وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
مادرانه

برای همه مادران سرزمینم که عاشقی را با آنها می توان آموخت...

 

برای ماه‌ترین مامان دنیا که می‌خواهم تا زنده‌ام باشد که زندگی بدون او معنا ندارد...

هر روز صبح ـ البته ببخشید ظهر ـ وقتی از خواب بیدار می‌شوم صدای پای کسی از آن طرف‌ها می‌آید که آهسته گام برمی‌دارد تا مبادا بیدار شوم ... چشمم که باز می‌شود بوی عطر غذایش همه جا پیچیده ... وقتی بلند می‌شوم پر از خستگی تا نیمه‌های شب بیدار ماندنم ... چقدر خودخواهم که لحظه‌ای برایش وقت نمی‌گذارم و او بی‌توقع است ... بعد از خوردن سرسری آنچه که بی‌منت برایم با سلیقه تمام ساخته به اتاقم می‌آیم و دوباره همه چیز تا نیمه‌های شب ادامه دارد ... و او وقتی آرام می‌شود که من آرام خوابیده باشم ... او همه چیز من است ... تمام دارایی من است ... او مادر من است ... او که سلامتی‌اش را مدتهاست از بانوی دو عالم می‌خواهم...

 

برای استادم ... برای مرادم... برای او که پناهش ... مادرش ... ماهی است به آرامش پیوسته است...

نمی‌دانم باور دارید یا نه که با تمام وجودم می‌فهمم نبود مادر یعنی چی؟ شاید لحظه‌ای تجربه نبودش را نداشتم اما حس می‌کنم... وقتی این جملات را می نویسم بغض گلویم نمی‌گذارد خوب بنویسم... می‌دانم جای نبودش با هیچ کس پر نمی‌شود ... می‌دانم  هیچ حرفی نمی‌تواند جای این آشفتگی ها را بگیرد اما ... می‌دانم که جای عزیز در بهترین و عزیزترین مکان‌هاست و امیدوارم به زودی زود شما را مثل همیشه ببینم...

 

برای مادر عزیزم که نبودش بعد از این چندین سال هنوز حس می‌‌شود

عیدمان تمام نشده بود که رفتی... تنهای تنها بودی وقتی رفتی... من کوچک بودم... حالا دوست داشتم باشی... در کنارمان باشی...هنوز یادم نمی‌رود که هروقت به خانه‌مان می‌آمدی برایمان کیک‌یزدی یا شیرینی سپهسالاری می‌‌خریدی ... همیشه در کیفت برایمان چیزی داشتی... یادت هست که وقتی می‌خواستی بروی کیف و کفشت را در صد جا مخفی می‌کردم... هنوز یادگارهایت را دارم... آن چرخ‌خیاطی اسباب‌بازی یادت هست... مرا ببخش که مدتهاست نتوانستم به دیدارت بیایم... آنقدر سرگرم کار و درس شدم که نتوانستم حتی سالمرگ تلخت را در کنارت باشم... آن سیزده به در نحس که آمدن نداشت... مادر حالا من شوهر کردم و تو او را ندیدی... مادر، مانی بزرگ شده... شیرین حرف می‌زند... تو را می‌شناسد... عکست هنوز و همیشه در خانه‌مان است... می‌آییم... به زودی با خانواده‌مان که بزرگ‌تر شده به دیدنت می‌آییم...

 



چهارشنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٧ توسط  الی