وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
شهناز افشار

اصل اینجا روی اینکه از خودم بنویسم دیگه!!! مگه نه؟؟؟

خوب حالا ماجرا از این قراره که کار ما قربونش برم یه طوریه که کلا بدن، مدن برای آدم باقی نمیذاره...بعد دیگه به هرکی بگم چون بیرون ظاهر شوخ و شنگ ما رو می بینه میگه چقدر همه چیزِ این آدم آرومه!!! حالا نمیدونه توی خونه چه حالی داریم که!!! خوب از چندین سال پیش به جهت رسیدن به مقام انور شاگرد اولی دوره کز کردن روی تخت و درس خواندن را میگذراندیم و مادر مرتب از لای در تذکر میداد که الی صاف بشین...ما هم در آن صاف میشدیم و بعد از یک ساعت اندک اندک فرو میرفتیم داخل تخت...بعد از اینکه تاجهای زرین شاگرد اولی بر سر ما نشست بر آن شدیم تا بدون هیچ گونه کلاس کنکوری چشم این غول را هم بترکانیم خوب پس مقدار این فرو رفتن در تخت روز به روز بیشتر شد تا اینکه روز کنکور خمیده خمیده رفتیم امتحان را دادیم و جایتان خالی آی با دوستان خندیدیم...آخه با دوستان همچین سیزده به دری کنکور دادیم، زردآلو میخوردیم و مشورت میکردیم و این حرفها...

بعد که رتبه سه رقمه ای تحفه مان به دست آمد داخل دانشگاه شدیم، دانشگاه ما هم همچین تمیز نوک قله بودها!! همون روز اول رفتیم با دوستان تازه تاسیسمان پرچم صعود زدیم...حالا این از یک طرف خوب بود از ده طرف بد...شما حتما باید شهید بهشتی ای باشید تا بفهمید پیچ خوردن پا در زمستانهای آنجا یعنی چی؟؟؟ سرما خوردگی مداوم از اول مهر تا اواسط اردیبهشت یعنی چی؟؟؟ تیک های خنده دار عصبی صورت از سرمای زمستانهایش یعنی چه؟؟؟ خوب برای ما هم دو سه باری اتفاقهای جالب هم افتاده بود ...به خصوص که فقط درخت بود که در آنجا وصال نداد ازش بالا بریم با بر و بچ، بنده هم رئیس مسلک...خلاصه شرارتها میکردیم و یک ماه مانده بود به امتحانات چنان در همان تخت بی نوا فرو می رفتیم و اشک و آه شب امتحان و شب بیداری و زاری و ناله که کم کم چشمهایمان داغون شد و گردنمان شکسته...بعد چهارسال به همین روال ادامه دادیم تا مبحث فوق لیسانس پیش آمد، آقا دیگه تخت تقریبا شکست...گردن ما بدتر، چشمها کور...

فوق لیسانس که قبول شدیم دکترها شرمنده شدند بالاخره به بنده عینک مطالعه دادند....شش ماه عشق عینک بودیم زدیم بعد هم دلمان را زد... به ویژه که یکبار زیرمان مانده بود و له هم شده بود...با ورود به مقطع فوق لیسانس بنده درس را به جد بوسیدم کنار گذاشتم و چسبیدم به یک لقمه نون حلال...وااای چشمتان روز بد نبیند که یک لقمه نان خشک همان و گردن درد و زانو درد و مچ درد هم همان...دقت بر روی مطالب ما را همینطور خمیده تر کرد...کار با کامپیوتر و قلم و نوشتن مچ دستمان را کج کرد...زانویمان غضروفهایش بر اثر پشت میز نشینی مکرر از بین رفت...الان تقریبا یه آدم یه وری کج هستیم در خانه که سعی میکنیم بیرون از منزل کمی شاداب دیده شویم...آن هم با هزار ترفند و دعا و این حرفها!!!!

الان میخوام از خودم یه عکس نشونتون بدم مدیونید بخندید به من...ولی این حال این روزهای منه پشت لپ تاپم...امشب که سر درد و گردن درد و چشم درد داشتم شدید و با چند قرص کمی زنده بودم...حالا دوست دارم یک ساعت قبلش را میدید که رفته بودم خرید و این حرفها...هرکی نمی دونست فکر میکرد از این بچه مایه دارهای خوشحال و ردیف آمده خرید... اصلا خرید یک عدد دستمال کاغذی جیبی هم مرا خوشحال میکند چه برسد به مانتو و پالتو و این حرفها که میتواند برای یک ساعتی مرا به عرش ببرد ...

*عکس حذف میشود. ۲۴ ساعت تمام شد*

این عکس را ثانیه ای پیش هنگام نوشتن همینطور سطور با دوربین لپ تاپم گرفتم. بی شوخی دو ساعته اینجوریم ها!!!. عینک آفتابی زدم نور چشمم را نزند...یک شال بستم محکم دور گردنم...به دلیل سردرد زیاد یک شال هم بستم دور سرم...یعنی میخوام بگم این منم از این قاچاقچی های بلوچ نیست!!!

حالا به نظرتون با این پست برای همیشه بر روی دستان نه ببخشید کنار دستان مادرم خواهم ماند؟!!!!!

 

پ.ن۱: من وقتی خیلی ناراحتم عادت دارم با زدن خودم به کوچه علی چپ به زندگی فکر کنم...برای یکی از دوستان عزیزم دعا کنید...نگرانش بودم...حالا خوشحالم که هست ...نامش در کامنت خصوصیش خوشحالم کرد و متنش بسیار مرا ناراحت کرد...برای حل مشکلات همه آنهایی که برای آزادی ما و همه با قلم و شعر و جانشان میجنگند دعا کنید...در ضمن نصف حال بد امروز من هم به دلیل عصبی شدن سر همین موضوع بود...ولی با همه اینها خوشحالم که هست...

پ.ن ۲: دیگه جوک زندگی من رو این روزها همه میدانند، من خوشه ای ندارم...ماجراش طولانیه که جاش نیست بگم ولی کلا من توی هیچ دسته ای نیستم...ضمن تبریک فراوان و هورا و این حرفها برای مشهدی ها که به برکت وجود انور رئیس جمهورتان پولدار شدید اعلام میکنم من چون خوشه ای ندارم پولی هم از کسی دریافت نمیکنم...با همان نان خشکمان باید بسازیم...فقط قابل توجه تان امشب تا پا در نان داغ کباب داغی گذاشتیم با زبان بی زبانی به ما حالی کرد گوشت گران شده است ها!!! نمیخواهید برگردید بروید نان سرد خانه تان را به کام مبارک فرو ببرید...

پ.ن۳: یکی به من فردا هر یک دقیقه یک بار یادآوری کنه که  وقتی برای خالی نبودن عریضه در سوپر کنار خونمون رژه میرفتم یه پیف پاف بخرم تا هرشبی که دلم خواست پنجره اتاقم را با خیال راحت باز کنم نفس بکشم یک ساعت بعدش موقع خواب به چه کنم چه کنم نیافتم و مجبور نشم بر روی یک تشک به خون آغشته از جنازه حضرت پشه که در شب ناخودآگاه به قتل رساندمش، شب را به صبح برسانم...

نگاه های شما(18)



پنجشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٩ توسط  الی





قندی که در دلم آب نشده مانده است...

اینها که مینویسم نه واقعیت است نه داستان...توضیحش کمی سخت است...

ساعت حدود ۸ شده بود و من تازه از دفتر به خانه می آمدم، مثل همیشه کیفم خیلی سنگین بود...نزدیک میدان امام حسین بودم...بیشتر به قندی که از آن روز در در دلم داشت کم کم آب میشد فکر میکردم تا جایی که بودم... نمیدانم چقدر این مردها اصرار دارند شانه هایشان را به شانه های آدم بزنند...هنوز نفهمیدم که در پشت این حرکات چه لذتی نهفته است...حوصله جنجال نداشتم برای همین زیاد توجهی به این حرکات نمیکردم...از صبح چیزی نخورده بودم، این قنده هم که آب میشد اثری بر روی گرسنگی نداشت...پیراشکی کرم داری خریدم و گفتم به محض سوار شدن در تاکسی میخورم...در پیراشکی فروشی دیدم مردها پیراشکی کرم دارشان را با نوشابه سیاه میخوردند و چه لذتی می بردند، من ماجرای این لذت را هم نفهمیدم...خلاصه در جایی ایستادم و گفتم: ***، دقت دارید که اگر به جای سه ستاره بگویم کجا ممکن است برخی دچار لذتی شوند که محله ما را فهمیدند...خلاصه چند تاکسی ای رفت و کسی ما را سوار نکرد تا اینکه یک عدد سمند سفید یا نقره ای ایستاد...من  انتظار داشتم باقی هم که با من هم مسیر هستند پشت من بپرند بالا ولی خیر...آقای نیمه محترم راننده قصدی بر این کار نداشت...بنده هم در این موارد فوق ریکلسم...یعنی به نظرم انقدر نکات در زندگی ام دیدم و کلا تجربه مند هستم که هیچ ترسی به دل ندارم...خلاصه رویم را کردم به طرف پنجره که مثلا تو را نمی بینم و متوجه نیستم که داری از توی آینه مدام من را نگاه میکنی... سی دی ماشین را به صدا درآورد، آهنگه همین آلبوم محسن یگانه بود که میگه: روزهای سخت نبودن با تو، خلاء امیدُ تجربه کردم...صدا را کمی زیاد کرد...از توی آینه گفت: از صداش ناراحت نمیشی!...گفتم: نه!...موبایلم را از توی کیفم درآوردم و گفتم با تماس با یکی کمی فضا را عوض کنم... زنگ زدم به ***پرت و شروع کردم:

من : سلام عزیزم، خوبی، چه خبر؟

***: الی خوبی جونم...چقدر خوشحالم که بالاخره عزیزم شدم...

من: آره عزیزم، دارم میام ...تو میای دنبالم؟

 ***: داری میای دفتر ما یعنی؟ من که نمیتونم بیام  الان سرکارم آقای *** هم بالا سرم مثل شیر نشسته...آژانس بگیر...

من: خوب جونم کاری نداری؟

 ***: نه عزیزم خداحافظ

بازهم از آینه به من زل زده بود...گفت: میشه با شما درد دل کنم تا مقصد؟

گفتم: من همین جاها پیاده میشم، اصلا هم آدم خوبی برای درددل نیستم...

گفت: مگه نگفتید ***، خیلی مونده ها!!!  شش ساله ازدواج کردم، یه بچه دارم، زنم رو دوست نداشتم و ندارم...خیلی خیلی ناجور زد زیر گریه، متوجه حال بدش شدم...کمی تامل کردم نمیدونستم چی باید بگم...گفتم باهاش حرف بزنید...تلاش کنید.

گفت: من دانشجوی دکتری ژنتیک هستم...یعنی عقل دارم شعور دارم سواد دارم و می فهمم عشق با تلاش به دست نمی آد...

تو دلم گفتم انگار سواد نشونه شعور و عقله و به لب گفتم خوب باید چه کرد؟ وقتی بچه هست دیگه دو نفر آدم بزرگ هیچ کارن...شما دیگه خودت مهم نیستی...اون روزی که به فکر بچه دار شدن بودید باید یادتون می اومد دوستش دارید یا نه؟ گفت: من بچه نمیخواستم زنم گولم زد...

چیزی نگفتم...بیشتر به این فکر میکردم با حالت بد روحی این الان هر آن ممکنه تصادف کنه و جفتمون به اون دنیا نقل مکان کنیم...بیشتر سکوت کردم و گاهی اشکهاش رو که با پشت دستش عین بچه ها پاک میکرد نگاه کردم...تا خود مقصدمون، ***، گریه کرد بدون هیچ حرفی و نمیدونم چرا انقدر سنگ شده بودم که بیشتر بیرون رو نگاه میکردم...بیشتر فکر میکردم به اون زن که الان در خونه منتظره شوهرش سریعتر برگرده به خونه...فکر میکردم زن الان با حوصله شام درست کرده و منتظره و شوهرش من رو سوار کرده تا برسونه *** تا با من درد دل کنه...وقتی پیاده شدم گفتم چقدر میشه و گفت: من مسافرکش نیستم بفرمایید...پیاده شدم و پشتم رو هم نگاه نکردم که مرد رفت یا هنوز ایستاده و گریه میکند... احساس میکنم گاهی گریه ها برایم رنگ ندارد... در راه یادم افتاد پیراشکی ام در دستم است و نصفه قنده تو دلم آب نشده مونده... دلم میخواست عق بزنم تا قنده از توی دلم بیاد بیرون ولی چه کنم که عاشقشم!

نگاه های شما(25)



یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩ توسط  الی





روزت، روزمان!

وقتی میگویم مهر برایم پر از اتفاق است...

 

*: امروز  تو شش ساله میشوی...

امروز مانی پنج سالگیش تمام میشود و وارد دنیای شش سالگی میشود...این دنیای شش سالگی هم مصادف با پیش دبستانی رفتنش است...خیلی خیلی دوست داشتنی تر از همیشه شده این بچه!...کادوی ما هم یواشکی اینجا میگم یه دوچرخه خوشگیل قرمز رنگه...روزت مبارک!

*: فردا ما چهارساله میشویم...

چهارسال جزء لاینفک من در زندگیم بوده و هست...در اوج اوج لحظات غم، در اوج اوج لحظات شادی، وقتی های های گریه میکردم و وقتی قهقهه میزدم او در کنارم بود، بی هیچ خواسته ای، بی هیچ منتی، اغراق نیست اگر بگویم هرچه گفتم در این چهار سال برایم کرده است...شاید بیش از مسئولیتی که فکر میکرد در برابرم دارد و در واقع اصلا مسئولیتی ندارد.  اینجا گفته ام این چهار سال که برایم حداقل چهارده سال بود، یعنی مرا که اندازه چهارده سال بزرگتر کرد، همیشه فکر یک آن نبودش آزارم میدهد...روز اول هیچ کداممان نمیدانستیم ممکن است روزی چهارساله شویم! ولی حالا دوست دارم چهل سالگیم را هم در کنار او تجربه کنم...یاد همچین روزی در ماه رمضان چهارسال پیش می افتم، راهروی تنگ گروه ادبیات دانشگاه شهید بهشتی که همیشه برایم یادآور عشقهای جوانتری ما بچه ها بود...یاد همه روزهای خوش بخیر...روزمان مبارک!

نگاه های شما(20)



پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩ توسط  الی





نامه های الی/9 (نوازش)

گاهی فکر میکنم در پشت این همه های و هوی و خنده و گریه و رو بودنم زیادی مظلومم...فقط همین! با تو هستم...

  

لینک دانلود

پ.ن۱: امروز یه جایی خوندم که زندگی بازی بومرنگهاست...خیلی خوشم اومد، هرچند قبلا هم خونده بودم ولی امروز درکش کردم...هرچی بزنی به طرفت برمیگرده...

پ.ن۲: نامه های الی دیگه توضیح لازم نداره ولش کن...

پ.ن ۳: امروز یه جایی خوندم که ایران تنها جایی است که توی مصلاش کتاب میفروشند و تو دانشگاهش نماز میخونند...خوبه خدایی...

نگاه های شما(28)



سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩ توسط  الی





بوی ماه مهربان

دلم میخواهد بنویسم ولی حرفی برای گفتن ندارم در این روزها...یه نوع افسردگی نتی که امکانش هست تا بیست و چهار ساعت دیگه حل بشه و شاید روزها و روزها ادامه داشته باشه...بیشتر موسیقی گوش میدهم و روی تختم می غلطم...وای که چقدر در این ماه مهر کار داشتم ولی هنوز نای تکان خوردن ندارم...

***

دوستم نزدیک دو هفته است مامان شده...رها...اسم همون کوچولوی دوست داشتنی است که هنوز ندیدمش ولی براش دو تا گیره سر صورتی خوشگل خریدم...مامانش میگه کلی مو داره...نمی دانم بگویم خوش آمدی یا ؟! یک دختر دیگه مثل من، مثل ... امیدوارم سرنوشتش به زیباترین شکل ممکن نوشته شده باشه...

***

مهر برایم پر از اتفاق است ۱مهر...۶مهر...۲۲ مهر...۲۵مهر...بگذریم از مناسبتهای گذریش که تا اینجا کم نبوده...مهر، ماه خوب و شلوغی است ...من متولدین ماه مهر را دوست دارم...همین!

نگاه های شما(50)



سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٩ توسط  الی





تولدت مبارک سنگ صبورم...

به همین سرعت و به چشم زدنی "درباره الی" من یک ساله شد! و وبلاگنویسی من 3ساله...

 

چه روزهایی که نگذشت تا این روز رسید...چه روزهایی که فقط خدا داند و بس...چه روزهایی که غمگین بودم...شاد بودم...عاشق بودم...فارغ بودم...و فقط درباره الی با من بود با دوستانی که از روز اول بودند، بعدها آمدند...بعضی تلخ رفتند...بعضی آمدند و پاگیر شدند...خیلی از بودنش خوشحالم و از اینکه هست...یعنی اگر نبود دنیای من چیزی کم داشت...باور کنید روزهای اولی که اینجا را راه انداختم سخت ترین شرایط روحی را داشتم ولی وجود اینجا مرا دوباره راه انداخت...گاهی خیلی زیاد نوشتم گاهی کم ...بازی کردیم...قرار گذاشتیم....قهر کردیم...آشتی کردیم...ولی اینجا مهم اینه که همیشه بود... البته شروع مهر برایم خاطره دیگه ای هم داره...شروع مهر یعنی تاریخچه وبلاگ نویسی مداوم من سه ساله شد...خیلی ریشه دار نیست ولی عجیب در من ریشه دوانده... به رسم وبلاگ داریم در تولد وبلاگ خودم رو در سالی که گذشت دوره میکنم...

نکته مهم اینه که ۶ مهر تاریخ بازگشایی اینجاست...ولی متاسفانه دو روز دیگه عازم سفر به شهر عاشقانه هایم، انزلی هستم...بنابراین ۶ مهر نیستم تا بنویسم...در اصل قصد داشتم دوستان را به یک جشن تولد کوچیک هم حتی دعوت کنم که نشد...باشد برای زمانی دیگر... حالا شما هم   این پست از من بگویید، از قلمم، از "درباره الی"...از ادامه اش که چگونه باشد...و اینکه یک سوال مهم دارم، به نظرتون همین بلاگفا خوبه یا سایت مستقل برای وبلاگ نویسی؟...ممنون...ممنون...ممنون...که اگه دوستان نبودند اینجا هیچ وقت یک ساله هم نمیشد...

و اما شعار ما از این پس: 

حرفی از من و این وبلاگ دارید می شنوم...منتظرم

چون نیستم ترجیح میدم کامنتهای اینجا تاییدی باشه ...

نگاه های شما(39)

 

 



پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩ توسط  الی