وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
نماز من نماز نیست

روی یک نما متوقف شدی...حتی این نما انقدر واضح نیست که ببینی تصویر خوبیست یا بد!...همه کارها و زندگیت را متوقف کردی و کتابهایت را دورت پهن کردی...در میان این حال خوب و بد باید خیلی مخت ایراد داشته باشد که با غزلیات سعدی شروع کنی... اما دستت را بین کتابها می چرخانی، درحالی که خودت را گول میزنی که نفهمیدم کدام کتاب را برداشتم...کتاب را باز میکنی ...میخواهی بلند بخوانی ولی تا  غزل را می بینی بغضی گلویت را میچسبد که نمیتوانی صدایت را بیرون دهی ..دوست میدارم من این نالیدن دلسوز را...

و بعد هی بخوانی و بخوانی بی توجه به گذر زمان...وسطش هم با دستمال دماغت را بگیری چون با اشکت بدجور قاطی شده ...حس خوبیست ولی شاید جسمت نفهمتر از این باشد که بفهمد این حس، خوب است نباید آب روغن قاطی کند احمق!...ولی خوب نفهم است دیگر...برای همین درد دندانت که از یه غم بزرگ حکایت میکند و شاید مثل همه دردهایت نتوانی خوب به کسی توضیح بدهی چرا دندانت درد میکند و دندان پزشک چرا نمیتواند به تو کمک کند مجبورت میکند به صورت نقل و نبات مسکن بخوری، از آن طرف درد معده ات...از آن طرف ترش ...

گاهی نیم نگاهی به گوشی ای می اندازی که همیشه در حال سکوت است بی زبان و با دستان سردت هم هیچ سازگاری ای ندارد... دوستت بگوید بیا پژو بگویی نه!...دوست دیگرت بگوید بیا آدمکش بگویی نه! ... وقتی سینما برایت بشود نه! یعنی اتفاق مهمی افتاده ولی هرچه فکر میکنی اتفاقی نیفتاده...فقط گوشه اتاق،کتابها، قرصها، بطری های آب معدنی...بار دیگر بی زبان نارنجیت زنگ میخورد و مثل همیشه میرود روی منشی تلفنی:

میگه: (با خنده) تو با این روحیه میتونی درس هم بدی، جوونهای مردم رو دیووونه نکنی؟

نمیگذاری ادامه دهد برمیداری و میگی: ممنون بابت کلاس،خوبم...تقریبا یکی از بهترین ایام زندگیمه!...

میگه: فهمیدم از اینکه داری هر روز وبلاگ به روز میکنی...

میگی: تخلیم میکنه...به کی بگم این حرفها رو؟

میگه: نمایه فیس بوکت باحجابه؟

میگی:چی؟ ... آره چطور؟...نمایه هام هیچ وقت بی حجاب نیست!

میگه: عکسهای توش چی؟

میگی: همه جوره داره...

میگه: همه بی حجابها رو بردار...

میگی: آخه منـ...

(حرفت رو قطع میکنه) میگه: سرکشی! سرکش! یک کلام همین که بهت گفتم......کمی بی نشان تر از اینکه هستی باش...حرفهای وبلاگ رو طور خاصی ننویس!  آهنگهای خاص نذار...

میگی: از این هم بی نشان تر و مظلوم تر ؟... طور خاص یعنی چی؟...

میگه: یعنی همون...بالاخره بابت هر علاقه ای باید تاوانش رو هم بدی دیگه...

میگی: پیدام میکنن به راحتی...

میگه: تو آدم باش اونها هم حالا پیدات کردن خیلی عیب نداره...ولی تو آدرس نده...وقتی میای سرکلاس مقنعه میزنی ...اونجا دفتر کارت نیست که هرجور خواستی بری، آرایش نمیکنی، لاک نمیزنی...

میگی: نفس نمیکشی...

میگه: لازم شد نمیکشی!...حرفهای خارج از محدوده نمیزنی...سیاسی به هیچ عنوان...مانتو یا مقنعه سبز نمیپوشی ...دستبند رنگی دستت نمیکنی حتی بی هدف و جهت زیبایی...طرفداری از هیچ کسی نمیکنی...با شاگردها دوست نمیشی!... اون روی سگت که خودم دیدم رو بهشون نشون میدی...از دین و نماز و خدا حرف نمیزنی...اینکه تو چه اعتقادی داری...از افراد کلاس احتمالا نصف بیشترشون آقا هستند که ممکنه از خودت بزرگتر هم باشند با لبخند بهشون نگاه نکن...کسی رو به اسم کوچک صدا نمیکنی...پسوند "جان" به کسی نده...با هیچ کس دست نده! کسی را هم نبوس...منظورم دخترهاست!

میگی: یعنی به پسرها دست بدم  و بوسشون کنم عیبی نداره؟

میگه: مسخره!...خلاصه کمی با اینکه هستی فرق کن...بذار همه چی درست پیش بره...خراب نکن آینده ات رو...راستی داشتی چی کار میکردی؟ سرما خوردی؟ صدات گرفته!

میگی: داشتم سعدی میخوندم...

میگه: آدم سعدی بخونه صداش میگیره؟...مگه داد میزدی میخوندی؟

میگی: نه!

میگه: خلاصه...دست از سرکشی بردار...تو حرف کسی رو هم تو زندگیت گوش دادی؟ تا حالا به کسی گفتی چشم!

میگی: آره ... دیشب!

میگه: چی؟ دیوانه...

میگی: هیچی بی خیال...باشه سعی میکنم کمی عاقلانه این بار رفتار کنم...نه به خاطر آینده به خاطر حالم...

میگه: خوبه...حالت خوبه این روزها؟

میگی: آره...گفتم که خوبم...ببخشید پشت خطی دارم...

میگه: خب برو کم دروغ بگو...خداحافظ!

میگی: خداحافظ

و گوشی را پرت میکنی یک گوشه!...به این فکر میکنی که باید نصفی از دوستهای فیس بوکی را که نمیشناسی پاک کنی! باید عکسهات را به کل پاک کنی!...از امروز هیچ دوست جدیدی را در فیس بوک تأیید نکنی!...اصلا چه نیازی به فیس بوک هست؟ ...از این طرف بری یک وبلاگ دیگر و به صورت مخفی بنویسی و بعد مخفی به بعضی از دوستات خبر بدی که  بخوانند...اما حوصله اش نیست تازه بعد از یکسال و چند ماه اینجا دوباره پا گرفتی...کجا بری؟ یا نه بهتره به کل قید کلاس را بزنی... مهمتر از همه اینکه باید یاد بگیری قبل از زدن هر حرفی فکر عاقبت یکسال آینده اش هم باشی...احتیاط...احتیاط...احتیاط...چه زندگی مزخرفی!...

واقعا من چه انسان گناهکار پستی بودم و خبر نداشتم...بگذارید آخرین گناهم  رو هم در این پست بکنم...این آهنگ که امروز نوبتش شده بود مدام دم گوشم بخواند...چقدر هم درصد گناهش بالاست...استغفرالله کلا... 

                                                  

تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد...

 نگاه هاى ِشما(23)



دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩ توسط  الی