وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
ویژه نامه سی ام

نامه روز سی ام از حرفهای نگفته و گفته شما به خداست... اگر من گفتم پیش از این مهم نیست...دوست داشتید شما هم بگید...هرچی دوست دارید به خدا! به قلبتون! به مخاطب خاصتون بگید...بعد همه رو جمع میکنیم به عنوان اختتامیه این نامه ها نگهشون میداریم توی پست سی ام...رمزی هم نیست همه خواهند خوند...دوست دارم اگر این یک ماه با اینجا همراه بودید و احتمالا کلی حرف برای گفتن داشتید نه درباره نامه های من که درباره خودتون و حستون و خداتون بنویسید...  لازم نیست حتما با اسم واقعی خودتون چیزی بنویسید... از سیستمی هم استفاده میکنیم که آی پی نشون نمیده...یعنی خیالتون راحت که اگر نمیخواین حتی من هم بشناسمتون نمیشناسم... وارد لینک زیر بشید که یه فرمه... نوشتن یه اسم الکی حتی و یه ایمیل الکی مثلا (y@yahoo.com) هم کارتون رو راه میندازه... بعد برید بنویسید و من عینا منتقل میکنم توی پست سی ام... دلم میخواد حرفاتون رو بشنوم... بعد از یک ماه حرفهای شما رو بشنوم و همه حرفهای همدیگر رو بشنویم...من هم توی اون پست مینویسم ولی مثل شما بی نام...

راستی هرچند بار هم که دلتون خواست میتونید بنویسید... آخرین خواسته های رمضان امسالمون از خدا، از خودمون، از ...

جایی که شما مینویسید این شکلیه:

چیزی هم که من می بینم این شکلیه:

 

 

برای نوشتن حرفهایتان اینجا بیایید 



شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱ توسط  الی





نامه روز بیست و نهم: اضطراب

مشاهده یادداشت خصوصی



شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱ توسط  الی





نامه روز بیست و هشتم: صبر

مشاهده یادداشت خصوصی



شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱ توسط  الی





نامه روز بیست و هفتم: گلعاشق

مشاهده یادداشت خصوصی



جمعه ٢٧ امرداد ۱۳٩۱ توسط  الی





نامه روز بیست و ششم: شعور

مشاهده یادداشت خصوصی



جمعه ٢٧ امرداد ۱۳٩۱ توسط  الی





نامه بیست و پنجم: ظلم

مشاهده یادداشت خصوصی



سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩۱ توسط  الی





نامه روز بیست و چهارم

خوش آمدید بی رمز این بار به اینجا... این یکی بی رمز باشد بهتر است برای روز مبادا...


بهش میگم: یه بویی میاد نه؟

میگه: چی؟

میگم: بوی مرده!

میگه: اینا زیر خاکن دیگه بو ندارن که!

میگم: هرچیزی بو داره ... این خاک رو بردار...توش یه بویی هست ترکیب بوی کافور با چیزهای دیگه احتمالا که برام یادآور بوی مرده است...

اطراف گروهی میرفتند...گروهی می آمدند... خبری از غذا و خوراکی نبود... حس مرگ بهتر به آدم منتقل میشد...تشنگی...خشکی لب... خشکی پوست... از ورودی قبرستان که میگذریم همیشه چشمه های اشکم میجوشد... از ناخودآگاه...

میگه: از مرگ میترسی؟

میگم: معلومه...کدوم ناشناخته ای هست که ازش نترسم...دروغه بگم نمیترسم...بیشتر از بعدش میترسم... ایمانم طوری نیست که بهش لبخند بزنم ...به خودم مطمئن نیستم...

میگه: نفس مطمئنه که نداریم... و بعد لبخند میزنه... 

میگم: دلم میخواد بین قبرا راه برم...

میگه: خب بیا راه بریم... غمگین میشی؟

میگم: نه! یه ذره به مرگ نزدیک میشم ... 

میگه: مرگ رو به چی تشبیه میکنی الان توی این شرایط سن و فکر؟

میگم: به بانجی جامپ... میترسم نزدیکش بشم ولی ازش بدم نمیاد... دوست دارم تجربه اش کنم ولی ممکنه کم بیارم... عاشق رها شدنم ولی میترسم با کله زمین بخورم... میخوام بهش لبخند بزنم ولی فکر کنم موقعش از ته دل جیغ بزنم... شاید ازش خلاص هم بشم ولی مبادا تا آخر عمر سر و ته توش تاب بخورم...

میگه: راه این همه اما و اگر چیه؟

میگم: نمیدونم... باید تجربه اش کرد دید چی میشه... 

و خدا...خدا... و خدا...باید باشه تا دستم رو بگیره.... تا موقع پرتاب آخر هولم نده ...بگیره توی آغوشش و پروازم بده... وقتی جیغ زدم نوازشم کنه... وقتی گریه ام گرفت ببوسه من رو ... اگر بدونم اینطوریه آماده میشم برای روزی که روی ماه خدا رو ببوسم...

و از خدا بخواهیم مرگی سهل را...



سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩۱ توسط  الی





نامه روز بیست و سوم

مشاهده یادداشت خصوصی



یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۱ توسط  الی





نامه روز بیست و دوم

مشاهده یادداشت خصوصی



شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۱ توسط  الی





نامه روز بیست و یکم

مشاهده یادداشت خصوصی



شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۱ توسط  الی





نامه روز بیستم

مشاهده یادداشت خصوصی



جمعه ٢٠ امرداد ۱۳٩۱ توسط  الی