وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
بهره های شب عید

واقعیت اینکه ما این شبهای ماه مبارک رمضان تا سحر و صبح کاذب و صبح صادق و طلوع خورشید و حتی گاه وقتی خورشید تا نیمه های آسمان به شدت می درخشید بیدار بودیم و مشغول فعالیت در کتابمان بودیم که  اگر خدا بخواهد نفسهای آخرش را در این روزها در دست و بالمان میزند... در این میانه تلویزیون اتاق من معمولا روشن بود... دو سه تا برنامه را خودم با تمام وجود نگاه میکردم...یکی تکرار سریال "خانه به دوش" چون من به شدت متمایل به طنزهای رضا عطاران هستم که بدجور اوتش کرده اند...و یکی دیگه که هر شب می دیدم برنامه "این شبها" بود...انصافا همزمان با کار گوش میدادم و گاهی مراجعاتی هم به برخی منابع معرفی شده کردم...به خصوص متن خود قرآن...خلاصه امشب این آقای روحانی داشت از بهره های امشب میگفت و این حرفها...از قضا ما هم از آنجا که این روزها گرفتار امری مهم هستیم بدجور با خدایمان حرف میزدیم و درددل و این چیزها...که خدایا از این بهره هایی که این آقا می فرمایند یک نمونه را هم به ما حواله کن ببینیم این شب آخری!...

خلاصه دست به کار و غرق در کتابهای مثنوی و اینا...و بسیار غصه ناک که چرا این کار را پایانی نیست و زمزمه میکردیم (باغ و بیشه گر بود یک سر قلم/ زین سخن هرگز نگردد هیچ کم ) اینا و از یک جهت منتظر بهره های آسمانی که در یک آن احساس صدای خش خشی کردیم و گفتیم بی شک بهره شب عید ماست که بدجور خش خش میکند تا شاید حواسمان را پرت کند...هی زمین و دور اطراف را نگاه کردیم دیدیم نخیر، خبری از بهره نیست... پس چند تا خواباندیم در گوشمان که بچه! بشین سر درد خودت بهره به چه دردت میخوره! ...ولی نه این بهره بدجور خش خش میکرد...خلاصه بعد از کمی جستجو چشمانمان خیره شد به پنجره اتاقمان! ...دم بهره کاملا مشخص بود که داشت از پشت توری پنجره اتاق من تکان تکان میخورد... نزدیک بود از شعف داد بزنم : بهره! بهره من ! بهره عزیز من! که دانستیم ساعت نزدیک ۴ و نیم صبح است و همه خواب!...از آنجایی که کمی شجاع هستیم با دستان مبارک خودمان در را به روی این بهره بستیم! ...بله پنجره اتاقم را بستم...و از پشت نظاره گر بهره شدم بعد یهو یاد اینجا افتادم که اصل درش اشتراک گذاری دیده ها و شنیده ها و نوشته هاس ...پس دویدم به سمت دوربین(البته دویدنی در کار نبود دوربین روی میزم بود!!) برش داشتم و تنظیمات و چیک و چیک عکس برداری... وقتی کار عکس برداری تموم شد دانستم که غصه ناکیم انگار پایان یافت! رو به سوی آسمان کردم از همان پنجره بسته در حالیکه بهره پشتش لمیده بود و گفتم: آ خدا...دمت گرم که این لبخند رو توی این وانفسا به ما دادی ما را همین بس!

الان که اینها را می نویسم بهره همچنان پشت پنجره است و خیال رفتن ندارد...قراره امشب رو با هم صبح کنیم! خب می کنیم! ما این همه با نیروهای اهریمنی شب رو صبح کردیم یک بار هم با بهره خدایی مان! چه میشود مگر!

عید همتون خوش و پر بهره! من کلا نفس عید رو دوست دارم کاری ندارم عید چیه! دوست دارم همه دور هم باشیم و خوشحال و سالم! که خدا رو شکر تا این ساعت اینگونه بوده...جمع همگی جمع! بهره های زیادی برده باشید و ببرید ...تا برنامه بعد خدانگهدار

 

عکس بهره من را ببینید:

 وقتی نشانه های نخست بهره برایم خش خش میکرد:

وقتی بهره برای دوربینم ژست گرفت:

بهره برای دوربینم ژست گرفت

گفت حالا بذار بچرخم یکی هم با این فیگور بگیز:

اینم چون خیلی فوتوژنیک بود، یه پرتره:

بعد نوشت: ساعت ۶ و ۱۵ دقیقه است و نمیدانم کی این بهره از پیشم رفته و درگیر نت بودم و نفهمیدم..آه...کو تا شب عید فطر سال دیگه!!!

عکاسی انواع حیوانات اهلی و وحشی از پشت توری پذیرفته میشود در ضمن.

 مدیریت آتلیه شبانه روزی الی

 

راستی هنوز بازی وبلاگیمون از تب و تاب نیافتاده و همچنان دوستان در حال بازی هستند...خانمها و آقایون تنبلی که دعوت بودید ننوشتید ما همچنان منتظریم...

متصل به طناب احساستکچهره /با گریه خندیدنزیرزمین/پنجره های نیمه بازغزل در این بازی شرکت کرده اند و جالب است خواندنشان...

نگاه های شما(12)



جمعه ۱٩ شهریور ۱۳۸٩ توسط  الی