وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
مرگ را دیدم زرد بود!

خیلی راحت پیش آمد...با یک عدد جرم گیر، یک لیوان سفید کننده، چند پر پودر لباس شویی... امشب داشتم فکر میکردم که دیشب چه دست و پایی زدم برای زنده ماندن...امشب میگویم چه راحت بود اگر همه چیز تمام میشد... فکر میکردم خستگی های تنم با آن 48 ساعتهایی که شمردم تمام میشود ولی نشد...گلو درد شدیدی عذابم میدهم و ماجرای دیشب که اضافه شده و حالت خفگی را بیشتر کرده...

مرگ را دیدم...زرد بود عین رنگ جرم گیری که ریخته بودم کف دستشویی، حس خیلی بدی نبود کمی بدبو بود فقط...یک آن دیگر هیچ نبود...من بودم و من...دستم به حدی بی جان بود که قابلیت باز کردن در را هم نداشت تا بگویم کمک... وقتی همه در یک قدمی پشت در دستشویی بودند...ناتوانی در مرگ را حس کردم...عزرائیل را میگشتم نبود که نبود... گلوی گرفته ام به خس خس افتاد...نفس هایم به اندازه ای که تا ۳ بشماری هم بالا نمی آمد...برگشتم به دو باری که خودم خواستم نبوده باشم ...حالا دیگر نفسم تا اندازه ۱ هم بالا نمی آمد...راه بینی جواب نمیداد دهانم بدمزه بود...مزه مرگ هم عجب چیزی است ها!!! ...داشت خستگی هایم برای همیشه پایان می یافت...دستم ناگهان دستگیره را گرفت و در زندگی باز شد... و بعد از چند ساعت انگار نه انگار که داشتم به اولین لحظه آرامش نزدیک میشدم...

***

بهانه گیری هایی میکنم اساسی....با در و دیوار مشکل دارم...چقدر دلم میخواهد همه را آدم کنم ...حتی اگر خودم تا آدمیت راه زیادی داشته باشم! ...دلم میخواست وبلاگ نبود...من بودم و یک صفحه...دلم میخواهد کسی نخواندم... راه جدیدی که این روزها بهش فکر میکنم این است...تغییر ماهیت وبلاگی به دات کام شدن داشته باشم ولی بی نام، بی نشان، هرکه یافت مرا که یافته هر که نیافت از همین خانه به او بگویم خداحافظ...باورتان میشود که یک کامنت بی ارزش مرا میشکند؟ باورتان میشود انقدر ننر و لوس باشم؟...ولی هستم!...بله!... این بار کامنت عمومی ای که اصلا بد نبود مرا شکست!...بهش فکر کردم، انقدر فکر کردم تا شکسته شدم!!

*راستی در آن حال عین احمقها به خودم گفتم بیا همه را ببخش...همه را بخشیدم جز چند نفر که هیچ وقت بخشودنی نیستند...می بینید واقعیته که درونم یک نفرین بزرگ هست که حتی در آن لحظات زرد هم کاریش نمیشد کرد...حتی اگر خودم تا خرخره زیر بار گناه باشم... دست خودم نیست...الان احتمالا همون یه عده میگن به جهنم!...باشه به جهنم وعده دیدارمان!

 

 حس نزدیکی به مرگ خیلی هم بد نیست، باعث میشه آدم کلا به خودش بیاد نه؟؟ این روزها مرگ سر زده است به خانواده دوستم...مادربزرگها جایشان در بهترین جای بهشت است...به این موضوع ایمان دارم... مادربزرگ سمیه! قطعه ۳۶ بهشت زهرا، ردیف ۱۵۱، شماره ۳۲ اش حدود ۱۳ سال است، مادربزرگی خفته که خیلی آرام و بی صدا و مظلوم و بی موقع رفت...از طرف من بگو: به زودی می آییم...شاد باشید!

نگاه های شما(49)



پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩ توسط  الی





در مسیر تندبادها را باد خواهد برد!

اصلا قصد خدای نکرده زبانم لال بی احترامی به  آقایون رو ندارم ولی توی دلم سنگینی میکنه نوشتن این حرفها:

 

 قبل از هرچیز حتما این نوشته رو بخونید  از گیلاسی خانومه که من به شدت توصیه میکنم...

ملکه

باید افتخار کرد به همچین کسانی ...ما باید ملکه بودن خودمان را اول خودمان قبول کنیم ...خودمان خودمان را به رسمیت بشناسیم و بعد داد و بیداد راه بندازیم که ای آقایون مرا بشناسید... اول باید خودمون سرمون رو بگیریم بالا تا بعد همه به این سربلندی ما افتخار کنند...استادم دکتر مریم مشرف عزیزم همیشه سر کلاس یک شعار خوب داشت میگفت غوز نکنید ...خودتون رو جمع نکنید بشینید...به زن بودنتان افتخار کنید...گردنتان را راست و پرفروغ نگه دارید... و خودش بی شک اینگونه بود...

***

بهانه نوشتن این خطوط نوشته گیلاسی خانوم نبود...یه حس دیگه بود ...یه اتفاق دیگه بود...اتفاقی است که حدود یک ماهه با منه و دارم با خودم کلنجار میرم فراموشش کنم...

- اینکه یک زن، یک دختر، چقدر به یک مرد نیازمند است؟

- چقدر یک مرد میتواند به یک زن هویت دهد؟اصلا هویتی میدهد یا سلب هویت میکند؟

- چقدر یک زن بدون مرد باید اعتماد به نفس داشته باشد؟ اصلا مردها ضامن اعتماد به نفس زنها هستند؟

- چقدر ازدواج میتواند در خوشبختی یک زن نقش داشته باشد؟ اصلا زنان بعد از ازدواج خوشبخت خواهند بود؟

- چرا من زن، من دختر، باید خودم را گاه از سر یک تفکر احمقانه- بچگانه، گاه از سر تنهایی، گاه از سر نبود محبت و عاطفه لازم از جانب خانواده و گاه از سر به اصطلاح پز روشنفکری در اختیار یک مرد بگذارم؟

- آیا یک زن بدون وجود عاطفه یک مرد نمیتواند به راحتی به زندگیش ادامه دهد؟ پس چرا گاه زنها از ته ته وجود، خودشان را متعلق به یک مرد میدانند؟ اصلا زنها- از نوع ایرانی- استقلالی از خودشان دارند؟

- چرا برای یک زن همیشه مرغ همسایه غاز است؟ ( محوریت صحبتم با خانمهاست وگرنه مرغ همسایه مردها که همیشه طاوووسه!!!)

***

من تمام عمر زندگی میکنم با خودم کلنجار میروم تا فقط نهایت و عمق خوشبختی را در بودن با یک مرد در نقش همسر یا حالا بوی فریند تجربه کنم؟؟ آیا این نهایت قهقهرای یک زن نیست؟ آیا این همان نقطه کات برای یک زن نیست؟ آیا اینجا همانجایی نیست که به قول برو بکس در همان آهنگ دلنشین سوسن خانوم، زن میشود مخزن جوجه کشی!! وا اسفا بر من زن...وا اسفا بر من زن تحصیل کرده!! که کم نشنیدم این حرفها را ...کم نشنیدم این حسها را... من دردم می آید از اینگونه زن بودن!

زن به مرد نیازمند است همانگونه که بسیار بسیار شدیدتر این مرد است که به زن نیاز دارد...پس همیشه قدرت برتر زن است نه مرد! خداوند آدم را برای حوا نیافرید حوا را برای آدم آفرید پس نیاز اول با مرد بود!

زن باید قبل از بودن با هر مردی هویت داشته باشد...نه مرد به زن هویت دار، هویت تازه ای میدهد نه از او سلب هویت میکند...زن باید هویت خود را پیش از پیدا شدن هر مردی پیدا کند وگرنه میشود بوقلمون صفت و با وجود هر مردی در زندگیش در هر نقشی رنگ عوض میکند...و در مسیر تندبادها قرار میگیرد...

زنان باید خودشان منبع اعتماد به نفس باشند نه با وجود مرد به این اعتماد به نفس برسند...اگر زنی اعتماد به نفس لازم را داشته باشد...کوچکترین مردی حقی در خودش نمی بیند که اعتماد به نفس کسی را خرد کند...کسی را له کند!

ازدواج، بوی فریند(بسیار تاکید دارم به استفاده از این لفظ!) هیچ گاه ،هیچ گاه عامل خوشبختی هیچ آدمی نیست...معیارهای خوشبختی خیلی عمیق تر از این حرفهاست که با یک دادارا دودور ازدواج یک آدم تبدیل شود به نمونه بارز خوشبختی...زندگی صحیح حالا به صورت فردی یا خانوادگی است که خوشبختی را میسازد...

من، یک زن، اگر میخواهم خودم باشم اگر میخواهم هویت داشته باشم اگر میخواهم آدم حسابم کنند در هیچ شرایطی، تاکید میکنم هیچ شرابطی نباید خودم را در اختیار هیچ کسی قرار دهم...اختیار من با خودم است...من خدای نکرده حیوان نیستم که کسی بخواهد زمام اختیار مرا به دست بگیرد...

خواهش میکنم من، تو، همه ، همه زنان کمی به لحن صحبت خود، کمی به واژه واژه هایی که به کار میبریم دقت کنیم...

من خودم را بالا میبرم، تو هم بالا ببر...در هر شرایطی که هستی بالا باش...سبک باش...سبک باش و بالا برو ...نه اینکه سبک شو پیش همه! ... نه اینکه بشکن پیش همه!...نه اینکه خودت رو آماده کنی برای در معرض باد و طوفان قرار گرفتن...از گوشه برو، آرام برو، آرامش داشته باش، راحت باش، مطمئن باش با این شرایط زیباترین و بهترین و موردتوجه ترین زن دنیایی!!

 به هیچ عنوان بحثم دینی و جانماز آب کشیدن نیست ... اصلا دین را ولش کن...همیشه میگم پایبندی در دنیا دنیا آزادی مطلق است که معنا پیدا میکند...آزاد باش و لی پایبند خودت...

نگاه نکن در مسیر تندبادها خیلی زیاد دیده میشوند...مطمئن باش آنها را روزی باد خواهد برد!!

 *: این نوشته شاید چند عدد مخاطب خاص داشت! ولی شاید هم عمومی بود...خودم هم نمیدانم...امیدوارم بوی نیت خیر  و جز جز کردن دلم از بند بند نوشته بلند شده باشد..

نگاه های شما(12)

 

 



چهارشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٩ توسط  الی





بالغ بر 48 ساعت...

مثنوی تمام شد...*

لااقل برای من تمام شد...

بالغ بر ۴۸ ساعت است که لحظه ای نخوابیدم...امروز چشمهایم قدرت نگاه کردن نداشت...باید بالغ بر ۴۸ ساعت فقط بخوابم...بعد بالغ بر ۴۸ ساعت به سقف زل بزنم...بالغ بر ۴۸ ساعت فقط موسیقی گوش دهم...و بعد بالغ بر ۴۸ ساعت چند فیلم ببینم...و بعد زندگیم شکل روتین پیدا کند...

حالم خوب است خیلی فقط امروز از صبح از سر بیخوابی و منگی هذیان میگفتم...رئیس قرمزی چشمهایم را دید و مدام میگفت زودتر برو خانه بخواب...حالا من خانه ام...در رختخوابم... این چند وقته با گرمای لپ تاپ که داخل همه بدنم نفوذ کرده  خو گرفتم*...و حالا انگار شعرم می آید ... دلم برای این گرما تنگ میشود...این گرما یعنی مثنوی...مثنوی یعنی گرما...ظرف شکلات سنگی هم از قضا همین امشب تمام شد...اینها برایم در کنار هم معنا دارند...

۴ سال با یک کار خو گرفتن ...از ابتدا بزرگش کردن و تا اینجا رساندنش...با همه مشکلات...با همه قهرها و آشتی ها...با همه گوشی خاموش کردنها...با همه استرس ها...بیماریها...مرگها...عروسی ها...طلاقها... در این ۴ سال مهم مثنوی بود یا نبود؟...مهم بودنش در بهترین و بدترین شرایط این ۴ سال بود...برای من! برای رئیس...

هذیان گویی ام را ببخشید...حالم خوب است اما به شدت در خلا بین خواب و بیداریم...و چقدر خلاق میشوم در این خلا...

 

*: فرهنگ پژوهشی مثنوی- ان شاءالله پس از چاپ مشخصات کاملش را ارائه خواهم داد.

*: گرمای لپ تاپ اثر گذاشتنش روی پاها و شکم است موقع کار کردن...هر چند برای بدن ضرر داشته باشد این روزها راهی نداشتم...

نگاه های شما(23)



دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩ توسط  الی





بهره های شب عید

واقعیت اینکه ما این شبهای ماه مبارک رمضان تا سحر و صبح کاذب و صبح صادق و طلوع خورشید و حتی گاه وقتی خورشید تا نیمه های آسمان به شدت می درخشید بیدار بودیم و مشغول فعالیت در کتابمان بودیم که  اگر خدا بخواهد نفسهای آخرش را در این روزها در دست و بالمان میزند... در این میانه تلویزیون اتاق من معمولا روشن بود... دو سه تا برنامه را خودم با تمام وجود نگاه میکردم...یکی تکرار سریال "خانه به دوش" چون من به شدت متمایل به طنزهای رضا عطاران هستم که بدجور اوتش کرده اند...و یکی دیگه که هر شب می دیدم برنامه "این شبها" بود...انصافا همزمان با کار گوش میدادم و گاهی مراجعاتی هم به برخی منابع معرفی شده کردم...به خصوص متن خود قرآن...خلاصه امشب این آقای روحانی داشت از بهره های امشب میگفت و این حرفها...از قضا ما هم از آنجا که این روزها گرفتار امری مهم هستیم بدجور با خدایمان حرف میزدیم و درددل و این چیزها...که خدایا از این بهره هایی که این آقا می فرمایند یک نمونه را هم به ما حواله کن ببینیم این شب آخری!...

خلاصه دست به کار و غرق در کتابهای مثنوی و اینا...و بسیار غصه ناک که چرا این کار را پایانی نیست و زمزمه میکردیم (باغ و بیشه گر بود یک سر قلم/ زین سخن هرگز نگردد هیچ کم ) اینا و از یک جهت منتظر بهره های آسمانی که در یک آن احساس صدای خش خشی کردیم و گفتیم بی شک بهره شب عید ماست که بدجور خش خش میکند تا شاید حواسمان را پرت کند...هی زمین و دور اطراف را نگاه کردیم دیدیم نخیر، خبری از بهره نیست... پس چند تا خواباندیم در گوشمان که بچه! بشین سر درد خودت بهره به چه دردت میخوره! ...ولی نه این بهره بدجور خش خش میکرد...خلاصه بعد از کمی جستجو چشمانمان خیره شد به پنجره اتاقمان! ...دم بهره کاملا مشخص بود که داشت از پشت توری پنجره اتاق من تکان تکان میخورد... نزدیک بود از شعف داد بزنم : بهره! بهره من ! بهره عزیز من! که دانستیم ساعت نزدیک ۴ و نیم صبح است و همه خواب!...از آنجایی که کمی شجاع هستیم با دستان مبارک خودمان در را به روی این بهره بستیم! ...بله پنجره اتاقم را بستم...و از پشت نظاره گر بهره شدم بعد یهو یاد اینجا افتادم که اصل درش اشتراک گذاری دیده ها و شنیده ها و نوشته هاس ...پس دویدم به سمت دوربین(البته دویدنی در کار نبود دوربین روی میزم بود!!) برش داشتم و تنظیمات و چیک و چیک عکس برداری... وقتی کار عکس برداری تموم شد دانستم که غصه ناکیم انگار پایان یافت! رو به سوی آسمان کردم از همان پنجره بسته در حالیکه بهره پشتش لمیده بود و گفتم: آ خدا...دمت گرم که این لبخند رو توی این وانفسا به ما دادی ما را همین بس!

الان که اینها را می نویسم بهره همچنان پشت پنجره است و خیال رفتن ندارد...قراره امشب رو با هم صبح کنیم! خب می کنیم! ما این همه با نیروهای اهریمنی شب رو صبح کردیم یک بار هم با بهره خدایی مان! چه میشود مگر!

عید همتون خوش و پر بهره! من کلا نفس عید رو دوست دارم کاری ندارم عید چیه! دوست دارم همه دور هم باشیم و خوشحال و سالم! که خدا رو شکر تا این ساعت اینگونه بوده...جمع همگی جمع! بهره های زیادی برده باشید و ببرید ...تا برنامه بعد خدانگهدار

 

عکس بهره من را ببینید:

 وقتی نشانه های نخست بهره برایم خش خش میکرد:

وقتی بهره برای دوربینم ژست گرفت:

بهره برای دوربینم ژست گرفت

گفت حالا بذار بچرخم یکی هم با این فیگور بگیز:

اینم چون خیلی فوتوژنیک بود، یه پرتره:

بعد نوشت: ساعت ۶ و ۱۵ دقیقه است و نمیدانم کی این بهره از پیشم رفته و درگیر نت بودم و نفهمیدم..آه...کو تا شب عید فطر سال دیگه!!!

عکاسی انواع حیوانات اهلی و وحشی از پشت توری پذیرفته میشود در ضمن.

 مدیریت آتلیه شبانه روزی الی

 

راستی هنوز بازی وبلاگیمون از تب و تاب نیافتاده و همچنان دوستان در حال بازی هستند...خانمها و آقایون تنبلی که دعوت بودید ننوشتید ما همچنان منتظریم...

متصل به طناب احساستکچهره /با گریه خندیدنزیرزمین/پنجره های نیمه بازغزل در این بازی شرکت کرده اند و جالب است خواندنشان...

نگاه های شما(12)



جمعه ۱٩ شهریور ۱۳۸٩ توسط  الی





متفاوت ترین پست این وبلاگ

امروز میخوام براتون متفاوت ترین پست وبلاگم رو بنویسم...

 

من گفتم اینجا از زندگی می نویسم... یکی از بخشهای مهم زندگی هم  شکم و مقولات شکمی است... امروز میخوام دستور درست کردن یک دسر خوشمزه رو بهتون بدم...این دسر بسیار ساده تهیه میشه و خیلی خوشمزه است... طوری که سر افطار زنده میشید با خوردنش...البته کسانی که رژیم دارند میتونند به عنوان جایگزین دیگر مواد شیرین افطار کنند و یک برش کوچک بخورند...اگر عکسهایی که می بینید دسر نصفه است بدونید که دیگه سر افطار کسی رو نمیشه کنترل کرد که میخوام عکس بگیرم. اولیش هم خودم!

لطفا فقط خانمها مخاطب نباشن این همه آقا ! ...خیلی ساده درست میشه پس در این روز آخری دست به کار بشید و در این عید فطر بسی(!!) مبارک تهیه کنید ...روز تعطیلی با خانواده با خوردن این دسر شیرین زندگی کنید...

 

مواد لازم برای کیک یخچالی:

تخم مرغ ۱ عدد

شکر نصف لیوان

شیر ۲ لیوان

آرد ۲ قاشق غذاخوری

پودر کاکائو ۲ قاشق غذاخوری

بیسکویت پتی پور ۱ بسته

کره ۲۰ گرم

هل و وانیل نصف قاشق چایخوری

پودر نارگیل برای تزیین

 

طرز تهیه:

ابتدا در ظرفی ۱ عدد تخم مرغ را با شکر و وانیل و هل مخلوط میکنیم تا تبدیل به یک مایه کشدار لیمویی رنگ شود... لازم نیست با همزن هم بزنید همان چنگال خوب است...لطفا به در و دیوار نپاشید...ظرفش را هم خوب بشویید بعدش که بوی تخم مرغ ندهد مادرتان دعوا کند با شما...

سپس ۱ لیوان شیر را با ۲ قاشق غذاخوری پودر کاکائو خوب به هم بزنید...قبول دارم کاکائو خوب حل نمیشود در شیر سرد عیب نداره همون یه کم مخلوط شه خوب میشه...

سپس ۱ لیوان شیر را با ۲ قاشق آرد مخلوط کنید ... شیر سرد باشد... وگرنه آرد گلوله گلوله میشود...بعد که آرد کاملا حل شد روی حرارت بگذارید و مرتب به هم بزنید تا سفت شود...مواظب باشید اگر مدام هم نزنید به کف قابلمه می چسبد و تمام سطل آشغال...

بعد که کمی سفت شد مخلوط تخم مرغ و شکر (همان مایه کشدار لیمویی) را کم کم اضافه میکنیم و مرتب با سرعت بالا هم میزنیم...دقت کنید سرعتتان به حدی نباشد که از قابلمه روی گاز بریزد...چون اگر بریزد علاوه بر دعوای مادر باید سابیدن گاز پای خودتان باشید...بعد انقدر این مخلوط جدید را هم میزنیم تا مجدد سفت شود و خودش را بگیرد .کره را هم همینجاها اضافه کنید. بعد که سفت شد یواش یواش مخلوط شیر و کاکائو را هم به مواد اضافه میکنیم ...مجدد هم میزنیم تا به غلظت ماست چکیده برسد...در این مرحله از روی گاز برمیداریم

در ظرفی بیسکویت های پتی بور را می چینیم بعد از این مایه روی بیسکویت ها می ریزیم بعد دوباره بیسکویتها را می چینیم و دوباره از مایه همین طور لایه لایه...آخرش هم رویش پودر نارگیل می پاشیم و به مدت ۳ الی ۴ ساعت درون یخچال میگذاریم تا خوب خنک شود و خودش را ببندد...حالا باید آن را برش دهیم و هرکس به میزان کمی از آن میل نماید.

                    

                         

نوش جان...

پیشنهاد وبلاگی: اگر از دنیای بچه ها لذت می برید...برای کمی راحتی از این همه کسالت روزانه...حتما وبلاگوقتی مانی کوچک بود  را بخوانید...البته خودم و مامانش و خودش در آن خواهیم نوشت...سعی میکنیم انقدر جذاب باشه که خیلی ها دوست داشته باشند برای لذتش بخونند... دلمون میخواد یک دفترچه خاطرات خوبی برای خود مانی باشه...دنیای آنجا دنیای آرزوهای منه...دنیایی که کاش همه ما درش می ماندیم و به این دنیای "درباره الی..." پا نمیذاشتیم

مناسب این روزها: رئیس جمهورتان! اعلام فرمودند روز پس از عید تعطیل است و با همت مضاعف آینده این روز را جبران میکنیم...حالا عین جمله اش نیست ها تو همین مایه ها...من نشستم حساب کردم دیدم ما اگر اون روز که تعطیلیم در محل کارمون ۸ ساعت کار میکردیم میشده ۴۸۰ دقیقه ... خوب حالا برای اینکه این ۴۸۰ دقیقه استراحت حلال بشه باید در طول سال ، ۴۸۰ دقیقه تلاش مضاعف کنیم...خب ما حدود ۱۹۴ پنج روز تا پایان سال داریم...که از این روزها حدود ۳۰ روزش رو به دلیل جمعه ها و ایام تعطیل کار نمیکنیم...خب می مونه چند روز؟ باریکلا حدود ۱۶۴ روز ... من براتون حساب کردم مدیون نشید یه وقت ...از این پس در این حدود ۱۶۴ روز حدود ۳ دقیقه افزون بر آن ۸ ساعت همت مضاعف بفرمایید که مبادا حلالمان نشود!...نیست دولت الکترونیک و این حرفها!! پس من مرده شما زنده از این پس هر موقع ۸ ساعتتان تمام شد ۳ دقیقه بعدش همت مضاعف بفرمایید...حالا دیگه هر چی کرمتونه دیگه...

نگاه های شما(18)



چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٩ توسط  الی





یک بازی وبلاگی

بعضی موقع ها بعضی بازیها توی زندگی هست که بعضی ها بی اینکه هیچ طرف بازی باشن جر میزنن توش اساسی...در این جور مواقع فرضیه ام توی زندگی اینه که بیش از این اعصاب خودم رو توی بازی به هم نریزم...بازی قبل، بازی بود که یه آدم بی طرف اومد وسط و خرابش کرد...خسته ام از این یک نفر...شما میگید چی کارش کنم؟...شما میگید چه جوری دمش  رو بگیرم از ذهنم، زندگیم، روزمرگی هام پرت کنم بیرون؟ چه جوری...

 

 

*: ای کاش این وبلاگ راهی داشت که توش امکان درج پیام خصوصی نداشت.

 

این بازی خودم:

 

 

 

بهترین مطلبی که توی وبت نوشتی تا حالا از دید خودت کدوم بوده.(حداکثر ۳ مطلب با لینک که هرکس خواست ۱ ساعت دنبالش نگرده بره بخونه راحت)

 

۱. بهترین مطالبم از دید خودم: ۱. وقتی خواستم ازدواج کنم / ۲.مازوخیسم داستان نویسی / ۳.نمیدانم چه میخواهم بگویم

------------------------------------

بدترین و روی اعصاب ترین کامنتها رو تا حالا از جانب چه کسی دریافت کردی؟ بهترین کامنتها رو از چه کسی؟(بدون رودربایستی!)

۲. بدترین کامنتها رو از یک آدم نامعلومی به نام یه دوست قدیمی(ورژن اصلش) / بهترینها که همیشه ازشون خوشحال شدم رو از سمیه رشیدی...

------------------------------------

اگر نامرئی بودید و امکان دسترسی به تمام پسوردها رو داشتید چه میکردید.

۳.بگم؟؟ بگم؟؟؟...نه واقعیت رو میگم دوست داشتم اگه پسورد همه رو داشتم می رفتم دونه دونه پیامهای خصوصیشون رو میخوندم!! ...خب من راستگو هستم و نمی تونم دروغ بگم... اِ خب چرا نچ نچ میکنی... شدنی که نیست همینطوری گفتم حالا!

------------------------------------

پنج وبلاگ یا سایتی که هر روز به آنها سر میزنی را نام ببر.

۴. من چون گوگل ریدر دارم معمولا به به روز ترین وبلاگها سر میزنم ولی خب ۵ تایی که در صورت به روز نشدن هم میروم: ۱. با گریه خندیدن. ۲. سینمای ما . ۳. فیس بوک. ۴. تکچهره ۵.  جوانه پویا(!!!)

------------------------------------

 ۵.اگر وبلاگ دوست وبلاگنویست مال تو بود اولین اقدامی که توش میکردی چی بود؟(حداکثر ۳ وبلاگ)

اول: اگر وبلاگ بهلول مال من بود  نوشته هاش رو ریز میکردم و کادرش رو می بستم.

دوم: اگر وبلاگ رها مال من بود یه قالب زمینه روشن براش انتخاب میکردم.(دلیلش کوری خودمه ها!)

سوم: اگر وبلاگ آغشته به خون مال من بود سعی میکردم یه کم به روزش کنم.

------------------------------------

دوست داشتی کدوم پست اخیر یکی از دوستان وبلاگ نویست رو  تو نوشته بودی؟

۶. دوست داشتم پست آخر "پرچنان" رو من مینوشتم و باهاش یه جنجالی میساختم:  دو تفسیر از یک پوستر(مقدمه نقد لایحه حمایت از خانواده)

------------------------------------

بدترین اتفاق زندگیتون که مصادف بود با وبلاگ نویسیتون/ بهترین اتفاق زندگیتون که مصادف بود با وبلاگ نویسیتون

۷. بدترین اتفاق: ضدحال خوردن از یک انتخابات/ بهترین اتفاق: دفاع پایان نامه ام با نمره ۲۰

------------------------------------

این نوشته را هرچند خط که دوست دارید ادامه دهید...:  صبح بود. اومدم پشت میز کامپیوتر نشستم. دکمه پاور رو زدم ...

۸. صبح بود. اومدم پشت میز کامپیوتر نشستم. دکمه پاور رو زدم که دیدم کامپیوتر روشن نمیشه. هرچی بهش ور رفتم نشد که نشد. عصبانی بودم. از کارهام که توی کامپیوتر بود هیچ کپی ای نداشتم. به در و دیوار فحش میدادم. یهو از کوره در رفتم و دو سه تا مشت کوبیدم روی میزم. تمام صورتم از عصبانیت سرخ شده بود . نمیدونم چی شد که یهو کیبورد رو کشیدم، پنجره اتاقم رو باز کردم و پرتش کردم توی کوچه. نشستم زمین. ناگهان چشمم خورد به سیم رابط برق. یادم افتاد دیشب خودم آخر شب کلید سیم رابط رو  خاموش کرده بودم. روشنش کردم و بعد مجدد دکمه پاور رو زدم. کامپیوتر بدون مشکلی روشن شد. پا شدم. پرده اتاق رو زدم کنار و دیدم کیبوردم وسط  کوچه اس و ماشینی با سرعت از روش رد شد... 

متصل به طناب احساستکچهره /با گریه خندیدنزیرزمین/پنجره های نیمه باز  هم در این بازی شرکت کرده اند و جالب است خواندنشان...

نگاه های شما(38)



شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٩ توسط  الی





فرضیه های زندگی من

من یه مجموعه فرضیه دارم در زندگیم که بهشون پایبندم و البته همین فرضیه هاست که گاهی باعث شده ضربه هم بخورم حالا میخوام با شما این فرضیه ها رادر میان بگذارم:

 

  • اغلب آدمهایی که باهاشون صحبت میکنم(مجازی یا غیر مجازی) دوست من هستند مگر اینکه عکسش ثابت بشه..

 

  •  اطرافیانی که با هر بهانه ای به من نزدیک میشوند آدم هستند مگر عکسش ثابت بشه...

 

  •  به آدمها اعتماد میکنم و دوست دارم این حس اعتماد رو مگر عکسش ثابت بشه...

 

  •  اساس ارتباطم با دیگران محبته و دوست داشتن و این حس دوست دارم متقابل باشه مگر عکسش ثابت بشه...

 

  •  دیگران رو به خاطر خودشون دوست دارم نه به خاطر موقعیت  کاری که میتونن برای من انجام بدن... دوست دارم دیگران هم همین کار رو با من بکنند و این حس دوست داشتن با من هست مگر اینکه عکسش ثابت بشه...

 

  •  وفادارم مگر اینکه بوی بی وفایی بشنوم و در واقع عکس وفادارای برام ثابت یشه...

 

  •  دروغ نمیگم و سعی میکنم قبول کنم که هیچ کس دروغ نمیگه پس با طرفم روراستم مگر اینکه  عکسش ثابت بشه...

...

حالا وقتی عکسشون ثابت شد...همون موقع، همون لحظه، بی درنگ...برای همیشه میگم خداحافظ...این روزها زیاد گفتم خداحافظ ...طوری که قبح این خداحافظی ها برام ریخته و راحت شده...من بی صبرم و بی حوصله... و این همان نقطه ضعفی است که با خودم دارم نافرم یدک میکشم...

 راستی اگه طرفم از اهالی نت هم باشه در اولین اقدام لینکش رو پاک میکنم یعنی همه جور خداحافظ... ایمیلش رو هم از بین دوستانم پاک میکنم...یعنی کلا پاکش میکنم نه اینکه یواشکی نگهش دارم ... توی فیس بوکم هم پاکش میکنم اصلا... دیوانگی هم عالمی داره دیگه...(حالا که حرف این لینکها شد یه توضیح مختصر هم بدم...لینکهای من که اون گوشه است برام پایه و اساس داره همینطوری نیست...البته الان الفبایی شده و هیچ دلیلی نداره که مثلا من بر پایه میل خودم بچینمشون چون سیستم گوگل ریدر لینکها رو الفبایی میکنه خودش...هرچند که لینک اول ما انگار نه انگار...آقا حالا درسته وسط دعواست الان ولی لااقل دوکلوم بنویس این دل ما باز شه ...ای بابا!!...خب برمیگردیم سر داستان نخست- این اثرات ارتباط تنگاتنگ با مثنوی است نگران نشوید- لینکهای من گفتم پایه و اساس داره یه بخشی از لینکها که از دوستان حقیقی ما هستند و تاج سر یه دسته وبلاگهایی هستند که عمدتا وبلاگهای با ریشه و معروفی هستند که خودم هر بار به روز شوند میخوانمشان و لذت میبرم...یه بخشی هم لینکهایی هستند که چون من رو لینک کرده بودند و خبر دادند بنده لینکشون کردم...من علم غیب ندارم و حوصله اینکه ببینم چه کسانی به من لینک دادند رو هم ندارم هرکس لینک داده بگه لینکش میکنم بی برو برگرد ...من به همه وبلاگها احترام میذارم...اگه به آمار گوشه صفحه بنده هم نگاه کنید می بینید که من آمار متوسطی دارم یعنی نه خیلی پایین در حد تا روزی ۳۰ بازدید نه خیلی بالا که برسه به ۳۰۰ و ۴۰۰ و هزار و دو هزار...حدود صد و خرده ای بازدید دارم که معدل روزی ۸۰ نفر هستند... پس اینها رو  گفتم که تویی که ادعات عالم رو کشته بدونی که من اینجا به اندازه کافی خواننده دارم که براشون بنویسم و هیچ نیازی به لینک کردن تو نداشتم و ندارم ...خداحافظ رفیق!... بله!... آهان پرانتز بسته یه جایی انگار باز شده بود )

 

 

* روزها خوب و بدش بماند حس آدمی رو دارم که هیچ وقت یه بار گنده رو نکشیده و حالا مجبوره خروارها خاک حمل کنه...شانه هام طاقتشون طاق شده...نمیدونم بگم به چی احتیاج دارم به کمک، به همراهی، به دعا، به موج مثبت، به فرکانسهای انرژی بخش... وااای خدا فقط به تو احتیاج دارم این روزها...اینجا بد جور سرگشته مانده ام...شمارش معکوس شروع شده و یاوران این چند وقتم نیستند تا کمی دلگرمم کنند...خداااایا بیا و تو دلگرمم کن...

نگاه های شما(42)



چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٩ توسط  الی





ترس محکی برای شناخت آدمها...

عیار ۱۴ ، چهارمین فیلم پرویز شهبازی است...فیلم را قبلا دیده بودم و این روزها به بهانه ورود سی دی فیلم در خانه مان مجدد دیدم و انگار احتیاج بود به دوباره دیدنش...فیلم خیلی سر راست و روشن است یعنی انقدر گنگ نیست که نیاز باشد چند بار دیدش ولی این بار دوم دیدنش را هم دوست داشتم و فکر میکنم همین کشش مخاطب برای مجدد دیدن خودش نشانی از یک فیلم خوب است...

فیلم فضای سرد و برفی ای دارد که از همان آغاز میدانیم که شخصیت اصلی خواهد مرد....این تعلیق خوبی به داستان داده چون همه انتظار داریم شخصیت اصلی بلایی سرش بیاید ولی انتظار این جور مردن را هم نداریم...فیلم از یک صبح تا شب مردی به نام فرید را روایت میکند که ۵ سال پیش دزدی به نام منصور را که قصد داشته به او طلای دزدی بفروشد به پلیس لو میدهد ...حالا روز جمعه ای است و منصور بعد از ۵ سال بازگشته و با رسیدن خبرش به فرید روز او روزی است که عاقبتی جز مرگ ندارد...حال اینکه منصور دیگر به فکر انتقام نیست و به دنبال یک زندگی آرام است...البته ماجرای واهمه های فرید علل زیادی دارد که فقط با آمدن منصور همه ی   واهمه ها برای ببیننده آشکار میشود ...در واقع  از نیمه فیلم طلافروش و زندانی جایشان عوض میشود فرید زندانی ترسهایش میشود و منصور آزاد با عیاری تمام و کمال... فرید تمام تلاشش را برای رهایی از این واهمه ها کرده است حتی زن دوم...

بازیگران فیلم به نظرم بهتر از همیشه ی خودشان هستند، نگفتم بازیها خیلی خیلی خوب است گفتم بهتر از همیشه خودشان، محمدرضا فروتن کمی بهتر از بازیهای چند سال اخیرش، کامبیز دیرباز بهتر  و پوریا پورسرخ حتی بهتر از بازیهای گذشته اش...کمی هنجارشکنی در بازی های همه رخ داده یعنی ابتدا ما از هرکدام   همان   کلیشه های همیشگی را می بینیم که به مرور میشکند و عیار آدمها نشان داده میشود. به هرحال به نظرم ترفند شهبازی برای بازی گرفتن از این ستاره های نیم بند(چون اعتقاد ندارم هیچ کدامشان ستاره باشند) تا حدودی به نفع کار بوده...

فیلم از جمله فیلمهایی است که با فضای مردانه اش موفق عمل کرده...زنها حاشیه هستند و متن کار با ۳ مرد در لوکیشنهای محدود میگذرد ولی با این حال فیلم جذابی است با نامی بسیار جذاب ... فیلم همچون موضوع طلایی اش، عیار آدمها را خوب نشان میدهد ...خالصی و ناخالصی ...عیار ۱۴...مردی با عیار ۱۴

صحنه های استثنایی فیلم که موقع دیدن از دستش ندهید:

- سکانس پیرزنی که قصد فروش دندان طلایش را دارد...

-سکانس گفتگوی منصور با احسان در مسافر خانه ...

- سکانس پایانی با آن موسیقی بی نظیر «آداجیو آلبینونی» که عباس کیارستمی عزیز فیلمبرداری کرده...

نگاه های شما(9)



سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩ توسط  الی





دیشب بابانو دیدم فلانی...

میخوام براتون یه صحنه بسیار مهیج تعریف کنم... اونها که زیر ۱۸ سال هستند نخونند...دوستهای حساس نخونند...ناراحتی قلبی نخونند...گفته باشم خلاصه

 

تصور کنید یه روز قشنگ بعد از صحبت با مادرتون از خونه زدید بیرون برای خرید، بعد لیست خرید مادرتون رو از کیف بیرون میارید و از سوپر نزدیک خونتون شروع به خرید اقلام میکنید، بعد یه آقایی کنار دستتون ایستاده و داره به کارگر سوپر دستور میده این رو بیار اون رو نیار و مرتب از خانوم کنار دستش با لفظ خانومم، عزیزم استعلام میکنه که کارش درسته یا نه!...طرز صحبت طرف دیگه داره حالتون رو به هم میزنه پس برمیگردید و نگاش میکنید...یهو یه چیز قشنگی در وجودتون شروع میکنه به تکون خوردن...این حس حس فضولیه!...بعد کار خودتون یادتون میره، حالا چرا؟ چون کسی که دیدید بابای دوستتونه...بابای دوستتون همچنان داره با خانومش که مامان دوست شما نیست از خرید صحبت میکنه و هیچم حواسش به شما نیست... بعد ناگهان متوجه حضور نگاه سنگین شما میشه که یه چیز قشنگی در وجودتون شروع به رشد کرده... نگاهتون به همدیگه گره میخوره...آقا یه چیز بدی در وجودش شروع به تکون خوردن میکنه و شما اولین سوتی زندگیش رو در این رابطه تو دلتون بهش تبریک میگید...بعد سریع سرتون رو میندازید پایین که انگار شتر دیدی ندیدی و به خریدتون ادامه میدید و بعد از مغازه خارج میشید و میرید خونتون تا به کارهای روزانه تون برسید...

حالا شما 

۱. اگر جای من بودید چی کار میکردید؟ ۲. اگر جای آقا بودید چی کار میکردید؟     

 نکات امنیتی ماجرا: 

  • این متن بسیار واقعی است و برای من اتفاق افتاد و شوخی ندارم...خانواده مرد هم اطلاع ندارند مطمئن هستم...
  • هیچ وقت خیلی مطمئن نگید که بابای من که اینجوری نیست...چون این دوستم و خانوادشون خیلی این حرف رو تکرار میکنند. (اصلا این خودش یه نقطه ضعفه)
  • به پدرت بدبین نشو...ای بابا هر گردی که گردو نیست...خیال کن بابای اون یکی بوده بابای تو نبوده.
  • لطفا سعی کنید وقتی در خیابان راه میروید چشمهاتون کف زمین رو ببینه...خوب قدیمی ها یه چیزی میدونستند دیگه...انقدر به آدمها دقت نکنید لطفا خواهرم، برادرم، خودم!
  • به شدت مدیون رسول صدر عاملی هستم :) به خاطر فیلمهایش که یکی عنوان این پست را به من هدیه داد(دیشب باباتو دیدم آیدا) و دیگری لحن متن این نوشته را(هرشب تنهایی) هرکس ندیده سریع بیاد خودم بدم ببینه هرچند همه دیدند هر دو رو احتمال قریب به یقین..
  • هرشب تنهایی را از این لینک: دانلود هر شب تنهایی  ببینید اگر ندیدید...دیشب بابا تو دیدم آیدا هم که تلویزیون خودمون ده بار داده ولی حالا اگر از هزاران نفر یکی ندیده این لینک : دانلود دیشب باباتو دیدم آیدا


جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩ توسط  الی





ماجرای نذر

دو سال پیش، چند روز قبل از ۱۵ رمضان به دلیل بیماری یکی از عزیزانم نذری کردم ... من به نذر اعتقاد دارم... نذر، نذر شله زرد بود... آن سال پخته شد، سال پیش پخته شد ولی ماجرای امسالش فرق داشت...

مرداد گند امسال بعد از سفر و چند اتفاق کوچک هزینه بر، ماجرای تقریباً بزرگی پیش آمد که مجبور شدم موجودیم را تخلیه کنم...یعنی یکی از بدی های بسیار زیاد مرداد امسال همین بود که من هفته آخرش مجبور شدم از مامان پول بگیرم...این برای من فاجعه است...من بسیار مستقلم و به جز هدیه از مامان، بابا چیزی قبول نمیکنم...یعنی دوست دارم این روی پای خودم ایستادن را...بگذریم که زیادی دست به خریدم و ولخرج... خیلی غصه داشتم که با برآورد هزینه ها من نمیتونم ۱۵ رمضان امسال نذرم را ادا کنم...خلاصه به هیچ کس بروز ندادم که در چه وضعی هستم و با خودم قرار گذاشتم بعد از گرفتن حقوق این ماهم که احتمالا از ۱۵ رمضان میگذرد در یک تاریخ دیگه نذر را ادا کنم...کسی هم پیگیر نشد...دیروز پدر قصد داشت از عابر بانک برای خودش پول بگیرد...بعد یه بخشی رو هم منتقل کرد به کارت بانک من که به مقداری هم از کارت من برداشت کنه وقتی از کارتم برداشت لازم رو کرد رسید حساب رو از پنجره ماشین داد به من، منم به خیال اینکه رسید حساب اونه به شوخی گفتم: اَ ...خوش به حالت ۵۰۰هزار تومان تو حسابت... وقتی نشست گفت نه بابا من پول تو حسابم رو برداشتم...منم حق به جانب گفتم بابا جان از خودم که نمیگم، میگم ۵۰۰هزار تومان توی حسابته این رسیدش...بابام هم بی تفاوت ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد و گفت: رسید حساب خودته...

این بی سابقه ترین اتفاق ممکن بود...امروز رفتم و همه مقدمات نذر را آماده کردم...

ممنون خدا...ممنون *... و باز هم ممنون خدا که به دل * انداختی که ۳۰ام ماه یه پولی رو که قرار بود تا ماه دیگه به من بده برام ریخت به حسابم... ممنون که این نذر برای تو هم مهم بود خدا...

*: به دلایل مسائل امنیتیاین علامت (*) به جای نام قرار گرفت...حساب کردم دیدم الان دو نفر آشنا بخونند میرن سر طرف هوار میشن پس ما چی...(اصلا آشکار نیست که منظورم از آشنا همکاره که!!!)

خدایا همه بیمارها رو توی این ماه شفا بده ... میدونم که بیماری هم حکمتی داره البته...یاد همتون بودم...هرکی ویژه تر گفت ویژه تر گفتمش..هم میزدم اشک می ریختم، اسم میبردم....و باور کنید آخر آخر آخرش از خدا یواشکی برای خودم یه چیز کوچیک خواستم...امیدوارم کسی دلش نخواسته باشه و من شرمنده شم از اینکه نتونستم براتون بفرستم... دعا کنید  تا سال دیگه ماشین خودم رو داشته باشم ، قول میدم برای همتون بیارم...(البته در سطح تهران و حومه)

- راستی من " مهین شهابی" رو خیلی دوست دارم... به خصوص این اواخر توی فیلم حمید نعمت الله بازی خیلی خوبه داشت با ثریا قاسمی ...خدا رحمتش کنه...روزهای سختی رو گذروند تا رفت پیش خدا!

نگاه های شما(38)



سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٩ توسط  الی





ساعتهای نخستین شهریورم

حیف از تو ای مهتاب شهریور ، که ناچار
 باید بر این ویرانه محزون بتابی...*

 

 

 

این روزها بیشتر به کار میگذرد...مثنوی معنوی انسش با من لحظه به لحظه بیشتر شده...گاهی بیتی چنان مرا با خودش می برد که ساعتها میگذرد و یادم میرود کار را...گوشه اتاقم، دو عدد کامپیوتر، ۶ جلد کتاب مثنوی، هفت - هشت جلد کتاب دیگر تمام همدم های من شده اند... خوابی که کمی وجود داشت دیگر نیست...روزهای پایانی کار است دلم میخواهد بعدها نگویم دلم برای مثنوی تنگ شده بهتر است همین حالا بگویم که دلم برایش تنگ میشود...

یادت می آید روزهای نخستین را، سینه سپر گفتم: من آدم مثنوی کار کردن نیستم...

 

 

*:م.امید/ شعری که دوست میداشتم ...شهریور آمد و من خوبم...

راستی  بلاگفا آزار و اذیت میدهد شدید...یعنی به هیچ وجه حالت عادی ندارد لااقل برای وبلاگ من ...به زودی از بلاگفا خواهم رفت...فعلا دنبال هاست مناسب و از این حرفهام ... رایگانی بلاگفا ارزانی خودش...

نگاه های شما(20)



دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٩ توسط  الی