقش جنگید و تپش های قلبش را تا آخرین نفس مینوشت ...

و تقدیم به اوی مهربانم که دلیل تپش های قلبم است ...

این بار جدی جدی:

خود داستان

 

وقتی قهوه‌ها هم بی‌تاب می‌شوند

دوست داشتم مثل همیشه او انتخاب کند ... دست و پاهایمان یخ زده بود ... ساعتی را کنار هم روی برفها قدم زده بودیم ... هوس خوردن قهوه داشتم ... در کنار او قهوه‌ها تلخ نیست ... انتخاب کرد ... قهوه ترک ... برایش دو قاشق شکر ریختم ... می‌دانستم که او قهوه را می‌خورد, نعلبکی را روی فنجان می‌گذارد و فنجان را می‌گرداند ... بعد از چند لحظه می‌فهمد طرف گردش فنجان اشتباه است ... می‌خندد با همان عمق همیشگی‌اش ... او عاشق خنده‌های من است, بی‌خبر از اینکه چقدر در این یک هفته و اندی که ندیدمش دلم برای طعم خنده‌هایش پر می‌زند ... فنجان را برمی‌دارد و این بار به طرف قلبش می‌گرداند ... قهوه‌ها هم دیگر تاب سکوت ندارند ... اسم من بی‌هیچ نقصی روی دیوار فنجانش خط می‌کشد... امروز وقتی با هم روی برفها عشقبازی طوطیان قفس را می‌دیدیم, دستان همیشه سردم در دستان گرمش می‌گفت: باور کن که  آدمها هم عاشق می‌شوند! ... باور کن که تو نیز عاشق شدی! و باور کن که امشب باید خط بیست و سوم را بر دیوار اتاق تنهایی‌ات که دیگر تاب تنهایی ندارد بکشی ...  

 

از همه دوستانی که به وبلاگ سر زدند، می زنند و خواهند زد یک دنیا سپاس.معذرت اگر سر نزدم یا دعوتنامه بروز شدن را برای کسی نفرستادم( البته برای یکی دو نفر فرستادم). نمی دانم بگویم زیادی خوبم یا زیادی .... نه نه به قطع بد نیستم ... یک مقدار اوضاع و احوال به هم ریخته است که امیدوارم تا پایان ماه جدید همه چیز سر و سامان بگیرد. تصمیم دارم تا زمان قرار گرفتن اوضاع دیگر بروز نکنم... البته نه اینکه به وبلاگ سر نزنم می زنم به وبلاگ همه دوستانی هم که پیام بروز شدن گذاشتند سر زدم اما چه کنم که دستم روی کیبورد قدرت و حوصله تایپ ندارد... دوست دارم بار دیگر برای همه دوستانم پیام بروز شدن مجدد وبلاگهایم را با قرار و آرامش بفرستم و همه را به یک مهمانی حسابی در وبلاگ دعوت کنم به صرف دلنوشته و خاطره و داستان و یک عالمه حرف حساب ... الان ضربان من سیر صعودی دارد ...

                                       به امید آن روز که چندان هم دور نیست

                                        ۳۰/۱۰/۱۳۸۶



شنبه ۱٥ دی ۱۳۸٦ توسط  الی