وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
نامه های الی/ 10(چشمهایی که مبادا...)
این روزها وقتی میخندم

 

میگویی حسرت یک بار اینجور خندیدن را دارم.

ولی این خنده ها، خنده نیست،

بدتر از هزار بار گریستن است.

این روزها گاهی چشمانم اشکی میشود...

پلک نمیزنم مبادا اشکها آبروریزی کند.

مبادا...

مبادا...

مبادا...

زندگیم را این مباداها گرفته است.

میگویی عاشق این چشمها هستم که ...

تو بهترین بهترین هستی هزار بار اینها را تا عمق گوشت زمزمه کردم.

ولی باور کن خسته ام ...

دیگر آرامبخش های شبانه هم کاری از پیش نمیبرند...

 

روزها میگذرد و من نمیدانم چرا منتظر یک خبرم...

نمیدانم از که؟

نمیدانم از چه؟

خبری که نمی رسد

خبری که انگار هیچ وقت قرار نیست به من برسد...

اینها را در حالی برای تو مینویسم که نزدیک به نیم ماه دیگر ۲۶ ساله میشوم...

دیگر گذشت زمان بر من، برایم مهم نیست

چون من زودتر از زمان در حال گذرم...

نگاه های شما(33)



شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩ توسط  الی