وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
خبر جدید: ده روز پیش ماه رمضان آغاز شد...

راستش یادم نمی‌یاد که آخرین باری که تند تند به روز می‌کردم کی بود؟ از دیشب تا حالا احساس می‌کنم که انقدر گلوم پر از حرفه که داره می‌ترکه و باید نوشته بشه و چه جایی بهتر از اینجا...  معمولاً در مواقع حواس زندگیم این شکلی می شم...

از صبح تا حالا داشتم روی زندگی سعدی کار می‌کردم. تا حالا این همه داستان نوشتم اما تو هیچ کدومش دستم انقدر نمی‌لرزید... آخه این باید داستان باشه و نباید باشه... باید ... یه کم از ماجرا رو لو می‌دم... سیمافیلم در ادامه فعالیت‌های خودش مبنی بر ساخت سریال‌های تلویزیونی قصد داره سریالی از زندگی سعدی بسازه... حالا من هم دارم در نگارش تحقیقات اولیه کار و نوشتن داستان زندگیش – البته هیچ ربطی به فیلم‌نامه نهایی نداره_ کارهایی می‌کنم. الان دقیقاً وسط حمله مغولم و سعدی حدود ده دوازده سالشه... وقتی به کارم فکر می‌کنم می‌بینم تنوع و جذابیت‌هاش خیلی برام زیاده و روز به روز هم داره زیادتر می‌شه... یعنی داره می‌شه دلگرمی زندگیم... این کار تنها چیزیه که فقط داره به من محبت می‌کنه و هیچ غم و قصه‌ و ناراحتی‌ای برام نداره... حرفهام رو می‌شنوه... تا دم دمای صبح هر روز بدون کوچکترین اذیت و آزار باهام بیداره... البته ممکنه مثله هرچیز دیگه خستم کنه اما انقدر سریع خستگیم رو در میاره که... این کار باعث شد همین امروز من از ساعت 11 تا ساعت 19:30 یک بند بدون هیچ تکونی بهش برسم... الانم توی ماه رمضون دارم یه حال مضاعفی باهاش می‌کنم که حد و اندازه نداره... نه گشنم می‌شه و نه تشنه شعار نمی‌دم اما هم آب و هم غذا... اگر از روی ماه قمری حساب کنیم درست دو سال پیش تو همچین روزهایی به دستش آوردم و حالا با هیچ چیز عوضش نمی‌کنم... هیچ وقت هم ترکش نمی‌کنم... حالا وقتی فکر می‌کنم می‌بینم اون چیزی که از خوندن رشته ادبیات به دنبالش بودم رو خوب و درست پیدا کردم...و اینها چیزی نیست جر خواست او که همیشه به شدت هوام رو داره...

خدایا ازت متشکرم

خدایا توی این ماه سوال همه رو پاسخ بده حتی من گناهکار بد فراموشکارُ



شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧ توسط  الی