وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

همراهان

 

یک قدم خوب

 




 
حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است

همین حالا دستانم را گرفتی و فشار می‌دهی روی این دکمه‌های کیبورد و می‌گویی بنویس...منم به شدت از دیشب به باد فنا رفتم ...افقی شدم ...لحظات شیرین قبل از مرگ...هیچ تصوری از نوشتن در این حال ندارم...آن هم زیر پتو...چیزی شبیه اعتراف گیریست...که اتفاقا گاهی جواب می‌دهد..

فکر می‌کنم بالای یک کوه ایستادم هر دو طرفش تاریک است... حضرت نخست از این سو دستم را می‌کشد و حضرت دوم از سوی دیگر... دستانم در دستان اولی به شدت آرامش دارد... اما آن یکی نه! سعی دارم تمام تلاشم را بکنم که دستم را از دستش خارج کنم...

چهره‌هایشان آشناست... در تمام این سال‌ها در گوشه و کنار کتاب‌هایم برای هم شاخ و شانه می‌کشیدند عجیب... گروهی طرفدار این بودند گروهی طرفدار آن... همیشه بر سرشان دعوا بود... با هم سازش ندارند... حالا من با جفتشان مشکل دارم... بین رفتن و نرفتن... بین ماندن و نماندن... مانده‌ام بین این برزخ لایبغیان*...

آخ!...

رگ دست چپم درد می‌گیرد و من مجبورم مثل کسانی که تازه به کامپیو‌تر رسیدند دانه دانه انگشتان دست راستم را روی دکمه‌ها بگذارم... - داستان به اینجا که رسید همه می‌گویند نفهمیدیم چه گفت! - چه کنم که حال این روز‌هایم نفهمیدنی شده!... دلم می‌خواهد ببینی که دارم می‌جنگم... با خودم، با همه... جنگی که نمی‌دانم پیروز دارد یا نه؟... نمی‌دانم ته تهش من کجا می‌ایستم... این حس که احتمالا اسمش تردید است بزرگ‌ترین مشکل این روزهای من شده عزیز!!!

هر روز صبح به گلدان خشکم آب می‌دهم و امید دارم که دوباره سبز شود...

جمعه باید عازم سفر می‌شدم... بلیط‌ها جلوی چشمم روی میز است... ولی احتمالا باید فراموشش کنم... دیروز سر این موضوع حرص می‌خوردم و تو مرا آرام می‌کردی... من آدم مذهبی‌ای نیستم ولی به بعضی چیز‌ها اعتقاد زیادی دارم مثل نقش امام رضا در شکل گیری سفر مشهد... مثل مشیت خدا که تو و مامان گفتید... اگر رفتم که پست بعدی را از مشهد می‌نویسم... اگر نرفتم هم نمی‌دانم قصد دارم چه چیزی بنویسم... شاید شکایت کردم شاید هم آن موقع انقدر گفته‌اند که پرواز جمعه مشهد هم سقوط کرده بود و من سالم مانده بودم و زنده... در این حال تراژدی زندگیم که روزی قرار است کامل شود به تعویق خواهد افتاد...

راستی‌ای کسانی که ایمان آوردید بدانید و آگاه باشید که مرگ به ما در هر شرایطی خیلی نزدیک است... ممکن است لحظه‌ای که ما توی هوا باشیم و مشغول نوشیدن چای، زمین  بلرزد و همه را در کام خود ببرد... آن وقت بدجور دلتان می‌خواست شما هم در هوا بودید...

معده‌ام درد می‌کند... بلاگفا هم اورژانسی تر از من شده حالش...با من قهر کرده شدید...هر کاری می‌کنم  لینک نمی‌دهد... ارور می‌دهد و  تو خدا رو شکر میکنی!...


راستین/گل من

 

بعدنوشت۱: راستی دست حضرت دوم را ول کردم...مدتیست...

بعدنوشت ۲:دوباره راستی می خواستم لینک آهنگ را بگذارم ...قصد دیگری نداشتم ولی بلاگفا ارور داد...

*: مرج البحرین یلتقیان بینهما برزخ لایبغیان ...دو دریا را در حالی که با هم برخورد می‏کنند در کنار یکدیگر قرار داد و میان آن دو، برزخی (فاصله‏یی) است که بر یکدیگر غلبه نمی‏کنند...الرحمن/ آیه ۲۰

نگاه های شما(44)


چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٩ توسط  الی