وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
نامه های الی/ 3(پنجره همیشگی)

امشب حسابی گریه‌ام می‌آمد و نمی‌دانم اگر تو پای همان پنجره‌ی همیشگی نبودی چه باید می‌کردم... هیچ پناهی نداشتم... یک لحظه احساس کردم دستم هیچ جایی بند نیست...حیران این سو و آن سو می‌رفتم...احساس کردم باید دست کسی رو بگیرم ...باید برم توی آغوشش...باید شونه‌ی لباسش از اشک من خیس شه و کسی که کمی دست روی سرم بکشه و من رو در آغوشش بپذیره...امشب واقعاً نیاز به یک آغوش مردانه داشتم نه دست نوازش مادر و نه حتی گریه‌ی پا به پای یک دوست... دوستی که با فین فین فقط یک جمله رو تکرار کنه: "بس کن دیگه گریه نکن"...و وقتی ماجرا رو به تو گفتم به من گفتی حسود شدی و من رو بعد از چند ساعت گریه به خنده انداختی... تو مثل پدرم با من برخورد می‌کنی ...از من مواظبت می‌کنی... و این نمی‌دانم خوب است یا بد...تو با منی بی هیچ خواسته‌ای و این گاهی مرا به شک می‌اندازد که این بازی است یا واقعیت... من به همه‌ی اطرافم شک دارم...و این همان چیزی است که گاهی فاصله‌ای هر چند ثانیه‌ای بین ما ایجاد می‌کند و باعث می‌شود جدی شوی و یادت برود برای چه خواستمت تا بیایی پای همان پنجره‌ی همیشگی...

 

 

 

  نگاه های شما(18)



یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩ توسط  الی