وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
نامه های الی/6(چهل شب کابوس)

فضای دورم زیادی سیاه و مبهم بود. احساس میکردم درد در تکه تکه ماهیچه‌های بدنم پیچ می‌خورد. عرقی که از پشت گردنم فرو می‌ریخت و از روی ستون فقراتم تا کمرم پایین می‌آمد را حس می‌کردم. فقط دنبال یک دست‌آویز بودم. فکر می‌کنم از درون یک تونل سیاه داشتم رد می‌شدم. و مدام دستم را برای پیدا کردن چیزی روی دیوار می‌کشیدم. انگار کور شده بودم. در همان حین یک نفر از عمق سیاهی دستم را به سوی خودش می‌کشید و من که ابتدا خیلی خیلی از اینکه چیزی یافتم خوشحال شده بودم به محض دیدن چهره‌ی او... وای خدای من ... آدمی بود کاملا لخت که با چهره‌ای کریه به من می‌خندید. قیافش اصلا زمینی نبود. نمی‌توانستم نگاهش کنم. از پشت کسی من را صدا می‌زد. می‌خواستم بروم ولی پاهایم قفل شده بود. توان حرکت نداشتم. توان فریاد هم نداشتم. از وضعم می‌ترسیدم دلم می‌خواست بدوم. به شدت بدی گریه می‌کردم ولی اشکی از چشمم نمی‌آمد. من مرده بودم. این حسی بود که چند باری درکش کردم. صدای پشت سر اما برایم آشنا بود. میگفت: مامان جان! خواب می‌بینی؟... گریه می‌کردم...هق هق...پاشو پاشو این لیوان آب رو بخور...احساس میکردم بدون اینکه حرکتی بکنم انگار این تونل سیاه است که دارد لحظه به لحظه از درون من رد می‌شود و دورتر و دورتر میرود...چشمهایم یک آن باز شد...این چهره‌ی مامان بود...ناگهان این صوت از دهانم درآمد: هااااااا... وای خدای من باز هم یک کابوس دیگر...از جایم بلند می‌شدم. مامان دست سرم می‌کشید. دور و برم را نگاه می‌کردم روی تخت قدیمی خودم خوابیده بودم. چقدر بوی این تخت را دوست داشتم. به خودم دلداری می‌دادم که بخواب که امشب جایت امن امن است. به مامان می‌گفتم برو بخواب...خودم می‌ماندم و خودم...گریه می‌کردم ریز ریز...مانده بودم بین زمین و آسمان بین خودم و دیگران...عادت نداشتم انتخاب خودم را به دیگران...قرآنم هنوز آن گوشه روی میز کوچک بود هرچند آنروزها میزم اینجا کنار تخت قدیمی نبود. آن روزها میزم یکی از گل میزهای کنار خانه شده بود. با آن کامپیوتر قدیمی و کیبورد قدیمی...هیچ وقت یادم نمی‌رود آنروزها شانه نداشتم برای شانه کردن موهایم...یعنی همه چیز را رها کرده بودم و آمده بودم فقط برای پناه...قرآن زیپی قهوه‌ای رنگ را سخت در آغوشم می‌گرفتم و مدام ذکر می‌گفتم...تسبیح قرمز رنگی که خودم برای خودم از کنار حرم امن خودش خریده بودم را دور مچ دستم می‌انداختم...در تمام آنروزها آن تسبیح را پیچ می‌دادم به دور مچ دستم  و احساس می‌کردم تا وقتی با من است همه چیز امن است...این را با گوشت و خونم احساس کرده  بودم...صورتم به شدت مشکل پوستی پیدا کرده بود...تا مدتها لکه‌هایی روی صورتم مانده بود و من با خروارها خروار کرم پودر پوشش می‌دادم...دو عدد دایره کوچک بر روی پایم زخم شده بود...هنوز کامل جایش نرفته و اثرش مانده...بر روی دستم بر بالای انگشت شستم یک لکه بزرگ افتاده بود... حوصله رسیدگی‌اش را نداشتم فقط سعی می کردم آن دست را خیلی جلوی خانواده نشان ندهم تا هی بپرسند راستش را بگو چه شده و من مدام بگویم به خدا هیچی اثر آفتاب سوختگی است که نمی‌دانم چرا نمی‌رود...تا مدتها این اثرات پوستی نرفت... از همان شبها بود که شب برایم کابوس شده بود...کابوس شب!

من چرا اینها را برایت می‌گویم...چرا انقدر تو را آزار می‌دهم با حرفهایم...آهان یادم آمد...امروز را یادم آمد...یادته چی میگفت: میگفت بدبخترین زنها 40 روز اول زن بودنشان خوشبخت ترینن و تو زیرزیرکی من را نگاه کردی و فکر کردی من تو را ندیدم... و تو می دانی...یعنی به تو گفته‌ام که چهل روز بر سر من چه‌ها که نیامد...هیچ کس نمی‌داند ...چهل روزی که می‌گویم می‌توانم از آن رمان حدیث نفس بسازم، داستان کوتاه "چهل شب" که برشی از آن بود...همان داستانی که وقتی در جمع بلند بلند خواندمش به نیمه نرسیده تو با آن صدای رسایت ادامه‌اش دادی...همان داستانی که داستان من است...همان چهل روزگی سختی که حالا دارد به راحتی سالگردش می‌گذرد و به خودم فکر می‌کنم که چقدر سختم، چقدر سفتم و چقدر بی‌رگم که تا همین امروز یادم رفته بود یک سال پیش خواب‌هایم چه رنگی داشت!

                              

راستی کتابمان بالاخره چاپ شد. کتابم نه ها! کتابمان...پست بعدی حتما معرفی اش میکنم با عکس روی جلدش...قرار است فردا برایم بفرستند...

تسبیح قرمز هم که آنروز پاره شد میدهم برایم دوباره نخش کنند...میدانم این داستان تکرار میشود "وقتی گفت ارزش مالی ندارد و من گفتم از مکه خریدم، فهمید چرا گذاشتمش در جای طلاها بویشان کرد و گریه کرد"... ولی یکیش نیست و من هنوز به دنبال آن یکی امروز تمام اتاقم را پشت و رو کردم...نبود که نبود!

نگاه های شما(132) 



سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٩ توسط  الی