وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
یک آب انار عشقولانه!!!

آقای دکتر چند سال پیش  فقط یک بار بهم گفت یکی از مشکلات اساسی من با تو توی کار اینه که زود با افرادی که باهاشون کار میکنیم دوست میشی...گفت این دوستیها برات مشغله میاره و فکر و البته گاهی دردسرهای بزرگ... منم خیلی صریح و بی پروا گفتم نه! ...البته همه مخالفت ها و نه های من با آقای دکتر نتیجه بدی برام داشته تا الان و حدود یکسالی هست تقریبا سعی کردم باهاش مخالفتی نکنم...حتی در زمینه مسئله ی فتنه ی ننگین تافل!!!!!! که حالا توضیحش بماند...سعی میکنم در مقابل حرفهایش با یه لبخند حتی تابلوی مصنوعی بگم بله حق با شماست...و از همان یک سال پیش سود کردنهای من شروع شد!! و قهقهه زدنهای او به این سودها و لبخندهای تابلوی من!!...

        

حالا بریم سر اون نه صریح بالا...بله به صورت  واقع بینانه یکی از مشکلات منه که خیلی سریع به ویژه با همجنسان خودم دوست میشم و سعی میکنم براشون خوب باشم... یه دوست خیلی خیلی خوب...کلا روحیه ی مادر ترزایی من بالاست!!...

به صورت سِر مخفی هنوز نگذاشتم در باشگاه ورزشی کسی از احوالت درس و دانشگاه و کار و این حرفهای من با خبر باشد ...روزهای اول سرم توی کار خودم بود ولی کم کم دیدم نمیشه باید با چند نفر دوست باشم...بنابراین ماجرای دوستیهای من آغاز شد...حالا کار به جایی رسیده که اگر یه روز بر حسب مورد کاری یا بیماری نرم سر کلاس همه برام اس ام اس میزنن و از حالم جویا میشن...وقتی داخل کلاس میشم با همه چنان سلام و علیک و در مواردی روبوسی میکنم که تازه واردها فکر میکنن بنده مقام مهمی در اون باشگاه هستم...امروز وقتی بر حسب اتفاق سرم خورد به یکی از میله های باشگاه، تازه فهمیدم چقدر اونجا عزیز کردم، چون تا جایی که یادم میاد تا حالا سر عده زیادی به اون میله خورده بود و کسی براشون آخ هم نگفته بود...(وسط ماجرا بگم سرم هنوز درد میکنه!!!)

با یکی از دختران بسیار صمیمی تر هستم به واسطه اینکه تقریبا با یک کوچه اختلاف همسایه هستیم...هفته پیش وقتی خواستم برم از باغ سپهسالار چکمه بخرم به خاطر اینکه کس دیگری دم دستم نبود  با خودم بردمش ...چند سالی از من کوچیکتره و به طور کل اعتقاد داره من برای خودم عقل کلی هستم...توی مترو کلی از خودش و یه پسری که چند سالیه دوستش داره ولی نه اون پیشنهادی به این میکنه نه این میتونه پیشنهادی به اون بکنه تعریف کرد...میگه مطمئنم که پسر من رو دوست داره ...آخر آخر آخر همه حرفهاش این بود که به نظرت بده من ازش درخواست ازدواج کنم؟؟؟ و من عین یه درازگوش در گل فرو مانده واقعا نمیدونستم چی باید جوابش رو بدم...بنابراین در آن خودم رو با دستفروشهای مترو مشغول کردم و شروع کردم به خرید ...

وقتی چکمه رو خریدم با هم رفتیم بالای متروی سعدی و دو عدد آب انار طبیعی دبش زدیم به بدن...در حین خوردن باز نگاهم کرد و گفت الی بَده؟؟؟ یعنی این کار خیلی بده؟؟؟ منم که تو حس بسیار منحصر به فرد آب انار بودم گفتم : شاید از دید خیلی ها، از دید اکثر آدمها توی این خراب شده خیلی بده این کار، خیـــــــلی... ولی از دید من نه!!! از دید من عشق رو نباید انکار کرد...اگر فکر میکنی عشقه ابرازش کن...بهش پیشنهاد ازدواج نده ولی عشقت رو بهش ابراز کن ...بذار بدونه دوستش داری...احساس کردم یه چیزی توی وجودش گرم شد نمیدونم اثر تصفیه خون آب انار بود یا حرفهای من؟!...در راه بازگشت در مترو خوشحال شده بود ...خیلی با مسخره بازیهای من خندید. تا سر کوچه با هم آمدیم تا رسیدیم به نقطه جدایی...من را بوسید و رفت و من بعد از چند لحظه نگاه به رفتنش به سمت خانه آمدم و تصویرهایی از جلوی چشمانم رد شد...تصویر عشقها یا شاید علاقه هایی که تا امروز هیچ وقت هیچ وقت نه تنها ابرازشان نکردم بلکه گاهی برای تمام شدنشان از وجودم انکارشان هم کردم...

مازیار فلاحی()، قلب یخی/ لینک دانلود

                        

*: به عشق دوستان به روز شدم و خداییش پست رو ترکوندم...عکس و آهنگ و آیکون و هرچی این چند وقته حوصله اش رو نداشتم...فقط مونده قطرات شبنم از پستم بریزه پایین!!!

 

 نگاه های شما(21)



پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٩ توسط  الی