وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
دنیای این روزای من

این روز‌ها قرص ضد افسردگی می‌خورم سبد سبد... البته که سبد معیاری درست نیست!

این روز‌ها  جنون گاوی گرفته‌ام برای نوشتن... البته که جنون گاوی دیگر خیلی خطرناک نیست!

این روز‌ها  هوس آویزان کردن خودم از جرثقیل را دارم... البته که خودکشی اتفاقی تمیز نیست!

این روز‌ها  عین خر دور از جان شما برای ادبیات جان می‌کنم.... البته که خر صفتی شایسته نیست!

این روز‌ها  دلم می‌خواهد یک نفر را به شدت ماچ کنم... البته که ماچ کردن نامحرم عملی خوب نیست!

این روز‌ها  اتاقم درهم برهم شده و شتر با بارش گم می‌شود... البته که این دربارهٔ الی خیلی سهمناک نیست!

این روز‌ها  با وجود بیماری مجهول دارم جور کسی را می‌کشم ... البته که کار فی سبیل الله دیگر کاری نیک نیست!

این روز‌ها  رمز کارت عابربانکم را فراموش کردم. در کیفم پول ندارم.... البته که پول ستاندن از مادر حسی خوب نیست!

این روز‌ها  انقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده - اینجا را داریوش خوند-... البته که هجران در عشق پدیده‌ای سخت نیست!

این روز‌ها هاله‌های بی‌نور جلو جلو بوق می‌زنند و عکس سر در وبلاگت را هی نشان هم می‌دهند... البته که عکس رو کردن خیلی هم تازه نیست!

این روز‌ها فقط اندکی به پایان بازی قلب‌ها مانده... البته که ۴ قلبه شدن تو در کنار وبلاگ‌های شوشوبازی و کشک و بادمجانی اتفاق غریبی نیست!

 

این روز‌ها  دیگر فکر نکنید، یک شب دیگر مانده بروید به  لینک مسابقه و به این آدرس

 http://e-motamedi.blogfa.com 

رأی بدهید...البته که فکر به رأی ندادنتان انقدرها هم عجیب نیست!

 

 نگاه های شما(41)



جمعه ٢٩ بهمن ۱۳۸٩ توسط  الی





دنیای وبلاگی من در 100 کلمه

روی یک بلندی بی‌‌رقیب، دست‌هایم را به عادت همیشه برای گرفتن بادها به هوا می‌برم. دهانم را تا جایی باز می‌کنم که احساس درد داشته باشم و سوزشی در حنجره‌ام. صداهایی که در طول یک روز در گلویم خفه شده یا خفه کرده‌اند را با همه‌ی توانم به بیرون می‌فرسـتم ... در آنی، زمان و مکان تغییر می‌کند. دهانم همان‌قدر باز است، ولی روی تخت خوابیدم. دســـــت‌هایم دیگر دنبال باد نیست، صـدایم زوزه‌ناک است. انگشتانم تند تند روی کیبورد لپ‌تاپ می‌خورد برای نوشتن یک روز دیگر. و پایـــان این تراژدی وبلاگی، همیشه قطره اشکی  رها شده از حبس چشمهایم است...

من در ساحل خون... بدون ح !

نگاه های شما(22)



پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٩ توسط  الی





هم اتاقی ای به اسم مرگ

وقتی همه رفتند ‌ام پی تری‌ای که تازه خریدم و درست رنگ موبایلم نارنجی است را درون گوشم گذاشتم.. مثل همیشه درست شبیه یک جنین در شکم مادر خوابیدم... پشتم را به تخت کنارم کردم که من را نبیند... آهنگ شاد بود ولی نمی‌دانم چرا برای من یک دنیا غم داشت... جان من، جوهر من کاش اینجا بودی... همهٔ زندگیم خاطره داشتم با آهنگ‌ها... مثلا کوه می ذارم رو دوشم برایم یعنی بلوار دانشگاه شهید بهشتی یعنی آن چشمانی که در تاریکی گریست و من فراموشش نمی‌کنم... مثلا تو از قبیله لیلی من از قبیله مجنون من را یاد کتابخانه ملی می‌اندازد و... من اگه نباشم کی واسه همیشه... برایم یادآور شبی است که حس کردم عاشق شدم و بابتش بهای بزرگی دادم... حالا هم این آهنگ راستین من را یاد خیلی چیز‌ها می‌اندازد... یاد شبی که دوستش داشتم...

آهنگ می‌خواند و من گریه می‌کنم... زار می‌زنم...‌ام پی تری توی گوشم است و باعث می‌شود متوجه صدای بلندم نشوم... دستی روی شانه‌ام می‌خورد... برمی گردم... زن کناری‌ام است... گوشی را از گوشم درمی آورم... می‌گوید: گریه نکن اینجا فقط یه شبش سخته از فردا شب همه چیز عادی می‌شه، تنهایی، درد، بی‌خوابی... و من تمام تنم می‌لرزد که مگر قرار است چند شب اینجا باشم؟؟؟

به سمت یخچال می‌رود یک پرتقال می‌آورد و لبهٔ تختم می‌نشیند... صورتش را دوست ندارم... زشت است و پر از کک و مک... پای راستش به قدری ورم دارد که توی دمپایی‌اش نمی‌رود و لخ لخ می‌کشد... می‌گوید از اطراف بیرجند آمده... از صبح بهترین دکترهایی که بیشترشان را در تلویزیون دیده بودم بالا سرش آمدند... پردهٔ کنار تختش را می‌کشیدند و نمی‌دانم چه می‌کردند که ریز ریز ناله می‌کرد... و من برای ناله‌های صبورانه‌اش اشک می‌ریختم و ملحفه را روی صورتم می‌کشیدم که کسی من را نبیند...

شروع به پوست کردن پرتقال می‌کند و با دقت خاصی پوست می‌کند و بعد یک پرش را به سمت من می‌گیرد... دلم نمی‌خواهد از دستانش چیزی بگیرم... ولی نتوانستم رد کنم... از لحظهٔ اول متوجه نافرمی بدنش شده بودم... نپرسید مشکلم کجاست و خودش شروع کرد: سی و پنج سالمه از بیست سالگی درد کشیدم... پدرم رفت... مادرم رفت... و هیچ مردی به خاطر درد‌هایم سراغ من نیامد... خیلی غصه خوردم خیلی... چند سال بعد درد همهٔ وجودم را گرفت بی‌تفاوت بودم... تا اینکه بعد از مدتی به خواست برادرم به دکتر رفتم... آزمایش، عکس، خون... و آخر متوجه شدند سرطان سینه است... یکی از سینه‌هایم را برداشتند... و بعد از چند سال سینهٔ دوم... بعد از مدتی دوباره درد در بدنم شروع شد و تکه تکه شدم و هربار تکه‌ای از بدنم... حالا پا‌هایم ورم آورده و باز نمی‌دانم نوبت کدام تکه است... به اینجا که رسید با روسری گل گلی‌اش چشم‌هایش را پاک کرد... من گریه کردم و نمی‌دانستم باید چه جوابی بدهم... بی‌اختیار با‌‌ همان قطرات اشکی که می‌آمد احمقانه گفتم: به خدا توکل کن... و بعد با گریه خندید و گفت: کجاست نمی‌بینمش... اسمش فروغ بود...

تا صبح ناله کرد... از جایم بلند شدم... رفتم پیش پرستاری که از صبح کلی با هم دوست شده بودیم... گفتم این خانم... نگذاشت حرفم تمام شود گفت رفتنیه همین روز‌ها!... و من بی‌اختیار بلند زدم زیر گریه... هق هق... من پهلوی مرگ نشسته بودم... وقتی بازگشتم  مجدد ‌ام پی تی ری را در گوشم گذاشتم فرهاد می‌خواند: من دلم سخت گرفتست از این مهمانخانهٔ مهمان کش روزش تاریک... برایم تا ابد این آهنگ یعنی فروغ...

 

*برای خودم نوشت: + این یادت باشد...و جای به روز کردنت را...و اینجا را که در نبودت نگران داشت...

* برای شما نوشت: جواب ندادنم به کامنت ها را بگذارید به حساب حال این روزهایم نه چیز دیگری...عمومی و خصوصی هر چه بود خواندم فرصت پاسخ برایم نیست...

*: شمارنده‌های وبلاگم می‌گویند گروهی دارند کل آرشیوم را می‌خوانند... حس زمانی را دارم که معلم جلوی خودم برگه‌ام را صحیح می‌کرد تا اگر ۲۰ شده باشم بنشینم به شکل خرحمالی برگه‌های دیگران را تصحیح کنم... و چه فاجعه‌ای بود که اغلب اوقات ۲۰ می‌شدم... اون موقع‌ها خرخون بودم نه مثل الان که بیشتر مریضم... لطفا به خاطر عکسم که دیگر نیست و یا حال بدم به من رأی ندهید... این را یکی از وبلاگ‌های تقریبا مطرح که گاهی خودم هم می‌خوانمش در مذمت من گفته بود...و علل چهار قلبه شدن من و یکی دو نفر دیگر را بررسی کرده بود... ولی اگر حس کردید آرشیوم قابلیت این را دارد که به من رأی دهید باید بگویم چهار روز دیگر بیشتر زمان نداریم...

به این آدرس بروید:

لینک مسابقه

و نام وبلاگ من را به این شکل وارد کنید:

http://e-motamedi.blogfa.com

اینم برای دل کسانی که فکر می کردند کم آوردم. لطفا اگر خودتان رأی داده اید پیشنهاد رأی دادن را به دوستانتان هم بدهید. در ضمن هر آی پی امکان یکبار رأی دهی دارد. در ضمن تر امکان پر کردن جاهای خالی با یک آدرس هست..در ضمن تر تر دوستان ادبیاتی من را فراموش نکنید...

نگاه های شما(25)



چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩ توسط  الی





از مادرشوهرم متنفرم

امروز از صبح به شدت مشغول کار بودم... الان هم چشم‌هایم عملاً آلبالو و گیلاس و تمشک و میوه جنگلی می‌چینه... من همیشه وسط کار به خودم تفریحات خاص جایزه می‌دم... مثلاً امروز به خودم گفتم هر ۵۰ صفحه‌ای که کار کردم می‌رم وبلاگ یکی از دوستان شرکت کننده جشنواره رو یه نگاهی می‌اندازم... اولین نکته‌ای که توجه‌ام رو جلب کرد حضور وبلاگ خاطرات یک عاقد بین وبلاگ‌ها بود... من خودم از خواننده‌های این وبلاگم ولی نکته‌اش در خانم نبودن آقای نویسنده اشه!!! خلاصه کمی گشت و گذار کردم میان وبلاگ‌ها... بین وبلاگ‌های سه و نیم قلبه حدود ۹ وبلاگ در موضوع زندگی شیرین من و همسری و شوشو و از این چیز‌ها بود با تشکرات ویژه از شخص شخیص مادرشوهر!!! بگذریم از وبلاگ‌هایی که من ندیدم تا بشمرم...

خوب در عالم وبلاگستان، وقتی پای خانم‌ها وسط است همیشه یک پایه‌اش شخصیت مادرشوهر است... داشتم فکر می‌کردم واقعا چرا؟ چون خودم با تمام وجود درک کردم که هیچ دختری باز هم تأکید می‌کنم هیچ دختری هنگام ازدواج با فکر  مبارزه با این کاراکتر شناخت شدهٔ همهٔ داستان‌های زندگی پا به زندگی مشترک نمی‌گذاره ولی خوب در عمل باید از روز اول انگار زره بپوشه برای چیزی شبیه جنگ!!! وقتی هم که ماجرا به اینجای دختر می‌رسه... دقت کنید دقیقا به اینجا... وقتی حرف هاش رو به هیچ کسی نمی‌تونه بگه میاد توی یه جایی شبیه اینجا که کسی کسی رو نمی‌شناسه حرف هاش رو می‌زنه... تا تخلیه بشه و بتونه با همدلی دیگران و سرگرم شدن کمی حفظ زندگی کنه...

فقط نکته‌ای که هست اینه که بعضی دختر‌ها مثل خود من، قبل از ازدواج باد روشنفکری می‌اندازن توی غبغشون که من انقدر سطحم پایین نیست که توی مسائلی به این کوچیکی درگیر بشم... بعد وقتی ناخودآگاه و دستی دستی درگیر می‌شوند هم به مقدار متنابهی می‌سوزند هم زبان در قفا می‌شوند از گفتن... امروز جایی خواندم کسی نوشته بود: «دوست دارم توی غذاش سم بریزم بمیره، درکم می‌کنید؟»

واقعا همیشه دلم خواسته از این مادر‌ها بپرسم چرا؟؟؟ البته که می‌دونم از سوال‌های تاریخی‌ای است این سوال که جواب مشخصی ندارد...

 

*: قطعاً برداشت بدی از حرفهای من نمی‌شود که همه را به یک چوب نزدم... اتفاق غالب را گفتم... چه بسیار مادرهایی که همیشه مادر هستند حتی اگر مادر شوهرت باشند و چه بسیار عروس‌هایی که هنوز عروس نشده‌اند و آهنگی زده نشده می‌رقصند... 

امروز از صبح به شدت مشغول کار بودم... الان هم چشم‌هایم عملاً آلبالو و گیلاس و تمشک و میوه جنگلی می‌چینه... من همیشه وسط کار به خودم تفریحات خاص جایزه می‌دم... مثلاً امروز به خودم گفتم هر ۵۰ صفحه‌ای که کار کردم می‌رم وبلاگ یکی از دوستان شرکت کننده جشنواره رو یه نگاهی می‌اندازم... اولین نکته‌ای که توجه‌ام رو جلب کرد حضور وبلاگ خاطرات یک عاقد بین وبلاگ‌ها بود... من خودم از خواننده‌های این وبلاگم ولی نکته‌اش در خانم نبودن آقای نویسنده اشه!!! خلاصه کمی گشت و گذار کردم میان وبلاگ‌ها... بین وبلاگ‌های سه و نیم قلبه حدود ۹ وبلاگ در موضوع زندگی شیرین من و همسری و شوشو و از این چیز‌ها بود با تشکرات ویژه از شخص شخیص مادرشوهر!!! بگذریم از وبلاگ‌هایی که من ندیدم تا بشمرم...

خوب در عالم وبلاگستان، وقتی پای خانم‌ها وسط است همیشه یک پایه‌اش شخصیت مادرشوهر است... داشتم فکر می‌کردم واقعا چرا؟ چون خودم با تمام وجود درک کردم که هیچ دختری باز هم تأکید می‌کنم هیچ دختری هنگام ازدواج با فکر  مبارزه با این کاراکتر شناخت شدهٔ همهٔ داستان‌های زندگی پا به زندگی مشترک نمی‌گذاره ولی خوب در عمل باید از روز اول انگار زره بپوشه برای چیزی شبیه جنگ!!! وقتی هم که ماجرا به اینجای دختر می‌رسه... دقت کنید دقیقا به اینجا... وقتی حرف هاش رو به هیچ کسی نمی‌تونه بگه میاد توی یه جایی شبیه اینجا که کسی کسی رو نمی‌شناسه حرف هاش رو می‌زنه... تا تخلیه بشه و بتونه با همدلی دیگران و سرگرم شدن کمی حفظ زندگی کنه...

فقط نکته‌ای که هست اینه که بعضی دختر‌ها مثل خود من، قبل از ازدواج باد روشنفکری می‌اندازن توی غبغشون که من انقدر سطحم پایین نیست که توی مسائلی به این کوچیکی درگیر بشم... بعد وقتی ناخودآگاه و دستی دستی درگیر می‌شوند هم به مقدار متنابهی می‌سوزند هم زبان در قفا می‌شوند از گفتن... امروز جایی خواندم کسی نوشته بود: «دوست دارم توی غذاش سم بریزم بمیره، درکم می‌کنید؟»

واقعا همیشه دلم خواسته از این مادر‌ها بپرسم چرا؟؟؟ البته که می‌دونم از سوال‌های تاریخی‌ای است این سوال که جواب مشخصی ندارد...

 

*: قطعاً برداشت بدی از حرفهای من نمی‌شود که همه را به یک چوب نزدم... اتفاق غالب را گفتم... چه بسیار مادرهایی که همیشه مادر هستند حتی اگر مادر شوهرت باشند و چه بسیار عروس‌هایی که هنوز عروس نشده‌اند و آهنگی زده نشده می‌رقصند... 

امروز از صبح به شدت مشغول کار بودم... الان هم چشم‌هایم عملاً آلبالو و گیلاس و تمشک و میوه جنگلی می‌چینه... من همیشه وسط کار به خودم تفریحات خاص جایزه می‌دم... مثلاً امروز به خودم گفتم هر ۵۰ صفحه‌ای که کار کردم می‌رم وبلاگ یکی از دوستان شرکت کننده جشنواره رو یه نگاهی می‌اندازم... اولین نکته‌ای که توجه‌ام رو جلب کرد حضور وبلاگ خاطرات یک عاقد بین وبلاگ‌ها بود... من خودم از خواننده‌های این وبلاگم ولی نکته‌اش در خانم نبودن آقای نویسنده اشه!!! خلاصه کمی گشت و گذار کردم میان وبلاگ‌ها... بین وبلاگ‌های سه و نیم قلبه حدود ۹ وبلاگ در موضوع زندگی شیرین من و همسری و شوشو و از این چیز‌ها بود با تشکرات ویژه از شخص شخیص مادرشوهر!!! بگذریم از وبلاگ‌هایی که من ندیدم تا بشمرم...

خوب در عالم وبلاگستان، وقتی پای خانم‌ها وسط است همیشه یک پایه‌اش شخصیت مادرشوهر است... داشتم فکر می‌کردم واقعا چرا؟ چون خودم با تمام وجود درک کردم که هیچ دختری باز هم تأکید می‌کنم هیچ دختری هنگام ازدواج با فکر  مبارزه با این کاراکتر شناخت شدهٔ همهٔ داستان‌های زندگی پا به زندگی مشترک نمی‌گذاره ولی خوب در عمل باید از روز اول انگار زره بپوشه برای چیزی شبیه جنگ!!! وقتی هم که ماجرا به اینجای دختر می‌رسه... دقت کنید دقیقا به اینجا... وقتی حرف هاش رو به هیچ کسی نمی‌تونه بگه میاد توی یه جایی شبیه اینجا که کسی کسی رو نمی‌شناسه حرف هاش رو می‌زنه... تا تخلیه بشه و بتونه با همدلی دیگران و سرگرم شدن کمی حفظ زندگی کنه...

فقط نکته‌ای که هست اینه که بعضی دختر‌ها مثل خود من، قبل از ازدواج باد روشنفکری می‌اندازن توی غبغشون که من انقدر سطحم پایین نیست که توی مسائلی به این کوچیکی درگیر بشم... بعد وقتی ناخودآگاه و دستی دستی درگیر می‌شوند هم به مقدار متنابهی می‌سوزند هم زبان در قفا می‌شوند از گفتن... امروز جایی خواندم کسی نوشته بود: «دوست دارم توی غذاش سم بریزم بمیره، درکم می‌کنید؟»

واقعا همیشه دلم خواسته از این مادر‌ها بپرسم چرا؟؟؟ البته که می‌دونم از سوال‌های تاریخی‌ای است این سوال که جواب مشخصی ندارد...

 

*: قطعاً برداشت بدی از حرفهای من نمی‌شود که همه را به یک چوب نزدم... اتفاق غالب را گفتم... چه بسیار مادرهایی که همیشه مادر هستند حتی اگر مادر شوهرت باشند و چه بسیار عروس‌هایی که هنوز عروس نشده‌اند و آهنگی زده نشده می‌رقصند... 

نگاه های شما(14)



شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩ توسط  الی





فتح 3 پاساژ با 2 کارت بانکی!

جاتون خالی امروز یه روزی بود در حد شیرینی برد پرتغال از اسپانیا در جام جهانی که گذشت!!! تلویزیون ما که اعلام کرد برده... حالا شما چیز دیگه‌ای دیدید یا شنیدید امر جداست... رفتیم به فتح سه مرکز خرید!!!... خوب دیگه می‌دونن همه که یکی از عشق‌های همهٔ خانم‌ها به ویژه بنده خریده! یعنی وقتی تا سر حد مرگ غصه دارم، وقتی اشک دارم... چشم هام شده باشه این هوا برم خرید همه چی در عرض یه ساعت حل خواهد شد و دنیا به کامم می‌شه... بگذریم از حال جسمی نابود امروزم که خدا وکیلی قابل شرح نیست... و در حال حاضر در حالت صد در صد افقی این‌ها رو می‌نویسم...

خلاصه اولین چیزی که خریدم کمی حالم خوب شد، دومین چیز کمی بیشتر از کمی چون خرید دومم در دلش چند کالا داشت... بعد جالب اینکه از خریدهای دوستم هم من ذوق می‌کردم... چون اصولاً من از خریدن ذوق می‌کنم نه از چی خریدن یا برای کی خریدن... یعنی برام مهم نیست برای خودم حتما چیزی بخرم چه بسا همیشه برای عزیز‌ترین هام خرید کردن رو به هرچیزی ترجیح می‌دم... برای نهار هم جاتون خالی یه جای دبش گیر آوردیم در حد تیم ملی پرتغال! موساکو و لازنیا زدیم به بدن... بگذریم که یکی دو تا صحنه رمانتیک دیدیم و من و دوستم هم تنها!!! خوب غصه دار بود به طور کل شرایط... به خصوص که از یه جایی قضیه به بوس و موس و این حرف‌ها کشید ما هم سرمون رو انداختیم پایین که ما که داریم غذا می‌خوریم اونم با سس چیلی!!!! همون جا هم قرار گذاشتیم قرار بعدی رفاقتی - وبلاگی مون رو بندازیم توی همین رستوران هیجان انگیز... آخرش هم یه دسته گل شب بو خریدم و حالا همهٔ خونه بوی شب بو می‌ده...

امروز بر خلاف همیشه‌ام دوربین با خودم نبردم... یعنی به کل نزدیک بود خودم رو هم جا بذارم خونه... ولی تا دلتون بخواد سوتی گرفتیم از ملت!!! و هی یواشکی با موبایل عکس گرفتیم... عکس‌ها را که من به دلیل خرابی رم ریدرم قدرت ندارم بذارم... حتما دوست جونی من که امروز خیلی خوشگل شده بود برعکس من که از عجله نه موهام رو شونه کرده بودم نه صورتم رو شسته بودم!! هم عکس‌ها رو می‌ذاره هم از امروز حرف‌های خوب می‌زنه...

من خوشبختم خیلی... چون وابستگی هام به دنیا کمه... خیلی کم به تعداد انگشت‌های یک دست هم نیست ولی فکر می‌کنم مهم اینه که خیلی عمیقن... 

برای خواندن پست مرتبط با این فتح و دیدن عکسها به اینجا بروید: زنده باد فینگر فود ونک!

******

 جشنواره وبلاگ های برگزیده بانوان

برای اضافه کردن قلبهای من

به این آدرس بروید:

لینک مسابقه

و نام وبلاگ من را به این شکل وارد کنید:

http://e-motamedi.blogfa.com

در ضمن با اینکه خودم هم تا امروز نمی دانستم و خیلی بچه مثبتانه به قضیه نگاه کردم گویا می توانید در هر ۵ کادر موجود نام وبلاگ من را کپی کنید... یعنی ۵ رأی برای من...ولی دوست دارم حتما وقتی به آنجا میروید چند تا از کادرها را هم با این آدرس پر کنید:

http://havakesh14.persianblog.ir

چون از لحظه شروع مسابقه دوست داشتم فاطمه اختصاری یکی از برترین بانوان وبلاگ نویس این جشنواره باشد...چون در عمل همه می دانند جزو برترین هاست...

نگاه های شما(23)



جمعه ٢٢ بهمن ۱۳۸٩ توسط  الی





گرگم و بره میبرم...

این قصه را با کلیک کردن در اینجا با صدای خودم بشنوید...

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود... یه روز یه بره کوچولو بود که هیچی از دنیا نمی‌خواست جز یه زمین سبز بزرگ، یه آفتاب درخشان با یه آسمون آبی... وقتی بره‌های دیگه می‌رفتن چرا این بره کوچولو تنهایی رو ترجیح می‌داد و همش یه گوشه کناری برای خودش پرسه می‌زد... نه که فکر کنید اهل چرا نبود... نه!... بود... ولی چرای بره‌ها رو دوست نداشت... آخه بره‌ها همش با هم از گرگ‌ها حرف می‌زدن...

گذشت گذشت تا بره کوچولو بزرگ‌تر شد... یه روز قشنگ بره کوچولو داشت توی صحرا می‌چرخید که با یه برهٔ تنهای دیگه آشنا شد... برهٔ خوبی بود... کم کم با هم دوست شدن و هر روز می‌رفتن چرا... بعد از یک روز احساس کردن باید همیشه با هم باشن... پس تصمیمشون رو خیلی زود عملی کردن... چند روزی نگذشته بود که خانم بره متوجه یه چیزهای عجیب ترسناک در آقا بره شد... مثلا آقا بره ناخن‌های بلند داشت... موهای سیاه داشت... دندون بلند تیز داشت... خانم بره کم کم متوجه شد آقا بره قصد شکارش رو داره.... ترسید!!!... هر روز ترس خانم بره از آقا بره زیاد‌تر شد...

یه روزی بی‌هوا و بی‌تق تق اومد خونه... چشمتون روز بد نبینه... یه مرتبه دید یه گرگ زشت سیاه وسط خونه نشسته و یه پوست بره اونجا روی زمین افتاده... همون موقع فهمید که آقا گرگه گولش زده... رفت یه جای دور نشست... هی گریه کرد هی گریه کرد ولی چیزی با گریه درست نمی‌شد... تا اینکه از بس گریه کرد مریض شد... آقا گرگه هم دیگه خانم برهٔ مریض نمی‌خواست! چون می‌ترسید اگه بخوردش اونم مریض بشه... اما یه بار از سر عصبانیتش از دست خانم بره گردنش رو گاز گرفته بود...

خانم بره روز به روز داشت حالتش عوض می‌شد... احساس کرد داره ناخن هاش بلند می‌شه... دندون هاش تیز می‌شه... داره کم کمک زشت می‌شه... فهمید که بله، گاز آقا گرگه اثرش رو گذاشته و خانم بره رو کمی گرگ کرده... پس خانم بره تصمیم گرفت تا بد‌تر از این نشده برای همیشه آقا گرگه رو ترک کنه...

از خونهٔ آقا گرگه رفت بیرون... آقا گرگه هم دوباره پوستین بره‌اش رو پوشید و روز به روز بره‌تر شد ولی خانم بره دیگه برای خودش شده بود یه گرگ تمام عیار!... این وسط چندتایی کفتار هم بودن که هر روز می‌گشتن ببینن خانم بره هنوز زنده است؟ یا که مرده؟ می‌خواستن اگه مرده برن تیکه پاره اش کنن... ولی به روز خانم بره عصبانی شد و ناخن‌ها و دندون‌های گرگیش رو به کفتار‌ها نشون داد... خانم گرگه، گرگ موند... از این گرگ بودن خودشم راضی بود دیگه هم به آقا بره که روز به روز بره‌تر می‌شد فکر نکرد...

تا اینکه یه روزی یواش یواش پای گرگ بیشه به زندگی خانم گرگه باز شد... خانم گرگه و آقا گرگه با همدیگه کم حرف می‌زدن یعنی انقدر هر دوشون گرگ بودن که وقتی برای بره گی کردن برای هم نداشتن... اما کم کم برای هم زوزه کشیدن... حتی برای گرگ بودن هم گریه کردن...

یه روزی قرار گذاشتن برن یه جایی دور از بیشه با هم حرف بزنن... پس هر دو رفتن دم رودخونه... نشستن و پاهاشون رو گذاشتن توی آب... یهو خانم گرگه دید ‌ای دل غافل ناخن‌های آقا گرگه مصنوعی بود و داره می‌ره توی آب و جاش یه سم بره از زیرش پیدا شد... تا اومد یه چیزی بگه دید آقا گرگه داره هاج و واج نگاش می‌کنه... پس یه نگاه توی آب به پاهای خودش کرد و دید بله سم خودش هم پیدا شد... آقا گرگه با تعجب گفت: یعنی تو هم بره‌ای؟؟؟ خانم گرگه پوستین گرگیش رو درآورد و شد همون خانم بره‌ای که یه مدت به خواست خودش گرگ شده بود... آقا گرگه هم براش تعریف کرد که چی شد که کم کم کم کم شد گرگ... پس چند ساعتی با هم حرف زدن و باز لباس گرگیشون رو پوشیدن و رفتن توی بیشه... باز هم دورشون پر شد از کفتار و گرگ بره نما که براشون زوزه‌های بع بعی می‌کنن... ولی اون‌ها با اینکه از هم دورن و فقط گاهی می‌رن لب همون رودخونه برای هم بع بع می‌کنن یه حس بزرگ خوبی دارن... اینکه بین این همه گرگ و کفتار و بره‌های اهل چرا، دوتا برهٔ گرگ نمای خوب هستن که قراره تا آخرش برای هم بره بمونن... بدون ناخن بلند، دندون تیز، موی سیاه... واه و واه و واه!

خوش به حال این دو تا برهٔ گرگ نما مگه نه بچه‌ها؟... راستی راز این بره‌ها رو خواستید برید از رودخونه بپرسید!

 

* تشکر ویژه از همدلی امشب س.رشیدی برای این قصه... که خود داند و من دانم و کفتارهایی که هستند...فقط برای جفتمان دعا کنید که این روزها اخراج نشویم...شده ایم عین دخترهای ۱۸ ساله

* فایل را روی امواج غیر فیلطر آپلود کردم با حجم کم که همه با هر سرعتی توان دانلود داشته باشند....دانلود کنید بعد گوش دهید چون گوش دادن آنلاین نیازمند اینترنت پر سرعت است...

* اگر خواندید و حرفی بود با تمام وجود می شنوم...

  نگاه های شما(52)



چهارشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٩ توسط  الی





میشناسمت ضایع!

پیشنهاد میکنم در هر سطحی هستید این متن را بخوانید...حتی اگر وبلاگ ندارید...به کارتان خواهد آمد اساسی...حتی اگر طولانی باشد...

 

تحلیلی بر مزاحمین قرن

کلیدواژه ها: تلفن، فحش خار مادر، خوشگله، وبلاگ، کانتر، جیگر، خاک بر سرت، لری، قطار!

پیش درآمد اول: یادم نیست از چه سالی تلفن دار شدیم... فکر می‌کنم ابتدایی بودم... یادش بخیر آن موقع‌ها همه همدیگر را در مدرسه به نام خانوادگی می‌شناختیم... مثلاً فامیل طرف غلامی بود زنگ می‌زدیم خانه‌شان می‌گفتیم: منزل آقای غلامی، ببخشید غلامی هست؟ انقدر هم احمق بودیم که نمی‌دانستیم خوب بقیه اعضای خانواده‌شان مریخی که نیستند آن‌ها هم غلامی هستند دیگر... خلاصه یکی از تفریحات آن دوره و زمانه که همه تلفن دار شده بودند مزاحمت‌های تلفنی بود... گاهی شخص مزاحم واقعا نا‌شناس بود و از یک تلفن عمومی الکی شماره را می‌گرفت... بعضی وقت‌ها نه! پسر دایی و پسر عمه و پسر عمو و همسایهٔ خودمان بود برای خانه‌ای مثل ما که فقط دو دختر داشت... بنده هم که از‌‌ همان زمان حس فضولی و کنجکاوی داشتم اغلب اوقات از صدای نفس‌هایشان می‌فهمیدم که احتمالا فلانی است و در بعضی موارد گندش درآمد که بلی!!!... یک بار یادم هست دایی مامانم زنگ زد خانه‌مان، خواهرم گوشی را برداشت... خودش را معرفی نکرد... دوبار گفته بود چطوری خوشگل خانم؟!! خواهرم گوشی را گذاشته بود ... دوباره زنگ زده بود...مجدد خواهرم برداشته بود و طرف دوباره گفته بود خوشگل خانم نشناختی؟ از آنجایی که ما برادر نداشتیم تا داد بزند و فحش خار و مادر بدهد خودمان یاد گرفتیم چگونه از خود دفاع کنیم بنابراین خواهر بنده هم مقادیری فحش به طرف نثار کرده بود و دایی بیچاره دست و پا گم کرده گفته بوده منم!!! خواهرم هم کلی خجالت و این حرف‌ها و کمی عصبانیت که غلط کرده خودش را معرفی نمی‌کند... احتمالاً این خانم خواهر که اینجا را می‌خواند این خاطره را به وضوح به یاد دارد... بگذریم که یک بار یادم می‌آید من  و دختر همسایه‌مان که آتیش‌ها را با هم می‌سوزاندیم مزاحم تلفنی شدیم و ریز ریز می‌خندیدیم... ولی می‌خواهم بگویم حس مزاحم یابی را از ابتدا داشتم...

پیش درآمد دوم: من اصلا نمی‌خواهم بگویم خیلی باهوشم یا علم کامپیوترم بالاست! نخیر... حالا شاید کمی باهوش باشم ولی علم کامپیوترم افتضاح است از دید خودم... تقریباً باید گفت من کامپیو‌تر را علمی بلد نیستم و به قول خودمان لری بلدم! (با عرض معذرت از لرهای محترم!)... ولی خب این سیستم لری را خووووب بلدم... مثلا یادم می‌آید سال اول دانشگاه (سال ۸۱) اسمم را کلاس کامپیو‌تر دانشگاه نوشتم ولی روز اول به خواست استاد محترم رفتم و پولم را پس گرفتم چون همهٔ چیزی که می‌خواست در آن دوره آموزش دهد را بنده پیش پیش به شیوهٔ لری خودمان بلد بودم... اما نکته‌ای که همیشه در من وجود داشته یک حس خانم مارپلی شدید بوده....

ماجرا از این قرار است که دوستان محترم پرشین بلاگ با کلاس تر از ما هستند و آی پی نظردهندگانشان بالای خود نظر ظاهر می‌شود... دوستان وردپرس و سایت داران محترم که انقدر سیستم هاشان قوی است که مثلا وقتی من وارد می‌شوم حتی اگر نظر نگذارم جل الخالق سیستمشان می‌گوید سلام علیکم الی وارد شد... خوب! یعنی راه در رو نداریم هیچ رقمه!... اما ما فقرای بلاگفا عموماً یک خوددرگیری و دگردرگیری با این بازدیدکنندگان و نظردهندگان داریم...

بعضی کلا بی‌خیال این مسائل هستند و بی‌حاشیه که خوش به حالشان... انقدر بی‌خیال که اصلا وبلاگشان کانتر ندارد... گروهی کانتر دارند ولی اصلا توجهی به آن ندارند... مثلا یک نما از وبگذر در وبلاگشان است و بس! روزانه ظاهری نگاه می‌کنند که مثلا ۲۰ تا بازدیده کننده داشتیم... گروهی مثل بنده که به کل حاشیه‌ام همیشه بیشتر از متن است ابتدا رو به سوی وبگذر آوردم... بعد از مدتی ایراد‌هایش برایم آشکار شد... مثلا طرف از شهر قم وارد وبلاگ من شده وبگذر اعلام می‌کند قزوین!! طرف از شهریار آمده نوشته گستر!!! طرف از ایلام آمده نوشته شهر نامعلوم!! طرف از اصفهان آمده به زبان گذشتگانمان نوشته سپاهان!!... یعنی ‌‌نهایت دقت به ویژه که سرویس دهندهٔ آی پی را هم نشان نمی‌دهد...  وبگذر خودش را به صورت خیلی خیلی جالبی مسخره کرده رفته بندهٔ خدا... فقط برای یک نمای ظاهری خوب است و کلاس گذاشتن برای دیگران که ببین من چقدر بازدیدکننده دارم... ببین چند نفر آنلاینن!!!... البته برای ما در قدیم یک خاصیت وبگذر خوب بود ...شب‌هایی که با دوستان در وبلاگمان چت می‌کردیم و گاهی غیبتمان به اوج آسمان می‌رسید نیم نگاهی می‌کردیم که مثلا نکند به غیر از خودمان دو تا، نفر سومی هم آنلاین باشد!!!

خلاصه وبگذر را کردم دکور وبلاگم رفتم به سوی پرشین استت. نصبش کردم و گفتم شاید نصف العیش را داشته باشم چون عیش تمام را پرشین بلاگی‌های مرفه کم درد (نمی‌گویم بی‌درد چون دردهای آن‌ها هم کمتر از ما نیست!) دارند با آن آی پی‌شناسی نظراتشان... بعد روزانه تا توانستم عین شیر بالای آی پی‌ها نشستم طوری که ردخور ندارد شما وارد شوید و من ندانم!!!... می‌فهمم چه کسی کجا لینک داده... چه کسی برای حضور در وب من رکورد دارد و از این حرف‌ها... در ضمن شرکت پشتیبانی و شهر و همه چیز هم دستت می‌آید... مثلا من در حال حاضر می‌دانم فلان مخاطب من شاتل دارد (به تفکیک تهران یا کرج)، فلانی پارس آنلاین، فلانی مبین نت، فلانی از ایرانسل خدمات گرفته و ... یا فلانی از خارجه است!!! حتی کلک‌های وی پی ان را هم گرفتم...

بعد به برکت دوستان با جایی آشنا شدم به نام وب استت... آنجا که حرف ندارد... روی شهری که شما از آن آمدید سوزن می‌گذارد و چیزی شبیه شعلهٔ آتش در آن نقطه فوران می‌کند به ویژه که شما از مخاطبان دائمی باشید... انقدر من این شعله‌های آتش را دوست دارم که نگویید... البته باز هم به برکت دوستان دریافتیم که چون روی گوگل مپ این سوزن‌ها را می‌گذارد اگر شما ریز شوید و از ماهواره استفاده کنید در حالت ایده آلش باید کوچه و خانهٔ طرف را هم مشاهده کنید... فک کنید!!!... البته این سیستم به شدت خارجکی است و شما باید زبان انگلیسی خوبی داشته باشید تا ارتباط لازم را برقرار کنید... چون خیلی با شما صحبت می‌کند!!!!... در واقع تنها عیبش همین است که با جملات طولانی هی تمرکز شما را وسط یافتن خانهٔ طرف می‌گیرد... و البته یک عدد اینترنت پرسرعت نیاز دارد در حد فیل تا بتواند همه چیز را به شما نشان دهد... ولی خوب، چیز خوبیست...

باز هم این‌ها را گفتم تا بروم در یک بحث دیگر... رفتیم سرچ کردیم می‌بینیم یک عدد احمق به نام بنده چند جایی که اصلا تا به امروز قدم نگذاشتم کامنت گذاشته!!! تصور کنید!!!... نه که فکر کنید در وبلاگ های معروف و احیاناً ادبی‌ها!!! نه! در همین وبلاگ‌های عشقولانه که قلب و شبنم و برگ می‌ریزد پایین و عنوانش هم هست برای عشقم قلی! از آن‌ها...

 حالا چند مثال خطرناک خنده دار:

مثال شماره ۱: چند وقت پیش دوستم یک کامنتدانی‌ای پیدا کرده بود که به نام خودش و فکر کنم من و یک شخص ثالث که ما می‌شناختیم کامنت گذاشته بود و انقدر به وبلاگ دوستم آمده بود تا دوستم مشکوک شده بود چه خبر است و دیده بود که بله!!! حالا حس مارپلی من از آن قضیه چه نتیجه گرفت... اینکه طرف خواسته به دوستم بفهماند که به دوستت بفهمان (یعنی به من) که آن شخص ثالث که در زندگی دوستت (من) نقش دارد با نویسنده آن وبلاگ بله!!! خوب جواب من به این نتیجه چه بود: مقدار قابل توجهی قهقهه و ولو شدن روی تخت از خنده... واقعا ارزشش را داشت!!!

مثال شماره ۲: فردی آمده مدام به نام یکی از دوستان عزیزم برای من کامنت می‌گذارد... مثلا می‌خواهد ذهنیت من را به آن شخص عوض کند... بعد نمرهٔ ادبیات دوستم ۲۵ است و نمرهٔ ادبیات این بدل حدود۷  یا ۸ و نمرهٔ چشمش ۹۵!!!... مثلاً من آن یک نفر را بکشم هم حاضر نیست به من آن کلمه را بگوید و این بدل بار‌ها می‌نویسد و می‌نویسد و من را دخترکی ۱۴ ساله فرض کرده که با یک "جیگر من"!!! بمیرم... بعد شما تصور کنید آن دوستم چند روزی نبود طرف رفته در یک وبلاگ دیگر از طرف آن دوستم پیغام گذاشته و از آنجا مدام آمده وبلاگ من... رفتم می‌بینم بله در فلان ساعت که مثلا خودم اطلاع داشتم دوستم سوار هواپیما بود (مثلاً) این پیغام را گذاشته... و خواسته جوری من را تحریک کند... خوب باز فکر می‌کنید جواب من چه چیزی می‌تواند باشد: مقادیر قابل توجه خنده و قهقهه!!!

مثال شماره ۳: این چند روز افراد جالب توجهی در اینجا رفت و آمد می‌کنند... طرف با آی پی شناخته شده‌اش برای من آمده کلی اینجا اظهار ارادت و دوست داشتن کرده بعد با‌‌ همان آی پی ضایع رفته در آن یکی وبلاگ ما در پستی که داستان من آمده نوشته: آره بابا تو واقعا روان پریشی!!!!... خوب ضایع، آخه من روان پریشم یا توی دو رنگ... من اگه از یکی بدم بیاد همینجا پهنش می‌کنم روی بند! نه اینکه بروم کلی خودم را برایش لوس کنم بعد در جای دیگر به خیال اینکه من را نشناخته این حرف را بزنم که!!... جواب من و شما به این کار چیست جز مقادیر قابل توجه خنده و قهقهه!!!

مثال شماره۴: طرف بار‌ها برای من پیغام گذاشته با آدرس شناخته شدهٔ وبش بعد وقتی خواسته احیاناً چیزی شبیه فحش نثار من کند فقط اسمش را مثلا از قلی قلی‌زاده تبدیل کرده به «یه دوست» بعد یادش رفته آدرس ایمیل یا وبلاگش را بردارد... خوب شما جای من جز خنده کاری بلد هستید!! البته فکر نکنید انقدر ساده‌ام ها آی پی‌اش را هم چک کردم بعد خندیدم!!!

فکر کنم کافیه... ولی تا دلتان بخواهد از این خاطرات دارم... به خصوص خاطره دارم از عده‌ای که این روز‌ها خیال می‌کنند با کمرنگ کردن شخصیت کسی می‌توانند حس و فکر من را عوض کنند یا کسانی که برای توجیه و نصیحتم روزانه آیات قرآن می‌آورند و کتاب قصص انبیاء که خودم دارم را برایم شروع به تایپ کرده‌اند و از این حرف‌ها... البته خوب مسلماً گروهی هم از بنده باهوش‌تر هستند و از سویی احمق‌تر... باهوش هستند که برای گرفتن مچ بنده با تلفن‌های هوشمند مختلف اینجا را کرده‌اند پاتوق خودشان... خوب احمق جان بنده را اوت کردی از شناسایی‌ات ولی فکر نمی‌کنی آخر ماهی هست و قبض تلفنی!!! برادرم، خواهرم نکن این کار را... با این حماقت، باهوشیت را زیر سوال می‌بری‌ها!!!!

حالا یک نمونه از حماقت هم برایتان می‌گویم تا ماجرا تکمیل شود.

دیروز یک پیغام از طرف فردی به نام س. س دریافت کردیم هنوز هم وقتی یادش می‌افتیم یک ساعت می‌خندیم.... فکر کنید بنده با اجازه از دوستان یک پست خصوصی نوشتم با ادامهٔ مطلب رمز دار بعد یادم رفت نظراتش را ببندم. چند ساعت بعد دیدم چند تا نظر دریافت کرده جلوی درج نظر جدید را گرفتم و به احترام دوستان نظراتشان را نگه داشتم. حالا طرف آمده همچین چیزی برای من نوشته با درج یک پست الکتریکی نامعتبر:

نویسنده: س.س

پنجشنبه 14 بهمن1389 ساعت: 1:48

سلام خدمت شما دوست و نویسنده محترم
برای خوانش داستانتان بلاگفا طلب رمز میکند
از آنجایی که وبلاگ ندارم لطفا رمز را به پست الکتریکی بنده ارسال فرمایید.
در ضمن به نظرم وقتی داستان در وبلاگی گذاشتید دو کار را انجام ندهید. یکی گذاشتن رمز و یکی بستن نظرات چون فکر میکنم به مخاطبان بی احترامی شده

 

نگاه شما چیست؟ خنده؟ قهقهه یا گریه؟!!!

 

نتیجه گیری: باهوش‌تر از چیزی که هستید باشید... مزاحمت هم راه دارد خواستید آموزشتان می‌دهم!

منبع: خودم و دوستام!

 

این بود مقالهٔ علمی - پژوهشی‌ای که باید این روز‌ها می‌نوشتم و مشغول آی پی‌شناسی بودم و ننوشتم!

*: از دیروز از یک شرکت محترم، وی پی ان انگلستان خریدم... کلی هم پشتیبانش را که بسیار در حق من با اذیت‌های صبح و شبم آقایی کرد به زحمت انداختم... ولی راضی بودم و باعث شد بعد از روز‌ها و ماه‌ها با دل سیر فیس بوک را از حضورم متلاشی کنم... که دوستان شاهدند که چه کردم!!! الان خودم حس شرمندگی دارم!... برای همین به همه همانقدر که توصیه می‌کنم در تهران از سرویس‌ای دی اس ال شاتل استفاده نکنید به شما توصیه می‌کنم از وی پی ان این شرکتی که من از آنها خرید کردم بهره ببرید... امروز بدون پورسانت کلی برای شرکت مربوطه تبلیغات کردم... حالا شاید به‌‌ همان آقای وی پی ان (پشتیبان) گفتم سر ماه یه پول سیاهی به حساب ما بریزد مثل یارانه‌ام که ماه پیش با ‌‌نهایت رضایت باهاش یک پالتو خریدم!!!!

به هرحال بدون شوخی بیماری قرن امروز قطعاً مزاحمت‌های اینترنتی است که سال‌های سال است جای مزاحمت‌های تلفنی را گرفته... برای شفای همهٔ بیماران دعا کنید!

 

نگاه های شما(35)



سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩ توسط  الی





ms

روز اول تمام مسیر را راه می‌رفت... گاهی و فقط گاهی برای حفظ تعادلش دستم را می‌گرفت... بعد از مدتی وقتی غصه‌هایش زیاد‌تر شد، دارو‌هایش قوی‌تر شد، کمتر می‌توانست راه برود... وقتی با هم تا پارک قدم می‌زدیم تمام مدت دست‌های من را می‌گرفت... زمان گذشت... دیگر سخت راضی می‌شد به پارک هم بیاید می‌فهمیدم روز به روز پا‌هایش ضعیف‌تر می‌شود... بهانه می‌آورد... وقتی به اصرار زیاد من با هم قدمی می‌زدیم سنگینی بدنش را روی خودم حس می‌کردم... یک روز در میان آمپول... تمام بدنش اثر تزریق دارد... حالا خیلی وقت است که به بهانهٔ سردی هوا قدمی نزدیم... یاد روزی می‌افتم که ‌ام آر آیش دستم بود و می‌خواندم... و مدام می‌خواندم که نوشته Multiple sclerosis و دوباره و سه باره می‌خواندم که شاید اشتباه بخوانم... چقدر شب‌های سختی بود... تنها... وقتی دکتر ‌ام آر آی را دید اول سه بسته قرص‌ آرامبخش مختلف به من داد و معتقد بود حال من خیلی بد‌تر است...‌‌ همان شب‌های سخت و تنها که طبیعتاً هر کس می‌دید معتقد بود بهانه گیر شدم به شدت نیاز به یک همراه داشتم... همراهی که به ظاهر بود ولی در اصل سال‌ها از همراهی با من فاصله داشت... خودم به خواست پزشکش برایش بیماری‌اش را توضیح دادم... جدی، بی‌دروغ، بی‌ترس و دلهره... هنوز باورم نمی‌شود من‌‌ همان آدم باشم هنوز باورم نمی‌شود... امروز با هم فیلم «طلا و مس» را دیدیم... برای بار چندم بود که فیلم را می‌دیدم... همدیگر را زیاد نگاه نمی‌کردیم و هر کدام گاهی از سر همذات پنداری اشک می‌ریختیم...

باز هم خدا را شکر... دلم نمی خواهد هیچ روزی بیاید که ویلچرش را برانم...با همهٔ این غم‌ها خو کرده‌ام و نباید غمگین بنویسم... زندگی‌ام به غم‌ متصل است... فقط حیف که گاهی به زبانم قفل می‌زنند که نگو!

 

پ. ن: هر روز تا شب فکر می‌کنم چه بنویسم. امروز هرچند طلا و مس ذهنم را مشغول کرده بود سعی می‌کردم از نوشتن سرباز بزنم تا اینکه نوشتهٔ امروز آنی مرا جدی شکاند... انسانم آرزوست... اینجا ایران است!

پ. ن: این روز‌ها بیشتر ساعت در اتاق خودم کار می‌کنم، فکر می‌کنم، تصمیم می‌گیرم، گریه می‌کنم، می‌خندم... باز هم تنها!... اینها که گفتم دردنامه  نیست!

 نگاه های شما(48)



دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩ توسط  الی





اتوبان تهران کرج

اتوبان تهران - کرج امشب گریست!

 

*: داخل تاکسی... یک مرد جلو... دو مرد عقب با دختر نشسته‌اند... مرد وسطی گویا (!) خوابش می‌گیرد و گویا به سمت راستش فقط متمایل می‌شود... درست‌‌ همان سمتی که دختر نشسته است... هی سر کج می‌کند... دختر موسیقی گوش می‌دهد... خودش را به جلو خم می‌کند سرش را روی صندلی جلو می‌گذارد... در همین هنگام پسر راننده از توی آینه وضعیت را می‌بیند و به مرد فحش می‌دهد انگار... هدفن توی گوش‌های دختر است و چیزی نمی‌شنود... بالاخره مرد وسطی کمی جلو‌تر پیاده می‌شود... بعد مرد شمارهٔ دو... بعد مرد شمارهٔ سه... راننده دختر را تا نزدیکی‌های خانه می‌برد چون می‌گوید مسیرش است... دختر پیاده می‌شود و منتظر پس گرفتن باقی پول است... باقی پول را می‌گیرد با تکه کاغذی که رویش یک شماره تلفن نوشته شده!!!...

*: از آدم‌هایی که وارد حریم شخصی دیگران می‌شوند متنفرم... و از خودم که چه صبوری می‌کنم این روز‌ها!... و امان از روزی که صبرم لبریز شود! پس این هشدار را بگیر دوستی که خودت را دوست معرفی می‌کنی و اینجا را خانهٔ امنت... به صورت ذاتی خطرناکم...

*: دوستانی که به روز شوند را می‌خوانم... ولی کامنتدانی بسته خواهد بود.



یکشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٩ توسط  الی





کری که لال نیست!

شده ام مصداق نایاب کری که لال نیست

مصداق شیرین دوست داشتنی کثیف سختیست

و چه کیفی می دهد به روز کردن بدون شنیدن

و چه اندوه بی کرانی دارد نوشتن بدون شنیدن

 

*: از سر و کله‌ام کار می‌ریزد... تعهد کرده‌ام که سه شنبه داستان جدید بگذارم... داستان جدید نیمه مانده... پیشنهاد دیدن یک فیلم خوب را رد کرده‌ام تا تمامش کنم... به وبلاگ‌هایتان سر زده‌ام و انتظار پاسخ ندارم... حتی انتظار ندارم حالم را بپرسید... فقط اینطوری امکانش نیست که عده‌ای حالم را هم بگیرند... از الان می‌گویم که انتظارتان را می‌کشم که داستان جدید را که کوتاه هم هست(از لحاظ حجم) بخوانید... امشب ساعت ۱۲ شب یعنی اولین دقایق سه شنبه به روز می‌شویم با یک داستان که هنوز اسمش نیامده... با من آنجا حرف ادبی - و نه غیر ادبی- بزنید تا لااقل کمی کم شنوا باشم نه کر محض!... پیش از آن داستان قبلی را هنوز خیلی‌هاتان نخواندید گویا و گویا هم خواندید و قصد دادن نظری ندارید... به وبلاگ داستانی مشترک ما بروید و تا فرصت هست داستان قبلی را بخوانید...

 

گریه در آغوش داستان



جمعه ۱٥ بهمن ۱۳۸٩ توسط  الی





بازی کنید درباره من!

پست امروز یک بازی مهیجه!

 

 

به این ترتیب که شما به لینک زیر مراجعه  کنید و من را در سه کلمه توصیف کنید.

سه کلمه دربارهٔ من...

این بازی چند خوبی دارد:

۱. من می توانم از نظر شما نسبت به خودم در سه کلمه آگاه شوم...

۲. من شما را نخواهم شناخت...(البته که اینش یه کم بده) 

۳. شما می توانید همراه سه کلمه یک متن هم به حرفهاتون اضافه کنید...دوست دارید اسمتون رو هم بنوبسید...

۴. قول میدم هیچ گونه سانسوری نکنم...هیچ گونه!...عمومیه جنبه خصوصی نداره...هرچند میتونم نظرات رو حذف کنم...ولی تا جای ممکن دست نمیزنم مگر اینکه...

۵. همزمان این پست را در فیس بوک هم گذاشتم و از نظرات آن وری ها هم مطلع خواهم شد...

۶. هرچی دوست دارید بنویسید تعریف نکنید...فقط البته...میتونید تعریف هم بکنید

۷. شما هم صفحه مربوط به خودتان را بسازید و بازی کنید...این یعنی همه دعوت!...

۸. البته تنها عیب این سایت محدودیت نداشتنه آی پیه! ...گویا یک آی پی سیصد و پنجاه بار هم میتونه از یکی تعریف کنه یا بکوبدش به در و دیوار...

۹. آخر بازی جمع بندی می کنیم که نظر همه دربارهٔ من چیه! (البته این امکان را خود سایت می دهد)

 

کامنتهای این پست را می بندم چون بازی یه جای دیگه برقراره...پست قبل باز است...

گویا برای شرکت در بازی نباید از اکسپلورر استفاده کنید...فایرفاکس جواب میدهد باقی را هم نمیدانم...چون خودم تست نکردم

 


هر کس صفحه اش را ساخت اعلام کند تا همینجا به معرض نمایش بگذاریم...سرگرمی خوبیه...من که از عصری تاحالا کلی سرگرم شدم 

 

سه کلمه دربارهٔ سمیه...



دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٩ توسط  الی





اندر حکایتهای مختلف!

اندر حکایت گرسنگی و آشپزی من!

امروز بعد از یک سال و اندی برای خودم و دو نفر دیگر غذا درست کردم... چلوکباب!... خیلی کار سختی بود به طوری که انرژی یک روزم را گرفت!... باور کنید برای آدمی که هیچ وقت نیمرو هم درست نمی‌کند آشپزی کار  سختیست... نتیجه نسبتاً قابل تحمل بود... غیر از کمی بی‌نمک بودن کباب!... راستش خیلی برنج خشک و گوشت را نگاه کردم تا به خودم بقبولانم که بهشون دست بزنم... من کدبانوی خوبی نیستم ولی رگ غیرت دارم به این کلفتی! اگه بهش بربخوره می‌تونه ۴۰ نفر رو غذا بده!!! البته الان که فکر می‌کنم ۴۰ نفر کمی اغراقه! همون دو سه نفر کافیه!

نتیجهٔ اخلاقی این خطوط آنکه مامان‌ها نعمت بزرگی هستند نه به خاطر غذا پختن خدای نکرده به خاطر حفظ امنیت و آرامش خانه... خونه بدون مامان‌ها حتما ویرووونه!

 ***


اندر حکایت پیک های مشروب!

این عرق خوری مردهای ایرانی عجب حکایت تلخی شده!... امشب به صورت استثناء با خانواده داشتم برنامهٔ آشپزی من و تو می‌دیدم... چهار شرکت کنندهٔ این هفته شامل دو دختر جوان و دو مرد میانه هستند... یکی از دختر‌ها کلا انگلیسی‌زاده است با‌‌ همان فرهنگ و به زور فارسی حرف می‌زند... مثلا وقتی می‌خواست بگه موز‌ها را خرد می‌کنیم گفت موز‌ها را تیکه پاره می‌کنیم!!! دختر دوم هم جدید‌تر مهاجرت کرده به لندن. آن دو مرد هم نمی‌دانم که هستند و چه هستند فقط کلا پاتیلن!!! و جالب آنکه اسم هر دو کامی است! در اصل کامران... هر دو امشب می‌خوردند و در برابر این دختر‌ها... چی بگم که عفت کلام حفظ شه!!! فقط همین که طرف بعد از چند پیک خوردن و داغ شدن شروع کرد برای یکی از دختر‌ها که گویا نامش مریم است «جان مریم» خواند... و بعد مدام می‌گفت اگر زنم ببینه من رو از خانه بیرون می‌کنه... آخه یکی نیست بگه مردک بی‌شرف نمی‌تونی جلوی یه برنامهٔ تلویزیونی آبروی خودت رو حفظ کنی؟ شأنت رو زیر سوال نبری؟ والا من مشابه این برنامه رو در شبکهٔ آلمان و ترکیه هم دیدم... نمی‌گم شراب یا شامپاین یا هر چیز دیگه‌ای نمی‌خورن ولی کاری نمی‌کنن که دیگه به این مرحله برسن... انقدر قضیه چندش آور شده بود که هر دو دختر عنوان کردند که این‌ها امشب حالشون خوب نبود زیاد... یکی نیست بگه وقتی سرت گرم می‌شه هذیون می‌گی و فکر می‌کنی توی تخت خواب هستی لااقل جلوی یه برنامه دو ساعته خودت رو نگه دار مردک چندش کثیف! همه جا باید ذاتت رو نشون بدی آیا؟؟؟؟

***


اندر حکایت گربه‌های تهرانپارس!

دنبال راهی هستم برای انقراض نسل گربه‌های محله‌مان... احتمالاً باور نمی‌کنید اگر بگویم در هیچ محله‌ای گربه به اندازهٔ محلهٔ ما نیست!!... از در و دیوار و پارکینگ و زیرزمین و موتورخانه و حیاط محلهٔ ما گربه می‌بارد... من به چه کسی شکایت کنم که از گربه بدم می‌آد؟؟؟ اگر روزی خودم را برای برخورد نکردن با این گربه‌ها زیر ماشین ندادم!!!... کلا هم گربه هاش درشون حس دوستی با آدمی هست... فکرم نکنید لاغر هستند‌ها!! نه کلا پروارن از بس که این همسایه ها از خوراک خودشون می‌زنن می‌دن به این گربه‌ها می‌خورن... باور کنید!

 نگاه های شما(27)



یکشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٩ توسط  الی





تحملم کن...

حرف اولم...

امروز روز خوبی نبود... روز گریه بود... روز دوری بود... روز درد بود... روز قرص بود... روز داد زدن...

هر کس مواظب خودش است و نگاه نمی‌کند دیگران چه می‌کشند... نگاه نمی‌کند که گاهی آدم از حد طاقتش هم می‌گذرد و دیگر صبری ندارد و درست در مرحلهٔ سیم آخر قرار می‌گیرد... امیدوارم من یکی به بهانهٔ درس هم شده زود‌تر از این شهر لعنتی بروم... و‌ ای کاش رشتهٔ تحصیلی‌ام طوری بود که از این کشور لعنتی این روز‌ها هم می‌رفتم... می‌خواهم بروم با همهٔ سختی‌ها و بدبختی‌هایی که دارد...  

درست شده‌ام شبیه سیگاری که امروز جلویم بود و بدون پک زدن می‌سوخت... آرام آرم... و شکل دودش که هر لحظه عوض می‌شد همهٔ گذشته‌ام بود و حالم... گاهی شبیه یک قلب بود گاهی شبیه یک جیغ گاهی شبیه گریه گاهی شبیه قهقهه...

حیف که سنجاق بی رحمانه زیبایی! من را این روزها به این شهر وصل کرده...

 

***

حرف دومم...

همیشه دوست داشتم تعامل بین مادر و پدر و فرزند‌ها از پایه وجود نداشت... این تعامل در اصل خود پر از غم است... همیشه مادر و پدر‌ها از فرزندان می‌کشند... فرزندان هم بعد از سنی، بعد از ایامی می‌شوند نگهبان سلامت و زندگی مادر و پدر‌ها... سخت است... انصافاً سخت است... می‌شوید عزیز‌ترین یکدیگر، گاهی سر هم داد می‌زنید... گاهی با هم خوش می‌گذرانید... گاهی از هم عصبانی می‌شوید ولی ته تهش وجودتان به هم وابسته است... خدا نکند خاری به پای یکی برود باقی می‌شوند غم و درد... چون این غم را با تمام تارهای وجودم حس کردم می‌فهمم دوستم چه حالی دارد که فردا پدرش باید برود زیر تیغ جراحی... از آنجایی که آدم‌های زیادتری روزانه از اینجا رد می‌شوند می‌خواهم دعا کنید تا فردا بهترین‌ها رقم بخورد... و این بهترین سلامتی کامل باشد...

ای کاش تعهد‌ها و رابطه‌ها هیچ وقت نبود تا غم‌ها هم انقدر زیاد نبود هرچند آن موقع شادی هم وجود نداشت...

***

حرف سومم...

مانی رهنما، یکی از بهترین انتخاب‌های من در موسیقی امروز بوده و هست...حتی از انتخاب‌های من برای رفتن به کنسرت‌هایش... به خصوص همکاری‌هایی که با زنده یاد استاد بابک بیات داشت... امروز آلبوم جدیدش را گوش می‌دادم... و کاملا هم جهت با گریه‌های من عمل می‌کرد و چه آلبوم خوبی بود... آلبوم کجا به خنده می‌رسیم با تنظیم و نوازندگی آندره آرزومانیان که زندگی اجازه نداد نتیجهٔ این نوازندگی تک خودش را ببیند... البته که بر پدر این زندگی لعنت، او می‌بیند و من به این معتقدم... ترانهٔ پنج اثری که به نظرم زیبا‌تر از همه است کار بابک صحرایی است... سه ترانه دیگر این آلبوم متعلق به نادربختیاری، یغما گلرویی و مریم اسدی است... البته ترانه زندگی مسخره نادربختیاری هم بسیار زیباست...

آهنگ تحملم کن را از همه بیشتر دوست داشتم... انگار کسی برای من خوانده بود... فقط برای من... برای این روزهای من...هیچ عیبی نمی‌توانستم به عنوان مخاطب موسیقی از این آهنگ بگیرم... البته که علاقهٔ به موسیقی کاملا یک اتفاق شخصیست...

تحملم کن- مانی رهنما

گویا اکانت 4shared من  فیلطر شده... این هم یک اتفاق دیگر برای غصه دار شدن من...آهنگ را برایتان در سایت دیگری آپلود کردم ...خواستید آهنگ را آنجا بشنوید و دانلود کنید... 

  نگاه های شما(18)



شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٩ توسط  الی





چند اتفاق ساده!

دوم:

امروز با دوستان منهای سمیه به دیدار آقای تمدن عزیزم رفتیم... ساعات خوبی بود در کتابخانهٔ خانهٔ گرمشان... دیدار با دوستانی که شاید بعضی از آن‌ها را دو سال بود ندیده بودم... و چقدر محله‌شان را دوست دارم... و چقدر... و چقدر... تقریبا تمام خاطرات خاص زندگیم مگر خاطرات یک ماه اخیرم در‌‌ همان حوالی گذشته است... مشخص است که خاطرات خاص یعنی چی دیگه؟!

چند عکسی که امروز به یادگار ماند...

آقای تمدن دیروز

آقای دکتر تمدن امروز...صد در صد خوش تیپ تر و بهترتر از دیروز!

نمایی از یک کتابخانهٔ ارزشمند...

یاد استاد...

معروف شده که همه جا دوربین دستم است... اما در همه جا فقط چند عدد عکس خاص دارم... این بار به نظرم سه عکس خاص داشتم... یکی عکس آقای تمدن و همسر گرامی مهربانشان که خوب من اینجا قانون دارم که عکس هیچ خانمی را واضح در وبلاگ نگذارم پس نمی‌توانم اینجا بگذارم... دوم عکسی که به دلیل مصلحت اندیشی نمی‌گذارم و سرآمد عکس‌ها بود که بماند چه بود!!! و بماند که قصد دارم عکس خودم را هم یه جوری در آن عکس با پی هو توشاپ  هم شده کار بگذارم!!!... سوم عکسی که من نگرفتم و جناب آغشته به خون یا آغوش تو با خون (؟!) زحمتش را کشید ولی از وقتی عکس‌ها را دیدم بدجور ماتش شدم... این عکس را می‌گذارم و لذت می‌برم از این خنده که تا ابد در ذهنم نقشش می‌ماند...

        

***

سوم:

چقدر خوب که همه داستان خواندید و به من روحیه دادید!...

در وبلاگ دیگرمان قدم رنجه بفرمایید...

بازگشت به شهر فرشته ها!

***

چهارم:

از صبح این بار دوازدهم یا سیزدهم است که این انیمیشن را دیدم...از دستش ندهید...من گریه کردم شما را نمی‌دانم...

 
دانلود: Baloon-Eric Tu
 
 هشدار: با اسپیکر خاموش این فیلم کوتاه را نبینید...
 
 
 
 
 
* در راستای دوم این متن بخوانید: یک قرار عصرانه عالی... و عیادت دلنشین
* عکسها را برای همه ارسال کردم...هرکس دریافت نکرده اطلاع دهد...
 
 


جمعه ۸ بهمن ۱۳۸٩ توسط  الی





گریه در آغوش داستان

از دیروز تصمیم داشتم راهش بندازم... مدتی بود که گوشهٔ وبلاگ لینکش بود ولی حدود نه ماهی بود که دست نخورده بود... داشتم مرتبش می‌کردم که با صحبت‌هایی که کردیم قرار شد برویم جای تازه‌ای تا شاید روحمان هم تازه شود برای کارهای جدید... مدتی هست که زیر سایهٔ اسمم در محیط مجازی هستم و نیستم... هستم چون دوستان من را می‌شناسند و نیستم چون غریبه‌هایی که از اینجا رد شوند مرا نمی‌شناسند و با اسم مخفف مرا می‌شناسند... خلاصه‌اش آنکه قرار شد دوباره یک بخش دیگر خودمان را هم فعال کنیم... برایش اسم انتخاب کردیم... اسمی که برای ما لااقل خاطره دارد...بیش از هر چیز هم با این اسم یاد مشهد می‌افتم و آن شبی که تا صبح یک شعر روی دهانمان افتاده بود... پست اولش را من نوشتم... پست بعدش را او می‌نویسد...بخوانیدش تا همه چیز دستتان بیاید... خواستید لینکش کنید... خواستید در گودر ثبتش کنید... خواستید هر کدام حداقل به یک نفر معرفی‌اش کنید چون در شخصیتم نمی‌بینم بخواهم خبررسانی کنم... مگر اینکه آن یکی صاحب وبلاگ انرژی‌اش را بریزد وسط... انرژی من یه چیزی تو مایه‌های گیگیلی است در این موارد...

 گریه در آغوش داستان

فقط به یک موضوع دلبسته‌ام... اینکه هیچ چیزی نتواند شهر فرشته‌ای من را به هم بزند... می‌خواهم به دلبستگی‌ام دلبسته‌تر شوم...

***

چند نکتهٔ مهم:

چـــــــــــــقدر سخته بعد از چند روز ننوشتن روزانه بنویسی!!

چند نفر از دوستان عنوان کردند، قالب اینجا بهشون حس منفی می‌ده... و یکی از دوستان گفت وقتی بنر رو می‌بینه یاد آسمون دودگرفتهٔ تهران می‌افته... واقعیت اینه که طیف رنگی سیاه تا مرز سفید علاقهٔ شخصی منه!... لذت عجیبی می‌برم از این رنگ... روحیه‌ام هم فوق العاده خوبه... حالم خوبه... 

مو‌هایم را امشب عزادار کردم... و چقدر من سیاه را دوست دارم... خوب و بدش با خیال تو که گفتی بهت میاد...

-  این روز‌ها بلاگفا هم با من هماهنگی عجیبی پیدا کرده. جفتمون خوددرگیریم شدید...

این آهنگ رو می‌ذارم اینجا... مدیونید بگید من خزم!... همچین ملیحانه و خوب انرژی داده به من...

 

آرزومه یه شب بارونی...

بعد نوشت: امشب همه مریضن...منم میرم مریض میشم حالا که اینطور شد...

 

نگاه های ِشما(31)



پنجشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٩ توسط  الی





فقط چند روز استراحت

از پست قبل چند ساعتی بیشتر نگذشته می‌دانم... روزهای پر دغدغه و سختیست... روزهای تلخی نیست نه!‌‌ همان سخت، صفت بهتریست...

 

با هم روراست باشیم؟

راستش می‌دانم همه دوست دارند شاد بنویسم و بار طنز نوشته‌ها بالا باشد ولی اگر بخواهم صادق باشم باید بگویم ایام شیرینی نیست... با همهٔ دروغ‌هایی که به خودم و گاهی شما می‌گویم این روز‌ها، روزهای ناهمواری شده... نمی‌دانم گاهی بعضی حس‌ها از کجا راهشان را به زندگی آدم کج می‌کنند و مثل اسبی سرکش می‌تازند و تو هرچقدر سعی کنی افسارشان را بگیری نمی‌توانی... حالا چند تا از این حس‌های سرکش در من زیاد شده... بهترین راه تخلیه‌ام در زندگی نوشتن بوده و هست... وقتی از همه جا و همه کس بریدم نوشتم تا کمی آرام شدم... تا بهتر شدم... حیف که همهٔ درد‌هایم را نمی‌توانم اینجا بنویسم... خیلی اتفاق مهمی نیست... در حال حاضر نه افسرده‌ام نه غمگینم، نه از چیزی یا کسی دلگیرم و نه هیچ چیز دیگر فقط آرزوی قلبی‌ام این است که کمی آرام شوم تا افسار این حس‌ها را به دست بگیرم... می‌خواهم منطق و عقلم را اگر هنوز ته مانده‌ای در من مانده بیرون بکشم و به کار بگیرم تا خودم را از این دغدغه‌ها درآورم مثل همیشه... برای همین خواستم قبل از هرکاری نمای اینجا را عوض کنم تا مطمئن شوید چقدر انگیزه برای ماندن دارم... حالا می‌روم تا چند روزی که نمی‌دانم چند روز می‌شود از دنیای اینجا و آدم‌هایش فاصله بگیرم... می‌خواهم بشوم‌‌ همان گربهٔ خانگی مادرم!...درست مثل بهمن ماه گذشته ...

کتاب‌های کنار تختم انتظارم را می‌کشند و با بد‌ترین حالت ممکن به اینجا نگاه می‌کنند... به همهٔ فرزندان باید برسم دیگه!

کامنتدانی این پست را می‌بندم تا خدای نکرده کسی را تلخ نکنم... پست پایین باز است برای حرف‌های خوب و انرژی بخشتان!



یکشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٩ توسط  الی





قالب هفتم

قالبی جدید...

 

برای روحیهٔ جدید...

برای زندگی جدید...

برای خوشحالی، شادی...

تشکر‌ها:

عکسی که در بنر به کار رفته را بانو س. رشیدی مقابل مقبرهٔ فردوسی از من گرفته... تشکر از ایشان!

نظرات رنگی و طرحی را خودم دادم و خواهرم... تشکر از خودمان!

کدنویسی وبلاگ را تا حدودی مسترشین انجام دادند بر اساس یکی از قالبهای معروف... تشکر از ایشون!

دیگه اینکه قرار نبود عکسم اون بالا قرار گیرد که گرفت...

قرار بود قالبم بنفش باشد که شد این...

قرار بود منو نوع دیگری باشد که فایر فاکس مثل همیشه سازش نداشت و شد این...

 

نهایت شد این...

برایم غریبه است ولی دوستش دارم...چند روز باید بگذره تا عادت کنم... و احتمالا شما...

   نگاه های شما(58)



شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٩ توسط  الی