وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
نمیدانم چه میخواهم بگویم...

                  نمی دانم چه می خواهم بگویم               زبانم در دهان باز بسته است*

کنارم نشسته بود بر روی یک نیمکت زردنارنجی در پارکی که نامش یادم نیست... تقریباً دورمان هیچ کسی نبود. بعدازظهر نیمه مرداد ماه که نمی‌دانم چرا گرم هم نبود... چند ساعت پیشش خبر داده بود که فرصتی تا فردا، تا رفتنی بی مقدمه نیست بیا... بغض شدیدی گلویم را گرفته بود دلم نمی‌خواست سرم را بچرخانم به سویش، می‌ترسیدم بغضم بترکد و اشک‌ها بریزد... مدام با انگشتان دستانم بازی می‌کردم ...بعد از چند دقیقه سکوت گفت از اولین دیدار بگو...چشمانم را بستم و اشکها دیگر در محدوده چشمم جا نشد و فرو ریخت...

تا موقع رسیدن خیلی گریه کرده بودم یعنی از لحظه‌ای که با آن گنبد سبز خداحافظی کردم و با غربتش گریه‌ام شروع شده بود...حس می‌کردم گمشده‌ای داشتم...حسی می‌گفت هنوز کارت با اینجا تمام نشده...حسی می‌گفت همه دلتنگی‌هایت را نگفتی... تا لحظه آخر از پنجره اتوبوسی که با آن به سمت خانه خدایم می‌رفتیم گنبد سبزش را لمس می‌کردم ... خیلی دوست داشتم داد بزنم  هنوز راه زیادی تا خدا برایم هست...هنوز بین این و آن مانده‌ام...هنوز گنجایش درک آنجا را ندارم... هنوز...اتوبوس بی‌اعتنا به من می‌رفت... مسجد شجره بیشترش با حسی عجیب گذشت... مدیر کاروان به من گفت قبول باشد ... استخوانم لرزید... چه کردی دختر؟... تمام راه زندگی سرکش بودی...یک شبه آدم شدنت محال است... اصلا تو که هنوز به فلسفه آدم شدن نرسیدی ...تو که هنوز طغیان می‌کنی...تو چرا؟... اثر روزه‌های مسجد النبی با همه سختی‌هایش- نه سختی جسمی و طبیعی روزه که چیزی درونی در من و در رابطه ام - به من حسی می‌داد که برایم دوست داشتنی بود... خدایا راه صحیح را به من نشان بده... لبیک‌های مسجد شجره چه ساده بر لبانمان آمد و چه ساده کمرنگ شد ... سوار اتوبوس شدم و ساعاتی بعد باید خانه خدایم را می‌دیدم...شک نکنید خجالتی عجیب درون من، این من سرکش را گرفته بود...خدایا به دیدارت آمدم...خدایا من همه زندگی لحظه‌ای بی یادت نبودم اما من کجا و تو کجا...حسی که می‌گویم حسی بود که همه اهل هر فرقه و اهل هر  قومیتی در آن اشتراکی عجیب داشتند... وقتی به شهر مکه رسیدیم شب دیرموقع بود قرار شد ساعاتی بخوابیم تا صبح  به سوی خانه‌اش برویم با همان لباسهای یک‌دست سفید... صبح وقتی به آنجا رفتیم و پشت مسجدالحرام قرار گرفتیم باورم نمی‌شد چند قدم دیگر خانه‌اش است...بی‌اغراق فکر می‌کردم باید مدتی برویم تا به خانه‌اش برسیم...حال هیچ کس عادی نبود هرچند که سعی داشتند گروهی عادی جلوه دهند...وقتی همه جمع شدند روحانی صحبت می‌کرد و همه در حال خودشان بودند... دیگر حال گریه هم کسی نداشت اضطرابی بی‌انتها بود...بیش از هرچیز یاد مادرم بودم یاد همه کسانی که ای کاش پیش از من به این سفر می‌رفتند...وقتی کمی پیش رفتیم با راهرویی مواجه شدیم که همه در آن راه می‌رفتند و گروهی هروله... باور کنید اصلا در مخیله‌ام هم نبود که درست در میان صفا و مروه ایستاده‌ام...همیشه در ذهنم با وجود عکسها و فیلم‌هایی که دیده بودم مسیری دیگر بود... کمی که جلو رفتیم روحانی گفت سرها پایین... گفتم  از اینجا؟...چند قدمی که جلو رفتیم همه ایستادند... حالا همه چند قدم به عقب که جا  باز شود برای سجده ...تمام تنم عرق سرد داشت...صدایی گفت سجده کنید...همه به سجده رفتند و دیگر این صدای های های وجود همه بود که داشت خالی میشد به سوی کعبه‌ای که هنوز کسی ندیده بودش... وقتی صدای های های را می‌شنیدم نمی‌دانستم صدای خودم تا کجا رفته ... همه از سجده برخاستند و چیزی دیدند که وجود هرکسی که آن را دیده باشد فقط میداند...دیگر دلت می‌خواهد اگر روزی عاشق باشی عاشق همین کعبه باشی و بس...کلی حرف آماده کرده بودم برای گفتن به خود او ...همه حرف‌ها رفت و حرفی آمد که شاید فکرش را هم نمی‌کردم...حرفی که فقط چند ماه بعد به من ثابت کرد که بی‌شک او نزد قلبهای شکسته است... دیگر باقیش عشق‌بازی با خدا بود و بس... انگار دیگر می‌شوی اهل آنجا...قدم به قدمش برایت آشناست... احساس غربت نمی‌کنی...اینجا مدینه نیست ...اینجا شهر خدای توست...اینجا شهر خود توست... وقتی بینی‌ات را بالا میکشی بویی مشامت را پر می‌کند که انگار در همه لحظات شکسته قلبی حسش کردی... آنجا می‌فهمی خدا رحمان است چون مرا پذیرفت...مرا با همه سرکشی‌ام پذیرفت...

وقتی چشمانم را باز کردم دیدم دستهایش را بین صورتش گرفته و انگار گریه می‌کند... گفتم خوش به حالت...کاش فقط یک بار دیگر می‌توانستم ببینمش...می‌دانم این کار از پول و اسم‌نویسی و اینها برنمی‌آید...فقط خودش... هر بار به دیدارش رفتی یادت باشد که بگویی این دختر تنهاست و برای دیدن مجددت دارد خودش را مثل مرغی سرکنده به در و دیوار این قفس می‌زند...بگو یک سال بغض و اشکش را که انگار دویست سال است و پیش هیچکس رو نکرده جمع کرده برای یک لحظه بودن در برابر تو... خوش به حالت که این روزها با دهانی روزه کنارش هستی...ای کاش فقط یک بار دیگر...

به ماه رمضان...به دعا و به لحظه لحظه عبادت این ماه اعتقاد دارم...به یاد همدیگر باشید...در این روزها بهانه گیر خدایم شدم همین...

 

- خودم هم امیدوارم موج غم مردادی درباره الی با این پست به پایان رسیده باشد...

-این پست در ادامه پست پیش بود که از برخی پیامهاش بوی سوء تفاهم شنیدم ...

*: ه.ا.سایه

 

 درد گنگ- شعر از هوشنگ ابتهاج با صدای محمد اصفهانی

 

نگاه های شما(32)



شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩ توسط  الی