وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
مازوخیسم داستان نویسی

همیشه بعد از نگارش یک داستان انگار از زیر سنگینی یک بار بزرگ بیرون آمده‌ام. دوست دارم به شدت زمینی شوم، به شدت زن شوم، به شدت زندگی خیلی خیلی ساده داشته باشم، به هیچ وجه فکر نکنم، کار نکنم، کتاب نخوانم و حتی فیلم هم نبینم ...خب در این لحظات دوست دارم مثلا بروم برای مادرم سبزی بخرم، بروم آرایشگاه و کمی به خودم برسم، بروم به دوستان غیر همفکرم زنگ بزنم و دربارة نحوة غذا خوردن بچه‌اش با او حرف بزنم...یعنی دوست دارم در یک کلام یک آدم عادی بشوم...

خب حالا چرا؟ چون قبل از نگارش یک داستان و حین نگارش آن تقریباً یک دیوانة محض می‌شوم... چند روز قبل از ظهور یک داستان گه گاهی کدهایی دریافت میکنم و هر کدامشان را در اولین جایی که به دستم برسد یادداشت میکنم...گاهی چند کلمه...عشق...همسایه...اخم.... بعد روزهای متمادی به کدها فکر می‌کنم...احساس می‌کنم بین کدها ارتباط عمیقی وجود دارد...گاهی خنده‌ام می‌گیرد...گاهی  گریه... از قصد، پاسخ هیچ تلفنی را نمی‌دهم...یعنی حوصلة صحبت با کسی را ندارم...به خانه می‌سپارم بگویند من نیستم...تقریباً اگر کسی جرأت کند به درگاه اتاق من بیاید بی جواب برمی‌گردد نه اینکه با کسی حرف نزنم نه!...ولی مثلاً کسی را برای بیرون رفتن همراهی نمی‌کنم، حوصلة درد و دل با کسی را ندارم... حوصلة کمک به کسی را هم ندارم... بنابراین به هرحال جوابی به کسی نمی‌دهم...وقتی دیگران با من حرف می‌زنند فقط به چهره‌شان نگاه می‌کنم و کد می‌گیرم...امکان ندارد به حرفشان گوش دهم...ضربان قلبم به شدت متغیر می‌شود...آدم کار نیستم در آن اوقات...پس رئیس یا هر کس دیگر اگر بدانند که می‌دانند زیاد پیگیر کارشان نمی‌شوند...اصولاً کارمند خوبی نیستم...بیشتر رئیس خوبی هستم!...ساعت خوابم به حداقل ممکن می‌رسد...یعنی خوابم نمی‌برد...بیشتر اوقات اگر باید بخوابم خودم را به خواب می‌زنم...چشمانم بسته است و گوش‌هایم باز...عدة زیادی از دوستانم را به دلیل همین اوقات از دست داده‌ام و همیشه هم گفته‌ام به درک ...آدمی که نمی‌تواند این لحظة مرا دریابد دوست نیست که برایم بماند.... به شدت موسیقی گوش می‌کنم و کد می‌گیرم...به شدت فیلم می‌بینم و کد می‌گیرم...به شدت با کسانی که می‌توانند سوژة من باشند معاشرت می‌کنم... برایشان به خوبی خوب نقش بازی می‌کنم...بدون اغراق بگویم و حتی درگوشی، عاشق می‌شوم...دستانم لرزش خاصی می‌گیرد...سرعت حرکت انگشتانم بر روی کیبورد به بالاترین حد خود می‌رسد...یک کار خیلی خیلی بدی میکنم شروع میکنم به پیدا کردن چیزی برای اینکه دستانم را با آن مشغول کنم مثلاً یک نخ لباس...انقدر به آن ور می‌روم تا جایی که بارها پایین بلوزهایم را نخ‌کش کرده‌ام...تا به حال چندین دکمة کوسن را کنده‌ام...موبایلم را به دست می‌گیرم...تا آن زمانی که صفحه کشویی داشتم هی بالا پایین می‌بردمش و با صدای دیلینگ دیلینگش آرامش می‌گرفتم اگر جلوی کسی این کار را می‌کردم حتماً از دست می‌گرفت و پرت می‌کرد یه گوشه‌ای حالا هم که گوشی صفحه لمسی دارم مدام قفلش را نگه می‌دارم باز شود و مجدد قفلش می‌کنم... اگر خودکار دستم باشد مدام با این تهش تک تک میکنم هی مغزی‌اش بیرون می‌آید و تو می‌فرستمش... همه کسانی که من را قلم به دست دیده‌اند می‌دانند عاشق گل کشیدن و امضا کردن به روی کاغذم...رکورد 20 ورق کاغذ را دارم... بارها و بارها بر روی صورتم دست می‌کشم به امید اینکه یک جایی را پیدا کنم تا بکنم... منظورم جوش و این حرفهاست...از مهمانی رفتن متنفر می‌شوم مگر اینکه بدانم کد دریافت می‌کنم... با پوسته‌های گوشة ناخنم ور می‌روم تا بلند شود و بعد با دندانم بکنم... در این اوقات هیچ نثری را اما نمی‌خوانم... زیرا ممکن است به نثر من جهت می‌دهد و من نمی‌خواهم در آن زمان جهت خاصی بگیرم.... به شدت به خودم فکر می‌کنم... تا اینکه...احساس می‌کنم همه چیز به خوبی کنار هم چیده شده...روی یک صفحة کاغذ خط سیر ماجرا را برای خودم میکشم...چند خط می‌کشم...و اینها همان خط ماجراست که کسی نمی‌داند...و بعد یک صفحة ورد باز می‌کنم و نوشتن شروع می‌شود...بدون اینکه منی وجود داشته باشد...تمام کدها عین یک فیلم از جلوی چشمانم رد می‌شود و من می‌نویسم...تا لحظه‌ای که بگویم تمام شد...وقتی تمام می‌شود، عاقل می‌شوم، مهربان می‌شوم، اهل کار می‌شوم، ویراستار می‌شوم و حالا با چند دید دیگر کارم را می‌خوانم، کم می‌کنم، زیاد می‌کنم، تعویض می‌کنم، حالا می‌دانم سبک چیست، حالا می‌دانم هدفم چیست، و حالا تمامش میکنم...

همیشه بعد از نگارش یک داستان انگار از زیر سنگینی یک بار بزرگ بیرون آمده‌ام. دوست دارم به شدت زمینی شوم، به شدت زن شوم، به شدت زندگی خیلی خیلی ساده داشته باشم... اینها ادامه دارد تا روزی که حس کنم دارم کد می گیرم، کدها دارد می‌آید....

 

این چند روزی که بلاگفا اینجوری مریض بود،  فهمیدم واقعا  معتاد به نتم...با اینکه نظرات فعلا کار نمیکنه و ما امید به درست شدنش داریم ولی فعلا به روز کردم تا یه کم آروم شم...در ضمن من از بلاگفا شاکی ام...ای کاش مینوشت ۴۸ ساعت قطعه نه اینکه به مدت ۶۰ ساعت قطع باشه و بگه دقایقی دیگه باز خواهیم گشت...این روزها خیلی درباره نقل مکان از بلاگفا با دوستان حرف زدیم...و انگار اون روز خیلی هم دور نیست...ولی برای آدمی که نزدیک ۲ سال و ده ماهه با بلاگفاست یه کم سخته این نقل مکان...

چند دقیقه پیش فهمیدم یک پست بدون کامنت یعنی انگار من کر شده ام....شایدم کور...

حریص شده ام به اینکه اولین کسی که بعد از آزادی کامنتها اینجا کامنت میگذارد کیست؟...



جمعه ۱ امرداد ۱۳۸٩ توسط  الی