وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
بهانه ای برای زندگی فقط همین...

من خوبم...زنده‌ام...سالمم و خوش

راستش دو هفته پیش وقتی دلم از زمین و زمون پر بود تصمیم گرفتم دو هفته نباشم ...نه در اینترنت نه در این دنیا...بین این آدمها...گاهی خستگی یقم رو میگیره...انگیزه هام کمرنگ میشه و باید حتماً یه اتفاق خوب و مثبت در زندگیم بیافته تا دوباره باطریم شارژ بشه و اگه این اتفاق نیافته یه کم با زندگی قهر میکنم و دوری برام از همه چیز بهتره...

خوب توی این مدت اتفاقات خوب و بد زیادی افتاد...راستش فکر میکنم نه تنها من ...همه...اینطوری اند که اگه مشکلات زیادی به سمتشون بیاد کمی با تمرکز بیشتری کار میکنند...خوب من چند وقت نبودم...(تقریباً دو هفته) و توی این دو هفته ارتباط کاری و دوستی و چند چیز دیگرم قطع شد و شاید یکی از دلایلش هم دور شدن از موجودی به نام موبایل بود...

راستی اگه یک نفر یه مدتی نباشه شما فکر میکنید ممکنه براش چه اتفاقاتی افتاده باشه: 1. رفته باشه مسافرت 2. مرده باشه 3. مریض باشه و مثلاً در بیمارستان باشه 4. شاید در جایی حبس بوده باشه(اعم از سیاسی یا غیر سیاسی) 5. زندگی جدیدی رو شروع کرده باشه(مثلاً با پدیده‌ای به نام ازدواج) 6. شایدم داره درس می خونه؟ ....خلاصه یه چندتایی حدس میشه زد...

من توی این مدت یکی از کارهام این بود که بنا به دلایلی کاملاً خیر هر روز صبح ساعت 7 صبح به سمت بیمارستان می‌رفتم و حدود ساعت 9 شب بازگشتی داشتم به خانه جهت استراحت...هیچ وقت فکر نمیکردم مسیر زندگی من این بار راهش را از این طریق کج کند... طبیعیه که با این وضعیت قبول میکنید که چرا نمی‌تونستم به اینترنت سر بزنم چون در ساعاتی که در خانه بودم فرصتی برای گشودن درب لپ تابم هم نداشتم چه برسه به نت...خب بعد از چند روز تصمیم گرفتم وسایل ارتباط جمعی را به کل فراموش کنم یعنی همان موبایل 912و به همان خط ایرانسلم جهت ارتباط با اعضای درجه اول خانه و خانواده اکتفا کنم به ویژه که رئیس عزیز هم برای مدتی کوتاه (تقریباً همان دو هفته) وطن را ترک کرده و احتمالاً از آن سوی مرزها به دنبال من نخواهد آمد...

اما خاصیت این دو هفته چه بود؟ شاید رفت و آمد به هر  جای جدید آشنایی شما رو با تعدادی آدم رقم میزنه که بعضی از اونها ممکنه توی سرنوشت شما روزی نقش بازی کنند و این دست حکمت خداست که پازلها رو انقدر مرتب میچینه... از آشنایی با یک مریض سرطانی گرفته تا یک پیرزن غرغرو... از دیدن یک میت تا بوییدن لحظه به لحظه شب بوهای کنار تخت بیمار...

خب من حالا چند تا دوست خوب دارم و مهم تر از اون یک بهانه برای زندگیم...خب بهانه‌های عاشقانه همیشه آدمها رو چند پله جلو میندازه ....نه؟ توضیح بیشتر هم باشه برای بعدترها ...

من این روزها غیر از کارهای همیشگی مشکلات البته خدا رو شکر خوبی هم دارم که نمی‌تونم خیلی به آیین وبلاگ داری برسم و البته از اونجایی که نباید از یه سوراخ دوبار گزیده شد الزام بیشتری در خودم ایجاد کردم که خیلی این روزها را برای کسی توضیح ندهم خاطره‌ها وقتی خاطره شدند تعریف کردنی هستند نه وقتی در حال وقوعند... این چند خط هم باشه برای امر رفع تکلیف و نوشته‌ای برای بهمن ماه...

حالا فکر میکنم باطریم شارژ برای مدتی طولانی...و مطمئنم که خدا من رو فراموش نکرده و نمی کنه حتی اگر من گاهی او را از یاد ببرم...

 

نگاه های شما(17)



سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸ توسط  الی