وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
نامه های الی/4 (عروسی دختر همسایه)

امشب از سر شب تا همین یک ساعت پیش تقریبا یک بسته اربیت سیب سبز را  تمام کردم البته هنوز چند تا مانده است...بس که از حرصم می‌جومشان و نمی‌دانم چرا وقتی دارم شیشه آب معدنی‌ام را سر می‌کشم تلپ می‌پرد توی معده‌ام و من مجبورم یکی دیگر را بسپارم زیر دندان‌هایم ...از آن شب هایی است که حرص همه وجودم را گرفته و تو گفتی باز چه خبره و من گفتم: عروسی دختر همسایه ... تو دوباره خندیدی و فکر کردی دارم به مسخره می‌گویم ولی باور کن امشب عروسی دختر همسایه بود...البته عروسی نبود چیزی از همین مراسم های کشکی قبل از عروسی بود...

من در حین کار روی حرف هنگ کرده ی جیم بودم و داشتم حرص می‌خوردم و اربیت می‌جویدم و هرازگاهی به موبایلم نگاه می‌کردم و احساس می‌کردم باید زنگ بخورد ولی نمی‌خورد...چند بار فکر کردم حتما روی ویبره است که من نمی‌فهمم و چند بار هم دقت کردم که زنگش تا انتها باز باشد...

یک لحظه هم امشب آرامش نداشتم...از پشت میزم گه گاه پرده را کنار می‌زدم تا دیدی بزنم به مهمانی همسایه ...گفتی: مگه فضولی؟...واقعا این حس فضولی نبود...نمی‌دانم چه بود...دارم خودم اعتراف می‌کنم که حرص عجیبی می‌خوردم از همه چیز...از این حرف جیم که نمی‌دانم چرا وقتی روی این دیزاین می‌آورمش هنگ می‌کند و روی اعصابم غلط می‌خورد...از عروسی دختر همسایه...از اینکه چند وقت است قرص نخوردم و تو می‌گویی خوب است و من می‌گویم نه... از حرف استادم که به تو گفتم بازویم را فشار داد اشک در چشمانش بود و گفت: قوی باش... من قوی‌ هستم...تو روزی ده مرتبه به من می‌گویی تو قوی هستی ...فقط دلم می‌خواهد بدانم چرا بعضی از آدمها دوست دارند جسم و روح یک آدم را برای همیشه گندمال کنند و بعد بروند و با جسم و روح گندمال تر شده خودشان زندگی کنند...و باز گفتی: گندها با یک آب هرچند آلوده هم بعد از مدتی پاک می‌شود... گفتم: این گندمال‌های جسم و روح من کی پاک می‌شود؟...گفتی: هر وقت خودت این آب هرچند آلوده را و نمی‌گویم پاک را طلب کنی...

راستی اربیت سیب سبز تمام شد...

 

نگاه های شما(29)



جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ توسط  الی





استادی برای همیشه

یادم هست که سال پیش دقیقاً همین روز در مکه بودم و تنها کاری که تونستم بکنم این بود که این روز رو بهش تبریک بگم اونم با اس ام اس...امروز ولی به دیدارش رفتم با یک دسته گل آبی...

وقتی دست گل رو به دستش دادم اصلا یادش نبود مناسبتش چیست... به من گفت امروز نه سالگرد آشنایی مجدد و شروع همکاریمان است(24 مهر) و نه تولدم و نه... و من گفتم : همیشه استادم هستید حتی اگر نقشتان در زندگیم عوض شده باشد...کلی با هم حرف زدیم و چای خوردیم  و خندیدیم و یادمان رفت کارهایمان را ...هنوز هم می‌گویم که اگر او نبود زندگیم چیزی که هست نبود و با زندگی روزهای زیادی فاصله داشتم... امروز هم باز تحریکم می‌کرد برای دکتری و هر چه گفتم خسته‌ام هیچ توجهی نکرد ...وقتی اشک در چشمانم حلقه زد از اتاق رفت و وقتی باز گشت باز از دکتری می‌گفت... و من گفتم خسته‌ام...هزار بار خسته‌ام و او گفت از اول ماه دیگه برنامه‌ریزی می‌کنی برای درس...انگار اصلا گوش‌هایش نمی‌شنید خستگی‌ام را...دوستش دارم به هیچ انتظاری و بی‌هیچ خواسته‌ای و نیازی در من هست برای بودن همیشگی‌اش در پس زمینه‌های ذهنم برای کار و زندگیم...

وقتی برمی‌گشتم توی تاکسی حسابی بغض کردم...ناخودآگاه به روزی فکر می‌کردم که اگر از خواب بیدار شوم و بدانم او نیست در این پس زمینه‌ها چه کنم؟...یاد دکتر حق شناس افتادم ...یاد قیصر امین پور... خسرو فرشید ورد...و بعد مثل همه روزهای دیگر که به مرگ فکر می‌کنم یاد دکتر دامادی افتادم که به دیدن من در خانه‌مان آمد و کوچه را تا انتها آرام طی می‌کرد و من از بالکن خانه ردپایش را نگاه می‌کردم و بعد رفت و دیگر ندیدمش تا روزی که گفتند نیست و انگار هیچ کس غمگین نشده بود...و آن رد پا که هیچ وقت از ذهنم نرفت و آن شرح حافظ نصف و نیمه‌ای که  از او در دستم ماند برای تا ابد... انگار مردم رفتن‌ها و استادها و معرفت‌ها را حسابی فراموش کرده‌اند...

استادان رفته و مانده‌ام روزتان مبارک...

 

نگاه های شما(37)



یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ توسط  الی





راز این حلقه زر

صبح برخلاف هر روز ساعت 9 و سی دقیقه از خواب بلند شدم... کمی به دور و برم نگاه کردم و دلم می‌خواست حداقل نیم ساعت دیگر بخوابم ...هنوز 4 ساعت و نیم نگذشته بود که خوابیده بودم...با زور بلند شدم موهایم را با چشم بسته بستم و بلند شدم دیدم مامان هنوز خواب است چای را آماده کردم و پنیر را ... بعد مامان رو بیدار کردم تا باهم صبحانه بخوریم...بنده‌ی خدا تعجب بدی کرده بود از این کارم...بعد از صبحانه سریع حاضر شدم و زدم بیرون ...احساس کردم تا ایستگاه مترو خیلی راه کش آمده... داخل مترو فقط به روبرویم نگاه میکردم و در واقع از توی شیشه‌ی روبرو خودم را نگاه میکردم و فلاش بک می‌زدم به گذشته‌مان ...به روزهای نخستین دانشگاه که هر سه با هم دوست شده بودیم ...همه جا با هم می‌رفتیم و همه‌ی کارهای خوب و بد را با هم می‌کردیم...کلی خاطره داریم از آن روزها که هنوز که هنوز است هم کلی همان حرفهای تکراری را تعریف میکنیم و می‌خندیم... بعد از چند لحظه نگاهم از توی شیشه برخورد کرد به زنی که روبرویم نشسته بود و دیدم جوری به من نگاه میکند که انگار خدای نکرده کار خیلی بدی انجام داده بودم خودم رو سریع نگاه کردم و دیدم آهان شال سبزم از سرم افتاده و حالا نمی‌دانم به شالم نگاه می‌کرد یا به موهایم ...یا شاید اصلا به من نگاه نمی‌کرد و شاید داشت خودش را توی شیشه روبرو می‌دید نگاهم خورد به حلقه‌ی کهنه توی دستش ناخودآگاه که خیلی رنگ و رو رفته بود...  همان موقع ها بود که اس ام اس آمد که کجایی رفیق؟ من کمی به دور و برم نگاه کردم تا ببینم کجام و برایش نوشتم: حسن آباد... خلاصه سه ایستگاه بعد  وقتی رفتم به سمت در تا پیاده شوم دیدم زن همچنان با همان نگاه دارد روبرویش را که این بار یک خانم محجبه نشسته است نگاه می‌کند... وقتی پیاده شدم جاشمعی‌ای که برای رفیقم خریده بودم به شدت به یک آقا برخورد کرد و احتمال دادم که دیگر کادو نباشد و شکسته ‌ و خرد باشد...ولی من با او این حرفها را ندارم...فکر کردم پیاده تا خانه‌اش فاصله ای نیست اما هرچه می‌رفتم نمی‌رسیدم...تا اینکه عین معجزه کوچه شادان پیدا شد و زنگ زدم  و داخل شدم وارد خانه عروسی که روزی دوست همراه من بود...گفته بودم سه نفر بودیم نفر سوم ما چند سال پیش عروس بود و حالا دارد روز به روز مادریش درونش  بیشتر دیده می‌شود و کلی خوشحالی کردیم از دیدن وجود یکی دیگر از خودمان...خلاصه ماچ و بوسه و نهار و خنده و فیلم و عکس و بعد هر سه به خودمان بازگشتیم... و کمی سکوت کردیم بغض کردیم و اشک فروخوردیم به روزهایی که گذشت روزی که هرسه نمی دانستیم عاقبتمان چه می‌شود و حالا هشت سال از آن سال‌ها گذشته بود...بیشتر هر دو دوست داشتند من تعریف کنم که چه شده‌ام؟...چه می‌کنم؟...حس نهایت حس دوستی بود ...هر سه روی تخت عروس خانوم نشسته بودیم و به گل‌های روبان‌دوزی روی تختش نگاه می‌کردیم که مبادا بغض کنیم و دورنیات این روزهایمان لو برود...وقتی مجدد خودم رو در مترو دیدم ساعت 8 و نیم شب بود و چقدر دوستی کرده بودیم باهم ...جا برای نشستن نبود و من در گوشه‌ای روی زمین نشستم و چمباتمه زدم...متوجه حرف دو نفر باهم شدم...مادر و دختری که رفته بودند برای دختر که ذوق‌مرگ شده بود از بازار جهیزیه بخرند...سرم را بلند کردم و نگاهی کردم به حلقه براق دختر و یادم افتاد هشت سال پیش را که هر سه چقدر شاد بودیم بدون این حلقه و حتی یادش...

 

نگاه های شما(16)



پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ توسط  الی





ترانه ای برای الی

نمیدونم چقدر به اتفاق معتقدید؟

 

من خیلی...امروز به واسطه دیدن یک شاهنامه فردوسی و برای خلاصه کاری رفتم انتشارات هرمس بعد اونجا داشتم گشت میزدم یک آلبوم موسیقی دیدم به نام نغمه های سکوت اثر اندرا باور و چون دیدم آهنگ بی کلامه خریدمش... آخه من  مریض آهنگ بی کلامم ... از انتشارات هرمس هم کاست و سی دی زیاد دارم ...خلاصه اومدم خونه و بدون اینکه باز هم توش رو بخونم سی دی رو درآوردم و گذاشتم توی دستگاه و رفتم به دنبال کارهای خودم...رسید به آهنگی که احساس کردم جایی شنیدمش...یک لحظه صبر کردم...تردید کردم...ایستادم و دیگه مطمئن شدم که این همون ترانه ای برای الی است... خلاصه اصلا اسم آهنگسازش یادم نمونده بود خوشحال شدم و خواستم از این پس اینجا آهنگی داشته باشه فقط برای الی...از وقتی آپلودش کردم و داخل وبلاگ گذاشتم کلی باهاش حال کردم و احساس کردم چقدر آرومم حتی اگه گوله گوله اشک باشه که با شنیدن این آهنگ از چشمام پایین بریزه...

 

امشب انگار شب موسیقی بود برام ...آخه سمیه جونم  برام یه کادوی خوب فرستاد...یه آهنگ زیبا از شهاب حسینی به نام شهزاده رویا...و البته تازه هایی که برام گفته و این حس خیلی ناب و خوبیه باور کنید....

 

نگاه های شما(25)



دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ توسط  الی





میزند باران به شیشه...

همه اینو می دونن
 که بارون
همه چیز و کسمه

 

(حسین پناهی)

 

من شیفته ی سرود بارانم ،

 این نغمه ی جانفریب دریا  راز .

افسوس که شیشه ی اتاقم ، دوش

 در گوش دلم نریخت آن آواز ،

(فرخ تمیمی)

 

و چقدر بد که موقع باران باید بی حرکت و پس از خوردن چند عدد مسکن و تزریق آمپول دردناک ضد اسپاسم با کیسه آب گرم خوابیده باشی و با هزار بدبختی سهمت از باران بشود همین عکسی که با بدبختی دستت رو جان بخشیدی تا روی شاتر فشار آورد...

 

 نگاه های شما(18)



جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩ توسط  الی