وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
ماجرای خرگوش گوش دراز!

این نوشته اثر حال دیشب است که ابتدا لرز داشتم و بعد تب کردم... بدنم گرم است ولی خیلی لذت دارد... نتیجهٔ اخلاقی‌اش این است که حالم خوب است و عازم سفریم...قربون همتون...

 

   این نوشته از آن دست نوشته‌هایی شد که تا الان ۱۲ مرتبه تا انتها نوشتم و دوباره بازگشتم و از ابتدا نوشتم و جالب آنکه به ۱۱ مرتبهٔ قبلش اصلا شبیه نیست... ساعت ۴ و نیم صبح روز شنبه است... به نظر همه چیز خیلی آرام است... جمعهٔ به شدت سگی چرتی را پشت سر گذاشتم... خیلی سگی... ابتدایش به نظر عادی می‌آمد ولی مضحکانه غیرعادی بود...

     گمشده‌ام کجاست؟!!!... باز این گمشده که نمی‌دانم کیست یا چیست اعصابم را به هم زده... صبحانه که نخوردم چون ظهر بیدار شدم... ناهار مهمان رستوران سرکوچه بودیم و بنده بعد از اینکه سیر شدم فهمیدم یادم رفته کباب‌هایم را بخورم... بعد با دو عدد قرص که خودم به دستورش رسیدم درست مثل طرز تهیه فسنجان به خوابی عمیق رفتم... نیم ساعت بعد با تلفن بیدار شدم... بعد دوست - همسایه گفت بیا برویم بستنی بخوریم... انگار می‌خواست با من حرف بزند ولی یادم نیست برایش چه دری وری‌هایی گفتم که سریع جمع کردیم برگشتیم خانه... شاید ساعت ۶ یا ۷ بود که داشتم خودم را به زمین و آسمان می‌زدم... گمشده‌ام نیست... در این مواقع راهکار جدیدی پیدا کردیم... بله پیدا کردیم... نه کردم!... متاسفم که به شما نمی‌توانم بگویم چون راهکار خوبی است که علاوه بر شما طرف مقابلی می‌طلبد و مسیر یک جهت و گمشده‌ای سخت آشنا... از‌‌ همان ساعت تا همین ثانیه‌های پیش مشغول یک کار مهیج بودیم:

قطار سواری و رویاگویی و پیوند زدن بین نقطه‌ها برای رسیدن به یک شکل کامل... مثل رسیدن به شکل خرِگوش گوش دراز یا...

      شاید خیلی برایتان ملموس نباشد... ماجرا پیچیده است ولی اگر پا به پای من این رویا‌ها را بسازید همه چیز درست و به جاست... اگر بچه‌تر از این بودم این رویاگویی‌ها را در دستهٔ‌‌ همان دکتر بازی قرار می‌دادم... یعنی یکی درد می‌گوید آن یکی درمان فوق العاده سریعی ارائه می‌دهد که قسم می‌خورم حاذق‌ترین پزشکان روان‌شناس از پسش بر نمی‌آیند...

      حاشیه‌های این رویاگویی از خودش گاهی شیرین‌تر است... مثلا دیشب:  - اس‌ام اس‌هایی که رفت و آمدو روحی که با این اس‌ام اس‌ها رفت و آمد... - چت کردن با یک دوست که الان که فکر می‌کنم انگار آنجا هم خیلی دری وری گفتم... - گند زدن پرشین بلاگ به روحت!!! (الان همه می‌گن تو به پرشین بلاگ دیگه چی کار داری، حالا)... - دانلود یک ورژن جدید موتور سواری که وقتی به دیوار برخورد می‌کنی و از موتور پرت می‌شوی لذت خاصی می‌گیری مثل لذت درد آمپول!... چون هیچ وقت تا این اندازه بدبخت فلک زده نبودی که عین ** ولو شوی وسط خیابان و کاری نتوانی بکنی و سه عدد ماشین از روی فرق سرت رد شوند بدون اینکه بمیری...  به این فکر می‌کنی که اگر بمیری کارت اهدای عضوی داخل کیف صورتی‌ات هست که البته ارزش خاصی ندارد... چون در موقع نیازش، آن کارت چرت است و تو به اجازهٔ یک مرد وابسته هستی حالا یا پدرت یا سایه‌ای به نام شوهر!!! ...- دیدن چهرهٔ جسد حادثه ساز میدان کاج و ماجرای یک قتل ناموسی...

      در این بین به یقین یادت می‌رود شام بخوری... چایت یخ می‌کند... مورد شک و ظن دیگران واقع می‌شوی که این بدبخت دیوانه شده؟؟؟ مادرت با نگرانی به قرص‌های روی میزت نگاه می‌کند و تعدادشان را می‌شمرد که مبادا اور دوز کرده باشی... حتی ببخشید در موقع لزوم یادت می‌رود که دستشویی خانه کجاست!!

     امروز، آخر مسیر وقتی از این قطار پیاده شدیم هیچ کدام خسته نبودیم... هیچ کس هم خوابش نمی‌آمد... نمی‌دانم این قطارِ روز مبادا تا کی برای ما حرکت می‌کند... فعلا که می‌تازد... اینطور قرار گذاشتیم: می‌رویم بلیط می‌گیریم به مقصد کجایش راز است با قطار می‌رویم که حرف بزنیم و تا مقصد شعر بخوانیم... شاید هم داستان خواندیم... من داستان می‌خوانم... اصلا اگر مقصد عوض شود با هواپیما می‌رویم که تا داخل شدیم با این کیسه‌های تهوع بازی کنیم... شاید هم به مقادیر قابل توجهی موسیقی گوش دهیم از داریوش گرفته تا رضا یزدانی و پدیده امشبمان میلاد تهمت!!!... می‌رویم تا کمی نفس بکشیم... تا من روحم ترمزش بگیرد... تا آرام شوم... تا شاید درصد خل وضعیم پایین بیاید... کمی هم به حاشیه‌های‌گاه تلخ این روز‌ها که با تکرار در خودم دارم کم کم باورشان می‌کنم خداحافظ بگویم... خانم شوم برای کار و زندگی... هنوز اثرات تب و لرز در من مشاهده می‌شود و این خطوط یادگار تب است... انگار!

 

پ.ن۱: ایمان آوردم که نمی توانم دروغگو باشم...حتی اگر آرزوی هر شبم دیدن خواب پینوکیو باشد...

پ.ن۲:hook vels philan philan done in deep. دنبال معنی اش نگردید  احمقانه تر از این حرف هاست...

نگاه های شما(34)



شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩ توسط  الی