وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
از مادرشوهرم متنفرم

امروز از صبح به شدت مشغول کار بودم... الان هم چشم‌هایم عملاً آلبالو و گیلاس و تمشک و میوه جنگلی می‌چینه... من همیشه وسط کار به خودم تفریحات خاص جایزه می‌دم... مثلاً امروز به خودم گفتم هر ۵۰ صفحه‌ای که کار کردم می‌رم وبلاگ یکی از دوستان شرکت کننده جشنواره رو یه نگاهی می‌اندازم... اولین نکته‌ای که توجه‌ام رو جلب کرد حضور وبلاگ خاطرات یک عاقد بین وبلاگ‌ها بود... من خودم از خواننده‌های این وبلاگم ولی نکته‌اش در خانم نبودن آقای نویسنده اشه!!! خلاصه کمی گشت و گذار کردم میان وبلاگ‌ها... بین وبلاگ‌های سه و نیم قلبه حدود ۹ وبلاگ در موضوع زندگی شیرین من و همسری و شوشو و از این چیز‌ها بود با تشکرات ویژه از شخص شخیص مادرشوهر!!! بگذریم از وبلاگ‌هایی که من ندیدم تا بشمرم...

خوب در عالم وبلاگستان، وقتی پای خانم‌ها وسط است همیشه یک پایه‌اش شخصیت مادرشوهر است... داشتم فکر می‌کردم واقعا چرا؟ چون خودم با تمام وجود درک کردم که هیچ دختری باز هم تأکید می‌کنم هیچ دختری هنگام ازدواج با فکر  مبارزه با این کاراکتر شناخت شدهٔ همهٔ داستان‌های زندگی پا به زندگی مشترک نمی‌گذاره ولی خوب در عمل باید از روز اول انگار زره بپوشه برای چیزی شبیه جنگ!!! وقتی هم که ماجرا به اینجای دختر می‌رسه... دقت کنید دقیقا به اینجا... وقتی حرف هاش رو به هیچ کسی نمی‌تونه بگه میاد توی یه جایی شبیه اینجا که کسی کسی رو نمی‌شناسه حرف هاش رو می‌زنه... تا تخلیه بشه و بتونه با همدلی دیگران و سرگرم شدن کمی حفظ زندگی کنه...

فقط نکته‌ای که هست اینه که بعضی دختر‌ها مثل خود من، قبل از ازدواج باد روشنفکری می‌اندازن توی غبغشون که من انقدر سطحم پایین نیست که توی مسائلی به این کوچیکی درگیر بشم... بعد وقتی ناخودآگاه و دستی دستی درگیر می‌شوند هم به مقدار متنابهی می‌سوزند هم زبان در قفا می‌شوند از گفتن... امروز جایی خواندم کسی نوشته بود: «دوست دارم توی غذاش سم بریزم بمیره، درکم می‌کنید؟»

واقعا همیشه دلم خواسته از این مادر‌ها بپرسم چرا؟؟؟ البته که می‌دونم از سوال‌های تاریخی‌ای است این سوال که جواب مشخصی ندارد...

 

*: قطعاً برداشت بدی از حرفهای من نمی‌شود که همه را به یک چوب نزدم... اتفاق غالب را گفتم... چه بسیار مادرهایی که همیشه مادر هستند حتی اگر مادر شوهرت باشند و چه بسیار عروس‌هایی که هنوز عروس نشده‌اند و آهنگی زده نشده می‌رقصند... 

امروز از صبح به شدت مشغول کار بودم... الان هم چشم‌هایم عملاً آلبالو و گیلاس و تمشک و میوه جنگلی می‌چینه... من همیشه وسط کار به خودم تفریحات خاص جایزه می‌دم... مثلاً امروز به خودم گفتم هر ۵۰ صفحه‌ای که کار کردم می‌رم وبلاگ یکی از دوستان شرکت کننده جشنواره رو یه نگاهی می‌اندازم... اولین نکته‌ای که توجه‌ام رو جلب کرد حضور وبلاگ خاطرات یک عاقد بین وبلاگ‌ها بود... من خودم از خواننده‌های این وبلاگم ولی نکته‌اش در خانم نبودن آقای نویسنده اشه!!! خلاصه کمی گشت و گذار کردم میان وبلاگ‌ها... بین وبلاگ‌های سه و نیم قلبه حدود ۹ وبلاگ در موضوع زندگی شیرین من و همسری و شوشو و از این چیز‌ها بود با تشکرات ویژه از شخص شخیص مادرشوهر!!! بگذریم از وبلاگ‌هایی که من ندیدم تا بشمرم...

خوب در عالم وبلاگستان، وقتی پای خانم‌ها وسط است همیشه یک پایه‌اش شخصیت مادرشوهر است... داشتم فکر می‌کردم واقعا چرا؟ چون خودم با تمام وجود درک کردم که هیچ دختری باز هم تأکید می‌کنم هیچ دختری هنگام ازدواج با فکر  مبارزه با این کاراکتر شناخت شدهٔ همهٔ داستان‌های زندگی پا به زندگی مشترک نمی‌گذاره ولی خوب در عمل باید از روز اول انگار زره بپوشه برای چیزی شبیه جنگ!!! وقتی هم که ماجرا به اینجای دختر می‌رسه... دقت کنید دقیقا به اینجا... وقتی حرف هاش رو به هیچ کسی نمی‌تونه بگه میاد توی یه جایی شبیه اینجا که کسی کسی رو نمی‌شناسه حرف هاش رو می‌زنه... تا تخلیه بشه و بتونه با همدلی دیگران و سرگرم شدن کمی حفظ زندگی کنه...

فقط نکته‌ای که هست اینه که بعضی دختر‌ها مثل خود من، قبل از ازدواج باد روشنفکری می‌اندازن توی غبغشون که من انقدر سطحم پایین نیست که توی مسائلی به این کوچیکی درگیر بشم... بعد وقتی ناخودآگاه و دستی دستی درگیر می‌شوند هم به مقدار متنابهی می‌سوزند هم زبان در قفا می‌شوند از گفتن... امروز جایی خواندم کسی نوشته بود: «دوست دارم توی غذاش سم بریزم بمیره، درکم می‌کنید؟»

واقعا همیشه دلم خواسته از این مادر‌ها بپرسم چرا؟؟؟ البته که می‌دونم از سوال‌های تاریخی‌ای است این سوال که جواب مشخصی ندارد...

 

*: قطعاً برداشت بدی از حرفهای من نمی‌شود که همه را به یک چوب نزدم... اتفاق غالب را گفتم... چه بسیار مادرهایی که همیشه مادر هستند حتی اگر مادر شوهرت باشند و چه بسیار عروس‌هایی که هنوز عروس نشده‌اند و آهنگی زده نشده می‌رقصند... 

امروز از صبح به شدت مشغول کار بودم... الان هم چشم‌هایم عملاً آلبالو و گیلاس و تمشک و میوه جنگلی می‌چینه... من همیشه وسط کار به خودم تفریحات خاص جایزه می‌دم... مثلاً امروز به خودم گفتم هر ۵۰ صفحه‌ای که کار کردم می‌رم وبلاگ یکی از دوستان شرکت کننده جشنواره رو یه نگاهی می‌اندازم... اولین نکته‌ای که توجه‌ام رو جلب کرد حضور وبلاگ خاطرات یک عاقد بین وبلاگ‌ها بود... من خودم از خواننده‌های این وبلاگم ولی نکته‌اش در خانم نبودن آقای نویسنده اشه!!! خلاصه کمی گشت و گذار کردم میان وبلاگ‌ها... بین وبلاگ‌های سه و نیم قلبه حدود ۹ وبلاگ در موضوع زندگی شیرین من و همسری و شوشو و از این چیز‌ها بود با تشکرات ویژه از شخص شخیص مادرشوهر!!! بگذریم از وبلاگ‌هایی که من ندیدم تا بشمرم...

خوب در عالم وبلاگستان، وقتی پای خانم‌ها وسط است همیشه یک پایه‌اش شخصیت مادرشوهر است... داشتم فکر می‌کردم واقعا چرا؟ چون خودم با تمام وجود درک کردم که هیچ دختری باز هم تأکید می‌کنم هیچ دختری هنگام ازدواج با فکر  مبارزه با این کاراکتر شناخت شدهٔ همهٔ داستان‌های زندگی پا به زندگی مشترک نمی‌گذاره ولی خوب در عمل باید از روز اول انگار زره بپوشه برای چیزی شبیه جنگ!!! وقتی هم که ماجرا به اینجای دختر می‌رسه... دقت کنید دقیقا به اینجا... وقتی حرف هاش رو به هیچ کسی نمی‌تونه بگه میاد توی یه جایی شبیه اینجا که کسی کسی رو نمی‌شناسه حرف هاش رو می‌زنه... تا تخلیه بشه و بتونه با همدلی دیگران و سرگرم شدن کمی حفظ زندگی کنه...

فقط نکته‌ای که هست اینه که بعضی دختر‌ها مثل خود من، قبل از ازدواج باد روشنفکری می‌اندازن توی غبغشون که من انقدر سطحم پایین نیست که توی مسائلی به این کوچیکی درگیر بشم... بعد وقتی ناخودآگاه و دستی دستی درگیر می‌شوند هم به مقدار متنابهی می‌سوزند هم زبان در قفا می‌شوند از گفتن... امروز جایی خواندم کسی نوشته بود: «دوست دارم توی غذاش سم بریزم بمیره، درکم می‌کنید؟»

واقعا همیشه دلم خواسته از این مادر‌ها بپرسم چرا؟؟؟ البته که می‌دونم از سوال‌های تاریخی‌ای است این سوال که جواب مشخصی ندارد...

 

*: قطعاً برداشت بدی از حرفهای من نمی‌شود که همه را به یک چوب نزدم... اتفاق غالب را گفتم... چه بسیار مادرهایی که همیشه مادر هستند حتی اگر مادر شوهرت باشند و چه بسیار عروس‌هایی که هنوز عروس نشده‌اند و آهنگی زده نشده می‌رقصند... 

نگاه های شما(14)



شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩ توسط  الی