وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
استادی برای همیشه

یادم هست که سال پیش دقیقاً همین روز در مکه بودم و تنها کاری که تونستم بکنم این بود که این روز رو بهش تبریک بگم اونم با اس ام اس...امروز ولی به دیدارش رفتم با یک دسته گل آبی...

وقتی دست گل رو به دستش دادم اصلا یادش نبود مناسبتش چیست... به من گفت امروز نه سالگرد آشنایی مجدد و شروع همکاریمان است(24 مهر) و نه تولدم و نه... و من گفتم : همیشه استادم هستید حتی اگر نقشتان در زندگیم عوض شده باشد...کلی با هم حرف زدیم و چای خوردیم  و خندیدیم و یادمان رفت کارهایمان را ...هنوز هم می‌گویم که اگر او نبود زندگیم چیزی که هست نبود و با زندگی روزهای زیادی فاصله داشتم... امروز هم باز تحریکم می‌کرد برای دکتری و هر چه گفتم خسته‌ام هیچ توجهی نکرد ...وقتی اشک در چشمانم حلقه زد از اتاق رفت و وقتی باز گشت باز از دکتری می‌گفت... و من گفتم خسته‌ام...هزار بار خسته‌ام و او گفت از اول ماه دیگه برنامه‌ریزی می‌کنی برای درس...انگار اصلا گوش‌هایش نمی‌شنید خستگی‌ام را...دوستش دارم به هیچ انتظاری و بی‌هیچ خواسته‌ای و نیازی در من هست برای بودن همیشگی‌اش در پس زمینه‌های ذهنم برای کار و زندگیم...

وقتی برمی‌گشتم توی تاکسی حسابی بغض کردم...ناخودآگاه به روزی فکر می‌کردم که اگر از خواب بیدار شوم و بدانم او نیست در این پس زمینه‌ها چه کنم؟...یاد دکتر حق شناس افتادم ...یاد قیصر امین پور... خسرو فرشید ورد...و بعد مثل همه روزهای دیگر که به مرگ فکر می‌کنم یاد دکتر دامادی افتادم که به دیدن من در خانه‌مان آمد و کوچه را تا انتها آرام طی می‌کرد و من از بالکن خانه ردپایش را نگاه می‌کردم و بعد رفت و دیگر ندیدمش تا روزی که گفتند نیست و انگار هیچ کس غمگین نشده بود...و آن رد پا که هیچ وقت از ذهنم نرفت و آن شرح حافظ نصف و نیمه‌ای که  از او در دستم ماند برای تا ابد... انگار مردم رفتن‌ها و استادها و معرفت‌ها را حسابی فراموش کرده‌اند...

استادان رفته و مانده‌ام روزتان مبارک...

 

نگاه های شما(37)



یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ توسط  الی