وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
راز این حلقه زر

صبح برخلاف هر روز ساعت 9 و سی دقیقه از خواب بلند شدم... کمی به دور و برم نگاه کردم و دلم می‌خواست حداقل نیم ساعت دیگر بخوابم ...هنوز 4 ساعت و نیم نگذشته بود که خوابیده بودم...با زور بلند شدم موهایم را با چشم بسته بستم و بلند شدم دیدم مامان هنوز خواب است چای را آماده کردم و پنیر را ... بعد مامان رو بیدار کردم تا باهم صبحانه بخوریم...بنده‌ی خدا تعجب بدی کرده بود از این کارم...بعد از صبحانه سریع حاضر شدم و زدم بیرون ...احساس کردم تا ایستگاه مترو خیلی راه کش آمده... داخل مترو فقط به روبرویم نگاه میکردم و در واقع از توی شیشه‌ی روبرو خودم را نگاه میکردم و فلاش بک می‌زدم به گذشته‌مان ...به روزهای نخستین دانشگاه که هر سه با هم دوست شده بودیم ...همه جا با هم می‌رفتیم و همه‌ی کارهای خوب و بد را با هم می‌کردیم...کلی خاطره داریم از آن روزها که هنوز که هنوز است هم کلی همان حرفهای تکراری را تعریف میکنیم و می‌خندیم... بعد از چند لحظه نگاهم از توی شیشه برخورد کرد به زنی که روبرویم نشسته بود و دیدم جوری به من نگاه میکند که انگار خدای نکرده کار خیلی بدی انجام داده بودم خودم رو سریع نگاه کردم و دیدم آهان شال سبزم از سرم افتاده و حالا نمی‌دانم به شالم نگاه می‌کرد یا به موهایم ...یا شاید اصلا به من نگاه نمی‌کرد و شاید داشت خودش را توی شیشه روبرو می‌دید نگاهم خورد به حلقه‌ی کهنه توی دستش ناخودآگاه که خیلی رنگ و رو رفته بود...  همان موقع ها بود که اس ام اس آمد که کجایی رفیق؟ من کمی به دور و برم نگاه کردم تا ببینم کجام و برایش نوشتم: حسن آباد... خلاصه سه ایستگاه بعد  وقتی رفتم به سمت در تا پیاده شوم دیدم زن همچنان با همان نگاه دارد روبرویش را که این بار یک خانم محجبه نشسته است نگاه می‌کند... وقتی پیاده شدم جاشمعی‌ای که برای رفیقم خریده بودم به شدت به یک آقا برخورد کرد و احتمال دادم که دیگر کادو نباشد و شکسته ‌ و خرد باشد...ولی من با او این حرفها را ندارم...فکر کردم پیاده تا خانه‌اش فاصله ای نیست اما هرچه می‌رفتم نمی‌رسیدم...تا اینکه عین معجزه کوچه شادان پیدا شد و زنگ زدم  و داخل شدم وارد خانه عروسی که روزی دوست همراه من بود...گفته بودم سه نفر بودیم نفر سوم ما چند سال پیش عروس بود و حالا دارد روز به روز مادریش درونش  بیشتر دیده می‌شود و کلی خوشحالی کردیم از دیدن وجود یکی دیگر از خودمان...خلاصه ماچ و بوسه و نهار و خنده و فیلم و عکس و بعد هر سه به خودمان بازگشتیم... و کمی سکوت کردیم بغض کردیم و اشک فروخوردیم به روزهایی که گذشت روزی که هرسه نمی دانستیم عاقبتمان چه می‌شود و حالا هشت سال از آن سال‌ها گذشته بود...بیشتر هر دو دوست داشتند من تعریف کنم که چه شده‌ام؟...چه می‌کنم؟...حس نهایت حس دوستی بود ...هر سه روی تخت عروس خانوم نشسته بودیم و به گل‌های روبان‌دوزی روی تختش نگاه می‌کردیم که مبادا بغض کنیم و دورنیات این روزهایمان لو برود...وقتی مجدد خودم رو در مترو دیدم ساعت 8 و نیم شب بود و چقدر دوستی کرده بودیم باهم ...جا برای نشستن نبود و من در گوشه‌ای روی زمین نشستم و چمباتمه زدم...متوجه حرف دو نفر باهم شدم...مادر و دختری که رفته بودند برای دختر که ذوق‌مرگ شده بود از بازار جهیزیه بخرند...سرم را بلند کردم و نگاهی کردم به حلقه براق دختر و یادم افتاد هشت سال پیش را که هر سه چقدر شاد بودیم بدون این حلقه و حتی یادش...

 

نگاه های شما(16)



پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ توسط  الی