وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
امام رضا... مسجد پیامبر و دعاهای من ...

ماه گذشته شاید بدترین و بدترین دوران عمرم بود... حال روحیم به شدت بسیار بدی خراب بود... تقریبا می تونم بگم که یک ماه درست و حسابی نخوابیدم و گریه و دعا و نذر شده بود همه زندگیم...

خدایا سلامتی رو از هیچ خانواده ای نگیر...

من روز و شب برای سلامتی همه بیماران به خصوص بیماران خاص دعا می کنم. شما هم همین کار رو بکنید که فقط با دیدن این بیمارها آدم از ته ته دل به نعمت سلامتی پی می بره.

حالا خدا رو شکر با اینکه خیلی از مشکلاتم حل نشده اما حال روحیم ای بدک نیست و چند روزیه بهترم و دارم به آینده فکر می کنم و برگشتم سر کارهام...

 


 

سال پیش تو همین روزها بود که با خانواده بعد از مدتهای مدیدی راهی دیدار امام رضا شدیم... توی این دعاهای چند وقتم تقریبا هر روز سر و کارم با امام رضا بود ... و حالا اگر دوباره تو همین روزها ما رو طلبیده یعنی صدام رو شنیده و این یعنی همه چیز داره درست می شه... حالا بی صبرانه منتظر دیدنتم امام رضای خوبم.... که می دونم تو شفای همه دردهایی ...

 


                            

 من انقدرها آدم مذهبی ای نیستم... منظورم نیست که اهل خدا و پیغمبر نیستم ها! نه...  فضای خانواده ام هم انقدر مذهبی نیست ... اما هفته پیش وقتی دعای کمیل رو از مسجد پیامبر می دیدم خیلی اشک ریختم شاید به حال خودم ... شاید برای اولین بار خیلی خیلی خیلی خیلی دلم می خواست جای یکی از اون زائرها باشم... دلم میخواست روی سنگ های حرم مسجد پیامبر نشسته بودم... و فقط زل می زدم به اون گنبد سبز و هر چی تو دلم بود به صاحب اون مسجد می گفتم... آن شب تا صبح خیلی خواب دیدم خیلی زیاد(البته بگذریم که کار هر شبمه) لا به لای اون خوابها نمایی از مسجد پیامبر رو می دیدم یعنی انگار من توی اون حیاط نشسته بودم و از این زاویه مسجد رو نگاه می کردم ... این خواب چند بار دیگه هم تکرار شد... فردای اون روز این خواب رو برای مامان خوبم تعریف کردم و اون گفت: ان شاءالله می ری اونجا... و بعد مطمئن بودم که به زودی می رم همون جا...

و حالا ...

 


 

چیزی شبیه جوک:

 تقریبا از دو سال قبل روی کاری به نام ایران ما کار می کردم... البته مطمئن نیستیم که با همین نام چاپ شود شاید هم با نام ایران زمین چاپ شود... کار بعد از تدوین و ویرایش نهایی توسط من(البته نه به این راحتی که در چند کلمه نوشتم) به دست انتشارات محترم و گرافیست کار رسید برای صفحه بندی و انتخاب عکس و به اصطلاح سایر کارهای هنری ... دو سه روز پیش کار برای بازبینی نهایی به دست من رسید اما درش پر از اتفاقات و عکس های جالب بود که حیفم آمد شما از آن فیض نبرید. البته تا دلتان بخواهد ناراحتم و غصه خوردم به حال این جماعت به ظاهر تحصیل کرده. با وجود اوج کاری امشبم چون فردا کار از دستم می رود گفتم شما هم بدانید...

به عکس های زیر قشنگ توجه کنید...

     مدرس جای تقی مدرسی  

 مدرس به جای تقی مدرسی

 آقا از مردم وقتی خوابیدن دارن تلفن می کنن عکس نگیرید...

 آقا از مردم وقتی خوابیدن دارن به اقوام زنگ می زنن عکس نگیرید... 

مجیدی یا مخملباف

آقا ملت این همه می رن تو جشنواره ها جایزه می گیرن اما انگار هنوز یکی از گرافیستهای ما مخملباف رو از مجیدی نمی شناسن... درسته هر دوشون خارجه جایزه می گیرن اما قیافه هاشون ۱۸۰ درجه به خدا توفیر داره

 

البته اینها تنها یک مشت از خروارها خروار بود...که گاهی کلیشدیم گاهیگاهیشدیم و گاهی هم و حالا دلم می خواهد این حرکت را نسبت به گرافیست محترم انجام دهم. حقشه!



چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٧ توسط  الی