وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
مرگ را دیدم زرد بود!

خیلی راحت پیش آمد...با یک عدد جرم گیر، یک لیوان سفید کننده، چند پر پودر لباس شویی... امشب داشتم فکر میکردم که دیشب چه دست و پایی زدم برای زنده ماندن...امشب میگویم چه راحت بود اگر همه چیز تمام میشد... فکر میکردم خستگی های تنم با آن 48 ساعتهایی که شمردم تمام میشود ولی نشد...گلو درد شدیدی عذابم میدهم و ماجرای دیشب که اضافه شده و حالت خفگی را بیشتر کرده...

مرگ را دیدم...زرد بود عین رنگ جرم گیری که ریخته بودم کف دستشویی، حس خیلی بدی نبود کمی بدبو بود فقط...یک آن دیگر هیچ نبود...من بودم و من...دستم به حدی بی جان بود که قابلیت باز کردن در را هم نداشت تا بگویم کمک... وقتی همه در یک قدمی پشت در دستشویی بودند...ناتوانی در مرگ را حس کردم...عزرائیل را میگشتم نبود که نبود... گلوی گرفته ام به خس خس افتاد...نفس هایم به اندازه ای که تا ۳ بشماری هم بالا نمی آمد...برگشتم به دو باری که خودم خواستم نبوده باشم ...حالا دیگر نفسم تا اندازه ۱ هم بالا نمی آمد...راه بینی جواب نمیداد دهانم بدمزه بود...مزه مرگ هم عجب چیزی است ها!!! ...داشت خستگی هایم برای همیشه پایان می یافت...دستم ناگهان دستگیره را گرفت و در زندگی باز شد... و بعد از چند ساعت انگار نه انگار که داشتم به اولین لحظه آرامش نزدیک میشدم...

***

بهانه گیری هایی میکنم اساسی....با در و دیوار مشکل دارم...چقدر دلم میخواهد همه را آدم کنم ...حتی اگر خودم تا آدمیت راه زیادی داشته باشم! ...دلم میخواست وبلاگ نبود...من بودم و یک صفحه...دلم میخواهد کسی نخواندم... راه جدیدی که این روزها بهش فکر میکنم این است...تغییر ماهیت وبلاگی به دات کام شدن داشته باشم ولی بی نام، بی نشان، هرکه یافت مرا که یافته هر که نیافت از همین خانه به او بگویم خداحافظ...باورتان میشود که یک کامنت بی ارزش مرا میشکند؟ باورتان میشود انقدر ننر و لوس باشم؟...ولی هستم!...بله!... این بار کامنت عمومی ای که اصلا بد نبود مرا شکست!...بهش فکر کردم، انقدر فکر کردم تا شکسته شدم!!

*راستی در آن حال عین احمقها به خودم گفتم بیا همه را ببخش...همه را بخشیدم جز چند نفر که هیچ وقت بخشودنی نیستند...می بینید واقعیته که درونم یک نفرین بزرگ هست که حتی در آن لحظات زرد هم کاریش نمیشد کرد...حتی اگر خودم تا خرخره زیر بار گناه باشم... دست خودم نیست...الان احتمالا همون یه عده میگن به جهنم!...باشه به جهنم وعده دیدارمان!

 

 حس نزدیکی به مرگ خیلی هم بد نیست، باعث میشه آدم کلا به خودش بیاد نه؟؟ این روزها مرگ سر زده است به خانواده دوستم...مادربزرگها جایشان در بهترین جای بهشت است...به این موضوع ایمان دارم... مادربزرگ سمیه! قطعه ۳۶ بهشت زهرا، ردیف ۱۵۱، شماره ۳۲ اش حدود ۱۳ سال است، مادربزرگی خفته که خیلی آرام و بی صدا و مظلوم و بی موقع رفت...از طرف من بگو: به زودی می آییم...شاد باشید!

نگاه های شما(49)



پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩ توسط  الی