وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
نامه روز بیست و چهارم

خوش آمدید بی رمز این بار به اینجا... این یکی بی رمز باشد بهتر است برای روز مبادا...


بهش میگم: یه بویی میاد نه؟

میگه: چی؟

میگم: بوی مرده!

میگه: اینا زیر خاکن دیگه بو ندارن که!

میگم: هرچیزی بو داره ... این خاک رو بردار...توش یه بویی هست ترکیب بوی کافور با چیزهای دیگه احتمالا که برام یادآور بوی مرده است...

اطراف گروهی میرفتند...گروهی می آمدند... خبری از غذا و خوراکی نبود... حس مرگ بهتر به آدم منتقل میشد...تشنگی...خشکی لب... خشکی پوست... از ورودی قبرستان که میگذریم همیشه چشمه های اشکم میجوشد... از ناخودآگاه...

میگه: از مرگ میترسی؟

میگم: معلومه...کدوم ناشناخته ای هست که ازش نترسم...دروغه بگم نمیترسم...بیشتر از بعدش میترسم... ایمانم طوری نیست که بهش لبخند بزنم ...به خودم مطمئن نیستم...

میگه: نفس مطمئنه که نداریم... و بعد لبخند میزنه... 

میگم: دلم میخواد بین قبرا راه برم...

میگه: خب بیا راه بریم... غمگین میشی؟

میگم: نه! یه ذره به مرگ نزدیک میشم ... 

میگه: مرگ رو به چی تشبیه میکنی الان توی این شرایط سن و فکر؟

میگم: به بانجی جامپ... میترسم نزدیکش بشم ولی ازش بدم نمیاد... دوست دارم تجربه اش کنم ولی ممکنه کم بیارم... عاشق رها شدنم ولی میترسم با کله زمین بخورم... میخوام بهش لبخند بزنم ولی فکر کنم موقعش از ته دل جیغ بزنم... شاید ازش خلاص هم بشم ولی مبادا تا آخر عمر سر و ته توش تاب بخورم...

میگه: راه این همه اما و اگر چیه؟

میگم: نمیدونم... باید تجربه اش کرد دید چی میشه... 

و خدا...خدا... و خدا...باید باشه تا دستم رو بگیره.... تا موقع پرتاب آخر هولم نده ...بگیره توی آغوشش و پروازم بده... وقتی جیغ زدم نوازشم کنه... وقتی گریه ام گرفت ببوسه من رو ... اگر بدونم اینطوریه آماده میشم برای روزی که روی ماه خدا رو ببوسم...

و از خدا بخواهیم مرگی سهل را...



سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩۱ توسط  الی