وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
عید شما، سال دیگه مبارک!

خب دیگه این پست ۸۹ نیست! پست نودیه! فقط چون احتمالا تا چند روزی من نت نخواهم بود دوست داشتم سفره هفت سین خانهٔ ما سفره هفت سین اینجا هم شود... البته اگر فکر می کنید بنده به همراه خانواده به مهمانی می روم سخت در اشتباهید...بنده عید خود را به گونهٔ دیگر خواهم گذراند... همیشه وسواس خاصی روی چیدن این سفره داشتم، امسال هم همینطور... راستش خیلی از تبریک گفتن پیشاپیش عید!!! و البته بیشتر از عیدی دادن پیشاپیش خوشم نمی‌آید... اجازه بدید اگر زنده بودیم بعد از سال تحویل عید را جدی و غیر پیشاپیش به هم تبریک بگیم...بهتر است در این زمان مانده برای هم آرزوهای بهترین کنیم در سال جدید...

بعد از ساعت ۳ عیدتان مبارک! عیدی همهٔ دوستانم هم پیش من محفوظ است...دوستتان دارم ...عشقی در من هست که می گوید اینجا درست عین خانهٔ من است پس باید سفرهٔ هفت سین داشته باشد...شما که غریبه نیستید...

 

 

 

سفره هفت سین دو خانه من!

این هم خرگوش ما که اومده وسط سبزه مون!

 این خرگوش جزو اسباب بازیهای زمان کودکی من بوده که نگه داشتم...

***

بعد نوشت: عیدی صوتی من برای شما با یک دنیا اشک و احساس و البته با فال حافظ...حجمش خیلی بالا نیست دوست داشتید دانلود کنید و بشنوید...من دوست دارم دانلود کنید و بشنوید...

 

حرفهای لرز لرزی من دقایقی پس از تحویل سال از شما و برای شما...

 

 نگاه های شما(29)



یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩ توسط  الی





نامه های الی 14/ خدایا با تو هستم

پست پیش گفتم آخرین پستمه! به نظرتون عیب داره یه پست دیگه هم بنویسم؟

یک نامه دارم... آخرین نامهٔ الی در سال ۸۹... چهاردهمین نامه... برای مهم‌ترین مخاطب زندگیم... برای خدا!

خب پس یه بارم شده راست و حسینی بیا بشین روبروم... به اندازهٔ یه نامهٔ من ول کن این بنده درجه یکهات رو... لطفا چشم تو چشم بشو با من!... حالا خوب گوش بده... دوست دارم بدونم واقعاً منو می‌بینی؟ داری می‌بینی له شدنم رو؟ داری می‌بینی که هر شب بالشم خیسه وقتی می‌خوابم؟ اینا رو باید به خودت بگم نه؟ مگه کس دیگه‌ای هم می‌بینه این خیسی بالشو؟ نه دیگه! پس اگر منو می‌بینی اگر می‌بینی که چه جوری دارم له می‌شم یه نشونه بده! مثلاً دستمو فشار بده... نه نه بیا قلبمو فشار بده... فشارت محکم بود و از حرکت وایساد هم مهم نیست... چرا به بعضیا تو زندگی انقدر سخت می‌گیری اگه عادلی؟ چرا باید بعضیا از در و دیوار بکشن؟ چرا بعضی دیگه نمی‌گم مشکل ندارن ولی انقدر مشکلاتشون بزرگ نیست که له بشن؟ چرا من شاد نیستم؟ چرا همیشه یه بغض فروخورده لعنتی توی گلومه؟ چرا همیشه چشمهام خیسه؟ چرا من انقدر باید بگم چرا؟

اینو پایان سال ۸۹ بهت می‌گم... بهت بلند می‌گم... از زندگی خسته شدم... از تنهایی خسته شدم... از تهران خسته شدم... از اتاقم خسته شدم هرچند که بهترین اتاق تو بهترین خونهٔ دنیا باشه... از موبایلم خسته شدم... از وبلاگم خسته شدم... از خیابون و تاکسی و مترو خسته شدم... افسرده هم نیستم... قرص هم نیازی نیست بخورم اتفاقا دارم عاقلانه حرف می‌زنم... از درس و کار خسته شدم... فقط انگار از نوشتنه که دل زده نشدم.... باورت می‌شه ۵ تا فیلم جلوی دی وی دی اتاقم افتاده حال ندارم بذارم توی دستگاه، خودم روی تختم دراز بکشم و چشم بدوزم تو صفحه تلویزیون!... نمی‌تونم نه اینکه نخوام!

بیا سال ۹۰ یه حال اساسی به من بده و کاری کن از این شهر برم... برم توی جایی که دوستش دارم... چیزی تقریبا شبیه عکس زیر:(البته محیطش رو میگم نه الزاما یه کلبه داغون شعاری!...)

      

 

بدون موبایل و کلیه وسایل ارتباط جمعی ... لپ تاپم باشه که توش  وبلاگ بنویسم چون هنوز از نوشتن خسته نشدم. البته در این حالت تلفن الزامیست! خب تلفن باشه ولی قول می‌دم شمارش رو به کسی ندم... ماشین هم می‌خرم... آره خوبه ماشین رو می‌خرم... اون دوربین یک و خورده‌ای رو هم می‌خرم که عکس بگیرم چون هنوز از عکس گرفتن هم خسته نشدم...اصلا همهٔ پس اندازم رو خرج می کنم... وقتی مستقر شدم دوست دارم صبح به صبح برم مدرسه و به بچه‌ها درس بدم... به بچه‌های کوچیک... هر وقت دلم خواست بغلشون کنم بوسشون کنم... ظهر از مدرسه برگردم بیام خونه‌ام... نفس بکشم... خواستم گریه کنم خواستم بخندم و کسی نگه چرا؟! خواستم غذا بخورم خواستم نخورم و باز کسی نگه چرا؟! بعد دلم می‌خواد همون جا وقتی روحیه‌ام به دست اومد بشینم کتاب‌هایی که یک ساله پایین تختمه رو دونه دونه بخونم... دوست دارم مدتی اینجوری زندگی کنم تا بعدش ببینم چی می‌شه!... شاید اونجور زندگی رو برای همیشه به این زندگی مسخره ترجیح بدم! حتی به درس دادن توی دانشگاه که با شرایطی که داره خیلی راحت نیست پذیرفتنش  به ویژه که با یه عالمه آدم گندهٔ احتمالا بی‌تربیت طرفی نه چند تا بچهٔ شیطون کلک دوست داشتنی!

این‌ها که گفتم درسته فعلا رؤیابافیه ولی دارم براش تلاش می‌کنم... تقریبا به تمام بندهای پ زندگیم رو انداختم تا چنین شرایطی را برایم فراهم کنند. هرچند گروهی بهم گفتن خر، گروهی خندیدن، گروهی گفتن بعداً درباره‌اش حرف می‌زنیم، و یک نفر گفت باشه خوبه تلاشم رو می‌کنم... می‌خوام برم ... یه بزرگی توی زندگیم بود می‌گفت چیزهایی که دوست داری رو آرزو نکن برای خودت هدف کن... هدف سال ۹۰ من بی‌شک اینه! خواهم رفت... به زودی از این شهر لعنتی خواهم رفت... براش جون می‌کنم که برم...

حالا خدای مهربونی که مامان از روز اول زندگیم به من یاد داده تو مهربونی چون فکر من به مهربونی یا نامهربونیت نمی رسه، بیا یه کاری بکن این ماجرا اتفاق بیافته! هرچند که می‌دونم که تا حالا هرچیزی که اراده کردم ظرف مدت چند ماه به دستش آوردم... ولی حالا تو یه کاری بکن دیگه! می‌تونی دیگه؟! آره حتماً می‌تونی... من تلاشم رو می‌کنم تو هم یه ریش سفیدی برای من بکن ردم کن برم...

دیگه قول که آخرین پست سال ۸۹ منه!

 وقتی مخاطب یه نامه راست و حسینی خداست، زشته نظراتش برای بندهٔ خدا باز باشه! ...ولی خب ما کلک می زنیم و همچنان نظرات بندگان خدا را روی پست پیش میخوانیم!!!

(این هم با زبان خدای این خانه که به قول بنده خدایی نوک بینیست!)




شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩ توسط  الی





برای گل نوروز

خوب به سلامتی و دلخوشی رسیدیم به آخرین پستم در سال ۸۹ ، البته این کلمات سلامتی و دلخوشی بیشتر مرسومه تا واقعیت باشه! زیاد جدیش نگیرید...

پامــــــــــــــــــــــــــــــچال...

الان که این‌ها را برایتان می‌نویسم - البته چندین روز پیش از پست این مطلب روی وبلاگ - کنار پنجره نشستم، برف می‌بارد همراه با بادی فخیم! یک لیوان قهوه برای خودم درست کردم به اضافهٔ دو عدد شکلات شیری و تلخ که از توشه‌های عیدمان است و من در همین چند روز فهمیدم که با انداختنشان در لیوان قهوه ترکیب فوق العاده‌ای به دست می‌آید... البته هدف اصلی در درست کردن این مواد جلوگیری از به خواب رفتنم است، اثر قرص خواب آور دیشب هنوز از سر و دماغم نرفته! هوا و شرایطش قشنگ در حالت ننه سرمایی است نه عمو نوروزی! ولی خوب چه اهمیت دارد٬ دلمان نوروزی باشد ایشالله. سعی‌ام را می‌کنم که انرژی منفی پنفی در این پست تعطیل باشد!!!!

راستش سال ۸۹ را اگر بخواهم مرور کنم، نیازی به گفتن من نیست! شما اگر «دربارهٔ الی...» را از روز اول سال ۸۹ تا الان بخوانید خودش مرور من هم هست! ولی خب بگذارید خودم هم مروری کنم... راه خوبیست!... اول از همه اینکه سال ۸۹ برای من سال وبلاگ بود! یعنی هیچ سالی در گذر وبلاگنویسی‌ام مثل این سال وبلاگنویس نبودم...جالب است که ممکن است مرور من، مرور بعضی از شما هم باشد...

 می توانید روی رنگی ها کلیک کنید:

فروردین، شروعی واقعی برای دربارهٔ الی : یادتان هست؟ اینجا تازه شدم الی! تازه دربارهٔ الی با مدیریت جدید شروع شد! تازه نامه‌های الی شروع شد! تازه زندگی سال ۸۹ با این دنیای عشق و عاشقی‌هایش شروع شد... سالی که بیش از هرچیز عاشق بودم... شاید چون سال ۸۸ به خدا شکایت کردم که یعنی من لیاقت عشق ندارم؟!!!! چون بار‌ها با خدا قهر کرده بودم...

اردیبهشت، بهشتی در بابلسر: ماه سفر، ماه آشنایی با چند تا از دوستان وبلاگی به صورت حقیقی، ماه داستان، ماه آشوب روحی، ماه اسپاسم عضلانی، ماه مهمانی... یک دسته گل آبی که هنوز یادم هست... و همیشه یادم می‌ماند...

خرداد، ماه پر حادثه ای که بهش عادت داریم: ماه خپلک، ماه رأی گیری، ماه خنده...

تیر، از جام جهانی تا همدان: ماه سفر و ماه جام جهانی و شوخی و دوستی و قرار و حال و خنده...یادتان هست؟

مرداد، خرابی بلاگفا تا شاعر تمام شده: یادتان هست بلاگفا چند روز خراب شد چه جوری اعصاب و روان ما به هم ریخته بود و نصفی‌ها داشتند و داشتیم جلای وطن می‌کردیم؟ بله دقیقاً در مرداد این اتفاقات افتاد... و و و شاعر تمام شده و... سفر کرمانشاه و... مرداد امسال و...

شهریور، نذر شله زرد و دیدن مرگ و بابای فلانی و آموزش دسر و...: ماه بدی نبود... ماه شروع نرم نرم این درباره الی روزانه‌تر هم بود ... 

مهر، ماه تولد و سفر: در‌‌ همان اولین پست مهر نوشتم که مهر برایم پر از مناسبت است ... ماه تولد وبلاگم، ماه تولد وبلاگ نویسی‌ام، ماه تولد کارم، ماه تولد عشق‌هایم (از مانی تا...)، ماه خوبیست ماه مهر و من چقدر متولدینش را دوست دارم...

آبان، ماه سفر، ماه ساختن پازل زندگی، ماهی که کافی نت سرد هم کسی را به اینجا می کشاند: خوب دیگه خلاصه اش رو گفتم...سفر خوبی بود...پازل خوبی بود...زنده بودن خوبی بود... البته باز هم مریضی که جزء لاینفک منه!

آذر، دار زدن شهلا، قرار وبلاگی، عاشورای خنده دار: دیگه این‌ها خیلی نزدیک شدن دیگه... یادتون میاد همه؟!... ماه خوبی بود یا بد نمی‌دانم... ولی وقتی شب آخرش می‌دانستم که یک سال دیگر از عمرم تمام شد و ... چه ماه خوبی بود...

دی، ماه عاشقی...: رکورد وبلاگ نویسی ... بهترین ماه چند سال اخیرم بود بدون شک بدون هیچ گونه تردید... حتی قهرکردن‌های وسط عاشقی هم حالی دارد بنیادی... هرچند عین دخترهای ۱۸ ساله گریه کنی... سفر مشهدمان هم که این ماه را درخشان‌تر کرد... دی را دوست دارم و فکر می‌کنم فاز جدید دربارهٔ الی از همین ماه آغاز شد... و من دوستش داشتم...

بهمن، ماجرای مسابقه و رأی گیری: ماه بدی نبود... مسابقه‌ای شروع شده بود که برایمان جذابیت‌هایی داشت و هیجان‌های متعدد... دیدار با دوستان... و...

اسفند، الی منطقی می شود: خب من کمی حس می‌کنم در این ماه منطقی‌تر شدم و آن روح وبلاگنویسی واقعیم به دور از هیجانات دو ماه پیش ترش نشون داده شد... ماه مصاحبه شما با من!... ماه خوبی نبود و بود... نمی‌دانم ...

سال ۹۰، اسمش خیلی قشنگه امیدوارم اصلش هم قشنگ باشه... دوست دارم دعا کنم سالی باشه پر از سلامتی و به دور از هرگونه بیماری، سال پایان دلتنگی‌ها، سال رفع فاصله‌ها، سال رقم خوردن سرنوشت‌ها به بهترین شکلی که می‌تونه اتفاق بیافته، سال آرامش بدون جنگ و خونریزی، سال صلح به دور از تنش، سال آزادی، سالی که برای یک بار هم شده ما، نسل ما، بخنده... من همیشه وقتی دلم می‌سوزه، وقتی گریه می‌کنم، خدام شاهده که هیچ وقت برای خودم تنها گریه نکردم همیشه چشمم به نسلی بوده که نسل افسردگی بدون خنده هستند، نسل تنهایی، نسل دلتنگی، نسل سیگار، نسل اعتیاد، نسل فرار... دلم می‌خواد فکر کنیم سال ۹۰، سال نسل من است... سالی که ما هم بالاخره می‌خندیم از ته دل...

اگر سر سال تحویل بیدار بودید، اگر قرآن خوندید یا حافظ، وقتی یه قطره اشک از چشم هاتون اومد، چون من خودم عادت دارم سر سال تحویل معمولاً ناخودآگاه گریه‌ام می‌گیره، یاد منم باشید و یاد همهٔ آرزوهایی که بالا کردم برای سال ۹۰... حس می‌کنم هنوز هیچی نشده یک سال بزرگ‌تر شدم!!! به شمارش معکوس هم نگاهی کنید و تا فرصت هستید کمی بهتر از چیزی که هستید باشید...

ولی اجازه بدید با اینکه دوست ندارم از این حرفها بزنم ولی لعنت بفرستم بر کسانی که در یک سال گذشته تک تک شادیهای اندک ما را یواش یواش از ما گرفتند و دسترسی به همه جا را محدود کردند از ترسهایی که سرتاپاشون رو رنگی کرده...این آخر سالی دست از سر وبلاگها و ایمیلهامون بردارید...بگذارید دلمون به یه چیز خوش باشه...فقط به یه چیز...

 

کاش مثل این آدمک زرد همین قدر خوشحال بودم...خوشحال بودیم... 

 نگاه های شما(58) 



چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩ توسط  الی





خنده های عصبی!

دیدید یه روزهایی یه چیزی تو دهن آدم می‌افته و آدم هی تکرارش می‌کنه؟ گاهی یه شعر، گاهی یه آهنگ... یا یه کلمه! من نمی‌دونم چرا از دیروز تو دهنم افتاده: «که چی واقعاً!» بعد دیشب درست در اوج خستگی و خواب آلودگی داشتم وبلاگ‌ها رو می‌خوندم بعد کامنت هم می‌ذاشتم، که احتمالاً سندش در وبلاگ همتون هست... بعد یه سوتی و شاید چند تا سوتی دادم وحشتناک! از یه جایی متوجه شدم توی چند تا از کامنت‌ها با ‌‌نهایت شرمندگی به جای اینکه بنویسم «دوست داشتم نوشته شما رو» یا همچین چیزی بی اختیار نوشتم: «که چی واقعاً این نوشته‌ها!»... ببخشید که دارم در حال نوشتن این خطوط قهقهه می‌زنم... همیشه مامانم می‌گه وقتی دیگه خوابت میاد هذیان می‌گی... الان متوجه شدم راست می‌گه!... بعد به حدی شرمنده شدم که نگید... نمی‌دونستم باید چی کار کنم! معذرت بخوام یا کلا حاشا کنم که این من نبودم، و مثلا کسی خواسته از جانب من شما رو اذیت کنه... ولی هرچه فکر می‌کنم می‌بینم این کار انسانی نیست برای همین، این خطوط رو نوشتم در همین جا معذرت بخوام... وای نمی‌دونم چرا این خنده لامصب من تموم نمی‌شه!!!... بعد می‌دونید ته سوتی کجا بود؟ اینکه این کار رو در وبلاگ‌های نا‌شناس تر کردم نه وبلاگ دوستان صمیمی که راحت می‌تونم ازشون معذرت بخوام... به هر حال من هر جا چنین یاوه پراکنی‌هایی کردم ازتون معذرت می‌خوام... این خندهٔ من هم خندهٔ عصبیه!

یه بار سر کلاسی یکی از استادهای مشهور و جان ما مشغول صحبت‌های بی‌ناموسی بود در حد کریستین رونالدوی عزیزم،همه سرخ شده بودن سر پایین، بعد یکی از بچه‌ها پلق زد زیر یه خندهٔ بی‌موقع و ناجور... بعداً عصبانی بهش گفتیم چرا خندیدی واقعا؟؟؟ گفت خندهٔ عصبیه! بعد این افتاد توی دهن ما بچه ها ... حالا حکایت خندهٔ من هم از اون خنده هاست!

***

برای روزهای بارانی

           

MIROITEMENT_UNA KNIPSOLINA

ببخشید که بعد از چند ساعت نظرات این پست را می بندم...حرفهایتان را در پست جدید خواهم شنید...این پست یک معذرت خواهی احتمالی بود!

 نگاه های شما(6)



سه‌شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٩ توسط  الی





یادم تو را فراموش؟!

از عصر تا الان هزار بار گفتم «یادمه»...

 

درست حدس زدید جناغ شکاندیم... بله بله V مرغ را شکاندیم... البته فقط V مرغ را... خودمان هنوز Vدار هستیم... آقا این قضیه برامون شاخ شده ناجور! خوب باید یادت باشه دیگه! بعد نمی‌دونم چرا طرف ما رعایت دست علیل ما را نمی‌کند سینی بگیرد، بشقاب بگیرد، میوه بگیرد، بهش می‌گم دستم شکست بگیر! می‌گه خوب بده... بعد دقیقا در نقطهٔ حساس ماجرا بلند می‌گوید «یادمه»... حتی وقتی غرق در مطالعه است!!!... این کلمه = جگر سوزی من... خوب عزیزم، مادرم، بیا و برای بچه‌ات کوتاه بیا! نخیر قضیه جدیست... بنده نیز در این امر کوتاهی نکردم و تا می‌توانستم خودم را به در و دیوار زدم تا پیروز باشم و هنوز نشدم! البته خوب هنوز هم نباختم... ولی آی کار کردم، هی رفتم چیز میز آوردم دادم دستش ولی نشد که نشد! یعنی تصور می‌کردم اگر پای دستم را وسط بکشم همه چیز ردیف می‌شود که نشد! البته شرطمان سر چیز مهمی نیست ولی خوب مهم نفس عمل بازی و پیروزیست دیگه!  راهکاری چیزی ندارید جهت پیروزی؟؟؟

 

گاهی فکر می‌کنم در بهترین خانهٔ دنیا زندگی می‌کنم... خانه‌ای که شاید ظاهرش خانهٔ آرزوهای من نیست با آن گلدان‌های بنفشهٔ کنار حوض ولی خوب مهم آدم‌های این خانه هستند که عاشقانه دوستشان دارم و آرامش و امنیتی دارم که با هیچ جا عوضش نمی‌کنم... امروز از عصر که به خانه آمدم بی‌خیال دنیای خودم شدم و نشستم وسط گل قالی و تا دلتان بخواهد برای همه شکلک درآوردم و مسخره بازی... مدام قهقهه زدم تا صدایم در تمام دیوارهای خانه نفوذ کند و یادشان نرود من هستم، من هنوز هستم... در این خانه که بیشتر اوقات به خاطر آرامش من و روحیه‌ام ساکت است و بی‌صدا...

***

دوستان عزیزی که از حال دستم جویا شدید...ضمن تشکر از شما باید عرض کنم دردناک است ولی حس می‌کنم رو به بهبودی است... مشکل بزرگ آن بود که امروز وقتی بعد از یک ساعت و نیم تأخیر از قرار کاری‌ام به مقصد رسیدم دست نامبرده به شدت به در آسانسور برخورد کرد و آآآآآآآآآه بلندی از نهادم بلند شد... احتمالاً یه نفرینی چیزی از سوی رؤسا پشتم بوده... خب خواب موندم مگه چیه؟؟؟

بعدنوشت: باختم

پی نوشت: من در متن جناغ، را با غ نوشتم و چند تن از دوستان در نظرات با ق! از ابتدا بنابر نوع تلفظ واژه فکر می کردم غ تلفظ می شود نه ق، خواستم با شما به اشتراک بگذارم که با توجه به فرهنگ معین و لغت نامه دهخدا این واژه با غ صحیح است...البته ممکن است در بعضی فرهنگها شکل واژه با ق هم آمده باشد و من ندیدم. روی لینکهای زیر کلیک کنید:

فرهنگ معین

لغتنامه دهخدا

فرهنگ فارسی

 

 نگاه های شما(46)



شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٩ توسط  الی





شهر اشباح

دخترک با والدینش به تازگی برای زندگی به شهری جدیدی رفته بودند. روزی راه خانهٔ جدیدشان را گم می‌کنند و به اشتباه سر از تونلی در جنگل در می‌آورند. هر سه از ماشین پیاده میشوند تا ببینند کجا هستند... بعد از گذر از تونل، به ناگاه وارد جایی سرسبز و آرام و زیبا می‌شوند که در اصل استراحتگاه خدایان است. جایی پر از غذا و نوشنیدنی‌های رنگ به رنگ. پدر و مادر که حسابی از این جنگل نوردی خسته شده بودند شروع می‌کنند با ولع از غذا‌ها خوردن به خیال اینکه بعداً پولش را می‌دهند. دخترک اما چیزی نمی‌خورد و از سر کنجکاوی کمی دور و اطراف را می‌گردد... به اتفاق به جوانی بر می‌خورد... جوان دخترک را می‌ترساند که بایستی قبل از تاریک شدن هوا اینجا را ترک کنند وگرنه بدنشان از بین خواهد رفت... دختر نگاهی به خورشید می‌کند که در حال غروب است و نگاهی به تن خود که لحظه به لحظه در حال از بین رفتن است... جوان با سرعت به او قرصی معجزه بخش می‌دهد و دختر نجات پیدا می‌کند. با عجله به سوی پدر و مادرش میرود تا هرچه سریع‌تر آنجا را ترک کنند ولی چیزی می‌بیند که مات می‌شود... پدر و مادرش تبدیل به خوک شده‌اند... دختر که هنوز انسان است به خاطر پدر و مادرش در استراحتگاه می‌ماند و کار می‌کند... او، تنها کسی بین ساکنان آنجاست که به پول و مادیات اهمیتی نمی‌دهد... همین ویژگی باعث توجه یکی از اشباح سرگردان می‌شود. دختر با او همراه می‌شود و بالاخره می‌تواند با تلاش و پشتکار پدر و مادرش را انسان کند درست شبیه روز اولشان. گویی همهٔ این اتفاقات رؤیا بوده. هر سه از تونل بیرون می‌روند... برگ‌ها بر روی ماشینشان نشسته است... انگار زمان به راستی رد شده است... مادر و پدر دورهٔ خوکیشان را فراموش کردند اما تل یادگاری از سوی یکی از خدایان که بر سر دختر است نشانی بر خیالی نبودن همهٔ این اتفاقات است...

این‌ها داستان من نیست... فقط فیلم را برایتان تعریف کردم...

 

حالا به این عکس نگاه کن:

 

    

از عصر بین خواب و بیداری که اثر مسکن هاست گاهی چشم می‌دوختم به این عکس و حس می‌کردم چقدر شبیه دنیای من است... چقدر شبیه دنیای ماست... دنیای اشباح و سایه‌ها... ولی در این دنیا چقدر آن دو آدم شبیه هم هستند با اینکه دورند... با این همه دوری انگار یکی سایه دیگریست!

نگاه های شما(37)



جمعه ٢٠ اسفند ۱۳۸٩ توسط  الی





زندگی در دنیای تقلبی

اگر از احوالات من جویا باشید باید بگویم ملالی نیست جز مقدار متنابهی درد که این روز‌ها عمیق و عمیق‌تر می‌شود...

هر کس من را می‌بیند سریع می‌گوید: دستت چی شده؟ یا با چشم‌هایش اشاره‌ای به دستم می‌کند و می‌گوید:خدا بد نده! و من نگاهی به دستم می‌کنم، چند لحظه مکث می‌کنم تا هر چیزی از دهانم بیرون نیاید... بعد می‌گویم: رگ هاش می‌پره... شب از درد زیاد از خواب بلند می‌شم وقتی به عادت همیشه دستم را زیر بالشم می‌ذارم... و بعد طرفم می‌گوید: وای یعنی انقدر جدیه؟ منم اول فکر می‌کنم خوب انتظار داشت دستم از مچ جدی قطع شده باشد تا جدی باشد! ولی باز مکث می‌کنم و می‌گویم: نه! خوب می‌شم...

 

دوربینم را به امانت داده‌ام... رم ریدرم خراب است و نمی‌توانم عکس‌های موبایلم را انتقال دهم به کامپیو‌تر... برای در جریان بودن شما این عکس را با لپ تاپم گرفتم تا آخرین وضعیتم را ببینید.

هیچ وقت دلم نیامده واضح بزنم توی ذوق کسی که من خوب نمی‌شوم... ولی خوب مهم خودم هستم که می‌دانم خوب نخواهم شد... چون درد من توی رگ دستم نیست که ورم کرده و مدام تالاپ تالاپ بالا می‌پرد... درد من خیلی عمیق تره و این روز‌ها عمیق‌تر شده چون دارم آرامش‌های تقلبی خودم را دانه دانه از خودم می‌گیرم... خسته شدم از هرچیز تقلبی توی دنیا... هرچند که خود این دنیا هم تقلبی شده... انگار همهٔ ما چندین سال پیش که شاد‌تر بودیم در دنیای دیگری زندگی می‌کردیم و یک روز که از خواب پا شدیم دیدیم دنیا عوض شده... تقلبی شده... من می‌دونم! یک شب که خواب بودیم بغلمون کردند پرتمون کردند در یک دنیای دیگر که همین جا باشه! من شب‌ها بیدارم... آن شب هم الکی خواب بودم. فقط دلم نمی‌خواست توی دنیای اصلی تنها باشم. چون دیدم همهٔ کس و کارم را پرت کردند توی این دنیا منم گفتم جهنم! بمونم اینجا چی کار کنم؟...

چند وقتیست، شاید چند سالی، که به یک چیز معتقد شدم و آن هم اینکه پیرو تقلبی شدن این دنیا چیزهای خوبش هم دائمی نیست! همه تقلبی‌اند! در مقابل، چیزهای بد می‌توانند دائمی باشند... چند لحظه فکر کنید! تا حالا یک چیز خوب دائمی که بشود تا ابد تضمینش کرد در این دنیا دیدید؟ مثلا به نظرم اولین چیز خوب در زندگی ما مادره... ولی آیا این مادر دائمیست؟! نبودش که خیلی بده روزی پیش می‌اد و آن وقت برای همیشه یک چیز بد دائمی دارید...

همهٔ حرف‌های بالا را زدم که بگویم دستم نشانه است، این روز‌ها روحم رگ به رگ شده... قدم زدن امروز زیر باران با کسانی که دوستشان داشتم... در یک کوچهٔ خلوت که تاریکی‌اش نمی‌گذاشت روسری از سر افتاده‌ام در چشم کسی بیاید خیلی حال داد... دنیای واقعیمون داشت گریه می‌کرد روی سرمون... و من هم سرم را داده بودم هوا، چشم‌هایم را بسته بودم و قطرات باران می‌ریخت روی صورتم و لای موهام و من بینش اشک می‌ریختم و هیچ کس نبود که بگه چرا گریه می‌کنی؟ چون همه فکر کردند قطرات بارونه... منم وقتی صورت کسانی را که دوست داشتم دیدم فکر کردم قطرات بارونه! گفتم که، همه چیز این دنیا تقلبیه حتی فکرهامون!... امروز همه معتقد بودند من وحشی شدم!... انقدر وحشی که حتی حاضر نبودم با کسی دست بدم... چون حس می‌کردم باید امروز دست هام توی دست کسی باشه که دوستش دارم و نبود... مدام به دست هام نگاه می‌کردم و حس می‌کردم اگر به کسی دست بدم دارم به عشقم خیانت می‌کنم... چون دلم می‌خواست امروز دستهام توی دستش بود و نبود و نیست! امروز خرافه اومده بود سراغم... یاد داستان زخم عجیب دکتر فرزاد عزیزم افتادم... دیدم از روزی که دستم توی دستش نبود این درد افتاده توی جون دستم و داره روز به روز بد‌تر می‌شه... خسته شدم از خودم از این دنیای تقلبی از آدم‌های تقلبی از اتفاقات تقلبی از دست‌های تقلبی...

 

 ***

در مورد داستانم و در مورد نظراتتان، در مورد دلگرمی‌ها، در مورد همه چیز ممنون... باور کنید خیلی خوشحالم که وبلاگمان در یک ماهگی‌اش اینطور پا گرفته است و من وحشی، وحشی‌تر شدم برای نوشتن... اگر هنوز داستان جدیدم را نخواندید به لینک زیر مراجعه نمایید.

 

بادی که از پنجره اتاق امیر می آید

نگاه های شما(30)



پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩ توسط  الی





به عشق شما و آروم شدن دلم!
windy- by Lёsha Onatsko

 

بعضی وقت‌ها اتفاقاتی در زندگی آدم می‌افته که حس می‌کنی منفجر شدی... بعد باید بگردی تیکه تیکه هات رو از این طرف و اون طرف پیدا کنی به هم بچسبونی... چسبیده می‌شی ولی هیچ وقت مثل روز اول نمی‌شی... نگاه همه به جسمته! کسی روحت رو نمی‌بینه... بعد از اون کمی بی‌حس و حال می‌شی... ترک‌های روحت داغون کننده است... دلت نمی‌خواد خودت رو توی آینه ببینی چون اون ترک‌ها مثل جذام توی صورت میمونه... بعد از اون فقط از یه چیزی می‌ترسی... فقط از یه چیز... اینکه دوباره منفجر بشی!

                                      

                                دانلود مستقیم آهنگ- پروانه ها- محسن چاوشی

تایپ این پاراگراف به شدت  به خاطر درد مچم طول کشید ولی دلم رو به شدت آروم کرد.

 

***

 نگاه های شما(40)



دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩ توسط  الی





بازی خطرناک با الی

خب من بار‌ها عنوان کردم که به شدت اهل هر نوع بازی هستم، بازی پلیسی، بازی عاشقانه، بازی جاسوسی، بازی کامپیوتری، خاله بازی، عروسک بازی، رفیق بازی خلاصه هر چی که توش «بازی» داره من پایه‌اش هستم عمیق... راستش چند روزی دوباره به قهر با محیط درونی بلاگفا نیاز دارم... یک نفر که متأسفانه از زیر بته به عمل آمده و نام ندارد و برای معرفی خودش مجبور است از نام‌های سایرین استفاده ‌کند حالم را به هم زده... پس حالا ما به سلامتی خودمون و نابودی همهٔ نامرد‌ها بازی می‌کنیم. این بازی برای خودم جذاب و باحاله شما رو نمی‌دونم خواهش می‌کنم اول شرایط بازی رو بخونید بعد توش شرکت کنید.

نکات مهم قبل از بازی که باید حتماً خواند:

۱. ابتدا در مورد من (الی) فکر کنید و تصور کنید می‌خواهید با من یک مصاحبهٔ بدون مرز داشته باشید با موضوع آزاد بدون سانسور.

۲. ممکن است چند سؤال در مورد من  به ذهنتان خطور کند یا تا به حال خطور کرده باشد.

۳. حالا به لینکی که در انتهای همین پست گذاشتم داخل شوید.

۴. لطفاً نام و یا لینک خود را نگذارید. دقت کنید نگذارید. یعنی همه نا‌شناس باشید. (یک بار دیگر به کلمات کلیدی دقت کنید: نگذارید، نا‌شناس...آفرین)... فکر هم نکنید که گذاشتن نام یا لینک خودشیرین بازی است... همه یکدست باشید...

۵. سؤالتان را بنویسید.

۶. هر سؤال را در یک کامنت بنویسید. (یعنی اگر دو سؤال داشتید دو کامنت بگذارید تا پرسیدن صد سؤال هم آزاد است فقط سعی کنید سؤالتان تکرار پرسش دیگران نباشد...گفتم سعی کنید...نگفتم همهٔ کامنت ها را بخوانیدها!)...دقت کنید جملاتتان سؤالی باشد...یعنی طوری باشد که آخر جمله نیاز به علامت سؤال داشته باشد(؟) ...از ساحت تمام ادیبان و ادب دوستان بابت این توضیح واضح ضایع معذرت فراوان می خواهم!...در ضمن فقط پرسیدن سؤالات جفنگ ممنوع است! منظورم از جفنگ که احتمالاً واضح است چیست...با اینکه سؤالات تأییدی نیست ولی اگر از این دست سؤالات پرسیده شود حذف خواهم کرد...توضیحات زیادی از سؤال هم خواهشمندم ندهید!

۷. در انتها مثلاً ۲۰۰ سوال جمع می‌شود که در پست بعد بنده به شیوهٔ خودم به آنها پاسخ خواهم داد. عنوانش را هم می‌گذاریم مصاحبه بدون مرز خوانندگانم با من!

۸. در مورد این بازی به یک پایان خپلکی فکر کنید... پایان خپلکی که می‌دانید یعنی چه؟ یعنی یک قرار دسته جمعی وبلاگی و ماچ و بوسه (البته در محدودهٔ شرعی چون حوصلهٔ اماکن ندارم) و سایر قضایای جالب برای شما از جمله هدیه هایی که این مدت تلنبار شده روی دست ما و اینا که الان شرحش نمی‌دم...

۹. یک نکته که شاید شما را به هراس بیاندازد ماجرای کانتر و آی پی و این حرف هاست... خب بلاگفاکاران آگاه هستند که ما امکان رویت آی پی نظردهندگان را نداریم و فقط آی پی بازدیدکنندگان را داریم... لینک شرکت در این بازی به کل مربوط به این وبلاگ هم نیست... و از وبلاگ تست قالب ماست که نه کانتر دارد و نه هیچ چیز دیگر.... پس مطمئن باشید بنده شما را شناسایی نخواهم کرد راحت باشید... به طور کل من اواخر سال قدرت مچ گیریم رو از دست می‌دم خیالتون راحت!

۱۰. اینکه چرا نظرات همین پست را باز نمی‌گذارم تا سؤال بپرسید، بسیار واضح است چون نمی‌خواهم سوالات شما با نظرات وبلاگم تداخل پیدا کند و می‌خواهم به صورت جداگانه همه را داشته باشم. پس راه انتخابی من راه خوبیست شک نکنید.

سوالهای  شما

 



شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩ توسط  الی





بغل خسته

بچه که بودم مردی بود به نام «حامد» که برایمان در کیف سامسونتش یواشکی فیلم وی اچ اس می‌آورد... چندباری هم گرفته بودنش... روی پله‌های طولانی ورودی خانهٔ قدیمیمان، خانهٔ خواب‌هایم، می‌نشست و ما بین فیلم‌ها می‌گشتیم تا فیلم پیدا کنیم، سینمای ایران قبل از انقلاب، سینمای هالیوود، حتی سینمای هند را از آن طریق می‌دیدیم و سینمای روز ایران را هم با همت بابا... همیشه صبح‌ها از سر راه محل کارش بلیط سینمای شهر قصه می‌خرید و عصر‌ها سینما می‌رفتیم و شام بعدش را در یکتای ولیعصر می‌خوردیم... تا به امروز دوستانم شاهدند که دست خیلی‌ها را برای ناهار و شام گرفتم بردم همانجا و از‌‌ همان غذاهای مخلوط و آش‌ها خوراندم که حس نوستالژیک خودم را آرام کنم... نکتهٔ جالبش در این است که دوستانم را هم عاشق آنجا کردم... خیلی‌ها می‌گویند بوی خاصی می‌دهد... روزهای گریهٔ بعد از دانشگاه، روزهای عاشقی پس از درکه... روزهای خستگی از سردی قدم زدن در ولیعصر، روزهای... همهٔ آن‌ها در این رستوران کوچک قدیمی با غذاهای خاصش گذشت و من شاد می‌شدم...

امروز برف می‌آمد... غمگین بودم... مچ دستم درد می‌کرد... دلم به کار نمی‌رفت... دلم بیرون رفتن می‌خواست و نمی‌خواست... دلم سینما می‌خواست و نمی‌خواست... دلم یکتا می‌خواست و نمی‌خواست... 

                   عکس جمعه برفی از پنجره اتاق...

درد مچ دستم را کجای دلم بگذارم این روز‌ها که انقدر شدید شده نتوانستم از برف امروز، عکس درست و حسابی بگیرم!... البته که کم کم دارم در یک دستی عکس گرفتن تجربه‌مند می‌شم!!!

 نگاه های شما(60)



جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸٩ توسط  الی





داستان گمشدن

سلام!

اینکه می‌گم سلام مسخره بازی نیست‌ها!

یادمه وقتی کوچیک بودم چند باری پیش اومده بود که مثلاً به مدت یه هفته مدرسه نرفته بودم ... به دلایل مختلف... دو بارش به دلیل فوت مادربزرگ هام بود، یه بارش به دلیل آبله مرغون و چندین بار هم شده بود که یکی دو روز به خاطر مسافرت مدرسه نرفته بودم ... چون ما خانوادگی سفر بازیم... زمان دانشگاه هم یکی از سرگرمی‌های من نرفتن سر کلاس بود... به خصوص کلاس‌های صبح!!! چون من به شخصه - نه خانوادگی! - با جغد‌ها نسبت دارم و شب‌ها تا صبح بیدارم خیلی برام سخت بود که رأس ساعت ۸ سر کلاس باشم... تا حد امکان درسی برای صبح بر نمی داشتم اگر هم برمی داشتم غایب می‌شدم و یا با شیطنت از روز قبل طرحی برای کنسلی کل کلاس می ریختم... الان هم دوستان، همکار‌ها و حتی و حتی شخص رئیس اعظم با بنده بعد از ساعت ۱۲ در تماس هستند حتی اگر کار واجب داشته باشند!!! و این در حالیست که من پس از ساعت ۸ شب هم پاسخ تلفن کسی را نمی دهم مگر به قول یکی از دوستان همین حوالی "از ما بهترون" ... ولی همیشه این غیبت‌ها و این تأخیر‌ها یه حس بد در من ایجاد می‌کرد... چون بعضی چیز‌ها رو گم می‌کردم بعضی چیز‌ها رو از دست می‌دادم... مثلا بعضی حرف‌ها، بعضی اتفاقات، بعضی صحنه‌های جالب و خنده دار یا حتی گریه دار... دیگران همیشه از چیز‌هایی حرف می‌زدن که من ازشون بی‌خبر بودم... این موضوع خیلی زجرم می‌داد و هنوز هم می‌ده... همیشه از بچگی یه ترسی باهام بوده که مبادا بابت این زندگی یکی در میون چیز بزرگی رو از دست بدم!!!

امروز بعد از یک روز هنگ و پر اضطراب و گریه به مناسبت شاهکار یکی از دوستان عالم بزرگوار که دیروز طی حادثه‌ای به مدت چندین ساعت غیب شدند!، وقتی اومدم  نت یه کم سرگشته بودم... گم شدم واقعیت!... اولین مشکل این بود که چون هیستوری کامی رو پاک کرده بودم نصف رمز‌ها یادم رفته بود... بعد از کمی کنکاش و اینا رمز‌ها احیاء شد... بعد یه حسی بهم می‌گفت چیز بزرگی رو از دست دادم... نمی‌دونم چی؟!... می‌خواستم وبلاگ به روز کنم نمی‌تونستم، ایمیل هام رو نمی‌تونستم چک کنم! حتی نمی‌تونستم پیام خصوصی هام رو پاک کنم - عادت همیشگی-. نمی‌تونستم به ۵ پیام خصوصی جدیدی که داشتم درست جواب بدم... گودر رو بدون خوندن صفر کردم... حس کردم باید یواش یواش به این فضا عادت کنم درست مثل روز اولی که توی بلاگفای ۲۰ در ۲۰ سانتی گم شده بودم... یه حسی بهم می‌گفت انگار یه هفته است نیومدی وبلاگ... خیلی سرگشته بودم... خیلی! ...چند ساعت به سقف خیره شدم  ...چند ساعت به پوستر اخوان ثالث که کنار تختم زدم...و چند ساعت با دود عود که می تونه من رو آروم کنه سرگرم شدم...سعی کردم همه چیز رو توی ذهنم مرتب کنم تا همه چیز برگرده سر جای اولش و بتونم بگم سلام! 

نگاه های شما(34) 



پنجشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٩ توسط  الی





ده اسفند

مروز جای سلام و صبح بخیر همیشگی اس ام اسی، این پیام ها رد و بدل شد:

 

- هنوز خوابی گلم؟

- سلام خوبی؟

- روزهای خوب میاد الی؟

- آره عزیزم میاد. نزدیکه یه روزی که بخندیم از ته ته دل.

 

فک کنم همین کافی باشه برای پست امروز...برای سفید نبودن این صفحه در تاریخ وبلاگم...

خدایا امروز مواظب همه سروها باش!



سه‌شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٩ توسط  الی





ماجرای عروسی بدری خله


بدری دختر جیگر خانواده به سی و پنج سالگی قدم گذاشته بود و شوهر نکرده بود...یعنی شوهر نبود که نبود... به ناگاه در روزی از روزهای خدا به خانه‌شان تلفن زده شد که چه نشسته‌ای که جمع خواستگاران در راه هستند بوق زنان و شیرینی به دست... بدری خانم کمی هول شد گفت یعنی چندتا!!!!!!!!!!! گفتند بعـــــــله! - البته شما که عاقلید و می‌دانید این داستان پیدا شدن چند عدد خواستگار در آن واحد در یک سیاره آن هم به نام زمین از محال هم آنور‌تر است -... خلاصه خواستگاران یکی پس از دیگری در خانهٔ بدری خانوم اینا نازل می‌شدند و بدری آن‌ها را زیر نظر می‌گذراند... همچون انتخاب پسر پادشاه در کارتن محبوب کودکی‌هایم، سیندرلا!...

خواستگار اول یک عدد کچل شکم گنده بود با عمری بالغ بر ۵۰ سال با یه عالمه پول!!! به طوری که پول‌ها از سر جیب کتش معلوم بود گلش یک سبد ۹۰در ۹۰ گلایل آبی بود. شیرینی‌اش یک جعبه ۳ کیلویی نون خامه‌ای.

خواستگار دوم دانشجویی بود هم سن و سال خودش که خدا از قیافه و ظاهر به او بهره‌ای نداده بود. پولی هم در بساط نداشت. گلش یک سبد ۳۰ میلی متر در ۲۲ میلی متر بود. شیرینی هم جعبهٔ نیم کیلویی میکادو!

خواستگار سوم قیافه داشت در حد لئوناردو دی کاپریو... خوشگل جیگر قد بلند... تازه ۵ سال از خودش کوچیک‌تر بود... اما بندهٔ خدا صوبت می‌کرد در حد کریستین رونالدو وسط دعوا تو زمین بازی... کلا علاقهٔ بالایی به خواهران و مادران مردم داشت... تحصیلاتش سیکل هم نبود ولی می‌گفت فوق لیسانس!!! گلش یک سبد ۱۵۰ در ۱۵۰ لیلیوم اورینتال با یک عدد کیک قلب که رویش تیر رد شده بود...

خواستگار چهارم بر و رویش خوب بود نه آنقدر‌ها که دل هر زنی را ببرد و دستشان را ببرد، پول داشت نه انقدر‌ها که بتواند در اسپانیا ویلا بخرد، تحصیلات داشت و  به طور کل رو به کمال بود... گلش ۱۰ شاخه رز سرخ بود، به جای جعبه شیرینی یک کتاب از خودش آورده بود...

بدری خانم به ۴ تا خواستگارش نگاه نگاه کرد... مورد دوم را در آن پروند... آخه آدم با دانشجو جماعت ازدواج می‌کنه؟؟؟ نه ازدواج می‌کنه؟؟؟ خوب نمی‌کنه دیگه!... یه کم به مورد اول فکر کرد. به اون چیزهایی که از سر کتش معلوم بود... بعد یه ذره به کلهٔ کچلش فکر کرد دید نه فایده نداره وقتی موردهای بهتر هست... پس اون بیچاره هم اوت شد... موند مورد سوم و چهارم... اومد سه چهار امتیاز به مورد چهارم داد. ولی مورد چهارم نه به اندازهٔ دی کاپریو خوشگل بود، نه گل تو چشمی داشت، نه شیرینی در بساطش بود. کتابش هم همه تلخی و غصه بود... بنابراین به خودش گفت به جهنم سگ خور این مورد چهارم هم رد... پس همهٔ امتیاز‌ها را فرتی داد به مورد سوم و قرار شد با هم برن راند دوم ازدواج... حالا باقیش چی شد و اینا هنوز خبر موثقی ندارم... یعنی وقتی سلیقه اش اینه دیگه پیگیری حالش برای شخص من اهمیتی نداره...

شما بودید کدوم رو انتخاب می کردید؟

***

حالا:

اون روزی که شروع شد به مسابقه بین وبلاگ‌های بانوان، بنده به دلایلی دربارهٔ محتوای برخی وبلاگ‌ها سکوت اختیار کردم و مدام این جمله را بر زبان داشتم که «به امید پیروزی ادبیات»... هنوز هم نتیجهٔ آن انتخابات معلوم نشده... ولی ظاهر امر حکایت از ماجرایی شبیه ماجرای عروسی بدری خله داشت... توضیح بیشتر نمی‌دهم که عاقلان دانند...

دیروز باخبر شدم عروسی بدری نه نه ببخشید ماجرای انتخابات دیگری بین پست‌های بر‌تر وبلاگ‌های ادبی برقرار است... بنده هم رفتم و ابتدا نام وبلاگ‌های کاندید را دید زدم ... خوب راستش به غیر از ۴ مورد باقی را نمی‌شناختم... این بخشش ایراد از من!!!... ایراد از من که بعد از ۵ - ۶ سال فعالیت مستمر مجازی در محیط ادبی همچین وبلاگ‌هایی را ندیده بودم... بعد رفتم بین‌‌ همان ۴ تا غور کردم... با یک نکتهٔ بسیار شگفت آور رو به رو شدم یکی از این ۴ تا، وبلاگی بود که بین‌‌ همان مسابقهٔ وبلاگ‌های بانوان ۴ قلبه شده بود و حالا بین این لیست وبلاگ‌های ادبی هم بود... انصافاً سوختم، آتیش گرفتم، جزغاله... آخه شما اگه برید آرشیو اون وبلاگ رو بخونید متوجه می‌شید که تمام محبوبیش را از کجا آورده... از تعریف کردن خاطرات خودش با دوست پسر گذشته‌اش... به شیوهٔ سریالی... یعنی یه جایی داستان رو قطع می‌کنه باقیش رو دفعهٔ بعد می‌گه... حالا اینکه این وبلاگ بین انتخابات زنان، ۴قلبه شده دردی نیست چون آنجا از این وبلاگ‌ها زیاد یافت می‌شد... ولی حالا بین وبلاگ‌های ادبی!!! وقتی جای همهٔ دوستان ادبیاتی من در آن لیست خالیست!!! ...پووووووووووووووف...الله اعلم کلا...

از همهٔ شما مخاطبان می‌خواهم بروید و در این رأی گیری هم شرکت کنید باز هم با‌‌ همان شعار «به امید پیروزی ادبیات»... البته که بدون تبلیغات هم آن وبلاگی که من می‌خواهم برندهٔ میدان است ولی بروید رأی دهید تا با حداکثر آراء به این پیروزی برسیم... فکر می‌کنم پازل فراموش شده در انواع انتخابات قابل قیاس نبودن نامزدهاست... ولی گویا سلیقهٔ ملت به کل به فنا رفته و شدن عین بدری خله!... هر موقع حرف انتخابات است از دروغ‌ها و ظاهرسازی‌ها می‌ترسم... حالا شما هم بروید منصفانه نگاه کنید و رأی دهید...

 بنده رفتم هرچه دو دو تا چهار تا کردم دیدم بهترین راه ممکن آن است که ۳ بار حق رأیم را بنویسم:

 «غزل پست مدرن»

برای رأی دهی به لینک زیر بروید:

لینک رأی دهی

و در کامنت هایش رأی خود را اعلام کنید.

این کار را بکنید.

****

مسابقه ویژه درون وبلاگی خودمان: بدری خله نام کاراکتر کدام فیلم است؟ با ذکر نام بازیگر فیلم! به اولین نفری که درست حدس بزند جایزه ویژه تعلق می‌گیرد...

تمام وسوسه های زمین

 مسابقه تمام شد...توسط جناب صهبا جواب درست حدس زده شد... البته با لو دادن های مکرر گروهی از اشرار...به هرحال ایشون به شدت فیلم بین هستند که حدس زدند... فیلم تمام وسوسه های زمین اثر استاد حمید سمندریان... نام بازیگر فیلم هم شهره دولت خواه بود...این فیلم را خیلی کوچولو بودم که دیدم...

 نگاه های شما(52)



دوشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٩ توسط  الی





نامه های 13/هرشب تنهایی

مخاطب نامهٔ سیزدهم تو شدی... معتقد نیستم که سیزده نحس باشه... بذار بگم اون چیزی که توی دلم مثل یه غدهٔ چرکی داره بزرگ می‌شه... اون چیزی که هر آن ممکنه بترکه و همهٔ وجودم رو نابود کنه:

گاهی دلم برای خودت تنگ می‌شود...

حمله نکنید یه وقت! خودم می‌دونم که خودم است و خودت نیست... ولی من امشب تب دارم و دلم برای خودت تنگ شده... خود تویی که روزی حداقل پنج، شش بار این صفحه رو رفرش می‌کنی و تا حالا یه بار هم اینجا کامنت نذاشتی... چون نخواستی نشون بدی که دلت برای خودم تنگ می‌شه... خواستم بهت بگم این روز‌ها خیلی تنهام... خیلی زیاد... خیلی خیلی تنها‌تر از چیزی که بشه بهش فکر کرد... تنهایی با یه دنیا غصه و قصه...پس سکوت رو بذار کنار...این روزهای من وقت سکوت نیست! وقت درگوشی حرف زدن مداوم توی گوشمه... ما با هم خاطرهٔ خوب کم نداشتیم به این مدام فکر می کنم... نگاه به خنده هام نکن... اینا خنده‌های بد‌تر از گریه است... توی این یه هفته دوست نداشتم هیچ وبلاگی غیر از اینجا که خانهٔ امنم شده برم... اگر هم رفتم، نذاشتم کسی بفهمه تو دلم چه خبره... برای همه لبخند زدم تا نشون ندم چقدر سخت شده روزها... چقدر ترک خورده شده قلبم ... دارم گریه می‌کنم... انقدر خسته شده بودم که هفته پیش بهش گفتم: استعفا گفت: باشه استعفا... پنجشنبه زنگ زد... حرف می‌زد و من گریه می‌کردم به جای حرف تقریباً مثل همیشه... گفت: شنبه بیا... شنبه شد و با هزار بدبختی رفتم و خبری از استعفا نبود... چقدر این روز‌ها همه مرا نمی‌فهمند... چند روز است که غصه زیاد شده و شانه‌ای نیست...نامهٔ  سیزدهم شد غم!...ببخش...سهم تو از من همیشه فقط غم بوده ... دارم توی تب می سوزم فقط همین!

 

*: دلبستگی‌ام در بین همهٔ نوشته‌های این وبلاگ به این نامه هاست که تا واجب نشده ننوشتم... این نامه‌هایی که خلاصهٔ این وبلاگ است... از روزی که به معنی واقعی جان گرفت تا همین حالا... ۱۳ نامه با ۱۰ مخاطب مختلف... همهٔ این ۱۰ نفر بر زندگی‌ام تأثیر داشتند... و آن چیزی که خودم را دلبسته‌اش کرده این است که نمی‌دانم نامهٔ ۱۴ را کی می‌نویسم و برای چه کسی! 



یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩ توسط  الی





خرید قابل توجه عید

ستوران به هوش باشید که یک دال با ستوران فاصله دارید! پس بر شما واجب است مرد‌ها را با عیالشان در نیاندازید که هر آن نزدیک است بعد از مقام ستوری، به ناگاه چون حیف هستید، تور شوید...

 

زن تلویزیون را خاموش می‌کند. کنترل را به گوشه‌ای پرتاب می‌کند. داخل اتاق خواب می‌شود. صدای خر و پف مرد در هواست. کمی تأمل می‌کند تمام قدرت صدایش را جمع می‌کند و یکباره:

زن: چرا ما نمی‌ریم خرید عید؟

مرد سه متر از جایش می‌پرد.

مرد: بابا جان هنوز عیدی و حقوقمون رو ندادن... خل شدی نصفه شبی. بذار بخوابم.

زن: همین الان اعلام کردن مردم از اواخر بهمن رفتن یه صورت قابل توجه خرید عید!

مرد: گوش نده به این تلویزیون... بیا یگیر بخواب.

زن: حقوق‌ها رو دادن تو نمی‌خوای بگی؟!... می‌خوای برای کی نگه داری؟ یه ساله نه از در خونه رفتیم بیرون نه خرید کردیم... چطور مردم دارن دسته دسته با همدیگه به صورت قابل توجه برن خرید عید؟

مرد: مردم به گور باباشون خندیدن رفته باشن خرید عید.

زن: تو از اولش هم بد دهن بودی... حیف من! حیف! حیف!... همین الان جمع می‌کنم می‌رم خونه بابام... پاشو پاشو...

مرد: مگه تو نمی‌خوای بری من دیگه واسه چی پاشم؟

زن: پاشو یارانه‌ام رو بده... اونو که نمی‌خوای بگی نریختن!

مرد: ریختن... ولی دادم پول آب و گاز و برق... اون روز‌ها که می‌گفتم بیا چند تا بچه بیشتر بیاریم هی می‌گفتی نه برای همچین شبایی می‌گفتم... حالا مردم هی دسته دسته می‌رن خرید ما باید بیافتیم به جون هم...

مرد در دلش می‌گوید: شیطونه می‌گه بکنمش شبیه علی دایی‌ها!

زن عصبانی پتو را بلند می‌کند و زیرش می‌رود و به لیست خریدهای قابل توجه عیدش فکر می‌کند.


نگاه های شما(42)



شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩ توسط  الی





از اندوه فراموشی...

شبی دود خلق آتشی برفروخت                    شنیدم که بغداد نیمی بسوخت...

«گویند در بغداد مغازه‌هایی آتش گرفت. سری سقطی بیرون آمد تا بداند آیا مغازهٔ او هم سوخته است یا خیر؟ در راه به او خبر دادند که مغازهٔ تو سالم است. گفت: الحمدالله. اما ناگهان متنبه شد و به خود آمد که این چه شکری بود که من گفتم! آیا این خودخواهی نیست که من شکر بگویم از اینکه مغازه‌ام سالم مانده است، در حالی که مغازه‌های دیگر مسلمانان سوخته است؟...»

گوشه‌ای از اتاقم نشسته‌ام و در خودم جمع شدم و دیگر حوصلهٔ خواندن ندارم... چشمانم را بسته‌ام... هر ساعت تا آستانهٔ اتاق می‌آید مضطرب به چشمان من نگاه می‌کند و می‌گوید «چه خبر؟» و من گاهی سکوت می‌کنم... گاهی بغض می‌کنم گاهی سر تکان می‌دهم که یعنی هیچی... حس کردم که از چیزی ناراحت است... بلند شدم... اجازه دادم اشکی که در چشمم مانده بریزد پایین... کمی جلوی آینه الکی لبخند زدم یادم بیاید خنده چه شکلی است... کمی هم با دست هایم صورتم را باد زدم... از اتاق بیرون رفتم کنترل ماهواره دستش بود ... با خنده و مسخره بازی گفتم: یه دستور خوب غذا پیدا کردم از یه سایته ۵ قلبه، بیا فردا برای نهار درست کنیم... دیدم باز هم خوشحال نشد... چانه‌اش را گذاشته بود روی لبهٔ عصایش تا لرزیدنش را نبینم... گفتم: دنبال چی می‌گردی؟ گفت: بچم اونروز روی تخت درمانگاه زیر سرم بود ولی با این حال باز می‌گفتم خدا رو شکر که دارم می‌بینمش... الان پشیمونم... بچه‌های مردم هم که مردن عین بچهٔ من بودن... همونقدر عزیز... رفتم بوسیدمش و اشک‌های هر دومون ریخت پایین...

 * : اینها غم نامه نیست...اینها تاریخ است...

 

نگاه های شما(43)



جمعه ٦ اسفند ۱۳۸٩ توسط  الی





دنیای واقعی وبلاگی من در n کلمه!

روزانه نویسی عالم خودش را دارد و تا درگیرش نشوید نمی‌توانید حس واقعی یک روزانه نویس را درک کنید...

وقتی قصد می‌کنی هر روز وبلاگ به روز کنی ابتدا سختت است که چه بنویسی، مطلب از دستت در می‌رود، گاهی سخنت کم ارزش می‌شود و خودت زود‌تر از همه این را درک می‌کنی. پس از مدتی روال تا حدودی در دستت قرار می‌گیرد و نگاهت به کل زندگی عوض می‌شود. یعنی در دل هر اتفاق روزانه به فکر وبلاگ هستید. آهنگ گوش می‌دهید به نیت وبلاگ، عکس می‌گیرید به نیت وبلاگ... نگاه می‌کنید به نیت وبلاگ... یک وبلاگ نویس روزانه هیچ وقت نمی‌تواند بگوید مثلا از اجتماع نمی‌نویسم چون هر روز خودش در اجتماع است، نمی‌تواند بگوید از سیاست نمی‌نویسم چون به واقع با سیاست نفس می‌کشد، نمی‌تواند عاشقانه ننویسد چون گاهی عاشق می‌شود، نمی‌تواند به مریضی بستگانش بی‌تفاوت باشد چون گاهی آزارش می‌دهد، نمی‌تواند همیشه شاد بنویسد چون گاهی غمناک است، نمی‌تواند همیشه غمناک بنویسد چون گاهی شاد است...

پس در یک کلام، یک وبلاگ نویس روزانه بسته به شرایط و حال یک روزش می‌نویسد... من هر روز می‌اندیشم و شب وقتی روزم در حال اتمام است تکه ای از آنچه که گذشت را می‌نویسم... خوب یا بد... فقط همیشه مواظب نثرم بوده‌ام... همیشه سعی کردم نگاهم را به ادبیات از دست ندهم، یعنی همه چیز را از فیلتر ادبیات بگذرانم... پس گاهی شاید حرف هایم را در قالب داستانی (نه داستان!) بگویم...این شاید یکی از تفاوت‌های من با سایر وبلاگ نویس‌های روزانه باشد... وگرنه ما هم‌‌ همان هستیم که باقی هستند...

وقتی تشویقم می‌کنید جان می‌گیرم... می‌فهمم که توانستم... وقتی انتقاد می‌کنید که این مطلب را دوست نداشتم لذت می‌برم و سعی می‌کنم نکات منفی را از نوشته‌ها بگیرم... اما وقتی می‌نویسید عاشقانه ننویس کاری از دستم بر نمی‌آید وقتی روزم را عاشقانه سپری کردم، وقتی می‌گویید سیاسی ننویس نمی‌توانیم نظر بدهیم و هی خصوصی می‌نویسید باز هم کاری از من برنمی آید... ‌‌نهایت می‌گویم بخوانید و بگذرید... این چرخه می‌چرخد... سعی می‌کنم متفاوت بنویسم... هر روز سعی می‌کنم نگاه جدیدی داشته باشم و شبیه هم ننویسم... باز هم مرا هدایت کنید ولی موضوعات را آنطور که هست بپذیرید... دوستتان دارم شدید!

در ضمن برای دوستانی که چند بار پرسیدند نگفتی به روز کردی! کی به روز می‌کنی؟ می‌گویم:

 هر شب وقتی هوا تاریک می‌شود من به روز می‌شوم...

*: چون این پست حرف و درددل من بود نظردانی پایین باز است برای حرفهایتان!



پنجشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٩ توسط  الی





من اینترنتی عاشق شدم

امشب می‌خواهم برایتان بالای منبر بروم پیرامون عشق و عشق بازی اینترنتی...

اول یک سوال: شما تا به حال از روی نوشته‌های یک آدم حالا شعر یا داستان یا روزانه نویسی عاشق کسی شدید؟ منظورم دوست داشتن عادی نیست. چون در این صورت جواب همهٔ شما بله است... مثلا خود من بار‌ها ادعا کردم که عاشق فروغ و هدایت و احمد محمود و جلال آل احمد و شمس و فلان فلان هستم... پس اینطور عاشقی‌ها مدنظرم نیست... عاشقی به معنای واقعی دل باختن به کسی!

حالا می‌خواهم به جند بعد این قضیه  نگاه کنم که شاید نگاه کاملی هم نباشد... پس نقص‌هایش را شما کامل کنید.

۱. آدمی با خواندن نوشته‌های یک نفر به خصوص به طور مجازی اگر چهرهٔ شخص را ندیده باشد برای خودش یک تصویر ذهنی می‌سازد... اگر نوشته‌های طرف را دوست داشته باشد او را شبیه یکی از بهترین آدم‌های زندگی خودش می‌بیند و بالعکس... حال این چهره ممکن است با واقعیت طرف چندین سال نوری فرق داشته باشد... اگر هم عکسی از نویسنده دیده باشد باز هم ممکن است از لحاظ چهره به طرف نزدیک باشد ولی مطمئناً باز هم ایده آل ذهنی خودش است نه خود واقعی نویسنده...

۲. بعضی‌ها عادت دارند در محیط مجازی، به مناسبت ناشناخته بودنشان سیر تا پیاز زندگیشان را تعریف کنند که البته گاهی بخش‌هایی از این نوشته‌ها واقعی نیست و بیشتر آرمان‌های یک نفر است... گروهی دیگر هم که چهره‌های شناخته تری هستند و مخاطبانشان اکثراً حقیقی، چندان علاقه‌ای به نوشتن جزئیات زندگیشان ندارند چون دلیلی نمی‌بینند که همه بدانند... در این میان عده‌ای از بخش‌های گفته شده برای خودشان ایده آل می‌سازند... مثلاً نویسنده نوشته: «فردا به مسافرت می‌روم» از این طرف فرد برای خودش یک ایده آل - خوب یا بد- از این سفر می‌سازد که ممکن است فقط چند درصدش به واقعیت شبیه باشد...

۳. پیرو مورد بالا یک نویسنده شناخته شده - نه الزاماً معروف - هیچ‌گاه بنا بر مصلحت اندیشی‌هایی عقاید سیاسی یا مذهبی خود را به صورت خیلی واضح توضیح نمی‌دهد و همیشه بخشی از حرف‌هایش را‌ گاه به کنایه می‌گوید و باقی را در دلش نگه می‌دارد... مثلاً یادم می‌آید یکی از دوستان با دیدن یک عکسی که چادر به سر داشتم تصور کرده بود بنده از لحاظ عقاید مذهبی در این سطح هستم... پس از من یک تصویر ساخته بود که با دیدن خود واقعی من به تعجب رسیده بود و من برایش توضیح دادم که در سفر حج امکان این نیست که من بی‌چادر باشم...

۴. نوشته‌های یک آدم درست است که انعکاس خود آن آدم است... به ویژه اگر به صورت روزانه نوشته‌هایش را بخوانید... ولی این انعکاس توسط خود آن آدم  ویرایش می‌شود... یعنی شما حتی با این نوشته‌ها با سبک گفتاری واقعی نویسنده هم آشنا نخواهید شد... حتی در حالتی که به زبان محاوره بنویسد باز هم با زبان شفاهی بی‌ویرایش و بی‌سانسور او فرق می‌کند...

۵. شما هیچ‌گاه تاکید می‌کنم هیچ‌گاه از روی نوشته‌های یک آدم نمی‌توانید با وضعیت واقعی اقتصادی - فرهنگی - خانوادگی یک فرد آشنا شوید... چون یک فرد عاقل هیچ‌گاه خیلی واضح از این مسائل حرف نمی‌زند... حتی در مواردی دیده‌ام فرد زندگی واقعی‌اش متناقض چیزی است که گفته... این هم دلایل متعددی دارد از وجود عقده‌های درونی گرفته تا ریا نشدن و خودبزرگ بین تلقی نشدن نویسنده و مسائل دیگر...

۶. گاهی بروز این عشق‌ها به واقع از سر شیطنت است که ما در زبان خودمان می‌گوییم کرم ریختن با عرض معذرت... اینکه ممکن است یک نفر و یا شاید چند نفر توطئه‌ای ترتیب دهند تا با بروز این عشق مچ طرف را بگیرند که در آخر جواب دهد نه ممنون من خودم عاشقم!!! مثلا عاشق فلانی!! خوب باید بگویم کسی که آی کیوش انقدر بالاست که می‌تواند هرروز مطلبی بنویسد که حدود ۵۰ درصد قابل قبول است و قابل اندیشیدن هیچ وقت انقدر‌ها گاگول نیست... عاشقان روشنفکر امروزی هم انقدر‌ها غیرتی نیستند که وقتی بببنند کسی برای عشقشان کامنت گذاشته عاشقتم عکس العمل خاصی نشان دهند... حالا اگر شما باهوشی به خرج می‌دهید و با مطالب طرف روزی ده بار ازدواجش می‌دهید و طلاق آن بحث دیگری است که شما می‌دانید و هوشتان... به هرحال جواب این دسته یک لبخند محو است...

۷. گاهی بعضی افراد واقعاً از سر ساده دلی این نوع از عشق را بیان می‌کنند... یعنی واقعاً حس می‌کنند عاشق شدند... دروغی در کار نیست... ولی باید بگویم این افراد جز ضربه زدن به روح خودشان نتیجه‌ای ندارند... چون من به شخصه اعتقادی به این نوع عشق‌ها ندارم... البته بگذریم که ممکن است فردی عشق من باشد و در محیط مجازی هم باشد و من نوشته‌هایش را دوست داشته باشم . آن امری جداست...

در آخر یک توصیهٔ خواهرانه از جانب من برای همه:  از کسانی هستم که عشق را می‌پرستم... اما عشق را هیچ‌گاه در یک کالبد ندیدم... هر چند گاهی به مناسبت زمینی بودنم عاشق کالبد هم شده‌ام... ولی حتی در اوج عاشقانه نوشتن‌هایم که کلی دختر پر احساس و رمانتیک و عاشق پیشه‌ای تصور شدم در واقعیت آنطور که فکر می‌کنید نبوده و نیستم... من عاشق رویا بافی‌ام ولی مدت هاست یاد گرفتم رویابافی بیش از هر چیز دیگری می‌تواند زندگی مرا نابود کند... با واقعیت افراد رو به رو شوید... نوشته‌های هیچ آدمی، خود آن آدم، زندگی و مشکلات واقعی‌اش نیست... یادتان باشد...

امیدوارم به ساده ترین و بدون اشاره ترین زبان ممکن در حالت صد در صد آرامشی حرفم رو زده باشم. حالا شاید تمام حرف‌های من چرت باشه... نظر شما دربارهٔ این نوع از عاشق شدن چیست؟!

 

*: امروز قلب روزهای اسفند است و تولد دوستم...هر چند نشد ببینمش با وجود یه تلاش زیر زیرکی اونم به خاطر کار!!! ولی خب فعلا خدا رو شکر این مجازی بازی ها هست تا حقیقی بشه... متولد 5 اسفند

*: راستش این سوال پرسیده شده در متن رو همین جوری توی ذهنتون پاسخ بدید...به دلیل مسائل شخصی کامنتدانی این پست بسته است...پست پیش باز است... هرچند پست پیش هم نظردهی روش سخته!!!  ولی اینجوری بهترتره!!!

*: در یک اقدام عجیب، بنده دیروز اتاقم را متحول کردم...حالا چون شما محرم حالت قبلیش بودید باید بگویم تصاویر اتاقم آپدیت شد...روی عکسها کلیک بفرمایید تا سایز بزرگی از عکس ها را ببینید...البته این برای شخص من تعجب است نه به طور کلی...ولی دیشب خیلی سخت خوابیدم نظم آزارم میداد...

 

این یک تصویر رویایی نیست اتاق من است!!!!!!

نمایی از کتابخانه من- البته در اتاقم نیست

 

دورنما....

  

میز پرطرفدار!!!

فرزندانم...راستی بعد از وجود چند کاندیدای مجازی بالاخره پدردار شدند....ولی باور کنید هنوز خرجشون رو خودم میدم: دی

 



سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩ توسط  الی





یک اتاق فاجعه و پر خاطره

با اینکه هنوز نتونستم بنویسم "حالم خوب است"، ولی امروز وقتی رفتم وبلاگ دوست خوبم سهیل پرچنانی رو دیدم یهو به خودم اومدم یه کم شاد باشم و بازی کنم...من عاشق بازی و شیطنتم...در خونمه! حالا الان خونم فشار نداره اون یه بحث دیگه است ولی مهم اینه که هست...توی این بازی خواسته شده که از محلی که درش روز میگذرونیم و وب خوانی و وب نویسی میکنیم چند تا عکس بگیریم و بذاریم...منم این کار رو کردم... هرکسی هم که دوست داره از طرف من به این بازی دعوته!

بنده هم حدود ۹۵ درصد از اوقات روزم رو  اگر در خانه باشم در این مکان میگذرونم...و ۵ درصد به جهت کاری ضروری به خارج از این اتاق می روم... البته که پیش از این خیلی از بچه ها عکس اتاقم رو دیدن و چند نفری هم خودش رو...عکسها را سایز پایین گذاشتم توی وبلاگ راحت باز بشه...ولی اگر کمی براتون مبهم بود میتونید روشون کلیک کنید تا با سایز بزرگتری عکسها رو ببینید...

 حال این روزهای من...خوابیده روی تخت...با لپ تاپ...

میز کنار تختم با وسایل مورد نیازم

 فضای رو به روی تخت من ...تلویزیونی که یک لحظه قبل از عکسبرداری روشن کردم و چهره نافرم جواد رضویان!

 این تابلو هدیه خواهرم به منه...خیلی دوستش دارم...مهمش اینه که همیشه حس کردم بالا و پایینهای زندگی من رو این تابلو دیده...حتی چیزهای خیلی خصوصی ... بالای تختم نصبه!

چندتا از عروسکها و ابزارآلات مورد نیاز من که پایین تختمه...این کتابها هم اگه نباشه این پایین اعصابم خلل توش به وجود میاد...از عوامل اختلاف من و مامانم! چون معتقده این چه وضعشه!

از این صحنه وحشت نکنید تازه این جمع ترین حالتیه که میتونم زندگی کنم. این دقیقا همان کیسی بود که سوخت...از صندلیم هم به دلیل حجم لباسهای رویش نمیتوانستم عکس بگیرم...دقت کنید نمیتوانستم نه که نمیخواستم!

 

 این کمد از دوران ابتدایی من پاش رو گذاشت توی خونه ما...چند بار هم قصد بر آن شده که پرت بشه بیرون و هنوز نشده...باهاش یه عالمه خاطره دارم ...به نظرم اگه یه روز  دزد بیاد خونه ما اگه این کمد با وسایلشو بدزده به نظرم مهمترین چیز زندگیم ازم گرفته شده...چون توش لب تا لب کاغذهاییست که نوشتم...

تسبیحهای من که... که...معذرت که آینه کثیفه! ...کلا این اتاق هیچ شباهتی به باقی مناطق خانه ما نداره...و همیشه باعث آبروریزی مامان بوده و هست...وقتی مهمان داریم بدون استثناء به خصوص تازگیها در این اتاق بسته است!!!

دو بسته آجیل مشکل گشا. اینها مال مولودی امام رضا تو تاریخ ۸/۸/۸۸ بوده...من نخوردم...نگه داشتم ...نمیدونم کی بازش میکنم...شاید وقتی که بتونم با یه نفر با دلایل مشخص بازش کنم...در ضمن این بسته ها رو خودم درست کرده بودم...به تعداد خیلی بالا...

این عکسی که روی آینه است خودم از مانی گرفتم تقریبا هر روز صبح با این عکس حال میکنم ...انرژی میگیرم...آن جسم سیاه سمت راست هم یک عدد گل سرخ است که خشک شده! این بادبزن چینی هم متعلق به اصل چین است!

*: توضیح واجب: مانی، خواهر زاده من و تنها کوچولوی خانواده ما!

میزی که بدون آن و وسایلش زندگی محال است...محال!  عکس جلوی آینه هم عکس خودم و سمی و حمی و آقای تمدن و مهدی ابراهیمی است که باهاش قهرم الان...

برای سمی نوشت: شی رو ببین!

خپلک و تپلک دو فرزندم که زندگیم بدون اونها هم محاله!!! قربونشون بشم من...

نقاشی های مانی که کنار تختم به دیوار می چسبونه تا روحیه بگیرم به قول خودش میگه: ببین حالت خوب شه!

کتابهایی که باید کنار تختم باشند + دستگاه لعنتی ای دی اس الم...دقت کنید کتابخانه من در اتاقم نیست در پذیرایی با حجمی کتاب نصف خانه را گرفته...

 

 دوستانی که اینجا رو میخونند به این وبلاگها بروند برای دیدن یک بازی مشابه همین که بین ما راه افتاد...این لینکها را با بازی کردنتان بیفزایید:

ابداع کننده بازی(سهیل): بازی وبی

س.رشیدی: بازی وبلاگی - عکسی

صهبا.سلیمی: شرکت در یک بازی

علی جان: بازی(سهیل)

نگاه های شما(34)



دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩ توسط  الی





اعتیاد چیز خوبیه!

تا حالا فکر کردید برعکس چیزی که همه می‌گن اعتیاد چیز خوبیه! یعنی در حین معتاد بودن حس، حس خوبیه... هرکی بگه نیست دیوانه است... چون به نظرم پایهٔ اصلی انواع اعتیاد لذته!  اگه این لذت نبود که کسی معتاد نمی‌شد... حالا اعتیاد به هرچی‌ها! خِر من رو نگیرید که این داره تبلیغ مواد می‌کنه... نه! به نظرم مواد هرکس یه چیزه! اصلا به نظر من همه تو دنیا معتادن...

فقط این لذت هست هست هست تا وقتی به تهش برسی، یا بشینی به تهش فکر کنی... چه به تهش رسیده باشی، چه بخوای به تهش فکر کنی نتیجه اینه که خیلی خیلی ترک عامل اعتیاد سخته ... ممکنه تو رو بشکونه، ممکنه ناراحتت کنه، ممکنه به گریه‌ات بندازه، ممکنه به گه خوردن بیافتی که نمی‌خوای ترک کنی... ممکنه...

هرچیزی ممکنه!... من می‌خوام به هرکی که اینجا رو می‌خونه ثابت کنم که من ترک می‌کنم... ترک کردنی برای به دست آوردن حفظ آرامش که توی این روز‌ها بهش بسیار نیاز دارم و گم شده... آرامشی که وقتی نیست وابسته می‌شم به قرص خواب و آمپول و کپسول و سرم و دکتر و دوا و بیمارستان... و آخرش می‌بینم هم آرامشی نداشتم هم کسی نبوده که بپرسه حالت چطوره؟... هر چند که سخته خیلی سخت...

راستی سلام اسفند! خوشحالم که بهمن غمناک رفت...

نگاه های شما(35)



یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٩ توسط  الی