وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
این پست رو نوشتی که چی؟

کسانی که فکر می‌کنند خواندن اینجا به خودشان تهمت و دروغ و افتراست خواهش می‌کنم اینجا را نخوانند تا نیاز به فحاشی پیدا نکنند تا من هم بخوانم و بگم که چی ...اینجا تنها جایی است که مطمئن هستم مال من است... من در لحظاتی که تنهای تنها هستم و دیگر هیچ کسی در کنارم نیست حتی یک پشه پر نمی‌زند مطمئن هستم چشمانی که چشم نیست ولی هست مرا می‌نگرد و تنها حالی است که نمی‌گویم که چی...

این روزها همش می‌گم که چی...برای من خیلی خیلی تلخ و تهوع آور است... صبح‌ها البته ظهرها تا ساعت 1 می‌خوابم...عاشق خواب ساعت‌های 9 صبح تا 1 ظهر شده‌ام...پر است از اتفاق... داستان می‌بینم انگار... وقتی بیدار می‌شوم به عادت همیشه‌ام که صبحانه نمی‌خوردم نه میلی به صبحانه دارم و نه اشتهایی برای نهار... مامان این روزها تنها نهار می‌خورد...چرخی در خانه می زنم و هیچ جایی پیدا نمی‌کنم جز تختخواب خودم... دراز می‌کشم و کمی به سقف اتاقم و ترک روی دیوار نگاه می‌کنم و رصد می‌کنم که آیا بیشتر شده یا نه... لپ‌تاپم را از روی زمین برمی‌دارم تصمیم می‌گیرم کارهایم را شروع کنم...مدتی است کارهایم را خیلی پرت و پلا انجام می‌دهم و هیچ کس نمی‌گوید چرا...انگار همه از همین سطح کار کردنم راضی هستند... و این حقوق خوبی که به خصوص در این مدت دارم دریافت می‌کنم هم رمقی برای بیشتر کار کردن در من نمی گذارد... تنبلم کرده... صفحه حرف «ش» کار کلیدواژه‌نامه مثنوی را که در هر حال ویرایشش هستم باز می‌کنم... این شین هم برایم دردسری شده...شاه...شاهزاده...حالم بد است... حوصله ندارم...تصمیم می‌گیرم بروم در نت... صفحه وبلاگم را باز می‌کنم ...از ورودم به بلاگفا خوشحال نمی‌شوم...پیام‌های خصوصی اعصابم رو خط خطی می‌کنه ...یک عده می‌گن حتماً دیوونه شدم...دیوونه نه ولی خیلی خسته شدم از این دلسوزی‌ها...از این انتقادها و از این چرندیاتی که برایم می‌نویسند... ولی نمی‌خواهم کم بیارم...اصلاً من هیچ وقت کم نیاوردم...از نت خارج می‌شوم می‌روم سراغ داستانم ...دیگر تمام شده فقط یک دور بازخوانی می‌خواهد و نگاه‌های آخر... تا دیشب خیلی دوستش داشتم ولی امروز ... دوستی می‌گفت تأثیر گذار نیستم...آخه آدمی به این وضعیت اگه خودش رو جمع کنه هنره به چه دردش می‌خوره تأثیرگذاری... تصمیم می‌گیرم سه داستان اخیر رو بذارم توی داستانخانه ولی باز به خودم می‌گم که چی...که کی بخونه...کی که چی بگه خوبه یا بد...به به یا چرند بود...یه دوست قدیمی زنگ زده که دورة جدید کلاس داستان نویسی حسین سناپور آغاز شده...می‌گم که چی... گوشی رو که قطع می‌کنم با خودم به یاد میارم که چقدر بی‌نهایت این مرد رو دوست داشتم و البته هنوزم دارم... یکی از دوستان ازم قول کار گرفته... ولی هنوز توی صحبتهام با آقای دکتر نتونستم درست و حسابی در موردش صحبت کنم...می‌دونم این کار از دستم برمیاد ولی باز آخرش می‌گم که چی... یکی دیگه از دوستام ازم خواست توی کلاسهای داستان‌نویسی چهارشنبه‌های دانشگاه شهید بهشتی حاضر شم...کلی ازش تعریف کرد ولی من با خودم می‌گم که چی... دیشب حوالی ساعت 9 شب تلفنم زنگ خورد بدون نگاه کردن به صفحه گوشی رو جواب دادم آقای دکتر بود بیچاره وقتی حال من رو دید یادش رفت بگه کارها تو چه مرحله‌ای...گفت بیا پیشم و منم نه گذاشتم و نه برداشتم و گفتم کی چی( دقت کنید که این مرد تنها یاور و یار این روزها و شبهای منه و داره با عشق تحملم می‌کنه)...وقتی توی خونه حرف ازدواج مجدد به میون میاد باز هم بی اختیار می‌گم که چی... شبها جهنم من از ساعت 12 شب آغاز می‌شود...آدمی که تا ساعت 1 بخوابه که 12 شب خوابش نمی‌بره...خلاصه همه می‌خوابن و من تند تند می‌نویسم...دستهایم روی صفحه کیبورد لپ تاپم از این ور به اون ور قل می‌خوره... این روند ادامه داره تا ساعت 4 صبح بعد از خوردن دو سه تا قرص درجه یک شاید کمی خوابم بیاد...تازه موقع خوابم باز می‌گم بخوابم که چی... وقتی دیروز داشتم با یک دوست که اتفاقا پزشک هم هست در این دنیای مجازی صحبت می‌کردم به هم گفت: افسردگی شدیده خیلی از علائمت هم حملات عصبی است... و من گفتم که چی... و اون کلی به هم خندید و گفت البته که چی...

پ.ن 1: این حالِ این روزهای منه که فوج فوج خصوصی از من سؤالش می‌کنید...تو رو خدا تمومش کنید...اینها رو هم ننوشتم تا برام دلسوزی کنیدها...همین طوری نوشتم و گفتم می‌ذارمش تو وب... من اصلاً نیاز به ترحم ندارم... روزی که گفتم باید زندگی اشتباهم رو که گند از همه جاش داشت بالا می‌رفت خراب کنم و از نو و تر و تازه بسازمش مطمئن باشید به این روزهاش هم فکر کرده بودم...انتخاب کردم ... و خودم تصمیم گرفتم... گاهی زندگی انقدر به آدم فشار میاره که فکر می‌کنی خراب کردن و دوباره ساختن بهترین راه ممکنه... و اینجا تنها جایی بود که به خودم نگفتم که چی...

پ.ن 2: این حالت حال امروز من نیست ...حالی است که دو سالی با من بوده و حالا من دارم سعی می‌کنم با از بین رفتن مشکلات خودم را بازسازی کنم... خدایا تو می‌دانی و بس...البته ممکنه تو هم بگی وقتی تو همت نمی‌کنی من این کارهایی که ازم می‌خوای انجام بدم که چی...

پ.ن3: من قرار بود جلسة نقد راه بندازم ولی با این حال که شرحش رو دیدید فقط در توانم همینه که بتونم مقدمات کار کتاب خودم رو انجام بدم ...الان تو شرایط انجام چند کار نیستم...و تازه هی دارم تکرار می‌کنم که چی...

پ.ن4: این روزها یکی از دغدغه‌های شیرینم که کمی آرومم می‌کنه علاوه بر نوشتن عکاسی است... یه روزی فکر می‌کردم اگه یه دوربین توپ داشتم حتماً عکاس خوبی می‌شدم چون با کامپیوتر هم زیاد بلدم روی عکس کار کنم ...ماه پیش کلی پول دادم یک دوربین فوق‌العاده خریدم ولی وقتی آوردمش خونه به خودم گفتم که چی...یه سری عکس از یه مهمونی خانوادگی انداختم یه جورایی روتوشش کردم و دیروز ظاهر شده دیدمشون...فوق‌العاده شده...فوق‌العاده...البته مثل همیشه خودم تو هیچ عکسی نیستم چون پشت دوربینم... کلی همه خوششان آمده بود نگاهم کردند ولی من آمدم توی اتاقم و به خودم گفتم خوب که چی...

 

 نگاه های شما(7)



دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸ توسط  الی