وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
سبزینه

من غیر از وبلاگ قبلی ام دو وبلاگ دیگر هم داشتم که هر دو در زمانی فعالیت داشتند... یکی را که مدتی است حذف کرده بودم...وبلاگ دیگرم با نام سبزینه قرار بود سفرنامه حجم باشد در قالب نامه هایی به صاحب  آن گنبد سبز...راستش دیشب داشتم آن وبلاگ را هم پاک میکردم که دلم نیامد نامه هایش را پاک کنم میگذارمش اینجا تا اگر دلم خواست روزی بخوانمش...به خصوص که با تمام وجود مشتاق دوباره دیدن آنجا هستم ...

 

نامه اول؛ خواهش

سلام آقای من...!

من رو به یاد داری... چند ماه پیش بود ... یادت هست...از همه جا و همه کس بریده شده بودم... احساس می‌کردم دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتم... فقط خدایمان می‌داند که در چه حال نکبت‌باری بودم... زندگی برایم سخت شده بود... نفس کشیدن هم حتی... شب بود روی تختم دراز بودم... تلویزیون را روشن کردم و چشمم خورد به تصویری از سبزترین گنبد دنیا... دلم بالا آمد... انقدر دگرگونم کردی که ... آنها اشک نبود آنها وجودم بود که داشت از چشمانم بیرون می‌ریخت... زائرین مسجدت روی آن سنگ‌های سفید نشسته بودند و دعای کمیل می‌خواندند... همزمان با آنها خواندم و خواستم فقط خواستم اجازه دهی من هم روی آن سنگ‌ها بنشینم دعا بخوانم به گنبدت زل بزنم و دلم را ... وجودم را بیرون بریزم... خواستم بیایم نه برای خودم که خودت بهتر می‌دانی... فکر می‌کنم همان شب بود ... بله دقیقاً همان شب بود که از خدایمان خواستم اگر نعمت دیدن خانه‌اش و گنبد سبزت را به من دهد برای خودم هیچ چیز دیگری نخواهم ... خودم را هیچ کنم ... فقط در برابر یک خواسته‌ام ...

در میان همان گریه‌ و سنگینی چشمم به خواب رفتم و تا صبح خواب می‌دیدم که در گوشه‌ای از آن سنگ‌فرش‌ها نشسته‌ام و بی‌هیچ حرفی سکوت کرده‌ام و اشک‌ها می‌آید...

فردای آن روز بود که بهتر از همیشه بودم و می‌دانستم که گویی به زودی مسافر خانه‌ خدایمان هستم...حکمت خدا من را به شگفت آورد...‌ آن روزها فقط گویا اسمی برای حج نوشته شده بود و یا شاید نشده بود...از آن روزها جز آن عشق و شور چیزی یادم نیست...

نامه دوم؛ یقین

سلام آقای من...!

آن روز می‌دانستم که دیر یا زود کسی پیغام می‌دهد که باید به زودی بار و اسباب را ببندیم و راهی شویم... به هیچ عنوان به این موضوع فکر نمی‌کردم که آدم‌های بسیاری در انتظار دیدنت هستند... فقط می‌دانستم که بایدی هست که تو را به زودی ببینم... چند روزی بود که در ذهنم مقدمات سفر می‌چیدم... محبوب دوست‌داشتنی مرا که پر از درد بودم و اشک در آن انتظار نگذاشتی... تلفن ... دعوت‌نامه را فرستاده بودی... پای تلفن دادی زدم که مامان باید راهی شویم به زودی زود...

 

نامه چهارم؛ شور

سلام آقای من...!

یادت هست چه شور بی مانندی داشتم؟... هر روز اولین جایی که در این دنیای مجازی می‌دیدم سایت لبیک بود... یادت هست چه هیجان عجیبی بود؟... می‌خواستم زودتر بدانم کی راهی دیدارت هستم... هر روز دلشوره و شور... می‌خواستم زودتر خدمتت بیایم و بخواهم برایم دم مسیحایی‌ات را بدمی... آن روزها نمی‌دانستم رویم می‌شود بین این همه آدم، بین این همه مشکل، حرفی از غم‌هایم پیشت بزنم... آن روزها هم سخت می‌گذشت ... حالا فهمیده‌ام گویی سختی با زندگی من عجین شده... به دست آوردن‌هایم زیاد است و از دست دادن‌هایم کم و گزنده ... طوری که دوست دارم همه دست‌آوردهایم را بدهم و از دست داده‌هایم را فقط اندکی به دست آورم... اما... امروز می‌دانم که درست روی خط حکمت خدایم اگر می‌دهد لطف است و رحمت و اگر نمی‌دهد و می‌گیرد بی‌شک آن هم رحمت است...

آن روزها آنقدر آمدم و رفتم تا روز اولین همایش عمومی معلوم شد... آنجا دخترها و پسرهای زیادی فقط و فقط به عشق تو و خدایمان  آمده بودند... آن روز بغضی عجیب راه گلویم را بسته بود...  حرف‌ها جنسی تازه برایم داشت... تو می‌دانی که عشق من به خدا تا کجای وجودم را گرفته ... گویا قرار بود برای آشنایی با بحث و فلسفه حج و ... برایم چیزهایی بیاید که  نیامده بود... اما عشقبه دیدار، فلسفه و بحث و جدل را نمی‌گنجد... می‌خواهم بیایم فقط برای عاشقی... بعد از آن جلسه باز هم باید صبر می‌کردیم و انتظار... روز بعد از آن جلسه بود... بسم‌الله گفتم و مشخصات را زدم و چشمانم را بستم تا بگویی کی؟... آمد ... 4 اردیبهشت 88... اشک‌ها می‌آمد ... شور عجیبی داشتم...

نامه پنجم؛ انتظار

سلام آقای من...!

 

این پنجمین نامه ای است که قبل از سفرم برایت می نویسم... نمی دانی چه احساس بی نظیری است وقتی می دانم هفته دیگر همین موقع ها دیگر می توانم پیشت باشم... حس بسیار عجیبی دارم...دو روز پیش دومین و آخرین جلسه با مسئولین کاروانمان بود... بار سفر رو نیمه و نصفه بستم... روی لیست بلندبالایی همه چیز رو نوشتم که چیزی فراموش نشه... استرس تمام وجودم را گرفته... همه فکرم شده این سفر... همه وجودم... قرآن و تسبیح ارزشمند امام زاده صالحم که هر موقع دستم می گیرم میشم پر از آرامش از قبل بهم نزدیک تر شدند...

این چند روزه روزهای سخت و پرکاری بود... انرژی زیادی از دست دادم... ناراحتی پاهام به اوج رسیده... تمام ترس و لرزم از اینه که اونجا اونطور که باید و شاید نتونم از پس کارهام و این ۱۲ روز بربیام... فقط از خدا خواستم به من انرژی بده... از جلسه دو روز پیش نذر کردم برای برآورده شدن همون یه خواستم همون یه خواسته ای که می دونم برای خدامون هیچ کاری نداره ... سه روز توی مدینه پشت هم روزه بگیرم...

میشه یه خواهشی ازتون بکنم؟... میشه واسطه بشید پیش خدامون که یک کم هوای من رو محکم تر داشته باشه توی این چند وقت...

خدایا چقدر دلم وا می شه وقتی اینجا می نویسم... خدایا از این سبزینه جایت متشکرم که بی شک این انگشتان من ناتوان نیست روی کیبورد این دست خداست رو دستانم... حالا از امروز کاری ندارم در بین انبار کارهای مانده ام جز انتظار...

نامه ششم؛ قرار

سلام آقای من ...!

چند شب است خوب به خواب نمی‌روم... تمام روز و شب دلهره دارم... اضطرابی بزرگ... گویی امتحان سختی در راه است... بار سفرم را تقریباً بستم... چند ساعت پیش بالاخره فهمیدم کی عازم دیدارت هستیم... قرار است ساعت 8 شب در ترمینال 1 فرودگاه مهرآباد جمع شویم و راهی ... احتمالاً پرواز ما به سوی شهر مدینه... به سوی بارگاه سبزینه‌ات ساعت 12 شب به وقت ایران است ... انتظار از همه چیز سخت‌تر بود... باور کن...

نامه هفتم؛ پرواز

سلام آقای من ...!

چند ساعت دیگر مانده به پرواز ما...

اما دلم پرواز کرده است به دیدن گنبد مسجدتان و دیدن اولین بار خانه خدایمان...

 

این نامه ها قرار بود تا روز بازگشت ادامه پیدا کند که مشکلات متعدد و امور گلایه آمیز زیاد من و گفتگوهایی دردناک با آن بزرگوار مانع شد... آن نامه ها برای همیشه در دلم می ماند و اینها اینجا برای خواندن...چون پر است از شور و عشق و حال



چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸ توسط  الی