وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
امام رضای من...

این سومین سال پیاپی است که چشم انتظار دیدنت بودم و تو مرا به سوی خود کشاندی...خدایا شکرت...خدایا شکرت...خدایا شکرت...این تنها جمله ای بود که فکر کنم ده بار نه نه صدبار و شاید خیلی بیشتر گفتم...آقای من تو میدانی در این سه سال با من چه کردی... می دانی از کجا به کجا کشاندی ام... آقای من این بار به سویت آمدم با بارهایی از شکایت بارهایی از نفرت و کینه و تو مرا آرام کردی و می دانی این آرامش چقدر برایم مهم بود...آقای من تو مرا راه بردی از این طرف به آن طرف تا به من یاد دهی...تا مرا ...خدایا چرا نمی گذاری این بغض ها و گریه ها کنار بروند و من حرفم را بزنم...این گریه ها مانع میشود...نفسم بالا نمی آید برای حرف زدن...خدایا تو میدانی و من و آقایمان که چه ها بر سرم آمد و اگر شما نبودید من هیچ بودم...من نبودم...همان وقتهایی که داشتم به مردن فکر می کردم...همان وقتهایی که داشتم به عمق سیاه پیدا از  پنجره آن اتاق ننگین فکر میکردم...همان موقع ها که میگفتم نترس فقط یک آن است و تو می آمدی و چطور خودت را بین من و اتفاق می انداختی به من یاد دادی نترس ولی نه از کشتن از زندگی...بمان ...زنده بمان و حالا من هستم...هیچ وقت آن روزهای سخت و تاریک را که به ظاهر آرام بود و در عمق من اشک و درد یادم نمیرود...خدایا آن روزها تو بودی ...آن روزها... آقای من تو مرا آرام کردی و من آرام شدم ... آقای من ... این بار غمهایم را ریختم در آن صحن مقدس مرا ببخش...خدایا چه کردی ...او را از کجا به کجا آوردی و برایمان مأمنی ساختی برای گریه ها و بغضهایمان...خدایا می دانم که می دانی چه کنی...این بار که آمدم غمها را از دلم شستی تا فقط بنشینم و عاقبت را ببینم و حالا من منتظرم یا غریب الغربا...

فردا روز مبارکی است و من برای میلادت جشن گرفته ام...میدانم که می آیی آقا در جشنت...خانه مان را روشن و سبز کن ...یا علی بن موسی الرضا یا دار و ندار من حاجت همه رو برآورده کن و آخر از همه من را هم فراموش نکن...

شما نیز زمزمه کنید ...

 

 نگاه های شما(10)



پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸ توسط  الی