وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
وقتی فرخ از ما میگوید

وقتی اینها رو دارم می نویسم از دندان درد حس خیلی خیلی بدی دارم... یعنی فکر کنم هرکس که دندون درد نهفته داشته باشه و برود جایی بنشیند و در فاصله ده دقیقه یک بستنی یخ و یک فنجان قهوه ترک داغ بخورد همین بلا سرش می آید که سر من آمد...ولی خب زندگی یعنی همین دیگه...

 

" امروز برایش روز خوبی بود تا همین یک ساعت پیش که دندان درد امانش را بریده بود و با هیچ مسکنی هم حال دختر اول خوب نمیشد. حتی پنبه الکلی هم روی دندانش گذاشت و فایده نکرد. او معتقد است هر بار خودش به یک درد فکر میکند بدون شک به سویش می آید. همین امروز بود که داشت به دختر دوم میگفت: میدانی اگر قهوه داغ و بستنی یخ را با هم بخوریم دندان درد میگیرم...ولی کجای زندگی دختر با عقل سازگار است که این بخشش باشد. البته دختر دندان دردش خیلی هم روی اعصابش نیست چون ذهنش به چیزهای خوب فکر میکند. دختر وقتی روز  پر و شلوغی دارد میگوید روز خوبی است. امروز یوگا و ایروبیک کار کرد. با مربی اش کمی درباره داستان نویسی حرف زد و قرار شد که  یک دوره جدید به کلاسهایش اضافه شود. دختر امروز از سوی یکی از خانمهای همکلاسی اش برای پسر خانم درنظر گرفته شد و بی معطلی اعلام کرده بود به هیچ عنوان قصد ازدواج ندارد.  فکر نکنید این هم جزو خوبی های امروز بود. وقتی به خانه بازگشت تقریبا وقت شد به نت بیاید و کمی با مشتری جدید وبلاگش کل بندازد. وقت گذشت و دختر یادش رفت ساعت ۵ قرار دارد. ساعت پنج با دختر دوم روبروی دفتر رئیس دختر اول قرار داشتند. هر دو به موقع رسیدند و خواستند به دفتر بروند که متوجه شدند باید ۵ طبقه را بدون آسانسور بالا بروند. چرا؟؟ چون مثل همیشه آسانسور خراب بود. خوب دختر اول در این موارد بسیار خرافاتی میشود و مثلا این خرابی آسانسور را نشان روز بد می داند ولی به دختر دوم هیچ چیز نگفت...دختران با رئیس چای خوردند و دختر اول از چشمان رئیس فهمید که او  از دختر دوم راضی است. خلاصه خدا را شکر  کرد و خواست که همه چیز تا انتها خوب پیش رود. و البته در دل امید داشت که دختر دوم هم از برقراری ارتباط راضی باشد. بعد از خروج از آنجا، دختران تصمیم به پیاده روی گرفتند تا جایی... البته دختر اول از نیمه راه به صورت مارمولکانه می دانست که کجا بروند...خلاصه رفتند به جایی که تمام کافه دوستها نام آنجا را میدانند و مشتریش هستند...آن دو نشستند تصمیم گرفتند برای فرار از گرما نفری یک بستنی  گنده سفارش دهند...هنوز بستنی ها نیامده بود که فرخ(فالگیر معروف کافه) آمد و به آنها اعلام کرد که اگر دوست داشته باشند برایشان فال بگیرد...دختران هیچ کدام اعتقاد خاصی به فال نداشتند...ولی دختر اول کنجکاویش بیش از اینهاست...به خصوص با دیدن فرخ که به شدت چشمانش در او اثر کرده بود. به شدت حس میکرد انرژی های صادر شده از این آدم را. بعد از کمی مشورت با هم قرار شد قبول کنند که فالشان را بگیرند... فال رنگ، فال هاله، فال چشم بودا، فال کف دست و فال قهوه...۵ فالی بود که فرخ میگرفت...خلاصه بستنی ها آمد و دختران  به هیچ عنوان نفهمیدند چه چیزی از آن بستنی خوردند ...از بس به فکر فال بودند...خلاصه در میانه از خوردن بستنی منصرف شدند و گفتند: بگو قهوه ها را بیاورند...قهوه زهر ماری را داغ داغ خوردند...البته دختر دوم  یک اشتباه کرد و آن هم این بود که قهوه اش را هم زد...ولی خب اتفاق خاصی نیافتد... بعد از اتمام قهوه ها فرخ آمد و سر میز نشست و با دختر دوم شروع کرد...حرفهای جالبی گفت به او  و دختر اول صدایش را ضبط کرد ولی انقدر صدای موزیک راک در کافه بالا بود که  چیز واضحی شنیده نمیشود...فقط صدای موسیقی پر کرده تمام فضا را...دختر اول در فاصله فال دختر دوم واقعا استرس داشت به زندگیش فکر میکرد بدون شک... خلاصه نوبت دختر اول هم شد حرفها زده شد که بسیاری از آنها از دید او بسیار بسیار درست بود...به خصوص که وقتی بعدها بهش فکر میکند ...وقتی تمام شد هر دو  از کافه بیرون زدند...خیلی احساس خوبی داشتند هر دو  ... از هم جدا شدند و هر کس به سویی رفت... دختر اول سوار ماشین شد تا به خانه بازگردد... وقتی از تاکسی پیاده شد گفت: چی میشد یکی بود آشنا من رو می برد خونه...همان دم یک عدد پژو جلوی پای  او ترمز کرد  او  هم بی اعتنا...دید نه اصرار دارد ...وای چه صحنه زیبایی خانم همسایه بود...سوار ماشین شد و ..."

اِ دندان درد خیلی بهتر شد وقتی نوشتن این متن پایان یافت...این متن معلومه که داستان نیست...فقط شرح یک روزمرگی شاد است...ولی از زبان سوم شخص...خوب به هرحال خسته شدم از اول شخص بودنم... امروز در راه بازگشت وقتی مرور میکردم میدیدم چه راحت شاد میشویم و چه راحت غمگین... و چه راحت این چرخه میچرخد برای من و یا دوستان من که تقریبا عین خود من هستند...حالا هر آن با اینکه نمیخواهم شادیم را از دست دهم ولی منتظر موج غم هم هستم...امروز وقتی به خانه رسیدم دیدم مامانم چقدر خوشحاله از این شادی من و چقدر دوست داره در من نهادینه باشه این شادی...ولی... فرخ هم میگفت مادر و پدرم برایم شمع روشن کرده اند...گفت یعنی برایت یک دنیا آرزوی خوب دارند...و من این را از همه اعماق وجودم مطمئن هستم...مثل همیشه دوربینم همراهم نبود... به همین عکسهای موبایل جهت صیغه یادگاری بسنده میکنیم...البته بنده موبایلم بد نیستها ...نور اونجا به شدت عزابازار بود برای عکس...

قهوه مربوطه

نگاه های شما(37)



چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ توسط  الی