وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
گرگم و بره میبرم...

این قصه را با کلیک کردن در اینجا با صدای خودم بشنوید...

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود... یه روز یه بره کوچولو بود که هیچی از دنیا نمی‌خواست جز یه زمین سبز بزرگ، یه آفتاب درخشان با یه آسمون آبی... وقتی بره‌های دیگه می‌رفتن چرا این بره کوچولو تنهایی رو ترجیح می‌داد و همش یه گوشه کناری برای خودش پرسه می‌زد... نه که فکر کنید اهل چرا نبود... نه!... بود... ولی چرای بره‌ها رو دوست نداشت... آخه بره‌ها همش با هم از گرگ‌ها حرف می‌زدن...

گذشت گذشت تا بره کوچولو بزرگ‌تر شد... یه روز قشنگ بره کوچولو داشت توی صحرا می‌چرخید که با یه برهٔ تنهای دیگه آشنا شد... برهٔ خوبی بود... کم کم با هم دوست شدن و هر روز می‌رفتن چرا... بعد از یک روز احساس کردن باید همیشه با هم باشن... پس تصمیمشون رو خیلی زود عملی کردن... چند روزی نگذشته بود که خانم بره متوجه یه چیزهای عجیب ترسناک در آقا بره شد... مثلا آقا بره ناخن‌های بلند داشت... موهای سیاه داشت... دندون بلند تیز داشت... خانم بره کم کم متوجه شد آقا بره قصد شکارش رو داره.... ترسید!!!... هر روز ترس خانم بره از آقا بره زیاد‌تر شد...

یه روزی بی‌هوا و بی‌تق تق اومد خونه... چشمتون روز بد نبینه... یه مرتبه دید یه گرگ زشت سیاه وسط خونه نشسته و یه پوست بره اونجا روی زمین افتاده... همون موقع فهمید که آقا گرگه گولش زده... رفت یه جای دور نشست... هی گریه کرد هی گریه کرد ولی چیزی با گریه درست نمی‌شد... تا اینکه از بس گریه کرد مریض شد... آقا گرگه هم دیگه خانم برهٔ مریض نمی‌خواست! چون می‌ترسید اگه بخوردش اونم مریض بشه... اما یه بار از سر عصبانیتش از دست خانم بره گردنش رو گاز گرفته بود...

خانم بره روز به روز داشت حالتش عوض می‌شد... احساس کرد داره ناخن هاش بلند می‌شه... دندون هاش تیز می‌شه... داره کم کمک زشت می‌شه... فهمید که بله، گاز آقا گرگه اثرش رو گذاشته و خانم بره رو کمی گرگ کرده... پس خانم بره تصمیم گرفت تا بد‌تر از این نشده برای همیشه آقا گرگه رو ترک کنه...

از خونهٔ آقا گرگه رفت بیرون... آقا گرگه هم دوباره پوستین بره‌اش رو پوشید و روز به روز بره‌تر شد ولی خانم بره دیگه برای خودش شده بود یه گرگ تمام عیار!... این وسط چندتایی کفتار هم بودن که هر روز می‌گشتن ببینن خانم بره هنوز زنده است؟ یا که مرده؟ می‌خواستن اگه مرده برن تیکه پاره اش کنن... ولی به روز خانم بره عصبانی شد و ناخن‌ها و دندون‌های گرگیش رو به کفتار‌ها نشون داد... خانم گرگه، گرگ موند... از این گرگ بودن خودشم راضی بود دیگه هم به آقا بره که روز به روز بره‌تر می‌شد فکر نکرد...

تا اینکه یه روزی یواش یواش پای گرگ بیشه به زندگی خانم گرگه باز شد... خانم گرگه و آقا گرگه با همدیگه کم حرف می‌زدن یعنی انقدر هر دوشون گرگ بودن که وقتی برای بره گی کردن برای هم نداشتن... اما کم کم برای هم زوزه کشیدن... حتی برای گرگ بودن هم گریه کردن...

یه روزی قرار گذاشتن برن یه جایی دور از بیشه با هم حرف بزنن... پس هر دو رفتن دم رودخونه... نشستن و پاهاشون رو گذاشتن توی آب... یهو خانم گرگه دید ‌ای دل غافل ناخن‌های آقا گرگه مصنوعی بود و داره می‌ره توی آب و جاش یه سم بره از زیرش پیدا شد... تا اومد یه چیزی بگه دید آقا گرگه داره هاج و واج نگاش می‌کنه... پس یه نگاه توی آب به پاهای خودش کرد و دید بله سم خودش هم پیدا شد... آقا گرگه با تعجب گفت: یعنی تو هم بره‌ای؟؟؟ خانم گرگه پوستین گرگیش رو درآورد و شد همون خانم بره‌ای که یه مدت به خواست خودش گرگ شده بود... آقا گرگه هم براش تعریف کرد که چی شد که کم کم کم کم شد گرگ... پس چند ساعتی با هم حرف زدن و باز لباس گرگیشون رو پوشیدن و رفتن توی بیشه... باز هم دورشون پر شد از کفتار و گرگ بره نما که براشون زوزه‌های بع بعی می‌کنن... ولی اون‌ها با اینکه از هم دورن و فقط گاهی می‌رن لب همون رودخونه برای هم بع بع می‌کنن یه حس بزرگ خوبی دارن... اینکه بین این همه گرگ و کفتار و بره‌های اهل چرا، دوتا برهٔ گرگ نمای خوب هستن که قراره تا آخرش برای هم بره بمونن... بدون ناخن بلند، دندون تیز، موی سیاه... واه و واه و واه!

خوش به حال این دو تا برهٔ گرگ نما مگه نه بچه‌ها؟... راستی راز این بره‌ها رو خواستید برید از رودخونه بپرسید!

 

* تشکر ویژه از همدلی امشب س.رشیدی برای این قصه... که خود داند و من دانم و کفتارهایی که هستند...فقط برای جفتمان دعا کنید که این روزها اخراج نشویم...شده ایم عین دخترهای ۱۸ ساله

* فایل را روی امواج غیر فیلطر آپلود کردم با حجم کم که همه با هر سرعتی توان دانلود داشته باشند....دانلود کنید بعد گوش دهید چون گوش دادن آنلاین نیازمند اینترنت پر سرعت است...

* اگر خواندید و حرفی بود با تمام وجود می شنوم...

  نگاه های شما(52)



چهارشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٩ توسط  الی