وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
گریه علاج همه ی دردهاست؟

از صبح، از صبح خیلی زود

 

از همه دنیا دلم گرفته بود...

اینها را هم اضافه کنید:

سرما خوردگی و باز اسپاسم عضلانی.

امروز یه آمپول زدم قد گاو

به دست یه آمپول زنی که که از خود گاوه گاوتر بود...

درد داشتم...بغض...گریه

و حالا آرام آرام گریه ام گرفت و انگار درد بزرگی از من کم شد

قطرات خیلی ریز از چشمانم پایین می آید

خیلی ریز و بی صدا که مبادا کسی را از خواب بیدار کند

حالا فهمیدم گاهی درمان اسپاسم با گریه است نه آمپول گاوی!...

انگار بغضها در تک تک عضلاتم خانه کرده بود و حالا آزاد شد و حالم بهتر است

ممنون خدا

نگاه های شما(46)



جمعه ٢۸ آبان ۱۳۸٩ توسط  الی





قندی که در دلم آب نشده مانده است...

اینها که مینویسم نه واقعیت است نه داستان...توضیحش کمی سخت است...

ساعت حدود ۸ شده بود و من تازه از دفتر به خانه می آمدم، مثل همیشه کیفم خیلی سنگین بود...نزدیک میدان امام حسین بودم...بیشتر به قندی که از آن روز در در دلم داشت کم کم آب میشد فکر میکردم تا جایی که بودم... نمیدانم چقدر این مردها اصرار دارند شانه هایشان را به شانه های آدم بزنند...هنوز نفهمیدم که در پشت این حرکات چه لذتی نهفته است...حوصله جنجال نداشتم برای همین زیاد توجهی به این حرکات نمیکردم...از صبح چیزی نخورده بودم، این قنده هم که آب میشد اثری بر روی گرسنگی نداشت...پیراشکی کرم داری خریدم و گفتم به محض سوار شدن در تاکسی میخورم...در پیراشکی فروشی دیدم مردها پیراشکی کرم دارشان را با نوشابه سیاه میخوردند و چه لذتی می بردند، من ماجرای این لذت را هم نفهمیدم...خلاصه در جایی ایستادم و گفتم: ***، دقت دارید که اگر به جای سه ستاره بگویم کجا ممکن است برخی دچار لذتی شوند که محله ما را فهمیدند...خلاصه چند تاکسی ای رفت و کسی ما را سوار نکرد تا اینکه یک عدد سمند سفید یا نقره ای ایستاد...من  انتظار داشتم باقی هم که با من هم مسیر هستند پشت من بپرند بالا ولی خیر...آقای نیمه محترم راننده قصدی بر این کار نداشت...بنده هم در این موارد فوق ریکلسم...یعنی به نظرم انقدر نکات در زندگی ام دیدم و کلا تجربه مند هستم که هیچ ترسی به دل ندارم...خلاصه رویم را کردم به طرف پنجره که مثلا تو را نمی بینم و متوجه نیستم که داری از توی آینه مدام من را نگاه میکنی... سی دی ماشین را به صدا درآورد، آهنگه همین آلبوم محسن یگانه بود که میگه: روزهای سخت نبودن با تو، خلاء امیدُ تجربه کردم...صدا را کمی زیاد کرد...از توی آینه گفت: از صداش ناراحت نمیشی!...گفتم: نه!...موبایلم را از توی کیفم درآوردم و گفتم با تماس با یکی کمی فضا را عوض کنم... زنگ زدم به ***پرت و شروع کردم:

من : سلام عزیزم، خوبی، چه خبر؟

***: الی خوبی جونم...چقدر خوشحالم که بالاخره عزیزم شدم...

من: آره عزیزم، دارم میام ...تو میای دنبالم؟

 ***: داری میای دفتر ما یعنی؟ من که نمیتونم بیام  الان سرکارم آقای *** هم بالا سرم مثل شیر نشسته...آژانس بگیر...

من: خوب جونم کاری نداری؟

 ***: نه عزیزم خداحافظ

بازهم از آینه به من زل زده بود...گفت: میشه با شما درد دل کنم تا مقصد؟

گفتم: من همین جاها پیاده میشم، اصلا هم آدم خوبی برای درددل نیستم...

گفت: مگه نگفتید ***، خیلی مونده ها!!!  شش ساله ازدواج کردم، یه بچه دارم، زنم رو دوست نداشتم و ندارم...خیلی خیلی ناجور زد زیر گریه، متوجه حال بدش شدم...کمی تامل کردم نمیدونستم چی باید بگم...گفتم باهاش حرف بزنید...تلاش کنید.

گفت: من دانشجوی دکتری ژنتیک هستم...یعنی عقل دارم شعور دارم سواد دارم و می فهمم عشق با تلاش به دست نمی آد...

تو دلم گفتم انگار سواد نشونه شعور و عقله و به لب گفتم خوب باید چه کرد؟ وقتی بچه هست دیگه دو نفر آدم بزرگ هیچ کارن...شما دیگه خودت مهم نیستی...اون روزی که به فکر بچه دار شدن بودید باید یادتون می اومد دوستش دارید یا نه؟ گفت: من بچه نمیخواستم زنم گولم زد...

چیزی نگفتم...بیشتر به این فکر میکردم با حالت بد روحی این الان هر آن ممکنه تصادف کنه و جفتمون به اون دنیا نقل مکان کنیم...بیشتر سکوت کردم و گاهی اشکهاش رو که با پشت دستش عین بچه ها پاک میکرد نگاه کردم...تا خود مقصدمون، ***، گریه کرد بدون هیچ حرفی و نمیدونم چرا انقدر سنگ شده بودم که بیشتر بیرون رو نگاه میکردم...بیشتر فکر میکردم به اون زن که الان در خونه منتظره شوهرش سریعتر برگرده به خونه...فکر میکردم زن الان با حوصله شام درست کرده و منتظره و شوهرش من رو سوار کرده تا برسونه *** تا با من درد دل کنه...وقتی پیاده شدم گفتم چقدر میشه و گفت: من مسافرکش نیستم بفرمایید...پیاده شدم و پشتم رو هم نگاه نکردم که مرد رفت یا هنوز ایستاده و گریه میکند... احساس میکنم گاهی گریه ها برایم رنگ ندارد... در راه یادم افتاد پیراشکی ام در دستم است و نصفه قنده تو دلم آب نشده مونده... دلم میخواست عق بزنم تا قنده از توی دلم بیاد بیرون ولی چه کنم که عاشقشم!

نگاه های شما(25)



پنجشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٩ توسط  الی





هنوز زنده ام در یک کافی نت سرد

از سالها پیش میشناختمت به بهانه های مختلف شعر و داستان و هزار چیز دیگر... یعنی هرچه بود ادبیات بود...یادم می آید با اینکه پیش از آن دیده بودمت ولی یادم است جشنواره داستانی بود و همه بودند و مثل همیشه تو هم بودی...داستانم جایزه گرفت انقدر خاطره اش خوب بود که تو را به خاطر خاطره ی خوبش به یاد دارم و گرنه خاطره های بد را فراموش میکنم با همه اطرافیانش... نه که فکر کنی عشق جایزه دارم نه! عشق این را داشتم که آن داستان جایزه برد...تأکیدم روی "آن داستان" است. اگر مجموعه هایی را که به همه ما دادند نگه داشته باشی همان داستان را خواهی یافت...داستانی که از روی یک عشق ساده و صمیمی نوشته بودمش...عشقی که انگار هنوز هم هست هنوز هم بین من و آن همکلاسی خیلی قدیمی هست... چند روز پیش همکلاسی قدیمی در فیس بوک یادآوریش کرد و استخوانم لرزید و بی اراده یاد این روزهای تو افتادم و آن جایزه و آن روز...بعدها چند باری دیدمت ولی هیچ بار مثل آن جشنواره یادم نماندی ...شاید چون بارهای بعد پر بود از خاطره های بد...از آدمهایی که از ذهنم بردمشان...

بخش نظرات وبلاگ من روزانه از سوی دوستان و غیر دوستان تعداد زیادی خصوصی دریافت میکند، گاهی حرفی، مطلبی، مقاله ای، تلفنی، فحشی ...بخش های مفیدش را برمیدارم و باقی را حذف میکنم...یعنی همیشه صفر...این را دوستانی که چند باری با اجازه خودم و با داشتن رمز وبلاگم آماده اند و رفته اند میتوانند شهادت دهند ولی حالا ۳ پیام خصوصی دارم که هنوز نگهشان داشتم هر روز میخوانمشان ...هر روز مرورشان میکنم ...از اینکه خط اول مینویسی هنوز زنده ای...از اینکه کافی نت سرد هم تو را به این خانه میکشاند...از اینکه...



دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٩ توسط  الی





ماجراهای ازدواجناک

درس بزرگ پست پیش:

 این بار جوری پازلم را  ساختم و پشتش را چسب کاری کردم  که با ضربه های بزرگ هم از هم نمی پاشد. حتی حتی حتی اگر یک قطعه اش نباشد...با نبودها هم باید ساخت...همه چیز که نباید باشد. مهم این است که دور آن خلا را سخت محکم کردم که باعث پاشیدن باقی نشود...

 

 به طرف میگم من به شما نمیخورم میگه چرا میگم آخه من فوق دارم شما فوق دیپلم میگه مهم فوقشه که جفتمون داریم!

 

 به طرف میگم من به شما نمیخورم میگه چرا میگم آخه من حجاب ندارم شما خانواده ات همه چادری خیلی سفت و سختی هستند میگه من الان از این حد حجاب شما راضی ام ها!!(توضیح: اتفاق ممکن فرض کنید در یک کافی شاپ افتاده بود و در آنجا دیگه حجاب من معلومه چیه دیگه)

 به طرف میگم من به شما نمیخورم میگه چرا میگم آخه  من قدم ۱۶۵ سانتیمتره قد شما ۱۵۸. میگه ولی شما اگه تخت بپوشید و من کمی بلند!!! به هم میخوریم ها!

 به طرف میگم من به شما نمیخورم میگه چرا میگم آخه  من قصد دارم ادامه تحصیل بدم کارم هم در حوزه فرهنگ و ادب این مملکته میگه خوب مشکلی نیست که شما تو تخصص خودت منم توی تخصص خودم فنی هستم روی ماشین ملت!

به طرف میگم من به شما نمیخورم میگه چرا میگم آخه (الکی) من یکی هست که خیلی دوستش دارم و هم سطح خودمه. میگه مشکلی نیست یه مدت بگذره به هم علاقه مند میشیم و اون رو فراموش میکنی!!!

به طرف میگم من به شما نمیخورم میگه چرا میگم آخه من دوست دارم وقتهای زیادیم رو توی سینما و تئاتر و شهر کتاب بگذرونم میگه خوب مشکلی نیست شما برو هرجا خواستی منم با ماکسیمام میام دنبالت!

به طرف میگم من به شما نمیخورم میگه چرا میگم آخه  من اصلا به مادیات نظر خاصی ندارم. در حد تامین نیازهام بهش نیاز دارم بیشتر روح و روان آدمها برام مهمه. میگه اینکه خیلی خوبه به خدا قسم من تا حالا یه قرص اعصاب هم نخوردم!

به طرف میگم من به شما نمیخورم میگه چرا میگم آخه  من از همین قرصها که میگی گاهی میخورم. میگه اصلا نگران نباش بعد از ازدواجمون به ننه ام میگم برات یه تخم مرغ بشکونه دور تا دور بدنت بچرخونه عامل چشم خوردنت که پیدا شه دیگه نیازی به قرص نداری!

به طرف میگم من به شما نمیخورم میگه چرا میگم آخه من به نظرم این حرفها خرافاته. من مال این دوره ام باید یه فرقی با ننه شما بکنم یا نه؟ میگه خوب برای همین انتخابت کردم دیگه آخه تو بر خلاف ننه من بوی خوب میدی!

به طرف میگم من به شما نمیخورم میگه چرا میگم آخه من خانه دار نیستم آنطورها که شما میخوای. میگه نه والله به مادیات نظر ندارم طرفهای سیدخندان خودم خونه دارم. چشمهام از تعجب چهارتا میشه مثلا دوزاریش میافته میگه آهان از اون جهت کدبانوگری میگی؟ عیب نداره از خونه ننه ام غذا میاریم شما همونطور خوشبو باش!

به طرف میگم من به شما نمیخورم میگه چرا میگم آخه  شما به خانواده ات نگفتی ماجراهای پیشین  من رو . میگه من نگفتم شما هم نگو هر راستی رو نباید گفت!

به طرف میگم من به شما نمیخورم میگه چرا میگم آخه  شما به من دروغ میگی...حتی سنتون رو که گفتید اصلا با قیافتون همخونی نداره...میگه حالا دو سه سال این ور اون ور چه توفیری میکنه!

به طرف میگم من به شما نمیخورم میگه چرا میگم آخه  من به هیچ عنوان کارم رو از دست نخواهم داد بعد از ازدواج و حتی بچه دارشدن...میگه هیچ عیبی نداره کلا من بدم نمیاد پول زنم رو هم خرج کنم!

به طرف میگم من به شما نمیخورم میگه چرا میگم آخه  من معتقدم توی زندگی ۱ الی ۲ بچه کافیست ولی شما اونروز گفتی فرزند بیشتر یارانه بیشتر!

به طرف میگم من به شما نمیخورم میگه چرا میگم آخه  ما تفریحاتمون شبیه هم نیست میگه دیگه نامرد بازی درنیار اونروز بردمت نایب ولیعصر دیگه!

به طرف میگم من به شما نمیخورم میگه چرا میگم آخه به خاطر همه چیزهایی که گفتم و شنیدم امروزم اومدم اینجا که متوجهتون کنم که چرا به درد هم نمیخوریم میگه ولی من امروز فهمیدم با هم تفاهم زندگی که توی تلویزیون میگه رو داریم. عشقم که هست پس حله!!!!!

به طرف میگم من به شما نمیخورم میگه چرا میگم آخه ما اصلا معنی حرف همدیگر رو نمیفهمیم به ویژه که شما اعتماد به نفست خیلی زیاده ولی من انقدر اعتماد به نفس ندارم. میگه آره اعتماد به نفس خیلی خوبه. دیدی ***** *** توی مناظره از خودش چه اعتماد به نفسی خرج کرد. الگوی من اونه...میگم همـــــــون شبیه هم هستید هردو به درد لای جرز...ولش کن خوب من دیگه باید برم.

 

*: این پست فقط یه شوخی بود و البته بیان واقعیتی در زندگی. گفتم بعد از نبودنم کمی بخندیم. هرچند خیلی از این ماجراها دور هم نبودم. البته خبری از ازدواج نیست ها!!!!! پست دیگری داشتم ولی فعلا موکول کردم به آینده چون کمی غمناک بود.

*: این من، من نوعی است.

نگاه های شما(60)

 

 



پنجشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٩ توسط  الی





پازل زمستانی زندگی من...

این روزها اوقات خاصی دارم، در کنار کارهای همیشگی ام کمی استرس زندگی و کار مرا مجدد گرفته است...استرس زندگی که چه کنم و کمی سه نقطه که قول دادم شرحش را ندهم و استرس کار که قرار است کمی متحول شود البته که خوشحالم بحث بحث ارتقاست ولی خب دو معضل هست یکی پذیرفتن آنها مرا با شرایط خاصم و دوم توان من ...روزها کمی شلوغ تر از این که هستم خواهم شد و تفریحاتم کمتر و این شاید با همان زندگی و سه نقطه بالا تداخل داشته باشد...برای همین موضوع نیاز وافری داشتم به تمرکز ...به کاری که حین انجامش کمی فکر کنم... آبجی بزرگه هم برای ما از سفر مشهدش هدیه ای آورد بسی باب طبع؛ یک عدد پازل زمستانی ...این چند روز هر موقع فرصتی باشد پازل درست میکنم و بیشتر از خود پازل به باقی مسائل فکر میکنم و چای می خورم...البته که کمی اعتیاد آور است ولی خب تجربه خوبی است...سعی میکنم تا اطلاع ثانوی با عکس، این پست را به روز کنم تا بخواهم حرف جدیدی بزنم...برایم دعا کنید ...

نخست طبقه بندی مربع های پازل

 

 

و بعد از آن آغاز کار با مربع اول:

 

 

 

پیشرفت پازل در یک هفتگی اش

و قطعه ناتمامی که پیدایش نکردم و کلی تا الان غصه اش را خوردم.

آیا این پازل هم مثل زندگیم قطعه ناتمام دارد؟

بله! قسمت خالی پر شد...پازل ناتمام نماند

و اتمام بعد از ۲ هفته و ۵ روز

و این هم پازل تمام شده + کمک کننده اصلیش

 

روز شمار به پایان رسید

حکمت اول: روزهایی که طول میکشد تمام شود.

حکمت دوم: فکر کردن من درباره زندگی و کار که به خودم قول دادم با پایان پازل به مرحله عمل برسد.

 

نگاه های شما(56)



یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩ توسط  الی





سایه شوم خاطرات گذشته

مدتی است که دارم پیگیرانه وبلاگی رو میخونم...هر روز صبح تقریبا اولین نگاهم به گودر برای این است که ببینم به روز کرده یا نه؟...راستش خیلی زیاد این نوشته ها من رو تحت تأثیر خودش قرار داده...یعنی روزها بهش فکر کردم شاید یکی از دلایلش این باشه که خودم یک اپسیلون از کل اون چیزهایی که نوشته حس کردم...داستان رو خیلی خلاصه براتون تعریف میکنم، خانمی هستند که سال ۷۹ ازدواج کردند و یه پسر حدود ۱۰ ساله هم داره ولی سایه شوم خاطرات گذشته باهاشه ...این سایه شوم هم بیش از هرچیز دیگه برمیگرده به همون ۱۰ سال پیش یعنی همون سالهای ازدواج و بارداری ایشون...خوب وقتی بند بند این خاطرات رو بخونید شاید با من هم عقیده باشید که باید در برابر امروزش سکوت کرد... شروع زندگی مشترک دو آدم مهمترین دوره زمانی برای دو تا آدمه، اگر این شروع خراب باشه اگر خرابش بکنند همه چیز خراب ادامه پیدا میکنه و دیگه شاید هیچ وقت درست شدنی نباشه... در واقع ادامه مسیر یک زندگی خراب آغاز شده دو حالت بیشتر نداره یا زندگی از هم میپاشه یا اگر ادامه پیدا کنه همیشه این سایه شوم هست با آدم...من یه روزی فکر میکردم شاید آدم فراموشش بشه ولی امروز که حال و روز این خانوم رو می خونم...وقتی میخونم بعد از ۱۰ سال هنوز این خاطرات تلخ باهاشه مطمئن میشم گاهی بعضی چیزها مشمول قاعده ی گذشت زمان نمیشه و همیشه با آدم خواهد بود مثل یک زخمی که کهنه شده و روز به روز فقط به عمرش اضافه میشه...

فقط یک درس، برای آغازها وقت بیشتری بگذارید...برای روزهایی که اگر خراب بشه دیگه خراب شده و دیگه با هیچ چیزی جبران شدنی نیست...برای دیگران هم اگه لازم بود این دو جمله قبل رو بارها و بارها تکرار کنید... کوچکتر از اونم که عنوان این کار رو نصیحت بذارم فقط یه درخواست از یه دوست بود...

نگاه های شما(4)



سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳۸٩ توسط  الی





آفتابی در پس آب

امروز روز خوبی بود...به خصوص که این آبها حسابی سر تا پام رو خیسم کرده بود و من مثل دیوانه ها خوشحال بودم از این همه لذت... این عکس با سختی وافری گرفته شد آبها فقط ثانیه ای با لنز دوربین فاصله داشت و من آنی فرصت عکاسی داشتم...نتیجه اش را دوست داشتم ... فکر کنم همین آفتاب نشون میده چقدر روز خوبی رو سپری کردم...خدایا متشکرم

پ.ن۱: آن نقطه های کنار آفتاب، آبی است که به سمت دوربین و من می آید...

پ.ن ۲:  یاد خیس شدنمان در آبشار آسیاب خرابه جلفا افتادم...امروز هم همانطور موش آب کشیده شده بودم...  یاد پژو و دار و دسته اش افتادم ...دلم براشون تنگ شد...(البته دار و دسته خودمان!) چون پژو در حال آپدیت شدن است...و در واقع من نمیدونم ماها ورژن چندش بودیم!!

نگاه های شما(11)



دوشنبه ۳ آبان ۱۳۸٩ توسط  الی





این روزها!!! شاید اون روزها!!!

امروز میخوام براتون چند موردی از این روزهام صحبت کنم...اوووهوم ...رفتیم بالای منبر:

 ۱. این روزها در میان دو جعبه پر کتاب مشغولم...دیوان موضوعی شعر فارسی!!!! ۲۲ جلد...یا خدااااا!

۲. این روزها به توصیه حضرت رئیس در اوقات فراغتم دقت کنید فراغت ها!! روی داستانهای شاهنامه کار میکنم...لبخند بزنید لطفا عکستون بد نشه...

۳. این روزها نه دوشنبه قراره با جمعی از دوستان بریم پارک بانوان...دوستان ورزشیمان البت...بعد الان همه در حال ترکوندن هستند که اونجا چی بپوشن!!...من نگران موهامونم زیر آفتاب تهران توی پارک تعجب کنه همش بریزه !!!  مشکل بزرگیه ها!!! حالا این وسط بنده مأمور جمع کردن پولها و اسم نویسی بودم...بعد یکی از خانوم ها اومده میگه الی جون من شوهرم گفت با خودم بری بهتره

۴.این روزها میتوانید وبلاگ یا سایتی دیگر را از من بخوانید...کجایش را نمیگم...به اسم خودمم هم نیست...پس کلا بی خیالش شوید...

 ۵. این روزها نه همین امروز بنده به شدت درگیر و دار چاپ کتابی بودم که به تازگی بعد از ۴ سال مثلا از دستش خلاص شده بودم...حنجره ام درد میکنه...کم فهمی و نفهمی بد چیزیه ها!! کلا

۵. این روزها نه همین هفته باید سوادم را ببرم بالا...حسم میگه تنها تا سوم راهنماییمون رو با دقت خوندم حالا باید از اونجا تا فوق لیسانسم رو جهشی پرشی بخونم در همون حدود  یه هفته...زهی خیال باطل!!!

۶.این روزها فکر میکنم آیا از دو سه هفته آینده بنده میتوانم اینجا بنویسم یا نه؟؟؟ جواب می آید از درونمان خیر! خیر! آخه  یه کم موقعیت اجتماعی ما تغییر مکان میدهد... بعد من و این همه خوشبختی و اراجیف مطمئنا محاله!! کلا باید خانوم بشم فکر کنم...با کفش تق تقی اونم!!!!

۷.این روزها دارم سواد داستانی ام را بالا میبرم...چرا؟؟؟ کاملا یه چیزی تو مایه های مورد ششم...

۸. این روزها نه همین امروز من در آسانسور دفتر به بهنام ابطحی برخورد کردم خلاصه کلی حال و احوال و این حرفها بعد خوشحال و متعجب به رئیس میگم بگید امروز کی رو دیدم؟؟؟ میگه خوب کی رو؟؟ میگم بهنام ابطحی !! میگه خوب کی هست؟؟؟؟؟؟

۹.این روزها من کلا با راننده تاکسی ها میونه خوبی ندارم...تو رو خدا دعا کنید پول مولام رو جمع کنم این ماشین رو بگیرم راحت شم...به نظرتون چرا به نظرشون میاد من خسته و کوفته و  داغون با یه عالمه کتاب و خرید و این حرفها وقتی هر سه ثانیه یه بار خمیازه میکشم آدم خوبی برای درددل و صحبت از مشکلات مالی و خانوادگی هستم؟؟؟

 ۱۰. این روزها هوای سفر دارم مثل هر ماه...شاید تا آخر هفته برنامه اش رو ریختیم نه؟ آره آره نیروهای شیطانی میگه آره آره ...پس دیدار ماه جاده چالوس!!!

۱۱. این روزها دلم مکه میخواد...دلم گریه میخواد توی یه آغوش گرم!!!

۱۲. این روزها دلم برای دیدار با تک تک دوستان وبلاگی- حقیقیم تنگ شده...دلم یه سینمایی، تئاتری، کافی شاپی، یه گپی، خنده ای، عکسی میخواد.... آقا دارم داد میزنم میخوام ببینمتون حرفیه!!! شما حالا جرأت داری بگی نه؟ برنامه رو می ریزیم بیاین یه روز شاد باشیم...

نگاه های شما(6)

 



یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩ توسط  الی





تا پول داری رفیقتم

امروز به یک نتیجه مهم و اثبات شده رسیدم :

"خوب شد من دستم تو جیب خودمه و جلوی بنی بشری نیاز که ندارم هیچ، توان کمک به دیگران رو هم دارم وگرنه چقدر بدبخت بودم من...اونم توی دنیایی که مثل قیامت شده و هیچ کس، کس دیگه ای رو در مواقع نیاز نمیشناسه...! تا حالا چند باری تصمیم گرفتم که منم کلا دیگران رو نشناسم به نفعمه! ولی چه کنیم که این دل کلا با گرفته بودن یه نفر دلش کباب میشه...ولی از این به بعد می نویسم اینجا که عین یه داغ قرار بگیره پشت دستم...از امروز قول میدم پولهام رو برای احدالناسی بیخودی خرج نکنم... چون مثلاً امروز با همین چشمهای خودم دیدم که سر یه سوءتفاهم طرف فکر کرده بود میخوام ازش پول بگیرم اونم چه طرفی!!! بعد منم کلا بلد نیستم در آن جواب کسی رو بدم بعد میام خونه فکر میکنم تازه میفهمم باید چی میگفتم و نگفتم و اینجوری شد که رگ گردنم انقدر از سر عصبی شدن گرفته که نفسی برای کشیدن ندارم ...حالا این داغ هم برام درد داشت ولی انداختیمش پشت دستمون..."

نگاه های شما(6)



یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩ توسط  الی