وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
مرداد امسال

وقتی در یک بعدازظهر مردادی  از همه چیز و همه کس خسته شوید چه میکنید؟

 

این کارهایی است که من میکنم:

۱. به روی خودم نمی آورم و سعی میکنم به کارهام مثل گذشته ادامه بدم.

۲. بعد از چند ساعتی می فهمم آدم کار نیستم.

۳. قدم میزنم دور تا دور خونه و احتمالا پاچه چند نفر رو میگیرم.

۴. بعد که بهانه دعوا رو پیدا کنم به پناهگاه خودم، یعنی اتاقم پناه میبرم و های های گریه میکنم.

۵. بعد میگم آدم باش ...

۶. اشکهام رو پاک میکنم.

۷. موبایلم رو خاموش میکنم.

۸. وبلاگم را دوست ندارم...حوصله صحبت با کسی از نوع واقعی و مجازی رو ندارم پس معمولا یه عده از دوستان از دستم ناراحت میشن...

۹. دستم به نوشتن هم نمیره.

۱۰. بعد از چند روز خانه نگران میشوند...به تب و تاب می افتادند...

۱۱. مدام مجموعه ای از آهنگهایی که دوست دارم رو گوش میدم.

۱۲. وقت دکتر حتما باید گرفت و رفت...

۱۳. ولی من همان روال همیشگی را به دکتر رفتن ترجیح میدهم...

۱۴. فشار خون پایینم بیشتر سقوط میکند...

۱۵. دلم میخواهد فقط یه عشق در کنارم باشه که اونم همیشه ممکن نیست...

۱۶. بیشتر از روزهای عادی میخوابم...احتمالا تاثیر قرصهای آرام بخش هم هست...

۱۷. بعضی ها دلشون طاقت نمیاره و زنگ میزنن به خونه...

۱۸. یکی از این افراد آقای رئیسه... وقتی میگم الو...بدون سلام بهم میگه: به تو میگم حق نداری گوشیت رو خاموش کنی...حق نداری...

۱۹. گریه میکنم...میگم ای کاش پیشتون بودم...میگه: خب بیا...میگم: بعد...

۲۰. ...

*: واضحه وقتی حالم اینجوریه نمیتونم اینجا رو شاد بنویسم...دلم لک زده برای روزهای جام جهانی که "درباره الی" داشت از شادی و خنده میترکید...روزهای انتخاباتمون... بچه ها من رو شاد کنید...نمیتونم دروغکی بنویسم شادم وقتی نیستم...من رو راستم ...دروغ نوشتن کار من نیست... زیاد هستند آنها که چهره می پوشانند زیر واژه ها ولی من نه! نمیتونم...موج غم مردادی اینجا دلایل زیادی داره مثل اینکه نخستین سالگرد بدترین روزهای زندگیمه نمیخوام دروغ بگم... سختی سال پیش این بود که من از یک زندگی عاشقانه به اون روزها افتاده بودم و ۲۰ مرداد که پایان همه چیز بود...پایان یه رابطه ای که بسیار عاشقانه شروع شد، بچگانه ادامه پیدا کرد و عاقلانه پایان یافت...مرداد امسال مصادف با نبودن کسی بود که نزدیک به ۹ ماه کنارم بود در سخت ترین شرایط...در اون روزهایی که من با حضور او خیلی چیزها رو فراموش کردم و دوباره عشق رو تجربه کردم...مرداد امسال مصادفه با روزهای دوری من از یک عزیزی که این کار لعنتی انقدر زیاد شد که نرسیدم بهش زیاد سر بزنم... مرداد امسال مصادف است با روزهای سخت پایانی یه کاری که ۴ ساله باهاش بودم ... دیگه طاقت سختی های مرداد امسال را ندارم...

خدایا این روزها را زودتر تمام کن...  

نگاه های شما(50)



پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٩ توسط  الی





 

قالب وبلاگم عوض شد...

 

این قالب را فقط و فقط به خاطر دوستان عوض کردم*...

این قالب ششم درباره الی است...بعد از آن قالب سیاه شبهای سیاه، بعد از قالب سبز آن روزهای سبز، قالب دریایی لحظات طوفانی، قالب چسب و قهرها و قالب رویایی قبلی ام که توش دنیای عشق موج میزد...

این بار نشد خیلی همه چیز رو کج و راست کنم ولی آخرش خیلی هم بد نشد...مهم اینه که عاشق این رنگم...مهم اینه که عاشق این رنگیم...

یکی برای این قالب خیلی زحمت کشید...خیلی...و گفت اسمش رو نگم...

ممنون

*: علت تعویض قالب، سنگینی و مشکلاتی بود که دوستان مکرر بهش اشاره میکردند.

 

نگاه های شما(47)



سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٩ توسط  الی





نمیدانم چه میخواهم بگویم...

                  نمی دانم چه می خواهم بگویم               زبانم در دهان باز بسته است*

کنارم نشسته بود بر روی یک نیمکت زردنارنجی در پارکی که نامش یادم نیست... تقریباً دورمان هیچ کسی نبود. بعدازظهر نیمه مرداد ماه که نمی‌دانم چرا گرم هم نبود... چند ساعت پیشش خبر داده بود که فرصتی تا فردا، تا رفتنی بی مقدمه نیست بیا... بغض شدیدی گلویم را گرفته بود دلم نمی‌خواست سرم را بچرخانم به سویش، می‌ترسیدم بغضم بترکد و اشک‌ها بریزد... مدام با انگشتان دستانم بازی می‌کردم ...بعد از چند دقیقه سکوت گفت از اولین دیدار بگو...چشمانم را بستم و اشکها دیگر در محدوده چشمم جا نشد و فرو ریخت...

تا موقع رسیدن خیلی گریه کرده بودم یعنی از لحظه‌ای که با آن گنبد سبز خداحافظی کردم و با غربتش گریه‌ام شروع شده بود...حس می‌کردم گمشده‌ای داشتم...حسی می‌گفت هنوز کارت با اینجا تمام نشده...حسی می‌گفت همه دلتنگی‌هایت را نگفتی... تا لحظه آخر از پنجره اتوبوسی که با آن به سمت خانه خدایم می‌رفتیم گنبد سبزش را لمس می‌کردم ... خیلی دوست داشتم داد بزنم  هنوز راه زیادی تا خدا برایم هست...هنوز بین این و آن مانده‌ام...هنوز گنجایش درک آنجا را ندارم... هنوز...اتوبوس بی‌اعتنا به من می‌رفت... مسجد شجره بیشترش با حسی عجیب گذشت... مدیر کاروان به من گفت قبول باشد ... استخوانم لرزید... چه کردی دختر؟... تمام راه زندگی سرکش بودی...یک شبه آدم شدنت محال است... اصلا تو که هنوز به فلسفه آدم شدن نرسیدی ...تو که هنوز طغیان می‌کنی...تو چرا؟... اثر روزه‌های مسجد النبی با همه سختی‌هایش- نه سختی جسمی و طبیعی روزه که چیزی درونی در من و در رابطه ام - به من حسی می‌داد که برایم دوست داشتنی بود... خدایا راه صحیح را به من نشان بده... لبیک‌های مسجد شجره چه ساده بر لبانمان آمد و چه ساده کمرنگ شد ... سوار اتوبوس شدم و ساعاتی بعد باید خانه خدایم را می‌دیدم...شک نکنید خجالتی عجیب درون من، این من سرکش را گرفته بود...خدایا به دیدارت آمدم...خدایا من همه زندگی لحظه‌ای بی یادت نبودم اما من کجا و تو کجا...حسی که می‌گویم حسی بود که همه اهل هر فرقه و اهل هر  قومیتی در آن اشتراکی عجیب داشتند... وقتی به شهر مکه رسیدیم شب دیرموقع بود قرار شد ساعاتی بخوابیم تا صبح  به سوی خانه‌اش برویم با همان لباسهای یک‌دست سفید... صبح وقتی به آنجا رفتیم و پشت مسجدالحرام قرار گرفتیم باورم نمی‌شد چند قدم دیگر خانه‌اش است...بی‌اغراق فکر می‌کردم باید مدتی برویم تا به خانه‌اش برسیم...حال هیچ کس عادی نبود هرچند که سعی داشتند گروهی عادی جلوه دهند...وقتی همه جمع شدند روحانی صحبت می‌کرد و همه در حال خودشان بودند... دیگر حال گریه هم کسی نداشت اضطرابی بی‌انتها بود...بیش از هرچیز یاد مادرم بودم یاد همه کسانی که ای کاش پیش از من به این سفر می‌رفتند...وقتی کمی پیش رفتیم با راهرویی مواجه شدیم که همه در آن راه می‌رفتند و گروهی هروله... باور کنید اصلا در مخیله‌ام هم نبود که درست در میان صفا و مروه ایستاده‌ام...همیشه در ذهنم با وجود عکسها و فیلم‌هایی که دیده بودم مسیری دیگر بود... کمی که جلو رفتیم روحانی گفت سرها پایین... گفتم  از اینجا؟...چند قدمی که جلو رفتیم همه ایستادند... حالا همه چند قدم به عقب که جا  باز شود برای سجده ...تمام تنم عرق سرد داشت...صدایی گفت سجده کنید...همه به سجده رفتند و دیگر این صدای های های وجود همه بود که داشت خالی میشد به سوی کعبه‌ای که هنوز کسی ندیده بودش... وقتی صدای های های را می‌شنیدم نمی‌دانستم صدای خودم تا کجا رفته ... همه از سجده برخاستند و چیزی دیدند که وجود هرکسی که آن را دیده باشد فقط میداند...دیگر دلت می‌خواهد اگر روزی عاشق باشی عاشق همین کعبه باشی و بس...کلی حرف آماده کرده بودم برای گفتن به خود او ...همه حرف‌ها رفت و حرفی آمد که شاید فکرش را هم نمی‌کردم...حرفی که فقط چند ماه بعد به من ثابت کرد که بی‌شک او نزد قلبهای شکسته است... دیگر باقیش عشق‌بازی با خدا بود و بس... انگار دیگر می‌شوی اهل آنجا...قدم به قدمش برایت آشناست... احساس غربت نمی‌کنی...اینجا مدینه نیست ...اینجا شهر خدای توست...اینجا شهر خود توست... وقتی بینی‌ات را بالا میکشی بویی مشامت را پر می‌کند که انگار در همه لحظات شکسته قلبی حسش کردی... آنجا می‌فهمی خدا رحمان است چون مرا پذیرفت...مرا با همه سرکشی‌ام پذیرفت...

وقتی چشمانم را باز کردم دیدم دستهایش را بین صورتش گرفته و انگار گریه می‌کند... گفتم خوش به حالت...کاش فقط یک بار دیگر می‌توانستم ببینمش...می‌دانم این کار از پول و اسم‌نویسی و اینها برنمی‌آید...فقط خودش... هر بار به دیدارش رفتی یادت باشد که بگویی این دختر تنهاست و برای دیدن مجددت دارد خودش را مثل مرغی سرکنده به در و دیوار این قفس می‌زند...بگو یک سال بغض و اشکش را که انگار دویست سال است و پیش هیچکس رو نکرده جمع کرده برای یک لحظه بودن در برابر تو... خوش به حالت که این روزها با دهانی روزه کنارش هستی...ای کاش فقط یک بار دیگر...

به ماه رمضان...به دعا و به لحظه لحظه عبادت این ماه اعتقاد دارم...به یاد همدیگر باشید...در این روزها بهانه گیر خدایم شدم همین...

 

- خودم هم امیدوارم موج غم مردادی درباره الی با این پست به پایان رسیده باشد...

-این پست در ادامه پست پیش بود که از برخی پیامهاش بوی سوء تفاهم شنیدم ...

*: ه.ا.سایه

 

 درد گنگ- شعر از هوشنگ ابتهاج با صدای محمد اصفهانی

 

نگاه های شما(32)



شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩ توسط  الی





نامه های الی/ 8(وقتی تو نیستی)

 

 این روزها دارم مؤمن میشوم به این دنیا دنیا اعتقاد تو در آزادی مطلقت...

نبود تو این روزها مرا آزار می‌دهد. هرچند رفته باشی برای شناخت. هرچند رفته باشی برای دیدار. هر چند رفته باشی برای رسیدن. نبود تو این روزها مرا می‌شکند چون نیازی دارم برای با تو بودن، با تو خواندن، با تو گریستن. ببخش که نبودنت را که قول دادم به کسی نگویم اینقدر آزادانه اینجا فریاد زدم. دلتنگ تسبیح قرمزم که قولش را دادی... می بینی دست من نیست قلمم کج شد به نوشتن نامه هشتم که اورم نمیشد مخاطبش تو باشی!... 

 

 نگاه های شما(35)



دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٩ توسط  الی





درد بلوغ

این پست گویا باید بدون شرح باشه...

آره بدون شرحش بهتره...دوستان قدیمیم خودشون به شرحش واقفند، دوستان جدید هم همین رو بدونند که  پارسال همین موقع من یه تصمیم مهم در زندگیم گرفتم اونم تنهایی برای رسیدن به تنهایی... حالا اونجایی که دستم روشه عین خودمه خالی و سبک ...پارسال بعد از یک روز سخت...یک روز خیلی خیلی سخت داشتم به اون صفحه نگاه میکردم با چشمانی پر از اشک و دست میکشیدم روی صفحه اش و درد داشتم چون بدجوری داشتم  بزرگ میشدم...درد، درد بالغ شدن بود...

 

نگاه های شما(36)



دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٩ توسط  الی





عصر جمعه با شاعر تمام شده

عصر جمعه فقط به درد مرور میخورد و چند قطره اشک...فقط به درد تنها در اتاق نشستن، موسیقی گوش دادن و باز هم چند قطره اشک...عصرهای جمعه حتی به درد وبگردی هم نمیخورد...عصر جمعه جان میدهد برای شعر گفتن...برای راه رفتن دونفره در یک خیابان طویل...برای دست هم را گرفتن و در هم گره خوردن...برای سرد شدن در اوج گرمای تابستان ...برای گرم شدن در اوج سرمای زمستان...برای خیس شدن زیر باران بهار و پاییز...برای زندگی واقعی...تا به حال برای یک موسیقی به روز نکردم...امروز در این عصر جمعه ی تنهایی ام حسابی کیفورم که دو شب است دارم یک آهنگ را گوش میدم و هنوز خسته نیستم و برام تازه است...

امروز میخوام یه اعتراف هم بکنم که تا حالا هیچ جا نگفتم، اینکه همیشه از شنیدن شعرهای مهدی موسوی به اوج لذت ادبی میرسم...یعنی  تا چند ساعتی در زیر پوستم حسهای خوبی میکنم...وقتی خودش شعرهاش رو میخونه بیشتر دوست دارم...و صدای شاهین نجفی که فوق العاده است و مدتی است بهش گوش میدم...حالا تلفیق این دو چیز معلومه که  یه  آدم  آهنگباز رو به کجاها می بره آن هم در یک عصر جمعه...

 

لینک دانلود

 *: دو شب بود در خودم گوشش میدادم و ضجه های ریز ریز میزدم تا امروز دیدم سمیه عزیزم برایم ایمیلش کرد و دانستم این یک حس ماندنی است در بین اغلب ما...

*: برای شاعر عزیز این موسیقی: ممنون که انقدر به حس من اهمیت دادی و کاری که خواستم که میدونم بین این همه آدم و کامنت یه مزاحمتی بیش نبود رو برام انجام دادی...یه دنیا آرامش برات از خدام میخوام.

 

نگاه های شما(48)



جمعه ۸ امرداد ۱۳۸٩ توسط  الی





نامه های الی/ 7(حس عاشقی)

 

 

*: تا کی میخوای ادامه بدی؟

-: اصراری به ادامه اش ندارم...

*: دیوووونه، من اصرار دارم.

-: خسته میشی یه روز...

*: کی خسته اس؟؟؟ دشمن.

-: واقعا از این همه سردی من آزرده نمیشی؟

*: نه نمیشم.

-: از اینکه من بلد نیستم مثل خیلی زنها، زن باشم...

*: نه.

-: از اینکه سرم شلوغه...

*: نه.

-: از اینکه دوست ندارم خیلی بهت بگم دوستت دارم...

*: نه.

-: از اینکه بگم من آدم با تـــــــــو بودن نیستم...

*: سکوت

-: سکوت

و این موسیقی که فضای ماشین را پر میکند و بغضهایی که میگویند چرا و چرا و چرا...

 

    (دانلود آهنگ)

 

نگاه های شما(38)



چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٩ توسط  الی





شادی از نوع نیمه شعبان
امروز نیمه شعبان بود....
خیلی خوب بود و خیلی خوش بودم و این خودش خیلی برای من خوبه...راستش یه حس درونی مثبت داشتم... شهرداری منطقه ما انصافا توی این مدت کولاک کرده بود با برنامه هاش...من که همیشه برام این چیزها مسخره بود امروز به نیت عکس برداری از حضرت مانی خان رفتم به این جشن و قرار بود زود برگردم خونه ولی خوب تا آخرش موندم...بساط خنده و شیرینی و رقص و اینها همه به راه بود...بعد از اونجایی که یه شعار دارم که شادی حق ماست دیدم چندان هم اونجا حق خوری نمیشه برای همین یه کم از حقم رو از دهن شیر کشیدم بیرون... ولی خب آخرای برنامه کار داشت به جاهای باریک کشیده میشد...رقص نور و آهنگ کامران و هومن و مردهایی که وسط می رقصیدن و زنهایی که با هو و هو و کف حمایت میکردن مردها رو ... دیگه داشتن تقاضای نانسی عجرم و حیفا میکردن که در طرفه العینی مراسم جمع و جور شد...
حالا چند تا نکته حاشیه ای خدمتتون میگم شاید یه لبخندی هم شما زدید:
۱.  این فیلم رو ببینید ... خواهش میکنم فقط به شیوه رقص این پسره که جلوی دوربین منه دقت کنید ...مطمئناً شاد خواهید شد...این بلوز نارنجی فینقیل هم مانیه... (لینک دانلود فیلم)
۲. مانی در این جشنها تا دلتون بخواد خوشگذروند به خصوص که تغییر چهره هم میداد....یه بار گربه شد و یه بار دزد دریایی (البته دفعه دوم هم اصرار داشت باز گربه بشه و ما تقریباً یه ساعتی وقت گذاشتیم تا قبول کرد دزد دریایی بشه) بعد چون بهش قول دادم که به قول خودش بذارم تو اینترت برای همین عکسهاش رو میذارم اینجا:
وقتی مانی گربه بود


سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٩ توسط  الی





از غم تا دعا

شاید این روزها همه فهمیده اند که با خودم هم بدجوری قهرم...حوصله هیچ چیز و هیچ کسی را ندارم...و شاید در این بین فقط و فقط یکی از دلایلش این مزخرف بازیهای بلاگفا باشد...در واقع دلیل اصلی خاصی برای حال این چند روزه ام پیدا نکردم...نه با کسی قهر بودم...نه از کسی حرفی شنیدم...نه گردش و تفریح خونم پایین آمده و نه میزان پول خونم(آخه این دو مورد در حال من اثر خارق العاده ای دارد) ...فقط حوصله کار و نوشتن ندارم...روزهایم با دیدن روزی چند فیلم پر میشود...فیلمهایی در ژانرهای مختلف و محصول کشورهای مختلف...تفریباً تمام گیگهای این ماه ای دی اس الم را در همین چند روز صرف دانلود کلی فیلم کردم...چند تا دی وی دی خریدم...خلاصه رکورد زدیم تو فیلم دیدن توی این چند روز...این چند روز خیلی زیاد و عمیق احساس تنهایی کردم...احساس کردم از دوستهام فاصله گرفتم...دیگه حتی حوصله کامنت گذاشتن توی وبلاگها و سایتهای باز رو هم ندارم...این روزها خیلی غمگینم...

***

تا اینکه ...من کلا با تقویم بیگانم...یعنی نمیدونم امروز چند شنبه است ...چندمه...چه مناسبتی داره و از این حرفها...تلویزیون اتاق من هم برای خالی نبودن عریضه همیشه روشنه...بیشتر اوقات البته صداش رو می بندم موسیقی گوش میکنم...یعنی اصلا نگاه هم نمیکنم...امروز از سر همون حس بدی که شرحش رو گفتم رفتم تقویم رو ورق زدم و دیدم که نزدیک نیمه شعبانیم...یاد سال پیش افتادم...نگید چقدر تو یاد سال پیشی ها!!! .... اونروز برام روز مهمی بود...تا حالا از امام زمان یادم نمیاد چیزی خواسته بودم ولی اونروز با قلبی شکسته خواستم بهم داد خیلی زود خیلی خیلی خیلی زود...

***

دیروز به یک آدم مهم زندگیم گفتم روم نمیشه دیگه ازش چیزی بخوام، اون گفت:  خیلی دست کم گرفتی خدا رو... حالا من یه دنیا حرف زدم امروز با خدا...یه دنیا....

خواهش دارم هرکسی با هر زبونی که توی این روزها با خداش حرف میزنه من رو هم یادش باشه...این روزها به شدت نیاز به دعا دارم برای اینکه خدا راه درستی بهم نشون بده...فکر نکنم نیاز به گفتن باشه که برای همه بیمارها به خصوص بیمارهای خاص خیلی ویژه دعا کنید...

(لینک دانلود موسیقی)

 *: یکی از همکلاسی های قدیمی اومده برام اس ام اس زده همه چیز رو برات خصوصی توی وبلاگت گفتم...ببخش که نمیتونم باهات رو در رو حرف بزنم...اس ام اس رو که دریافت کردم بیرون از خونه بودم وقتی رسیدم دویدم برم ببینم چی نوشته...خب چی دیدم اینکه بلاگفا قطع شده...بعد حالا الان ۳ روز چهار روزه (گفتم روز و تاریخ حالیم نیست) وقتی بلاگفا رو باز میکنم با ۱۵ تا نظر خصوصی مواجه میشم که نمیدونم از کیه و چی توش نوشته شده...تقریبا این عدد داره دیوونم میکنه... شما جای من حرص نمی خوردی؟؟؟؟؟؟؟

بعد نوشت: از اون ۱۵ تا ۳ تاش باز شد برام...میدونید چی بود ...۳ تا جک در حد دهه ۶۰قهقهه

 

 

نگاه های شما(47)



یکشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٩ توسط  الی





مازوخیسم داستان نویسی

همیشه بعد از نگارش یک داستان انگار از زیر سنگینی یک بار بزرگ بیرون آمده‌ام. دوست دارم به شدت زمینی شوم، به شدت زن شوم، به شدت زندگی خیلی خیلی ساده داشته باشم، به هیچ وجه فکر نکنم، کار نکنم، کتاب نخوانم و حتی فیلم هم نبینم ...خب در این لحظات دوست دارم مثلا بروم برای مادرم سبزی بخرم، بروم آرایشگاه و کمی به خودم برسم، بروم به دوستان غیر همفکرم زنگ بزنم و دربارة نحوة غذا خوردن بچه‌اش با او حرف بزنم...یعنی دوست دارم در یک کلام یک آدم عادی بشوم...

خب حالا چرا؟ چون قبل از نگارش یک داستان و حین نگارش آن تقریباً یک دیوانة محض می‌شوم... چند روز قبل از ظهور یک داستان گه گاهی کدهایی دریافت میکنم و هر کدامشان را در اولین جایی که به دستم برسد یادداشت میکنم...گاهی چند کلمه...عشق...همسایه...اخم.... بعد روزهای متمادی به کدها فکر می‌کنم...احساس می‌کنم بین کدها ارتباط عمیقی وجود دارد...گاهی خنده‌ام می‌گیرد...گاهی  گریه... از قصد، پاسخ هیچ تلفنی را نمی‌دهم...یعنی حوصلة صحبت با کسی را ندارم...به خانه می‌سپارم بگویند من نیستم...تقریباً اگر کسی جرأت کند به درگاه اتاق من بیاید بی جواب برمی‌گردد نه اینکه با کسی حرف نزنم نه!...ولی مثلاً کسی را برای بیرون رفتن همراهی نمی‌کنم، حوصلة درد و دل با کسی را ندارم... حوصلة کمک به کسی را هم ندارم... بنابراین به هرحال جوابی به کسی نمی‌دهم...وقتی دیگران با من حرف می‌زنند فقط به چهره‌شان نگاه می‌کنم و کد می‌گیرم...امکان ندارد به حرفشان گوش دهم...ضربان قلبم به شدت متغیر می‌شود...آدم کار نیستم در آن اوقات...پس رئیس یا هر کس دیگر اگر بدانند که می‌دانند زیاد پیگیر کارشان نمی‌شوند...اصولاً کارمند خوبی نیستم...بیشتر رئیس خوبی هستم!...ساعت خوابم به حداقل ممکن می‌رسد...یعنی خوابم نمی‌برد...بیشتر اوقات اگر باید بخوابم خودم را به خواب می‌زنم...چشمانم بسته است و گوش‌هایم باز...عدة زیادی از دوستانم را به دلیل همین اوقات از دست داده‌ام و همیشه هم گفته‌ام به درک ...آدمی که نمی‌تواند این لحظة مرا دریابد دوست نیست که برایم بماند.... به شدت موسیقی گوش می‌کنم و کد می‌گیرم...به شدت فیلم می‌بینم و کد می‌گیرم...به شدت با کسانی که می‌توانند سوژة من باشند معاشرت می‌کنم... برایشان به خوبی خوب نقش بازی می‌کنم...بدون اغراق بگویم و حتی درگوشی، عاشق می‌شوم...دستانم لرزش خاصی می‌گیرد...سرعت حرکت انگشتانم بر روی کیبورد به بالاترین حد خود می‌رسد...یک کار خیلی خیلی بدی میکنم شروع میکنم به پیدا کردن چیزی برای اینکه دستانم را با آن مشغول کنم مثلاً یک نخ لباس...انقدر به آن ور می‌روم تا جایی که بارها پایین بلوزهایم را نخ‌کش کرده‌ام...تا به حال چندین دکمة کوسن را کنده‌ام...موبایلم را به دست می‌گیرم...تا آن زمانی که صفحه کشویی داشتم هی بالا پایین می‌بردمش و با صدای دیلینگ دیلینگش آرامش می‌گرفتم اگر جلوی کسی این کار را می‌کردم حتماً از دست می‌گرفت و پرت می‌کرد یه گوشه‌ای حالا هم که گوشی صفحه لمسی دارم مدام قفلش را نگه می‌دارم باز شود و مجدد قفلش می‌کنم... اگر خودکار دستم باشد مدام با این تهش تک تک میکنم هی مغزی‌اش بیرون می‌آید و تو می‌فرستمش... همه کسانی که من را قلم به دست دیده‌اند می‌دانند عاشق گل کشیدن و امضا کردن به روی کاغذم...رکورد 20 ورق کاغذ را دارم... بارها و بارها بر روی صورتم دست می‌کشم به امید اینکه یک جایی را پیدا کنم تا بکنم... منظورم جوش و این حرفهاست...از مهمانی رفتن متنفر می‌شوم مگر اینکه بدانم کد دریافت می‌کنم... با پوسته‌های گوشة ناخنم ور می‌روم تا بلند شود و بعد با دندانم بکنم... در این اوقات هیچ نثری را اما نمی‌خوانم... زیرا ممکن است به نثر من جهت می‌دهد و من نمی‌خواهم در آن زمان جهت خاصی بگیرم.... به شدت به خودم فکر می‌کنم... تا اینکه...احساس می‌کنم همه چیز به خوبی کنار هم چیده شده...روی یک صفحة کاغذ خط سیر ماجرا را برای خودم میکشم...چند خط می‌کشم...و اینها همان خط ماجراست که کسی نمی‌داند...و بعد یک صفحة ورد باز می‌کنم و نوشتن شروع می‌شود...بدون اینکه منی وجود داشته باشد...تمام کدها عین یک فیلم از جلوی چشمانم رد می‌شود و من می‌نویسم...تا لحظه‌ای که بگویم تمام شد...وقتی تمام می‌شود، عاقل می‌شوم، مهربان می‌شوم، اهل کار می‌شوم، ویراستار می‌شوم و حالا با چند دید دیگر کارم را می‌خوانم، کم می‌کنم، زیاد می‌کنم، تعویض می‌کنم، حالا می‌دانم سبک چیست، حالا می‌دانم هدفم چیست، و حالا تمامش میکنم...

همیشه بعد از نگارش یک داستان انگار از زیر سنگینی یک بار بزرگ بیرون آمده‌ام. دوست دارم به شدت زمینی شوم، به شدت زن شوم، به شدت زندگی خیلی خیلی ساده داشته باشم... اینها ادامه دارد تا روزی که حس کنم دارم کد می گیرم، کدها دارد می‌آید....

 

این چند روزی که بلاگفا اینجوری مریض بود،  فهمیدم واقعا  معتاد به نتم...با اینکه نظرات فعلا کار نمیکنه و ما امید به درست شدنش داریم ولی فعلا به روز کردم تا یه کم آروم شم...در ضمن من از بلاگفا شاکی ام...ای کاش مینوشت ۴۸ ساعت قطعه نه اینکه به مدت ۶۰ ساعت قطع باشه و بگه دقایقی دیگه باز خواهیم گشت...این روزها خیلی درباره نقل مکان از بلاگفا با دوستان حرف زدیم...و انگار اون روز خیلی هم دور نیست...ولی برای آدمی که نزدیک ۲ سال و ده ماهه با بلاگفاست یه کم سخته این نقل مکان...

چند دقیقه پیش فهمیدم یک پست بدون کامنت یعنی انگار من کر شده ام....شایدم کور...

حریص شده ام به اینکه اولین کسی که بعد از آزادی کامنتها اینجا کامنت میگذارد کیست؟...



جمعه ۱ امرداد ۱۳۸٩ توسط  الی