وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
در آستانه...

پارسال در همین ایام یعنی در آستانه بیست و پنج سالگیم، که ایام چندان شیرینی از لحاظ روحی نداشتم با خودم  قراری گذاشتم ...اینکه  دو سال از زندگیم را از حافظه ام پاک کنم، همانطور که وبلاگ قبلیم را پاک کردم...همانطور که بخشهایی از خودم را پاک کردم... حتی بخشهایی از هویتم را...در پس این موضوع هم گاهی حسی از درونم میگفت یعنی میشود؟؟؟ حالا خیلی رک و رو راست در آستانه شبی که از فردایش بیست و شش ساله میشوم به شما و فقط به شما میگویم شد!...

  اینها را با لبخندی به پهنای صورتم، با دلی که حالا حسابی وسعت پیدا کرده میگویم...

 معنی این حرفها این نیست که همه ی دنیا بر وقف مراد من است، نه! همین که با تمام قوا به ریش این دنیای کثیف دوست داشتنی خندیدم بس است، همین که کلی دوستهای خوب دارم بس است، همین که پازل یک بخش از زندگیم روز به روز کامل و کاملتر میشود بس است...پازلی که انگار در حوالی بیست و پنج سالگی از میان شکسته بود...حالا همه ی اجزا سر جای خودش است...و شاید به همین زودی قاب کاملی برای دیوار باشد...

 

یادتان باشد اینها را فقط به شما میگویم!

 

نگاه های شما(64)



سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩ توسط  الی





الی پوآرو میشود...

مشاهده یادداشت خصوصی



پنجشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٩ توسط  الی





دیدار با مو بلوندهای مراسم حسین...

به طور کلی جزو آدم‌هایی هستم که معتقدم رعایت حجاب برای خانم‌ها یا آقایون یه مقوله کاملاً شخصیه و جزو حریم خصوصیشون...حالا در مورد خانم‌ها طرف دوست داره چادر سر کنه یا اصلا حجاب نداشته باشه برای من مهم نیست، بیشتر انسانیت آدم‌ها برام مهمه تا حجاب و دینشون...ولی گاهی داشتن حداقل حجاب‌هایی در مواردی به واقع جزو همان انسانیت به شمار می‌رود...ماجرای شب گذشته‌ام را با انصاف در ذهن خود ترسیم کنید:

مانی(خواهرزاده‌ام) علاقه خاصی به زنجیر زنی داره...دیشب وقتی صدای هیئت نزدیک خونه بلند شد ازم خواست باهاش پایین برم تا زنجیر بزنه...خلاصه منم مانتوم رو پوشیدم، شالم رو به سرم انداختم، دوربینم رو برداشتم و با هم رفتیم پایین...همون اول کار آرامشم به هم خورد... روبرویم صحنه‌های جالب توجهی موج میزد...چند عدد دختر که اگر آرایش سنگینشان را از چهره‌ پاک میکردند نهایت بیست و چهار یا پنج ساله بودند ...موهای بلوند و در مواردی هم فر که پشتش یک شال مشکی قرار گرفته...موها طوری به سمت جلو آرایش داده شده بود که تقریبا تا بالای سینه‌شان آمده و معلوم بود... رنگ مشکی شال تضاد عمیقی با طلایی موها پیدا کرده بود و بیشتر جلوه میکرد...مانتو یا پالتوی فوق العاده تنگ که حدود دو وجب من از قوزک پایشان بالاتر بود بر تن داشتند...شلوار لی آبی روشن تنگ...چکمه‌هایی پاشنه‌دار که تا همان قوزک پا آمده بود و البته روی شلوار قرار گرفته بود...نفری یک عدد موبایل صفحه لمسی به دست در کنار هیئت امام حسین در حال حرکت بودند...دوشادوش پسرانی با شلوارهای لوله تفنگی و فاق کوتاه شدید!!... در محله ما که مد است پسرها در این ایام به جای ژل، گل به سر می‌مالند و به وسیله گل موهای خود را به سمت بالا هدایت میکنند...

کلا با دیدن این صحنه‌ها در این مراسم‌ها فشار خونم میره بالا...دلم میخواد یه چپ و راستی بزنم تو گوش این دخترا!!!... آقا جون دوست نداری امام حسین رو ...اعتقاد نداری خب نیا کنار دسته‌اش ...زورت که نکردن!!! به کتک که نفرستادنت بری سینه بزنی!!! انصاف داشته باش... این طرز لباس پوشیدن توی این مراسم نیست...آقاجون همین تیپ رو بزن برو بشین توی خونه‌ات آهنگ ساسی مانکن گوش کن...اونوقت من یکی که مشکلی ندارم میگم دوست نداره امام حسین رو...ولی آخه این مراسم محل عرضه خودته؟؟؟دقت کنید حرفم کاملا اعتقادی است و بحث سیاسی نمیکنم که اون قضیه‌اش جداست!!!...

راستش دیشب از چند صحنه هوس عکس گرفتن به سرم زد ولی از یه طرف حواسم به مانی بود و از طرف دیگه و اصل قضیه اینکه از این دخترها ترسیدم...چون واقعا ترس داشتند با آن هیبت ... ولی واقعا دوست دارم بدونم توجیهشون از اون تیپ و قیافه چیه؟؟؟ 

 نگاه های شما(56)



دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩ توسط  الی





یک آب انار عشقولانه!!!

آقای دکتر چند سال پیش  فقط یک بار بهم گفت یکی از مشکلات اساسی من با تو توی کار اینه که زود با افرادی که باهاشون کار میکنیم دوست میشی...گفت این دوستیها برات مشغله میاره و فکر و البته گاهی دردسرهای بزرگ... منم خیلی صریح و بی پروا گفتم نه! ...البته همه مخالفت ها و نه های من با آقای دکتر نتیجه بدی برام داشته تا الان و حدود یکسالی هست تقریبا سعی کردم باهاش مخالفتی نکنم...حتی در زمینه مسئله ی فتنه ی ننگین تافل!!!!!! که حالا توضیحش بماند...سعی میکنم در مقابل حرفهایش با یه لبخند حتی تابلوی مصنوعی بگم بله حق با شماست...و از همان یک سال پیش سود کردنهای من شروع شد!! و قهقهه زدنهای او به این سودها و لبخندهای تابلوی من!!...

        

حالا بریم سر اون نه صریح بالا...بله به صورت  واقع بینانه یکی از مشکلات منه که خیلی سریع به ویژه با همجنسان خودم دوست میشم و سعی میکنم براشون خوب باشم... یه دوست خیلی خیلی خوب...کلا روحیه ی مادر ترزایی من بالاست!!...

به صورت سِر مخفی هنوز نگذاشتم در باشگاه ورزشی کسی از احوالت درس و دانشگاه و کار و این حرفهای من با خبر باشد ...روزهای اول سرم توی کار خودم بود ولی کم کم دیدم نمیشه باید با چند نفر دوست باشم...بنابراین ماجرای دوستیهای من آغاز شد...حالا کار به جایی رسیده که اگر یه روز بر حسب مورد کاری یا بیماری نرم سر کلاس همه برام اس ام اس میزنن و از حالم جویا میشن...وقتی داخل کلاس میشم با همه چنان سلام و علیک و در مواردی روبوسی میکنم که تازه واردها فکر میکنن بنده مقام مهمی در اون باشگاه هستم...امروز وقتی بر حسب اتفاق سرم خورد به یکی از میله های باشگاه، تازه فهمیدم چقدر اونجا عزیز کردم، چون تا جایی که یادم میاد تا حالا سر عده زیادی به اون میله خورده بود و کسی براشون آخ هم نگفته بود...(وسط ماجرا بگم سرم هنوز درد میکنه!!!)

با یکی از دختران بسیار صمیمی تر هستم به واسطه اینکه تقریبا با یک کوچه اختلاف همسایه هستیم...هفته پیش وقتی خواستم برم از باغ سپهسالار چکمه بخرم به خاطر اینکه کس دیگری دم دستم نبود  با خودم بردمش ...چند سالی از من کوچیکتره و به طور کل اعتقاد داره من برای خودم عقل کلی هستم...توی مترو کلی از خودش و یه پسری که چند سالیه دوستش داره ولی نه اون پیشنهادی به این میکنه نه این میتونه پیشنهادی به اون بکنه تعریف کرد...میگه مطمئنم که پسر من رو دوست داره ...آخر آخر آخر همه حرفهاش این بود که به نظرت بده من ازش درخواست ازدواج کنم؟؟؟ و من عین یه درازگوش در گل فرو مانده واقعا نمیدونستم چی باید جوابش رو بدم...بنابراین در آن خودم رو با دستفروشهای مترو مشغول کردم و شروع کردم به خرید ...

وقتی چکمه رو خریدم با هم رفتیم بالای متروی سعدی و دو عدد آب انار طبیعی دبش زدیم به بدن...در حین خوردن باز نگاهم کرد و گفت الی بَده؟؟؟ یعنی این کار خیلی بده؟؟؟ منم که تو حس بسیار منحصر به فرد آب انار بودم گفتم : شاید از دید خیلی ها، از دید اکثر آدمها توی این خراب شده خیلی بده این کار، خیـــــــلی... ولی از دید من نه!!! از دید من عشق رو نباید انکار کرد...اگر فکر میکنی عشقه ابرازش کن...بهش پیشنهاد ازدواج نده ولی عشقت رو بهش ابراز کن ...بذار بدونه دوستش داری...احساس کردم یه چیزی توی وجودش گرم شد نمیدونم اثر تصفیه خون آب انار بود یا حرفهای من؟!...در راه بازگشت در مترو خوشحال شده بود ...خیلی با مسخره بازیهای من خندید. تا سر کوچه با هم آمدیم تا رسیدیم به نقطه جدایی...من را بوسید و رفت و من بعد از چند لحظه نگاه به رفتنش به سمت خانه آمدم و تصویرهایی از جلوی چشمانم رد شد...تصویر عشقها یا شاید علاقه هایی که تا امروز هیچ وقت هیچ وقت نه تنها ابرازشان نکردم بلکه گاهی برای تمام شدنشان از وجودم انکارشان هم کردم...

مازیار فلاحی()، قلب یخی/ لینک دانلود

                        

*: به عشق دوستان به روز شدم و خداییش پست رو ترکوندم...عکس و آهنگ و آیکون و هرچی این چند وقته حوصله اش رو نداشتم...فقط مونده قطرات شبنم از پستم بریزه پایین!!!

 

 نگاه های شما(21)



پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٩ توسط  الی





نامه های الی/ 10(چشمهایی که مبادا...)
این روزها وقتی میخندم

 

میگویی حسرت یک بار اینجور خندیدن را دارم.

ولی این خنده ها، خنده نیست،

بدتر از هزار بار گریستن است.

این روزها گاهی چشمانم اشکی میشود...

پلک نمیزنم مبادا اشکها آبروریزی کند.

مبادا...

مبادا...

مبادا...

زندگیم را این مباداها گرفته است.

میگویی عاشق این چشمها هستم که ...

تو بهترین بهترین هستی هزار بار اینها را تا عمق گوشت زمزمه کردم.

ولی باور کن خسته ام ...

دیگر آرامبخش های شبانه هم کاری از پیش نمیبرند...

 

روزها میگذرد و من نمیدانم چرا منتظر یک خبرم...

نمیدانم از که؟

نمیدانم از چه؟

خبری که نمی رسد

خبری که انگار هیچ وقت قرار نیست به من برسد...

اینها را در حالی برای تو مینویسم که نزدیک به نیم ماه دیگر ۲۶ ساله میشوم...

دیگر گذشت زمان بر من، برایم مهم نیست

چون من زودتر از زمان در حال گذرم...

نگاه های شما(33)



شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩ توسط  الی





دهم آذر

برای حافظه خودم اینها را مینویسم ...۱۰ آذر ۸۹ هم در ذهنم میماند...

امروز صبح شهلا جاهد اعدام شد...خیلی خیلی سخته...هرچقدر هم که امروز به ما با دوستان خوش گذشت  ولی بازم از صبح به لحظات آمدن شهلا پای طناب دار و به دار آویخته شدنش فکر میکنم و مدام موهای تنم سیخ میشود...

                                             

این عکس خیلی خیلی عکس خوبیه...این نگاه تا ابد در ذهن ها خواهد ماند...    

عصر با جمعی از دوستان رفته بودیم خوشگذرانی در خانه هنرمندان. با وجود غیبت عده ای از دوستان روز بسیار بسیار بسیار خوبی بود...البته که همه از میزان صدای بلند ما ناراحت هم شده بودند ولی خوب به ما چه نه؟؟!! حالا یه شبم ما خوش گذروندیم ...

نگاه های شما(64)



چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩ توسط  الی





نهم آذر

فیلم نهم آذر هزار و سیصد پنجاه و هفت را در خانه مان داریم. ابتدا فیلم به صورت آپارات دیده میشد و بعد از سالها جهت نگهداری بهتر، نگاتیوها را به یک عکاس دادیم تا به شکل فیلم ویدئو درآورد. البته مونتاژ مضحک دهه هفتادیش بسیار خنده آور است با آهنگ یه حلقه طلایی معین...

فیلم با عکسهای زمانی کودکیشان آغاز میشود ...عکسهای سیاه و سفید که وقتی جلوتر میرود رنگی میشود...فکر میکنم تنها زوجی هستند که ابتدای فیلم عروسیشان عکسهای پس از ازدواجشان هم آمده. بعد تصویر خیلی جذاب از آقا دامادی دیده میشود که با کت و شلوار سفید و پاپیون مشکی به سمت ماشین عروس میرود. در زمینه، تصویر شوهر عمه خدا بیامرز آقا داماد  دیده میشود که نگاه پرخنده ای به دوربین میکند...عشق دوربین در همه به شدت دیده میشود...

صحنه بعد با یک پرش، دم در آرایشگاه است...آقا داماد به همراه عروس خانوم که بی حجاب است و در حجمی تور پیچیده شده  سوار ماشین میشوند...عمه خدا بیامرز آقا داماد، زندایی و برادرزاده عروس خانوم هم به عنوان همراهان عروس پشت ماشین عروس و داماد می نشینند...دوست خدا بیامرز آقای داماد هم با ماشینی پر از جمعیت که معلوم نیست چه کسانی هستند پشت ماشین عروس و داماد به حرکت در می آیند...عمه آقا داماد که خدا رحمتش کنه به طرز فاجعه خنده آوری مدام برمیگردد و به دوربین که درست پشت ماشین عروس و داماد است لبخند میزند و دست تکان میدهد...

در صحنه بعد عروس و داماد در مقابل منزل مادر عروس خانوم پیاده میشوند تا مراسم عقدشان برگزار شود...دوباره پرش...عاقد خدابیامرز عروس خانوم و آقا داماد خطبه را میخواند و در این حین یه حلقه طلایی پخش میشود...عروس گویا میگوید بله، صدایی نیست. همه خوشحال هستند، دست میزنند. دایی خدابیامرز عروس خانوم که حکم پدر عروس را هم دارد خوشحال است خیلی...یک خنده خیلی عمیق...و مادر خدابیامرز عروس که دیگر در دلش غوغاست...تک دخترش را عروس کرد...دلت میخواهد روی خنده اش فیلم را نگه داری و حسابی با خنده اش کیف کنی...یک عدد دختر سیاه با موهای سیاه حدود ۱۵- ۱۶ ساله شاید، چسبیده به داماد و هی به عروس لبخند میزند...دخترعمه خدابیامرز آقا داماد است که عروس نشده از این دنیا رفت...در صحنه بعد برادر عروس خانوم بر سر عروس و داماد نقل میپاشد...خدا بیامرزدش... و بعد یک صحنه استثنایی دیگر...مادر خدابیامرز آقا داماد بین عروس و داماد قرار گرفته و هر دو همزمان بر لپهای قرمز و کپلش بوسه میزنند...فیلم ناخودآگاه به دلیل خرابی اش روی این صحنه چند ثانیه ای مکث میکند و تو لذت این خنده را کامل میبری...

         

باقی فیلم در سالن عروسی میگذرد...داماد  با جمعیت انبوهی بوس بازی میکند ...هر کدام سه ماچ!!!...چه کار سختی ...در جمع، تقریبا انبوهی آدم وجود دارند که باید جمیعا بگویی خدابیامرزدشان...اما زنها، همه میرقصند و تا دوربین می آید زل میزنند به دوربین و عشوه میکنند...گروهی رو میگیرند از دوربین!!... دوستهای آقا داماد که غوغا میکنند...در بین همین غوغا عکس شاه و فرح بر روی دیوار دیده میشود با چه ابهتی!!!...

چند تصویر  گل...مادر خدابیامرز عروس می آید کنار عروس می نشیند و به دوربین نگاه میکند و رو میگیرد...عروس متوجه حضور او نیست...مادر در حالیکه به دوربین نگاه میکند با آرنجش چند تا به عروس میزند  و عروس میفهمد و میخندد از ته ته دل...همان موقعها یه عده دختر کوچک که همه دختر خاله ها  و دختردایی های عروس خانوم هستند جلوی عروس رژه میروند که...

حالا شام...همه سر میز شام ایستاده اند...شام کباب و مرغ است...به گفته آقا داماد، بنده خدایی از فامیلهای نزدیکشان بعد از عروسی اعلام کرده بود که شام به او نرسیده ولی در فیلم به وضوح دیده میشود که یک ران مرغ را بلعیده و دارد استخوان ران را از دهانش بیرون میکشد. هنوز این حرکت نقل مجالس ماست گاهی!!!... برای اینکه زیبایی غذا از بین نرود لفظ خدا بیامرز را به کار نمی بریم شما حساب کن نصف جمعیت ایستاده دور میز!!! فیلم تمام میشود ...

عروس و داماد میگویند آن شب حکومت نظامی بوده و همه سریع به خانه هایشان رفته اند...میگویند به همین جهت سر شام چند دقیقه ای برق رفته ...کلی هم از بعدش و ماجرای کباب کردن گوشت قربانی جلوی پای عروس تعریف میکنند و میخندند...

حدود ۳۲ سال از آن سال میگذرد و عروس و داماد هنوز با یک اشتیاق وصف نشدنی از آن روز و شب تعریف میکنند...هنوز عاشق این هستند که بخواهی خاطراتشان را مو به مو برایت تعریف کنند ...هنوز این فیلم را گاهی می بینند ...فامیل هم این فیلم را خیلی دوست دارند چون خودشان، جوانیشان را میبینند...همه میخندند و هی میگویند الی اینجا رو بزن عقب...الی نگه دار...فیلم که تمام میشود با دستشان، نم چشمهایشان را میگیرند...

مامان و بابای خوبم، سالگرد ازدواجتون مبارک!

کارت عروسی مامی و ددی است ...

 نگاه های شما(16)



سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳۸٩ توسط  الی





عامل اصلی دکتر نشدن الی...

از وقتی اینترنت به طور روتین پایش به زندگی من باز شد به طور خیلی عمیقی پای من به جاهایی باز شد و از جاهایی بسته شد...

از موارد ساده گرفته تا کله گنده. مثلا دیگه هیچ وقت با ۱۱۸ تماس نگرفتم...هیچ وقت برای سرچ نام یه کتاب یا مقاله  از در خونه بیرون نرفتم...آدرسها را بدون نیاز به فرد خاص یا جای خاصی پیدا کردم...ورقهای دیکشنری را دیگر برای یافتن واژه ای پاره نکردم...حالا بگذریم از مزایای بانکداری اینترنتی که خوب این چند وقته تازه من یاد گرفتم یه کم ازش استفاده کنم تا دیگران را به زحمت نندازم برای پرداخت قبض تلفن من به صف طولانی بانک بروند!!!...

پیش از استفاده روتین از اینترنت، ایمیل نمیزدم ایمیل نمیگرفتم، پس لازم نبود روزی چند بار جعبه این باکسم را نگاه کنم...پیش از آن تا به اسم یک نفر برمیخوردم به سمت گوگل سوق پیدا نمیکردم و سرچش هم نمیکردم(این اواخر کار به جعفر آقا سبزی فروش هم رسیده!!)...پیش از آن با هیچ شبکه اجتماعی ای اعم از فیل.تر و غیر آن آشنا نبودم  راحت...پیش از آن به کتابخانه ها بیش از اینها مهر میورزیدم ... اخبار گوش میدادم و کمی بیشتر روزنامه میخواندم خوب همه اینها برای من به راحتی با نت جبران میشه پس مزایای قابل توجهی هم داشته ...پیش از این کمی به دکترها اعتماد بیشتری داشتم چون من اسیر پدیده ای به نام خوددرمانی اینترنتی هم شدم تا جایی که وقتی دکتر میرم تصور همه اینطوره که احتمالا دانشجوی پزشکی  هستم... اما بزرگترین عیب این وسط اعتیاد بود...بله اعتیاد پیدا کردیم رفت...یعنی بیشتر از آنکه قلم به دست بگیرم انگشتانم روی کیبورد است...با کسان و جاهایی آشنا شدم که شاید اگر نمیخواندم و نمیدیدم کمی عاقل تر میماندم...وقت میکردم کمی بیش از این درس بخوانم، کتاب بخوانم اما باز هم جای شکرش باقی است تا.......

معضل بزرگ از جایی شروع میشود که پای محیطی به نام وبلاگ یا شبکه اجتماعی(مثلا فیس بوک) به زندگی شما باز میشود. آن وقت است که مشکلات بیداد می کند... وبلاگ داری رسم و رسوم دارد، شرایط دارد، قلم میخواهد، فکر میخواهد ...شبکه ها عکس میخواهد مینمال جذاب میخواهد و همه اینها به اندازه کافی وقتمیخواهد تا در آنها برای خودت چهره شوی...مگر اینکه عطای چهره شدن را به لقایش ببخشی و طوری عمل کنی که حتی کسی نفهمد زنده ای یا مرده...خوب این هم نداشتنش بهتر از داشتنش است به طور طبیعی...تازه بعد از آن که وارد شدی اگر کمی باهوش باشی از جهات مختلف داغ میکنی مثلا پی به رازهای شخصی دیگران میبری تا حدودی، دروغ ها و افه های چهره های مجازی که برای تو حقیقی هستند رو میشود و کلی میخندی...به احتمال بالا عاشق شدن و فارغ شدن برایت پیش میآید...شکستهای عشقی - احساسی فراوان...میتوانی روزانه هزاران فحش بشنوی یا فحش بدهی...تجربه چتهای باناموسی و بی ناموسی داشته باشی...میتوانی کمی آرام شوی...درد دل کنی...دوستی کنی رفاقت کنی...گریه کنی بخندی...داستان و شعر بخوانی ... و هیچ وقت  به این نتیجه نمی رسی که این اینترنت برایت به طور مطلق خوب است یا بد!!...

خلاصه یعنی به اندازه صبح تا شبی هر روز در اینترنت کار برای انجام داری...از این سوراخ به اون سوراخ کلی  جذابیت هست...و همه اینها وقتی  پیش بیاد میتونی بشینی و برای رئیست خیلی واضح و بی رودربایستی توضیح بدی که چرا نمیتونی دکتری بخونی و اون در جواب بگه خری دیگه ... من قراره اصلاح بشم و قراره آدمم کنن یه عده ... البته که این موضوع هم هست که دکتر شدن شاید، آدم شدن اما...

*: من آدم خواهم شد ولی با اینترنت ...

*: اگر من جای خوانندگان این متن بودم اولین چیزی که به ذهنم میرسید این ضرب المثل است که عروس خانم رقص بلد نیستند میفرمایند زمین کج است...

از اونجایی که دلمون برای دوستان تـــــــنگ شده قراره یه قرار بذاریم که هم تجدید دیدار بشه هم همون تجدید دیدار بشه ...آدمهای این قرار شامل بچه های پژو و البته سایر دوستان وبلاگیمون هستند. لطفا تاریخ بدید، نظر بدید که کجا و چه کنیم .... نظر بدید لطفا...

  نگاه های شما(30)



پنجشنبه ٤ آذر ۱۳۸٩ توسط  الی