وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
از اندوه فراموشی...

شبی دود خلق آتشی برفروخت                    شنیدم که بغداد نیمی بسوخت...

«گویند در بغداد مغازه‌هایی آتش گرفت. سری سقطی بیرون آمد تا بداند آیا مغازهٔ او هم سوخته است یا خیر؟ در راه به او خبر دادند که مغازهٔ تو سالم است. گفت: الحمدالله. اما ناگهان متنبه شد و به خود آمد که این چه شکری بود که من گفتم! آیا این خودخواهی نیست که من شکر بگویم از اینکه مغازه‌ام سالم مانده است، در حالی که مغازه‌های دیگر مسلمانان سوخته است؟...»

گوشه‌ای از اتاقم نشسته‌ام و در خودم جمع شدم و دیگر حوصلهٔ خواندن ندارم... چشمانم را بسته‌ام... هر ساعت تا آستانهٔ اتاق می‌آید مضطرب به چشمان من نگاه می‌کند و می‌گوید «چه خبر؟» و من گاهی سکوت می‌کنم... گاهی بغض می‌کنم گاهی سر تکان می‌دهم که یعنی هیچی... حس کردم که از چیزی ناراحت است... بلند شدم... اجازه دادم اشکی که در چشمم مانده بریزد پایین... کمی جلوی آینه الکی لبخند زدم یادم بیاید خنده چه شکلی است... کمی هم با دست هایم صورتم را باد زدم... از اتاق بیرون رفتم کنترل ماهواره دستش بود ... با خنده و مسخره بازی گفتم: یه دستور خوب غذا پیدا کردم از یه سایته ۵ قلبه، بیا فردا برای نهار درست کنیم... دیدم باز هم خوشحال نشد... چانه‌اش را گذاشته بود روی لبهٔ عصایش تا لرزیدنش را نبینم... گفتم: دنبال چی می‌گردی؟ گفت: بچم اونروز روی تخت درمانگاه زیر سرم بود ولی با این حال باز می‌گفتم خدا رو شکر که دارم می‌بینمش... الان پشیمونم... بچه‌های مردم هم که مردن عین بچهٔ من بودن... همونقدر عزیز... رفتم بوسیدمش و اشک‌های هر دومون ریخت پایین...

 * : اینها غم نامه نیست...اینها تاریخ است...

 

نگاه های شما(43)



جمعه ٦ اسفند ۱۳۸٩ توسط  الی