وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
رویای خیس

الان که دارم اینها رو می‌نویسم تا خرخره زیر بار کارم... یعنی تا 11 اردیبهشت برنامه کار مداوم  روی فرهنگمون که داره نفسهای آخر رو زیر دست من میکشه دارم( مدت کار: از هر وقت بیدار بشم تا هر وقت از خواب بمیرم) ... نمایشگاه کتاب رو هم که فراموش کردیم ولی اگه بتونم تا 10 روز بعدش از زیر بار کار دربیام تازه یک سفر یک هفته‌ای اردیبهشتی می‌رم به میعادگاه همیشگی‌مان به بابلسر... خوب این برنامه منه ولی تا چه حد بشه اجراش کرد خدا عالمه...اینکه اصلاً تا آخر اردیبهشت کاری تموم میشه که من به دنبالش به سفری هم بروم... یعنی می دونید فکر می‌کنم کارم اینجوریه یه جوری می‌طلبه به ظاهر با برنامه ولی در اصل بی‌برنامه کار کنم ...این موضوع گاهی خستم می‌کنم البته و این به خاطر انتخابیه که خودم توی رشته‌ام و پیرو اون توی کارم داشتم...

حالا برنامه ایده‌آل ذهنیم ...خب الان تعطیلات عیدم سپری شده بود...صبح تا شب می‌شستم یه گوشه کتاب می‌خوندم...درس حالا یا غیر درس...برنامه کلاس‌های داستان‌نویسیم رو ادامه می‌دادم و می‌نوشتم و می‌خواندم و فکر هیچ چیزی نبودم و خسته نبودم و به کاری که دوست داشتم می‌‌رسیدم...و به این فکر می‌کردم که کتاب خودم که می‌تونست چند ماه پیش چاپ بشه، امروز آماده باشه برای رفتن به یکی از غرفه‌های نمایشگاه کتاب...

یه حرفی هست این وسط... اینکه منی که ادبیات خوندم و با عشق اومدم این رشته چرا بیشتر از خلق ادبیات دارم بازخوانی و یه جوری کار می‌کنم روی ادبیات قدیم(البته من کارم رم دوست دارم) ...دیگه برام وقتی نمی‌مونه برای رفتن به دنبال چیزی که دوست دارم...خب شاید خیلی‌ها بگن کسی مجبورت نکرده کار کنی...ولی همه آدمهای دنیا نیاز دارند برای گذران زندگی کاری کنند ...و من که ساخته نشدم برای کاری غیر از ادبیات... و حالا اگه راست راستش رو بخواهید خیلی حسودیم شده به دوستانی که ادبیات نخوندند کار میکنند یه کاری که فقط صبح تا عصرشون رو پر میکنه...کاری که نیاز به گذاشتن همه وجودشان ندارند و می‌تونند تو خلالشون فکر کنند ...فکر ادبیات و بعد خلق ادبیات و حالا نمایشگاه کتاب امسال از خلقشون اثری دارند در کنار باقی آثار...و من هم باید بروم در نمایشگاه قدم بزنم و نگاه کنم...

نمی‌دانم چرا گاهی نم میشود زیر چشمانم...

 نگاه های شما(12)



سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩ توسط  الی