وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
داستان گمشدن

سلام!

اینکه می‌گم سلام مسخره بازی نیست‌ها!

یادمه وقتی کوچیک بودم چند باری پیش اومده بود که مثلاً به مدت یه هفته مدرسه نرفته بودم ... به دلایل مختلف... دو بارش به دلیل فوت مادربزرگ هام بود، یه بارش به دلیل آبله مرغون و چندین بار هم شده بود که یکی دو روز به خاطر مسافرت مدرسه نرفته بودم ... چون ما خانوادگی سفر بازیم... زمان دانشگاه هم یکی از سرگرمی‌های من نرفتن سر کلاس بود... به خصوص کلاس‌های صبح!!! چون من به شخصه - نه خانوادگی! - با جغد‌ها نسبت دارم و شب‌ها تا صبح بیدارم خیلی برام سخت بود که رأس ساعت ۸ سر کلاس باشم... تا حد امکان درسی برای صبح بر نمی داشتم اگر هم برمی داشتم غایب می‌شدم و یا با شیطنت از روز قبل طرحی برای کنسلی کل کلاس می ریختم... الان هم دوستان، همکار‌ها و حتی و حتی شخص رئیس اعظم با بنده بعد از ساعت ۱۲ در تماس هستند حتی اگر کار واجب داشته باشند!!! و این در حالیست که من پس از ساعت ۸ شب هم پاسخ تلفن کسی را نمی دهم مگر به قول یکی از دوستان همین حوالی "از ما بهترون" ... ولی همیشه این غیبت‌ها و این تأخیر‌ها یه حس بد در من ایجاد می‌کرد... چون بعضی چیز‌ها رو گم می‌کردم بعضی چیز‌ها رو از دست می‌دادم... مثلا بعضی حرف‌ها، بعضی اتفاقات، بعضی صحنه‌های جالب و خنده دار یا حتی گریه دار... دیگران همیشه از چیز‌هایی حرف می‌زدن که من ازشون بی‌خبر بودم... این موضوع خیلی زجرم می‌داد و هنوز هم می‌ده... همیشه از بچگی یه ترسی باهام بوده که مبادا بابت این زندگی یکی در میون چیز بزرگی رو از دست بدم!!!

امروز بعد از یک روز هنگ و پر اضطراب و گریه به مناسبت شاهکار یکی از دوستان عالم بزرگوار که دیروز طی حادثه‌ای به مدت چندین ساعت غیب شدند!، وقتی اومدم  نت یه کم سرگشته بودم... گم شدم واقعیت!... اولین مشکل این بود که چون هیستوری کامی رو پاک کرده بودم نصف رمز‌ها یادم رفته بود... بعد از کمی کنکاش و اینا رمز‌ها احیاء شد... بعد یه حسی بهم می‌گفت چیز بزرگی رو از دست دادم... نمی‌دونم چی؟!... می‌خواستم وبلاگ به روز کنم نمی‌تونستم، ایمیل هام رو نمی‌تونستم چک کنم! حتی نمی‌تونستم پیام خصوصی هام رو پاک کنم - عادت همیشگی-. نمی‌تونستم به ۵ پیام خصوصی جدیدی که داشتم درست جواب بدم... گودر رو بدون خوندن صفر کردم... حس کردم باید یواش یواش به این فضا عادت کنم درست مثل روز اولی که توی بلاگفای ۲۰ در ۲۰ سانتی گم شده بودم... یه حسی بهم می‌گفت انگار یه هفته است نیومدی وبلاگ... خیلی سرگشته بودم... خیلی! ...چند ساعت به سقف خیره شدم  ...چند ساعت به پوستر اخوان ثالث که کنار تختم زدم...و چند ساعت با دود عود که می تونه من رو آروم کنه سرگرم شدم...سعی کردم همه چیز رو توی ذهنم مرتب کنم تا همه چیز برگرده سر جای اولش و بتونم بگم سلام! 

نگاه های شما(34) 



پنجشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٩ توسط  الی