وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
قندی که در دلم آب نشده مانده است...

اینها که مینویسم نه واقعیت است نه داستان...توضیحش کمی سخت است...

ساعت حدود ۸ شده بود و من تازه از دفتر به خانه می آمدم، مثل همیشه کیفم خیلی سنگین بود...نزدیک میدان امام حسین بودم...بیشتر به قندی که از آن روز در در دلم داشت کم کم آب میشد فکر میکردم تا جایی که بودم... نمیدانم چقدر این مردها اصرار دارند شانه هایشان را به شانه های آدم بزنند...هنوز نفهمیدم که در پشت این حرکات چه لذتی نهفته است...حوصله جنجال نداشتم برای همین زیاد توجهی به این حرکات نمیکردم...از صبح چیزی نخورده بودم، این قنده هم که آب میشد اثری بر روی گرسنگی نداشت...پیراشکی کرم داری خریدم و گفتم به محض سوار شدن در تاکسی میخورم...در پیراشکی فروشی دیدم مردها پیراشکی کرم دارشان را با نوشابه سیاه میخوردند و چه لذتی می بردند، من ماجرای این لذت را هم نفهمیدم...خلاصه در جایی ایستادم و گفتم: ***، دقت دارید که اگر به جای سه ستاره بگویم کجا ممکن است برخی دچار لذتی شوند که محله ما را فهمیدند...خلاصه چند تاکسی ای رفت و کسی ما را سوار نکرد تا اینکه یک عدد سمند سفید یا نقره ای ایستاد...من  انتظار داشتم باقی هم که با من هم مسیر هستند پشت من بپرند بالا ولی خیر...آقای نیمه محترم راننده قصدی بر این کار نداشت...بنده هم در این موارد فوق ریکلسم...یعنی به نظرم انقدر نکات در زندگی ام دیدم و کلا تجربه مند هستم که هیچ ترسی به دل ندارم...خلاصه رویم را کردم به طرف پنجره که مثلا تو را نمی بینم و متوجه نیستم که داری از توی آینه مدام من را نگاه میکنی... سی دی ماشین را به صدا درآورد، آهنگه همین آلبوم محسن یگانه بود که میگه: روزهای سخت نبودن با تو، خلاء امیدُ تجربه کردم...صدا را کمی زیاد کرد...از توی آینه گفت: از صداش ناراحت نمیشی!...گفتم: نه!...موبایلم را از توی کیفم درآوردم و گفتم با تماس با یکی کمی فضا را عوض کنم... زنگ زدم به ***پرت و شروع کردم:

من : سلام عزیزم، خوبی، چه خبر؟

***: الی خوبی جونم...چقدر خوشحالم که بالاخره عزیزم شدم...

من: آره عزیزم، دارم میام ...تو میای دنبالم؟

 ***: داری میای دفتر ما یعنی؟ من که نمیتونم بیام  الان سرکارم آقای *** هم بالا سرم مثل شیر نشسته...آژانس بگیر...

من: خوب جونم کاری نداری؟

 ***: نه عزیزم خداحافظ

بازهم از آینه به من زل زده بود...گفت: میشه با شما درد دل کنم تا مقصد؟

گفتم: من همین جاها پیاده میشم، اصلا هم آدم خوبی برای درددل نیستم...

گفت: مگه نگفتید ***، خیلی مونده ها!!!  شش ساله ازدواج کردم، یه بچه دارم، زنم رو دوست نداشتم و ندارم...خیلی خیلی ناجور زد زیر گریه، متوجه حال بدش شدم...کمی تامل کردم نمیدونستم چی باید بگم...گفتم باهاش حرف بزنید...تلاش کنید.

گفت: من دانشجوی دکتری ژنتیک هستم...یعنی عقل دارم شعور دارم سواد دارم و می فهمم عشق با تلاش به دست نمی آد...

تو دلم گفتم انگار سواد نشونه شعور و عقله و به لب گفتم خوب باید چه کرد؟ وقتی بچه هست دیگه دو نفر آدم بزرگ هیچ کارن...شما دیگه خودت مهم نیستی...اون روزی که به فکر بچه دار شدن بودید باید یادتون می اومد دوستش دارید یا نه؟ گفت: من بچه نمیخواستم زنم گولم زد...

چیزی نگفتم...بیشتر به این فکر میکردم با حالت بد روحی این الان هر آن ممکنه تصادف کنه و جفتمون به اون دنیا نقل مکان کنیم...بیشتر سکوت کردم و گاهی اشکهاش رو که با پشت دستش عین بچه ها پاک میکرد نگاه کردم...تا خود مقصدمون، ***، گریه کرد بدون هیچ حرفی و نمیدونم چرا انقدر سنگ شده بودم که بیشتر بیرون رو نگاه میکردم...بیشتر فکر میکردم به اون زن که الان در خونه منتظره شوهرش سریعتر برگرده به خونه...فکر میکردم زن الان با حوصله شام درست کرده و منتظره و شوهرش من رو سوار کرده تا برسونه *** تا با من درد دل کنه...وقتی پیاده شدم گفتم چقدر میشه و گفت: من مسافرکش نیستم بفرمایید...پیاده شدم و پشتم رو هم نگاه نکردم که مرد رفت یا هنوز ایستاده و گریه میکند... احساس میکنم گاهی گریه ها برایم رنگ ندارد... در راه یادم افتاد پیراشکی ام در دستم است و نصفه قنده تو دلم آب نشده مونده... دلم میخواست عق بزنم تا قنده از توی دلم بیاد بیرون ولی چه کنم که عاشقشم!

نگاه های شما(25)



یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩ توسط  الی