وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
تمام اضلاع یک توپ زرد

امروز یک دیدار شیرین دیگر داشتیم با دوستان...۹ نفر بودیم...خوش گذشت...البته دوست داشتیم دهمین نفرمان که حضور تلفنی داشت هم با ما بود ...البته او با ما بود چون من یکی که معتقدم مهم حضور جسمی آدمها نیست...فیلم چهل سالگی رو هم دیدیم...البته انقدر حرف برای گفتن بود که وقت نشد درباره فیلم با هم حرفی بزنیم...حالا چرا اضلاع یک توپ زرد...چون یکی از جایزه های ما یک عدد توپ زرد بود که دوستان در اضلاع مختلفش برای بهلول عزیز هرچی خواستن نوشتن...البته که اونجا به این نتیجه رسیدیم که انگار تو تلویزیون هرکدوم از دوستان یه تیم دیگه ای غیر از اسپانیا برنده شده بود.

 

*:  این موسیقی که شاید به این پست نخورد را بگذارید به حساب یک حس خوب بین دو نفر آدم چینی بندزده...از توضیح بیشتر معذورم!                     

(لینک دانلود موسیقی)


*: راستش دوست دارم خاطرات امروز رو توی کامنتها و با کمک دوستان بنویسم...

*: عکس بالای مطلب هم کلی خاطره توش هست هرچند اگه من نباشم توش...می بینید بهلول هم توی این عکس هستها!!!

نگاه های شما(47)



یکشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٩ توسط  الی





ایران ما

بله بالاخره کتاب "ایران ما" به چاپ رسید. کتاب از جهات متعددی از نظرم قابل توجهه. یکی اینکه مجموعه اطلاعات بسیار زیادی را در خودش جا داده که به سختی میشه توی چندین و چند جلد کتاب این اطلاعات را به دست آورد....این کتاب فصلهای متعددی داره از جمله: تاریخ ایران، جغرافیای ایران،ادبیات ایران(دوره بسیار کامل و منسجمی از شعر از آغاز تا دوره معاصر، نثر از آغاز تا دوره معاصر، ادبیات کودک و نوجوان، طنز)، هنر ایرانی(خوشنویسی، نقاشی، معماری، سینما، نمایش و نمایشنامه نویسی)، فرهنگ مردم ایران(فرهنگ و آداب و رسوم، ضرب المثلها)، رسانه ها(رادیو و تلویزیون و مطبوعات) و یک بخش هم فهرست ها که بسیار بسیار کمک خوبی است.

اما مخاطب اصلی این کتاب کسانی هستند که در خارج از ایران، با زبان و ادبیات فارسی آشنا هستند. در واقع دانشجویان رشته ادبیات در خارج از کشور، اما اگر با دیدی دیگر به آن نگاه کنیم درخواهیم یافت که چندان هم دور از انصاف نیست اگر بگوییم که با این اندازه از اطلاعات برای ایرانیان  هم گنجینه ای ارزشمند است. چنین گردآوری ای همه جانبه تقریباً در کمتر کتابی صورت گرفته است. البته این به معنی بری بودن این کتاب از اشکالات نیست...

همانطور که فکر میکنم از تصاویر مشخص است برای جلوه های بصری این کتاب زحمت بسیار بالایی کشیده شد تا به اینجا رسید. سرصفحه هر فصلی با رنگی جدا از فصل دیگر مشخص شده است تا خواننده هم از زیبایی کار لذت ببرد و هم جستجوی مطالب برایش آسان باشد...

اینم یکی از صفحات مورد علاقه من توی این کتاب...همینطور که میبینید کتاب کاملا مصوره با عکسهای رنگی ...

 

در ضمن همانطور که می بینید تمام کار پانویس دارد و لغتها و اصطلاحات دشوار برای دانشجویان(البته غیر ایرانی) معنی شده و معادل فارسی آنها نیز به زبان انگلیسی آمده. در انتهای کار نیز در فهرستها تمام این لغات به صورت فرهنگی آمده...

 چیزی حدود ۲ سال کم و بیش درگیر این کتاب بودم و حالا واقعا حس خوبی است که می بینم کتاب در این شکل شکیل به چاپ رسیده...البته همین زیبایی شاید یه کم قیمت کتاب را برای دانشجوها بالا برده باشد...عکس صفحه حقوقی را هم گذاشتم که دیگه نخواد توضیح اضافه در مورد نحوه تهیه کتاب و انتشارات بدم...

اِ یادم رفت سمت خودم را در این کتاب بگم به هر حال روی کل کتاب یه کارایی کردیم دیگه که  خودتون میتونید بخونید...البته وقتی کتاب رو خریدید

نگاه های شما(27)



شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩ توسط  الی





نامه های الی/6(چهل شب کابوس)

فضای دورم زیادی سیاه و مبهم بود. احساس میکردم درد در تکه تکه ماهیچه‌های بدنم پیچ می‌خورد. عرقی که از پشت گردنم فرو می‌ریخت و از روی ستون فقراتم تا کمرم پایین می‌آمد را حس می‌کردم. فقط دنبال یک دست‌آویز بودم. فکر می‌کنم از درون یک تونل سیاه داشتم رد می‌شدم. و مدام دستم را برای پیدا کردن چیزی روی دیوار می‌کشیدم. انگار کور شده بودم. در همان حین یک نفر از عمق سیاهی دستم را به سوی خودش می‌کشید و من که ابتدا خیلی خیلی از اینکه چیزی یافتم خوشحال شده بودم به محض دیدن چهره‌ی او... وای خدای من ... آدمی بود کاملا لخت که با چهره‌ای کریه به من می‌خندید. قیافش اصلا زمینی نبود. نمی‌توانستم نگاهش کنم. از پشت کسی من را صدا می‌زد. می‌خواستم بروم ولی پاهایم قفل شده بود. توان حرکت نداشتم. توان فریاد هم نداشتم. از وضعم می‌ترسیدم دلم می‌خواست بدوم. به شدت بدی گریه می‌کردم ولی اشکی از چشمم نمی‌آمد. من مرده بودم. این حسی بود که چند باری درکش کردم. صدای پشت سر اما برایم آشنا بود. میگفت: مامان جان! خواب می‌بینی؟... گریه می‌کردم...هق هق...پاشو پاشو این لیوان آب رو بخور...احساس میکردم بدون اینکه حرکتی بکنم انگار این تونل سیاه است که دارد لحظه به لحظه از درون من رد می‌شود و دورتر و دورتر میرود...چشمهایم یک آن باز شد...این چهره‌ی مامان بود...ناگهان این صوت از دهانم درآمد: هااااااا... وای خدای من باز هم یک کابوس دیگر...از جایم بلند می‌شدم. مامان دست سرم می‌کشید. دور و برم را نگاه می‌کردم روی تخت قدیمی خودم خوابیده بودم. چقدر بوی این تخت را دوست داشتم. به خودم دلداری می‌دادم که بخواب که امشب جایت امن امن است. به مامان می‌گفتم برو بخواب...خودم می‌ماندم و خودم...گریه می‌کردم ریز ریز...مانده بودم بین زمین و آسمان بین خودم و دیگران...عادت نداشتم انتخاب خودم را به دیگران...قرآنم هنوز آن گوشه روی میز کوچک بود هرچند آنروزها میزم اینجا کنار تخت قدیمی نبود. آن روزها میزم یکی از گل میزهای کنار خانه شده بود. با آن کامپیوتر قدیمی و کیبورد قدیمی...هیچ وقت یادم نمی‌رود آنروزها شانه نداشتم برای شانه کردن موهایم...یعنی همه چیز را رها کرده بودم و آمده بودم فقط برای پناه...قرآن زیپی قهوه‌ای رنگ را سخت در آغوشم می‌گرفتم و مدام ذکر می‌گفتم...تسبیح قرمز رنگی که خودم برای خودم از کنار حرم امن خودش خریده بودم را دور مچ دستم می‌انداختم...در تمام آنروزها آن تسبیح را پیچ می‌دادم به دور مچ دستم  و احساس می‌کردم تا وقتی با من است همه چیز امن است...این را با گوشت و خونم احساس کرده  بودم...صورتم به شدت مشکل پوستی پیدا کرده بود...تا مدتها لکه‌هایی روی صورتم مانده بود و من با خروارها خروار کرم پودر پوشش می‌دادم...دو عدد دایره کوچک بر روی پایم زخم شده بود...هنوز کامل جایش نرفته و اثرش مانده...بر روی دستم بر بالای انگشت شستم یک لکه بزرگ افتاده بود... حوصله رسیدگی‌اش را نداشتم فقط سعی می کردم آن دست را خیلی جلوی خانواده نشان ندهم تا هی بپرسند راستش را بگو چه شده و من مدام بگویم به خدا هیچی اثر آفتاب سوختگی است که نمی‌دانم چرا نمی‌رود...تا مدتها این اثرات پوستی نرفت... از همان شبها بود که شب برایم کابوس شده بود...کابوس شب!

من چرا اینها را برایت می‌گویم...چرا انقدر تو را آزار می‌دهم با حرفهایم...آهان یادم آمد...امروز را یادم آمد...یادته چی میگفت: میگفت بدبخترین زنها 40 روز اول زن بودنشان خوشبخت ترینن و تو زیرزیرکی من را نگاه کردی و فکر کردی من تو را ندیدم... و تو می دانی...یعنی به تو گفته‌ام که چهل روز بر سر من چه‌ها که نیامد...هیچ کس نمی‌داند ...چهل روزی که می‌گویم می‌توانم از آن رمان حدیث نفس بسازم، داستان کوتاه "چهل شب" که برشی از آن بود...همان داستانی که وقتی در جمع بلند بلند خواندمش به نیمه نرسیده تو با آن صدای رسایت ادامه‌اش دادی...همان داستانی که داستان من است...همان چهل روزگی سختی که حالا دارد به راحتی سالگردش می‌گذرد و به خودم فکر می‌کنم که چقدر سختم، چقدر سفتم و چقدر بی‌رگم که تا همین امروز یادم رفته بود یک سال پیش خواب‌هایم چه رنگی داشت!

                              

راستی کتابمان بالاخره چاپ شد. کتابم نه ها! کتابمان...پست بعدی حتما معرفی اش میکنم با عکس روی جلدش...قرار است فردا برایم بفرستند...

تسبیح قرمز هم که آنروز پاره شد میدهم برایم دوباره نخش کنند...میدانم این داستان تکرار میشود "وقتی گفت ارزش مالی ندارد و من گفتم از مکه خریدم، فهمید چرا گذاشتمش در جای طلاها بویشان کرد و گریه کرد"... ولی یکیش نیست و من هنوز به دنبال آن یکی امروز تمام اتاقم را پشت و رو کردم...نبود که نبود!

نگاه های شما(132) 



سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٩ توسط  الی





جنگ برای شادی

بیانیه ی مدیریت وبلاگ

من تلاش میکنم شاد باشم...من تلاش میکنم با دیگران شاد باشم...شادی دریغ شده از زندگیم را به زندگی برگرداندم...برای این شادی جنگیدم...برایش اشک ریختم...برایش  مضحکه دیگران شدم...برایش فحش شنیدم...برایش تنبیه شدم...و برایش باز هم اشک ریختم ...تا این شادی را نصیب خودم کردم...و حالا میخواهم این شادی ...هر چند زودگذر...حتی اگر به دمی بند باشد را به همه هدیه کنم...این شادی برای شماست و حق شما...از حقتان هیچ وقت نگذرید... همانطور که حق من بود که از زندگیم دریغ شده بود و حالا پس از این همه جنگ این شبها حس میکنم در مشت من است و این بار دیگر نمیگذارم به هیچ بهانه ای از مشتم دربیاید...برای شادی دیگران تلاش کنید  و دعا....

 

خدایا این شادی ها را از ما مگیر...

نگاه های شما(23)



دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩ توسط  الی





تب فوتبال کلا داغ است... یا یک مسابقه با جوایز بی نظیر دیگر 2

اگر فقط یک هفته دیگر صبر کنید اینجا ان شاالله به روال قبل باز خواهد گشت.

 

از اونجایی که واقعا برای خودم و احتمالا همه مرور ۱۱ صفحه نظر زیاده...کامنتهای پست بعد با یک عالمه خاطره رو بستم ...از این پس در صفحه شماره ۲ این پست یعنی همینجا به ادامه کار میپردازیم. فکر کنم همه هم از این کار من راضی باشند...

هلند  ۲: ۱ برزیل = برنده هلند

اروگوئه ۵ :   ۳غنا = برنده:  اروگوئه

آلمان  ۴:  ۰ آرژانتین = برنده: آلمان

پاراگوئه  : اسپانیا  = برنده اسپانیا

بله این مرحله هم تمام شد. البته چه حالی بود حذف آرجانتــــــــــــــــین و البته برزیل...

پس هلند، اروگوئه، آلمان، اسپانیا/ بریم ببینیم چه شود در ادامه

بازی شماره ۶۱: هلند  ۳:  ۲اروگوئه =برنده هلند 

بازی شماره ۶۲: آلمان ۰:۱ اسپانیا  = برنده اسپانیا

بازی شماره ۶۳: اروگوئه۳:۲ آلمان  =  برنده آلمان 

بازی ۶۴(فینال) : هلند ۰: ۱اسپانیا  = اسپانیا

 ۱.اسپانیا

۲.هلند

۳. آلمان

۴. اروگوئه

 


 

 

 

قهرمان جام۲۰۱۰:

 بهلول

اسپانیا

Yah

 

 

 

اینم منم:

این هم یک  آهنگ ویژه امشب که شب قهرمانی اسپانیاست

تقدیم به :

۱. بهلول بابت قهرمانی

۲. سمیه بابت همه چیز

۳. حمیده و امیرخان چوبی بابت دوم شدن تیمشان

۴.رامونای عزیزم(ز)بابت حمایت بی دریغش

۵. مستر شین عزیز دلم که همیشه همراه بود

۶. گروه مرگ= آرجانتینی ها: پگاه، مهدی، رامونا، آقای رحیمی، داووووود، کاوا

۷. برزیلی ها: آقای تمدن، امیر، غزل عزیزم

۸. ایتالیایی ها: زهرا و آقا وحید ناشناس

۹. کل تیم اسپانیا

۱۰. کریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــستین رونالدو

و سایر بستگان و آشنایان که الان اسمشون در ذهنم نیست

هرکی بگه موسیقی ضایع است، خزه و یا از این مسائل اصلا اصلا بره دبچـ******

خوبه...همه باید خوشحال باشن  چون:

 امشب شب رقصه ، غصه دیگه بسه

امشب انگاری هر جا میری

مجنون داره با لیلی می رقصه

 نتیجه این پستها همین شادی دریغ شده و دریغ کرده از خودمون بود که حاصل شد و نتیجه همه تغییر روال این وبلاگ چیزی غیر از این نبود...

نظرات این پست با رکورد قابل توجه ۶۰۰ تا برای همیشه بسته شد!


شنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٩ توسط  الی





وقتی فرخ از ما میگوید

وقتی اینها رو دارم می نویسم از دندان درد حس خیلی خیلی بدی دارم... یعنی فکر کنم هرکس که دندون درد نهفته داشته باشه و برود جایی بنشیند و در فاصله ده دقیقه یک بستنی یخ و یک فنجان قهوه ترک داغ بخورد همین بلا سرش می آید که سر من آمد...ولی خب زندگی یعنی همین دیگه...

 

" امروز برایش روز خوبی بود تا همین یک ساعت پیش که دندان درد امانش را بریده بود و با هیچ مسکنی هم حال دختر اول خوب نمیشد. حتی پنبه الکلی هم روی دندانش گذاشت و فایده نکرد. او معتقد است هر بار خودش به یک درد فکر میکند بدون شک به سویش می آید. همین امروز بود که داشت به دختر دوم میگفت: میدانی اگر قهوه داغ و بستنی یخ را با هم بخوریم دندان درد میگیرم...ولی کجای زندگی دختر با عقل سازگار است که این بخشش باشد. البته دختر دندان دردش خیلی هم روی اعصابش نیست چون ذهنش به چیزهای خوب فکر میکند. دختر وقتی روز  پر و شلوغی دارد میگوید روز خوبی است. امروز یوگا و ایروبیک کار کرد. با مربی اش کمی درباره داستان نویسی حرف زد و قرار شد که  یک دوره جدید به کلاسهایش اضافه شود. دختر امروز از سوی یکی از خانمهای همکلاسی اش برای پسر خانم درنظر گرفته شد و بی معطلی اعلام کرده بود به هیچ عنوان قصد ازدواج ندارد.  فکر نکنید این هم جزو خوبی های امروز بود. وقتی به خانه بازگشت تقریبا وقت شد به نت بیاید و کمی با مشتری جدید وبلاگش کل بندازد. وقت گذشت و دختر یادش رفت ساعت ۵ قرار دارد. ساعت پنج با دختر دوم روبروی دفتر رئیس دختر اول قرار داشتند. هر دو به موقع رسیدند و خواستند به دفتر بروند که متوجه شدند باید ۵ طبقه را بدون آسانسور بالا بروند. چرا؟؟ چون مثل همیشه آسانسور خراب بود. خوب دختر اول در این موارد بسیار خرافاتی میشود و مثلا این خرابی آسانسور را نشان روز بد می داند ولی به دختر دوم هیچ چیز نگفت...دختران با رئیس چای خوردند و دختر اول از چشمان رئیس فهمید که او  از دختر دوم راضی است. خلاصه خدا را شکر  کرد و خواست که همه چیز تا انتها خوب پیش رود. و البته در دل امید داشت که دختر دوم هم از برقراری ارتباط راضی باشد. بعد از خروج از آنجا، دختران تصمیم به پیاده روی گرفتند تا جایی... البته دختر اول از نیمه راه به صورت مارمولکانه می دانست که کجا بروند...خلاصه رفتند به جایی که تمام کافه دوستها نام آنجا را میدانند و مشتریش هستند...آن دو نشستند تصمیم گرفتند برای فرار از گرما نفری یک بستنی  گنده سفارش دهند...هنوز بستنی ها نیامده بود که فرخ(فالگیر معروف کافه) آمد و به آنها اعلام کرد که اگر دوست داشته باشند برایشان فال بگیرد...دختران هیچ کدام اعتقاد خاصی به فال نداشتند...ولی دختر اول کنجکاویش بیش از اینهاست...به خصوص با دیدن فرخ که به شدت چشمانش در او اثر کرده بود. به شدت حس میکرد انرژی های صادر شده از این آدم را. بعد از کمی مشورت با هم قرار شد قبول کنند که فالشان را بگیرند... فال رنگ، فال هاله، فال چشم بودا، فال کف دست و فال قهوه...۵ فالی بود که فرخ میگرفت...خلاصه بستنی ها آمد و دختران  به هیچ عنوان نفهمیدند چه چیزی از آن بستنی خوردند ...از بس به فکر فال بودند...خلاصه در میانه از خوردن بستنی منصرف شدند و گفتند: بگو قهوه ها را بیاورند...قهوه زهر ماری را داغ داغ خوردند...البته دختر دوم  یک اشتباه کرد و آن هم این بود که قهوه اش را هم زد...ولی خب اتفاق خاصی نیافتد... بعد از اتمام قهوه ها فرخ آمد و سر میز نشست و با دختر دوم شروع کرد...حرفهای جالبی گفت به او  و دختر اول صدایش را ضبط کرد ولی انقدر صدای موزیک راک در کافه بالا بود که  چیز واضحی شنیده نمیشود...فقط صدای موسیقی پر کرده تمام فضا را...دختر اول در فاصله فال دختر دوم واقعا استرس داشت به زندگیش فکر میکرد بدون شک... خلاصه نوبت دختر اول هم شد حرفها زده شد که بسیاری از آنها از دید او بسیار بسیار درست بود...به خصوص که وقتی بعدها بهش فکر میکند ...وقتی تمام شد هر دو  از کافه بیرون زدند...خیلی احساس خوبی داشتند هر دو  ... از هم جدا شدند و هر کس به سویی رفت... دختر اول سوار ماشین شد تا به خانه بازگردد... وقتی از تاکسی پیاده شد گفت: چی میشد یکی بود آشنا من رو می برد خونه...همان دم یک عدد پژو جلوی پای  او ترمز کرد  او  هم بی اعتنا...دید نه اصرار دارد ...وای چه صحنه زیبایی خانم همسایه بود...سوار ماشین شد و ..."

اِ دندان درد خیلی بهتر شد وقتی نوشتن این متن پایان یافت...این متن معلومه که داستان نیست...فقط شرح یک روزمرگی شاد است...ولی از زبان سوم شخص...خوب به هرحال خسته شدم از اول شخص بودنم... امروز در راه بازگشت وقتی مرور میکردم میدیدم چه راحت شاد میشویم و چه راحت غمگین... و چه راحت این چرخه میچرخد برای من و یا دوستان من که تقریبا عین خود من هستند...حالا هر آن با اینکه نمیخواهم شادیم را از دست دهم ولی منتظر موج غم هم هستم...امروز وقتی به خانه رسیدم دیدم مامانم چقدر خوشحاله از این شادی من و چقدر دوست داره در من نهادینه باشه این شادی...ولی... فرخ هم میگفت مادر و پدرم برایم شمع روشن کرده اند...گفت یعنی برایت یک دنیا آرزوی خوب دارند...و من این را از همه اعماق وجودم مطمئن هستم...مثل همیشه دوربینم همراهم نبود... به همین عکسهای موبایل جهت صیغه یادگاری بسنده میکنیم...البته بنده موبایلم بد نیستها ...نور اونجا به شدت عزابازار بود برای عکس...

قهوه مربوطه

نگاه های شما(37)



چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ توسط  الی





فرصتی برای گرفتن بادها

گرفتن باد

یک عادت همیشگی است این گرفتن باد و گوش دادن به موسیقی و زمزمه و گاهی شعر که میتواند کیلومترها در هوای حتی گرم آدم را نه نه ببخشید الی را سرگرم کند. من از یک سفر تقریبا کوتاه مدت بازگشتم. سفری دو روزه به شهری که شاید بتوان گفت ریشه خانواده من و در واقع محل تولد پدر است، همدان. مهمترین عنصر این سفر تجربه یک هوای فوق العاده مطلوب در کنار غار علیصدر بود. البته آثار باستانی این استان برای کسی که برای بار اول به این شهر سفر کند بسیار است اما برای من شاید این بخشش چندان جذاب نباشد چون هر کدام را بالغ بر صد دفعه دیده ام. ولی هوای خوب و سالم و خنک که تقریباً برای ما تهران نشینان قحط است یک کیمیاست که تجربه  بسیار  ارزنده ای بود.

در این پست چند عکسی از این سفری که در آن زیاد انگیزه عکاسی نداشتم و بیشتر عکسها وارد آرشیو عکسهای خانوادگی البته بدون من شد ببینید. (چرا بدون من؟؟؟؟خب مشخصه چون من همیشه پشت دوربین بوده ام و هستم. از عکسهایی هم که دیگران از من میندازند لذتی نمی برم.)

 

حاشیه ها:

۱. زهی خیال باطل اگر فکر کردید بنده فوتبال ندیدم. فوتبالها را تمام و کمال از تی وی هتل نگاه کردم و با تمام وجود به تیمم افتخار میکنم. هرچند این پست ربطی به فوتبال ندارد.

۲. پلیس مانند همیشه چندباری پدر ما را به دلیل سرعت بیش از حد و البته سبقتهای متعدد غیر مجاز در جاده گرفت. یک بار یکی از آنها پدر را جریمه نکرد و به جایش خواست ۵۰۰ تومان به صندوق صدقات بیاندازد. پدر هم عینهو صادق مشکینی در لیلی با من است هنوز داخل ماشین ننشسته ۵۰۰ تومان را کنار گذاشت و در اولین صندوق صدقات انداخت.

۳. بنده داشتم از عکس کریستین رونالدو عکس برداری میکردم. چند تا از این جوانهای خوش تیپ روزگار همان دم که داشتند من را نگاه میکردند دویدند داخل مغازه و پوستر وی را خریداری کردند.

۴. پیشنهاد میکنم در این هوای گرم یک بار به غار علیصدر بروید و از هتلهای آنجا برای یک شب در آرامش و هوای خوب خوابیدن استفاده کنید.

 

معجون هزار مغز

سوغاتهای همدان.

کریستین عشق!

مانی و رویای اسپایدر من

همچنان کریستین رو عشق است!

 دمپایی هایی چشم نواز

گردنبدهای چشم نواز

 سفال، سوغات لالجین همدان

خروس لالجینی سربلند با همسرانش زندگی میکرد

 

 مقبره باباطاهر

سبزه میدان همدان

مقبره بوعلی

 

نگاه های شما(22)



یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩ توسط  الی