وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
دایره کبود و خون مرده

دیروز حالم خوب نبود...از صبحش کمی خاطرات کابوس وار گذشته به سرم افتاده بود...عصر، با یک تلفن گریه کردم و بگذریم که دلم نمیخواست گریه کنم ...مدتهاست مگر در خلوتم گریه نمیکنم... دیشب اما کمی گفت و خنده حالم را در آن بهتر کرد...بعدش سعی کردم بخوابم...خوابیدم...تمام مدت، خواب میدیدم روی شکمم دایره ای بزرگ کبود و خون مرده شده و من سعی دارم پنهانش کنم و یا شاید فراموشش کنم...چند بار از خواب پریدم...ظهر بلند شدم و دیدم رئیس زنگ زده و من خواب ماندم... چشمهایم خیلی باد کرده بود اثر خواب بود یا گریه نمیدانم!... بدنم می لرزید...به رئیس زنگ زدم گفت زود بیا...قبلش خواستم سری به کامنتهایم بزنم...یه دوست که نمیدونم کدام آدم احمق بی شعوری است با توجه به چند کامنت گذشته و شعرهایش چیزی نوشته بود که حالم را از نت و و وبلاگ به هم زد...در آن پاکش کردم ولی دلم را شکاند...حالت تهوع داشتم...ناهار نخورده خودم را جمع و جور کردم چون قرار خیلی مهمتر از اینی بود که بتوانم کنسلش کنم...جلسه شروع شده بود...دیر رسیده بودم...لپ تاپم را باز کردم تا توضیحات را شروع کنم...رئیس زل زده بود به چشمانم...سوال شده بود که چرا!!...

اس ام اس آمد ...چند لحظه ای به شماره اش نگاه کردم، ناآشنا بود...اس ام اس را بازکردم...خبر کوتاه بود:پدر حمیده عابدینی دیشب فوت کرد...کمی هول شدم...گوشیم را پنهان کردم درست مثل کاری که با آن دایره کبود و خون مرده میکردم...از جلسه بدون معذرت خواهی بیرون آمدم...پنجره را باز کردم چند نفس عمیق...پدر جای خوبی رفت، جای ما بد است، جای من بد است...آشفته بودم...رئیس آمد و سریع مرخصم کرد...با سمیه در تاکسی حرف زدم...مطمئن شدم...به خانه آمدم...گلویم گرفته...یک بغض عجیب لعنتی که فرو نمیریزد...فقط نفسم را گرفته...دارم خفه میشوم...چقدر امروز سردم بود...

 


 

بعد نوشت: اینها رو الان(ساعت ۱۲ و نیم شب) حمیده برام اس ام اس کرد و بگم که من هم با گریه دارم مینویسم...

ممنون از همتون. تک تکتون که کنارم بودین. خوشحالم که دیگه درد نمیکشه. با گریه مینویسم. فقط جایی ترک برداشت که هیچ وقت بند نمیخوره. از همه تشکر کن.

 نگاه های شما(25)



چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩ توسط  الی