وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
بغل خسته

بچه که بودم مردی بود به نام «حامد» که برایمان در کیف سامسونتش یواشکی فیلم وی اچ اس می‌آورد... چندباری هم گرفته بودنش... روی پله‌های طولانی ورودی خانهٔ قدیمیمان، خانهٔ خواب‌هایم، می‌نشست و ما بین فیلم‌ها می‌گشتیم تا فیلم پیدا کنیم، سینمای ایران قبل از انقلاب، سینمای هالیوود، حتی سینمای هند را از آن طریق می‌دیدیم و سینمای روز ایران را هم با همت بابا... همیشه صبح‌ها از سر راه محل کارش بلیط سینمای شهر قصه می‌خرید و عصر‌ها سینما می‌رفتیم و شام بعدش را در یکتای ولیعصر می‌خوردیم... تا به امروز دوستانم شاهدند که دست خیلی‌ها را برای ناهار و شام گرفتم بردم همانجا و از‌‌ همان غذاهای مخلوط و آش‌ها خوراندم که حس نوستالژیک خودم را آرام کنم... نکتهٔ جالبش در این است که دوستانم را هم عاشق آنجا کردم... خیلی‌ها می‌گویند بوی خاصی می‌دهد... روزهای گریهٔ بعد از دانشگاه، روزهای عاشقی پس از درکه... روزهای خستگی از سردی قدم زدن در ولیعصر، روزهای... همهٔ آن‌ها در این رستوران کوچک قدیمی با غذاهای خاصش گذشت و من شاد می‌شدم...

امروز برف می‌آمد... غمگین بودم... مچ دستم درد می‌کرد... دلم به کار نمی‌رفت... دلم بیرون رفتن می‌خواست و نمی‌خواست... دلم سینما می‌خواست و نمی‌خواست... دلم یکتا می‌خواست و نمی‌خواست... 

                   عکس جمعه برفی از پنجره اتاق...

درد مچ دستم را کجای دلم بگذارم این روز‌ها که انقدر شدید شده نتوانستم از برف امروز، عکس درست و حسابی بگیرم!... البته که کم کم دارم در یک دستی عکس گرفتن تجربه‌مند می‌شم!!!

 نگاه های شما(60)



جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸٩ توسط  الی