وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
کجای قصه خوابیدی؟

انتظار چیز کوفت سختی است...انتظار یک خبر...انتظار دیدن یک شخص تازه...انتظار به دنیا آمدن یه آدم و حتی انتظار مرگ...

در حالت عادی، وقتی چیزی را داریم که به همان شکل مأنوس ذهنی ما وجود داشته و دارد، فکر میکنیم عاریتی در کار نیست و هیچ چیز نمیتواند این شکل مأنوس را بگیرد...وقتی کوچکترین خللی بر پیکر این شکل مأنوس وارد شود، تو زمین را به آسمان میدوزی ...حاضر میشوی اشک بریزی...به سوی خدا جانمازی پهن کنی که تا به حال نمازی رویش نخواندی...لب به هیچ چیز نمیزنی...روزه سکوت میگیری...به نیروهای ماورایی و حتی خرافه چنگ میزنی تا شاید این شکل، به همان مأنوس دوست داشتنی شبیه شود...وقتی هیچ کدام جواب نداد دچار خلاء میشوی...حتی به دیوار هم فحش میدهی...رفته رفته اتفاق بدی می افتد...دچار فرسایش میشوی...روحی و جسمی...آنوقت به  انتظار مینشینی... یک انتظار کوفتی و همه چیز را حواله میکنی به زمان و آنچه پیش میآید...در این بین ممکن است چنگی هم به اطرافیان بزنی که در اکثر موارد آنها هم درک صحیحی از آن شکل مأنوس تو و فرسایشت ندارند و سعی میکنند به کلامی همه چیز رو به راه شود...گناهی ندارند ولی تو همه را گناهکار میبینی...حتی حاضر میشوی به مثلا کسی که اشتباه شماره ات را گرفته و بارها معذرت خواسته فحش رکیک بدهی...دلت میخواهد بالشت را جلوی دهانت بگیری و فریاد بی صدا بزنی...دلت میخواهد به سیاق داستانم، اگر کلتی در میان بود، اول از همه شقیقه خودت را نشانه میگرفتی...با این حسها به خواب میروی...صبح وقتی بیدار میشوی انتظار داری همه چیز رو به راه شده باشد و همه اینها را خواب دیده باشی...کمی که در اطرافت دور میزنی و حالا شکل نامأنوست را نامأنوس تر می بینی همه چیز از سر گرفته میشود و فرسایش تو بالاتر میرود...این چرخه تا کجا ادامه دارد نمیدانم...در این مواقع احساس میکنی اگر کسی بود که دستانت را گرم میکرد شاید این فرسایش دور کندتری پیدا میکرد ولی وقتی فکر میکنی میبینی اگر  این فرسایش به او سرایت کند چه؟ چون برایت عزیز است و هرجور قضیه را سر و ته میکنی به این موضوع لحظه به لحظه مؤمن تر میشوی که گناهی نکرده...

باز هم مردم تا دو خط بنویسم...

 

                                                     

کجای قصه خوابیدی؟

که من تو گریه بیدارم...

 

 نگاه های شما(32)



شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٩ توسط  الی