وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
ماجراهای شگفت انگیز در شب قبل از پایان نامه؟!

سلام بر دوستان...راستش این جنابعالی فردا ساعت 1 پای میز محاکمه باید از پایان نامه اش دفاع کند...اما هنوز خبری از متن دفاعیه نیست و دارم اینجا و اونجا کامنت گذاری میکنم...جایتان خالی الان کلی از مجالسم رو در وبلاگ دوست جانمان با گریه خندیدن ابراز کردیم اصولی هی این بلاگفا میگفت زیاده برو بعدی و اینها...

 اما امروز یک ماجرای بسیار جالبی برایم اتفاق افتاد خواستم کمی اطلاع رسانی کنم...فکر کنم ضرر نداره خوندنش تا یه کم دور و برمون رو بهتر ببینیم...

بنده یک مقدار کنجکاوم این اولاً... حدوداً فکر کنم سه سالی هست در این دفتر استادم(همان مشاور پایان نامه و همان استاد جان) که شرحش می آید رفت و آمد میکنم البته آنجا پایگاه مباحثه ماست و گوش شدن استاد جان به اراجیف بنده... او سه سال است آرام می‌نشیند و من با شور و حرارت از همه جا و همه کس و همه اتفاقات حرف می زنم و البته او بیشتر سکوت می‌کند و گوش می‌دهد تا من تخلیه حرف شوم و بعد از آن می‌رویم سر ادبیات و معولاً یک ساعتی هم از دنیای ادبیات و کتاب با هم حرف می‌زنیم البته هر دو ... جلساتی که من همیشه با کله به سراغش می‌روم... از این روی آن دفتر هم برای من تقدس دارد ... یک ساختمان 5 طبقه ما بین پیچ شمیران و بهار...  که طبقه همکف آن پاساژ مانند است و چندین مغازه دارد مثلاً کت و شلوار فروشی, تولیدی جوراب, گل مصنوعی فروشی, پست, عرضة انواع ساز و ادوات رقص و آواز و استغفرالله و این حرفها و ...

فکر کنید من کنجکاو سه سال از زندگیمون رو اینجا رفت و آمد داشتم و همه مغازه ها رو هم دیده بودم ...دو هفته پیش که اونجا رفته بودم یک نیرویی الیاسی من رو به طرف یک مغازه کشوند که دقیقاً هم روبروی در آسانسور بود...دیدم پشت در یک پارچه سبز نصب شده که تقریباً داخل مغازه رو پوشونده...یک جعبه‌های چوبی‌ای هم دم مغازش بود که توش پر از دعا و نیایش بود و بالای نوشته بود شک نکن بردار...پشت در نوشته شده بود...نروید من داخل هستم زنگ بزنید...خلاصه تمام وجودم شده بود که زنگ بزنم که آقای استاد به موبایل بنده زنگ صادر فرمودند که کجایی و ما هم با عجله آنجا رو ول کردیم و از آن دعاها برداشتیم و دویدیم بالا و البته چشم سمت چپمان همانطور آن ور را هی می‌نگریست...وقتی رفتم پیش استاد بعد از احوال‌پرسی همیشگی این بار رفتم سراغ آن مغازه:

من: آقای دکتر این همسایتون تازه اومده اینجا؟

استاد جان: همسایه... کدومشون؟

م: همون که پارچه سبز زده دم مغازه؟

ا: آهان...نه بابا اون که خیلی قدیمیه شاید قبل از همة ما.

م: پس چرا من ندیده بودمش؟

ا: خدا به چشمات شفا بده...یه پیرمره ...تنهاست... تو کار کتابهای وقفیه... میگن توی مغازش رخت می‌شوره پهن می‌کنه ... منم بیشتر نمی‌دونم... ولی تو پا نشی بری ها ...کسی شناخت ازش نداره

...

موقع خداحافظی در دلم نقشه کشیده بودم برم ببینم چه خبره اونجا که استاد در راه خداحافظی ما خودشان به قصد ترک دفتر ما رو همراهی کردند و کردند و کردند تا اینکه از جایگاه فضولی دورمان کردند و منم برنگشتم و عملیات رو به موقعی دیگر موکول کردم ...در این دو هفته یک گوشة فکرم شده بود...مدتیه یه طرح داستانی هم دربارة پیرمردهای تنها دارم که بیشتر دیدنش حریصم می‌کرد...

 

امروز موفق به رفتم مجدد به دفتر استاد شدم...برای نشان دادن کاری کیف سنگین لپ تاپم همراهم بود و همه وسایل دیگرم را نیز در همانجا جاسازی کردم...یک عادتی دارم فجیع که باید هی با این موبایل ور برم...در تاکسی هرچی گشتم نبود...به خانم کنار دستم گفتم: خانم موبایل دارید...انگار طوری سؤال کرده بودم که خانومه تصور کرد از بچه های اطلاعات شناسایی‌ام گفت: نه به خدا خانوم...گفتم می‌خواستم به موبایل خودم زنگ بزنم ببینم کجاست...در حین این حرفها یک جوان بامرام گوشی نون بربریش رو از صندلی جلویی تا جلوی دهنم آورد منم گرفتم و زنگیدم و دیدم بله در دسترس نیست این بار چندم بود این طوری گوشی رو گم و گور کرده بودم...خلاصه کنم از تاکسی که پیاده شدم پریدم تو ساختمون و بعدش آسانسور چشم چپه هم پرده سبزه رو می‌دید...بعد باز پریدم باور کنید پریدم تو دفتر و بعد روی تلفن استاد جان و با خیال راحت طی چند تماس فهمیدیم بله این بار گوشی توی راه‌پله‌های خونمون افتاده بوده و همسایه مهمتر بعد از پیدا کردن تحویل مادر محترم داده...با خیال راحت نشستیم و حدود دو ساعتی بیشتر از ارتباط ادبیات و فن‌آوری کامپیوتری هی حرف زدیم و بنده یک تنه چهار فنجان چای نوشیدم ... موقع رفتن شد این بار هم استاد داشت همراهی می‌کرد اما خوشبختانه راهش را زود به سمت پارکینگ برگرداندو جدی خداحافظی کرد و من هم به سمت خیابان این بار چشم راست می‌پایید چه خبره...تا دیدم استاد از چشمم پاک شد برگشتم به داخل پاساژ و یک راست رفتم سراغ اون مغازه...اول کمی از جاهای باز مغازه رو پاییدم ...توش پر از کتاب بود و من مریض جاهای پر از کتاب...دلم رو به دریا زدم و زنگ زدم...زنگش جیگری بود از این زنگ‌های قدیمیه خونه کلنگی‌ها... دو بار زدم کسی باز نکرد...کمی همه جا رو ورانداز کردم دیدم روی کاغذ کوچکی روی در نوشته... یه دور بزن بیست دقیقه دیگه میام...این یعنی اوج برقراری ارتباط با دیگران ...نه؟!...رفتم از مغازه روبروش که تو کار ساز و ... پرسیدم: آقا این همسایتون نیست؟ گفت: این پیرمرده رو می‌گی؟ الان میاد . اون همسایمون هم نیست... نمی‌بینی کارمون ضد همه...روزی صد بار مرگ ما رو از خدا می‌خواد...خلاصه تو همین گیر و دارها بودم که دیدم بله قهرمان قصة من کلید انداخته در مغازش رو باز کنه...از دور وراندازش کردم یه شلوار کوتاه پاش بود با یک دمپایی زرد با یک کلاه بافتنی اونم تو این هوا...قیافش هم خیلی شبیه به مهدی آذریزدی عزیز بود... بدون شک رفتم سراغش

گفتم: سلام.

گفت: سلام...چی می‌خوای...

در یک آن به ذهن رسید گفتم: می‌خوام کتاب وقف کنم...

گفت: خوب برو بکن.

گفتم: گفتن شما این کار رو می‌کنید.

گفت(بعد از چند لحظه نگاه کردن به من): بیا تو...(مثل ایناکه با مواد فروشها سرکار دارند)

رفتیم تو و اون در رو بست و منم راستش یه کم خودم رو جمع و جور کردم...دو سه تا کتابهای دعای مختلف آورد چید جلوم و گفت انتخاب کن...

گفتم: حاج آقا...حرفم رو قطع کرد گفت: هنوز پولش جور نشده...گفتم: پول چی؟گفت: مکه...گفتم: آقا...گفت: آقا نه حسن...

گفتم: حسن آقا... راستش من همینجوری اومدم تو مغازت...ولی شاید خیری توش بوده ...آخه ما روز 8/8/88 تو خونمون مولودی داریم به مناسبت تولد امام رضا نذر من بوده حالا بد نیست اونجا از کتابهای شما هم پخش کنیم...چقدر طول می‌کشه حاضر شه؟گفت: یک ساعت...

گفتم: چه خوب...پس من می‌شینم تا حاضر شه...راستی پولش چقدر می‌شه؟گفت: نیتت چیه برای کی می‌خوای وقف کنی؟گفتم: برای عزیزترین از دست رفته خانوادمون...مادربزرگم...

نگاهی به من کرد و انگار با من دوست شد...من رو با خودش به چند مغازه اون تر بیرون از پاساژ برد و اونجا توی قسمت چاپ با نظارت من متن اول کتاب رو نوشتیم و بعد چاپ شد و برگشتیم به داخل مغازه...من خیال راحت که موبایل ندارم که هی ور ور زنگ بخوره...انگار اومده بودم صفاسیتی..پیرمرد در حال چسباندن و صحافی و این حرفها بود و من داخل مغازه رو نگاه می‌کردم...

گفتم: شما همینجا زندگی می‌کنید. گفت: اون پشت...تنها...می‌دونی تنهایی یعنی چی...گفتم: می‌دونم...آخه منم تنها زندگی می‌کنم..باورش نشد...گفت: دوست داری پاشو یه دوری بزن تو مغازه...منم از خدا خواسته پاشدم و هما جا رو دیدم...گفتم چند سال اینجایید گفت از سال 1342...گفتم یعنی از سال 42 اینجا بوده گفت آره البته اینجا رو بازسازی کردن(البته دقت کنید این آقا طوری حرف می‌زد که من تمام جملاتش رو مجبور بودم مجدد سؤال کنم)...بند رخت مذکور رو هم دیدم که چند تکه‌ای رویش لباس بود...برگشتم و یکی از کتاب‌های کار شده رو برداشتم نگاه کنم که با اون وسیلة دستش کوبید روی دستم و گفت: بچه دست نزن خشک نشده...منم خندیدم و گذاشتم کتاب رو سرجاش...بالاخره کارش تموم شد و کتابها رو گذاشت توی کیسه...بعد بلند شد و یه دسته از اون دعاهاش که فرموده‌های حضرت علی بود گذاشت توی کیسه و گفت از این دعاها هم از طرف من بذار لای هر کتاب وقتی خواستی پخش کنی...این حرفش انگار مثل این بود که پاشو برو دیگه...منم خودم رو جمع و جور کردم تا پول کتاب ها رو حساب کنم که گفت: ...امروز خیلی به پول اینها احتیاج دارم اما می‌خوام اینها رو رایگان به تو بدم در عوض یک کار...یه کم ترسیدم...خیلی اولش...گفتم چی: گفت...من توی این دنیا هیچ کس رو ندارم...کارم اینه...دلم می‌خواد یکی بعد از مردنم مثل تو برام از این کتابها وقف کنه...می‌شه تو قبول کنی و این کار رو بکنی...اون زمان نفهمیدم درست یا غلط سخت یا آسون گفتم: مطمئن باش... حتماً...عین همین کتابها رو با همین تعداد ...هرچی ازش خواستم نگفت چقدر می‌شه منم  معادل قیمت پشت جلد کتاب‌ها پولش رو گذاشتم روی میزش و با یک دنیا بغض از اونجا اومدم بیرون...تنهایی...فکر کنم دردی بالاتر از اون نباشه...شما چی می‌گید...

 اما در ادامه... وقتی با چشمان خیس و یک بغل کتاب اومدم بیرون تصمیم گرفتم آژانس بگیرم تا خونه راحت بیام ولی انگار یادم رفته بود چه اقدام متهورانه‌ای انجام داده بودم...کیفم رو نگاه کردم و دیدم تنها 560 تومان ناقابل در دست دارم...پس اتوبوسهای بی آر تی رو ترجیح دادم و بالاخره به خانه رسیدم با دستی پر از کتاب و یک قول و فکر به تنهایی خودم و دیگران و چشمهای گردشدة پدر و مادرم با این عمل خیر ناغافلانه‍!

راستی منم شدم مستر بین و برای تنهایی‌هام یک عروسک خریدم...یعنی راستش هدیه مادرمه...

مانی (خواهرزاده 5 سالم) ازم پرسید: خانه اناس جان(یعنی خاله الناز جان؟) گفتم: بله. گفت:اسش چیه. یه کم فکر کردم و گفتم: توپولک.گفت: فامیلش چیه...یه کم بیشتر فکر کردم و گفتم: خب چون بچه خونه ماست معتمدی دیگه...گفت: آهان...توپولک معتمدی.      

 

 نگاه های شما(5)



چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸ توسط  الی