وبلاگicon
درباره الی

نامه رسان شما به من فید درباره الی

 
فهرست

 

پیوندهای من

 

جستجو

 

گذشته‌ها

 

 

کجاییم

 

 



 
من و تو پلاس+

دوتایی با هم وارد شدیم... آمادگی هر تصویری را داشتم غیر از اینکه دوربینم را ازم بگیرند... مجوز می‌خواهد و ما نداشتیم... تمام کارت‌های داخل کیفمان هم کاری از پیش نبرد... گوشی‌های موبایل را هم باید تحویل می‌دادیم... کمی ناراحت بودم... با شوخی‌های همراهم سعی کردیم بی‌خیالش شویم... جای خوبی بود... جای خیلی خوبی بود... قرار شد جمعه‌ها گاهی برویم نه برای آن‌ها برای خودمان... دست همراهم را به خاطر مشکل راه رفتنش گرفته بودم... یکی گفت: چه همراه خوبی هستی؟ توی این دوره و زمونه کمتر دختری حاضره همراه پسری باشه که یه مشکلی داره... در آن گفتم: نه انقدر‌ها خوب نیستم چون قبول ندارم  و نکردم و نمی کنم که همیشه همراهش باشم... این نقصه منه نقص او نیست...

نظر شما چیه؟

+

 اما بازی ای که دعوت شدم به خواست دوستم :

۱- اگر ماهی از سال بودم :

به یقین دی. نه فقط برای اینکه خودم دی دنیا اومدم نه... چون دی، ماه عاشقی‌های من است... حیف که تمام شد...

۲- اگر یک روز هفته بودم :

دوشنبه... هیچ دوشنبهٔ تلخی نداشتم... همهٔ قرارهای خاصم را هم به عمد در این روز می‌گذارم...

۳- اگر یک عدد بودم :

۷... چون مقدسه و من به مقدس بودنش ایمان دارم و البته به خاطر اینکه خاطره داریم با دوستان در مورد این عدد و شماره تلفن خونمون!!!!

۴- اگر جهت بودم :

شمال... روحیه‌ام با جهت بالا هماهنگ است... حس می‌کنم جهت شمال همیشه یعنی دریا... یعنی بوی بهارنارنج... یعنی ساحل... یعنی روسری‌ای که باد می‌بردش... یعنی بدون مشکل پاچهٔ شلوارت رو بدی بالا... یعنی تو خیابون با دمپایی بری و کسی نگه وا... یعنی خوابیدن شب با صدای ناب دریا... یعنی بوی نم... یعنی میرزا قاسمی!!!

۵- اگر همراه بودم :

یک عدد همراه لوس و نق نقو و بهانه گیر اما مهربان و احساسی و همیشگی...

۶- اگر نوشیدنی بودم :

چای گرم و گوارا و دلنشینی بودم که آدم رو آروم می‌کنه و خستگی در می‌کنه...

7- اگر گناه بودم :

عشق مخفیانهٔ یک دختر و پسر تازه بالغ شده... بوسیدن‌های یواشکیشان... و حس گناه عجیبی که شب هنگام دچارش می‌شوند...

8- اگر درخت بودم : 

درخت گیلاس...آره گیلاس! چون کلی بچه داره...منم دوست داشتم کلی بچه داشته باشم...

9- اگر میوه بودم :

انار... چون می‌تونم همیشه خورندگانم رو آچمز کنم... گاهی سفید، گاهی سرخ... گاهی ترش، گاهی شیرین...

10 - اگر گل بودم :

گل نرگس... چون گل زمستان است و این روز‌ها همیشه در اتاقم هست... درصد مستی‌اش بر من از شراب ناب هم بالا‌تر است... تست کردم که می‌گم‌ها!!!

11-اگر آب و هوا بودم :

بستگی داره یه روزهایی آفتابی با آسمان آبی...یه روزهایی ابری با رگبار باران...

12- اگر رنگ بودم :

سیاه... اصلا مسئله تیره بینی و نمی‌دونم از این فلسفه‌های مسخره نیست‌ها!! این رنگ رو دوست دارم... در لباس پوشیدنم هم دوستان معمولا این سلیقه رو از من دیدن...

13- اگر پرنده بودم : 

مرغ عشق...عاشق مرغ عشقم...سبزش هم می‌شدم...

14-اگر صدا بودم :

صدای بغض یک مرد که سعی می‌کنه نشون بده هیچ وقت گریه نمی‌کنه و گریه مال زن هاست... یعنی صدای شکست غرور...

15- اگر فعل بودم :

راستش همیشه یک فعل بودم و هستم ولی اگه بگم فعل رو ذهن انحراف گرایان کمی بد حرکت می‌کند فکر می‌کنم... اول شخص مفرد مضارع اخباریش بودم... در همین جملات پیش هم استفاده شد...

16- اگر ساز بودم :

سنتور...زنگ صداش رو دوست دارم...

17- اگر کتاب بودم : 

بدون شک غزلیات سعدی...

18- اگر شعر بودم :

یک غزل ناب ******* از ****. شرمنده نمی‌تونم رمز‌ها رو باز کنم... هکر باشید پیدا کنید خودتون... شاید جایزه هم دادم... نه حتما می‌دم... جای ستاره‌ها رو پر کنید... بازیه دیگه! بازی در بازی...

19- اگر طبیعت بودم : 

یک فلات صاف و بکر و سبز ...!

20 - اگر حس بودم :

کلا حسش نیست...ولی اگر حس بودم، حس یک مبارز بعد از ترور یک دیکتاتور می‌شدم!

 

هرکس که اینجا را خواند و دوست داشت شرکت کنه از طرف من که دعوته حالا خودش می‌دونه!

                                                                  ***

 

 نگاه های شما(36) 



جمعه ۱ بهمن ۱۳۸٩ توسط  الی





روایت وارونه یک قلب خونی!

تا به حال مزهٔ خون را در دهان خود حس کرده‌اید... مزهٔ بدیست... امروز برایم‌‌ همان مزه را داشت... مزهٔ خاص خون که نمی‌دانم بگویم چه طعمیست...

۸) روی تختم دراز کشیدم...‌‌ همان جای همیشگی با یک انگشت باندپیچی شده و چسب خورده... و با قلبی که کمی از شکاف قدیمی‌اش خون بیرون زده... کتاب‌ها را ریختم وسط اتاقم و فقط افتادم روی تخت... به اندازهٔ نابودی نصف بسته دستمال کاغذی از انگشتم خون رفت... برشی کوچک اما خیلی عمیق شبیه برشی که در قلبمه!

۷) روی صندلی ماشین فرو رفتم... لپ تاپ و همهٔ وسایلم را انداختم یک طرف صندلی و خودم ولو شدم آن طرف... مواظبم صندلی خونی نشود... بین خواب و بیداری... یادم افتاد به حرف‌های دکتر که می‌گفت تا به حال قصد خودکشی داشتی؟ و من خندیدم و گفتم: نه! یعنی چرا... فکرش، قصدش... یک بار جدی یک بسته قرص خوردم... یک بار هم جدی می‌خواستم خودم را از یک جا پرت کنم پایین... هر دو در فاصلهٔ یک ماه... ولی خوب سریع از فکرش بیرون آمدم... به لکهٔ خون روی مانتوم نگاه می‌کنم... بعد از مدت‌ها مانتوی روشن پوشیدم‌ها!... مدام به مانتوام نگاه می‌کردم درست جلوی قلبم تا ببینم از شکاف قلبم هم خونی بیرون زده!

۶) پشت میزم نشستم... مهمان زورکی بالاخره رفت... داخل دفتر کسی نیست جز رئیس که در اتاق خودش نشسته... سرم را روی میز می‌گذارم... دورم پر از دستمال خونیست... دستم درد می‌کند... موبایلم شارژش تمام شده و مدام آلارم می‌دهد... گریه‌ام می‌گیرد... چند دقیقه گذشت... صدای کفش‌هایش آمد که بالای سرم ایستاد و گفت: عزیز من چرا آخه مواظب خودت نیستی! دستت درد می‌کنه؟ بده ببینم... همانطور که سرم پایین بود و داشتم طعم اشکم را در دهانم حس می‌کرم آرام گفتم: دستم نیست قلبمه!

۵) بالای سرش ایستادم... برایش ثابت می‌کنم با دلیل که اشکالات به وجود آمده مربوط به کارهای فنی بعد از کار من است... انقدر ترکی شدید صحبت می‌کند که مجبورم چند دقیقه یک بار بگویم: چی؟ و دوباره حرفش را تکرار کند... خیلی واضح حرفم را متوجه نمی‌شود... نه به خاطر زبان، به خاطر میزان مغزش... همینطور که دستم را می‌کشیدم روی لپ تاپ در اثر فشار انگشتم دوباره زخم سر باز کرد و روی مانیتور لپ تاپم خط خون کشیده شد...مانیتور را به سمت خودم می‌کشم... با لهجه می‌گوید: اِ بابا بند نیامد؟... زیر لب می‌گم: تازه سر باز کرده...

۴) نهار را آورده‌اند... دلم غذا نمی‌خواهد... قلبم درد می‌کند... تیر می‌کشد... می‌سوزد... به سمت غذا نمی‌روم... قوطی نوشابه را بر می‌دارم... انگشتم را به قلاب درش می‌اندازم و می‌کشم... انگشتم با در نوشابه با هم بلند شدند... حس کردم قلبم نم شد... دستم را گرفتم... مردک چنان گازی به ساندویچش می‌زند که نمی‌بیند من روبرویش دارم  از درد ضعف می‌روم... دستم را بلند کردم... لکهٔ خونی روی مانتوام افتاد... انگشتم،‌‌ همان جایی که پینهٔ نوشتن دارد غرق خون شده... بلند شدم و به طرف دستشویی رفتم... دستم را زیر شیر آب گرفتم... آب از نقطه‌ای که از انگشت من رد می‌شد صورتی رنگ پایین می‌آمد... دستمال دورش پیچیدم و دوباره روبرویش نشستم... ساندویچش رو به اتمام بود... نمی‌دانم چرا انقدر سس قرمز روی میز ریخته بود!... دستم به شدت می‌لرزد... به شدت لرزشی که در قلبم بود...

۳) دهمین بار است که به موبایلش زنگ می‌زنم... نوحهٔ امام حسین گذاشته به جای بوق آزادش... به رئیس با اشاره گفتم: سالی که نکوست از بهارش پیداست!... گفت: قضاوت نکن... نکردم... گوشی را بر نمی‌دارد... با موبایلم اس‌ام اس زدم: لطفاً با من تماس بگیرید. ۳ ثانیه بعد گوشیم زنگ خورد با حرارت دویدم طرفش انتظار اسم دیگری داشتم ولی... خودش بود با لهجهٔ ترکی شدیدش شروع به احوالپرسی کرد. گفت: می‌شه فردا همدیگر رو ببینیم. گفتم: آقا فردا جمعه است! گفت: خوب بهتره که!... کمی مکث کردم و گفتم: لطفاً تا یک ساعت دیگه تشریف بیارید دفتر. انقدر جدی و با خشونت گفتم که سریع گفت: چشم، هرچه شما بگید. یک ساعت نشده بود که کنار دست من نشسته بود. یواشکی چشمش به گوشی موبایلم بود تا صفحهٔ مانیتور که داشتم برایش توضیح می‌دادم... دو سه تا فحش زیر لب تحویلش دادم... همزمان آبدارچی داخل شد و گفت نهار چی سفارش بدم؟... منم که داشتم فحش می‌دادم گفتم: ساندویچ زبان گوســــــــــــــــاله... آخ قلبم ...

۲) روبرویم نشسته بود... از پشت عینکش من را می‌پایید... گفت: وقتی عصبیت می‌کنه چرا ادامه‌اش می‌دی... چرا اینجا می‌نویسی... وقتت رو صرف جای دیگه کن... گفتم این تنها راه ارتباطی ماست... گفت: چی؟... گفتم هیچی ولش کنید... گفت این روز‌ها خیلی کلافه‌ای نه؟ گفتم: آره...  گفت: دردت چیه؟ گفتم: قلبم درد می‌کنه... قلبم یه زخم عمیق قدیمی خورده... دلم می‌خواست دوا شه ولی انگار زخمه سر باز کرده... گفت: علت زخم از یک چاقوه؟ گفتم: نه! گفت: باید چی کار کنی؟ گفتم: باید با سرنوشت تلخم یه جوری کنار بیام... گفت: کمکی از من بر می‌اد... گفتم: کاشکی یه قرص بود وقتی می‌خوردی تمام غصه‌ها رو با خودش می‌برد... گفت: آره...قرص مرگه دیگه اون قرص!...

۱) هدفن توی گوشم بود... سرم روی لپ تاپ بود چشم‌هایم هم بسته بود... دختر تو خیلی قوی بودی... قوی باش... تحمل کن! همهٔ این‌ها را می‌دانم ولی تحمل ندارم... بیشتر از تحملم سختی کشیدم انگار...  ته ته قلبم چیست؟...‌‌ همان جایی که یک سوراخ کوچک و عمیق دارد و گاهی خون می‌آید...

 

نگاه های شما(17)



پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩ توسط  الی





تصمیم کبری

بالاخره بعد از کلی کلنجار با خودم

 

در تاکسی ونک

وقتی سرم را به شیشهٔ ون تکیه داده بودم

و با انگشتانم روی شیشه می‌نوشتم

تصمیم گرفتم و نوشتم:

- نه!

من آدم این بازی نیستم...

این بهترین راه است.

 

 نگاه ها ی شما(17)



چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٩ توسط  الی





خدا دوست دارد لبی که ببوسد

دیروز

بهترین روز زندگی‌ام...

امروز

این فاصلهٔ لعنتی

بد‌ترین روز زندگی‌ام...

 

حسودی می‌کنم به بد‌ترین و بهترین

که فاصله‌شان از دستان ما، کوتاه‌تر است...

 

بی‌طاقتم عزیز من!

بی‌طاقت‌تر از بدنم که زود اثر می‌گیرد

می‌ترسم از بد‌ترین‌هایمان...

گاهی فکر می‌کنم

نبود بهترین‌ها خیلی بهتر از پیش آمد بد‌ترین هاست...

تو می‌گویی

- بودن این بهترین‌ها بهتر از نبودشان است...

 


- بهترین‌ها تمام نمی‌شود...

کاش لااقل رؤیا‌هایم پایدار بماند!

 نگاه ها ی شما(28)



سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٩ توسط  الی





شاه این خانه به وطن برگشت

چند ساعتی می‌شود که از مشهد برگشتیم... سفر بسیار بسیار خوبی بود با کلی اتفاقات خوب... قبل از اینکه عکس‌ها را نشان دهم چند توضیح می‌دهم بعد عکس‌ها...

مهم‌ترین ویژگی این سفر، همسفری بود که پا به پای هم همه جا رفتیم و نشستیم و خوردیم و خندیدیم و گریه کردیم و خرید کردیم... حتی آنقدر پا به پا که ساعت ۴ صبح بیدار شدیم و چاکلز مزخرف خوردیم (از این پفک فرفری‌ها!) و سیاوش قمیشی گوش کردیم.... انقدر همراه که با هم زیر دست و پا له شدیم تا به ضریح رسیدیم... قفسه سینه من چند بار قرچ صدا داد و گوش همسفرم هم نوازش شد... انقدر همراه که در چند قدمی ضریح نشستیم و آهنگ‌هایمان را گوش دادیم و گریه کردیم و حال کردیم... حس عشقی عجیبی بود بین ما و خدا و امام رضا و خودش و خودت و خودم... با هم زمستان اخوان را دیدیم... فردوسی را عکس گرفتیم... سعدی را حال کردیم... حافظ را فال گرفتیم... فروغ را در استرس تأخیر هواپیما و ماجرای سقوط و این حرف‌ها دوره کردیم...

اما چند خطابه به گروهی بعد از سفر:

با شما آقای عزیز هستم!

آقایون دو دسته‌اند کسانی که تمیز هستند و عطر می‌زنند و حمام می‌کنند و لباس تعویض می‌کنند و گروهی که سه چهار روز یک بار به حمام می‌روند و بویشان از صد فرسخی به مشام می‌رسد. در مقابل این افراد شما مجبور هستید حتما جلوی بینی خود را بگیرید و چند دقیقه‌ای نفس نکشید و از دید آن‌ها یک آدم دنبالم نیا بو می‌دی به معنی واقعی دیده شوی حالا تصور کنید با مشترک مورد نظر در آسانسور مدام هم مسیر هم باشید... تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته!!!... در ‌‌نهایت با دیدی کاملا بی‌رحمانه به این اصل بیشتر معتقد می‌شوی که مرد‌ها بو می‌دهند مگر آنکه عکسش ثابت شود... البته با شما آقای محترم حرف دیگری هم داشتم که فعلا نمی‌گویم... خدا فقط این نگاه را از شما نگیرد نه؟

با شما خانم عزیز هستم!

چرا فکر می‌کنید با فشار دادن در هر صفی زود‌تر به خواستهٔ خود می‌رسید... فکر کنید در صفی که هیچ مزیتی ندارد اول باشی یا آخر چند بار به شدت به جلو پرت شوی... بازویت فشار داده شود... چانه‌ات مماس با دیوار شود... گرمایت برسد به ‌‌نهایت ممکن... قاطی شوی... با شما خانم عزیز هم خیلی حرف دارم جایش نیست... چه بگویم که می‌شود تف سر بالا...

با شما خادم عزیز هستم!

این پر‌هایتان را از چشم و چار مردم بردارید... بنده حجاب داشتم در حد اعلاء... باور کنید... چادر و روسری آنچنانی بسیار خوشگل... آرایش نداشتم... این خدام محترم از هر سو به سمت ما می‌شتابیدند که خانم عزیزم... قربونت برم... خوشگل خانم حجابت رو رعایت کن... یه دستی هم به رژت بزن!!! خوب این یعنی چی خادم خوشگل عزیزم؟... تازه یکیشون تا کجا دنبال من بود... نیست عکس برداری می‌کردم تابلو از اون جهت...

  نگاه های شما(16)



یکشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٩ توسط  الی





به گریه در وسط شعرهایی از سعدی

من مشهدم...

در ۸ دقیقه ای حرم امام رضا...با لپ تاپ صاحب هتل که در اختیارم گذاشت...

امشب دو تایی شعر میخواندیم...سعدی....

حال خوبی بود ...مشهد و سعدی خوانی و حال کردن و ...این شعر هم یادگاری بود از امشب که در دهانم میچرخد...

گر مرا هیچ نباشد نه به دنیا نه به عقبی

چون تو دارم، همه دارم، دگرم هیچ نباید

وای شما نمیدونید تو چه وضعیتی به روز کردم...نفهمیدم چی شد...پیامی که باید رو فکر کنم دادم...تماس فرت

 

فوری این پست داغ را هم بخوانید ... به ما و شما مربوط می شود!

 

نگاه های شما(19) 



جمعه ٢٤ دی ۱۳۸٩ توسط  الی





حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است

همین حالا دستانم را گرفتی و فشار می‌دهی روی این دکمه‌های کیبورد و می‌گویی بنویس...منم به شدت از دیشب به باد فنا رفتم ...افقی شدم ...لحظات شیرین قبل از مرگ...هیچ تصوری از نوشتن در این حال ندارم...آن هم زیر پتو...چیزی شبیه اعتراف گیریست...که اتفاقا گاهی جواب می‌دهد..

فکر می‌کنم بالای یک کوه ایستادم هر دو طرفش تاریک است... حضرت نخست از این سو دستم را می‌کشد و حضرت دوم از سوی دیگر... دستانم در دستان اولی به شدت آرامش دارد... اما آن یکی نه! سعی دارم تمام تلاشم را بکنم که دستم را از دستش خارج کنم...

چهره‌هایشان آشناست... در تمام این سال‌ها در گوشه و کنار کتاب‌هایم برای هم شاخ و شانه می‌کشیدند عجیب... گروهی طرفدار این بودند گروهی طرفدار آن... همیشه بر سرشان دعوا بود... با هم سازش ندارند... حالا من با جفتشان مشکل دارم... بین رفتن و نرفتن... بین ماندن و نماندن... مانده‌ام بین این برزخ لایبغیان*...

آخ!...

رگ دست چپم درد می‌گیرد و من مجبورم مثل کسانی که تازه به کامپیو‌تر رسیدند دانه دانه انگشتان دست راستم را روی دکمه‌ها بگذارم... - داستان به اینجا که رسید همه می‌گویند نفهمیدیم چه گفت! - چه کنم که حال این روز‌هایم نفهمیدنی شده!... دلم می‌خواهد ببینی که دارم می‌جنگم... با خودم، با همه... جنگی که نمی‌دانم پیروز دارد یا نه؟... نمی‌دانم ته تهش من کجا می‌ایستم... این حس که احتمالا اسمش تردید است بزرگ‌ترین مشکل این روزهای من شده عزیز!!!

هر روز صبح به گلدان خشکم آب می‌دهم و امید دارم که دوباره سبز شود...

جمعه باید عازم سفر می‌شدم... بلیط‌ها جلوی چشمم روی میز است... ولی احتمالا باید فراموشش کنم... دیروز سر این موضوع حرص می‌خوردم و تو مرا آرام می‌کردی... من آدم مذهبی‌ای نیستم ولی به بعضی چیز‌ها اعتقاد زیادی دارم مثل نقش امام رضا در شکل گیری سفر مشهد... مثل مشیت خدا که تو و مامان گفتید... اگر رفتم که پست بعدی را از مشهد می‌نویسم... اگر نرفتم هم نمی‌دانم قصد دارم چه چیزی بنویسم... شاید شکایت کردم شاید هم آن موقع انقدر گفته‌اند که پرواز جمعه مشهد هم سقوط کرده بود و من سالم مانده بودم و زنده... در این حال تراژدی زندگیم که روزی قرار است کامل شود به تعویق خواهد افتاد...

راستی‌ای کسانی که ایمان آوردید بدانید و آگاه باشید که مرگ به ما در هر شرایطی خیلی نزدیک است... ممکن است لحظه‌ای که ما توی هوا باشیم و مشغول نوشیدن چای، زمین  بلرزد و همه را در کام خود ببرد... آن وقت بدجور دلتان می‌خواست شما هم در هوا بودید...

معده‌ام درد می‌کند... بلاگفا هم اورژانسی تر از من شده حالش...با من قهر کرده شدید...هر کاری می‌کنم  لینک نمی‌دهد... ارور می‌دهد و  تو خدا رو شکر میکنی!...


راستین/گل من

 

بعدنوشت۱: راستی دست حضرت دوم را ول کردم...مدتیست...

بعدنوشت ۲:دوباره راستی می خواستم لینک آهنگ را بگذارم ...قصد دیگری نداشتم ولی بلاگفا ارور داد...

*: مرج البحرین یلتقیان بینهما برزخ لایبغیان ...دو دریا را در حالی که با هم برخورد می‏کنند در کنار یکدیگر قرار داد و میان آن دو، برزخی (فاصله‏یی) است که بر یکدیگر غلبه نمی‏کنند...الرحمن/ آیه ۲۰

نگاه های شما(44)



چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٩ توسط  الی





ماجرای خرگوش گوش دراز!

این نوشته اثر حال دیشب است که ابتدا لرز داشتم و بعد تب کردم... بدنم گرم است ولی خیلی لذت دارد... نتیجهٔ اخلاقی‌اش این است که حالم خوب است و عازم سفریم...قربون همتون...

 

   این نوشته از آن دست نوشته‌هایی شد که تا الان ۱۲ مرتبه تا انتها نوشتم و دوباره بازگشتم و از ابتدا نوشتم و جالب آنکه به ۱۱ مرتبهٔ قبلش اصلا شبیه نیست... ساعت ۴ و نیم صبح روز شنبه است... به نظر همه چیز خیلی آرام است... جمعهٔ به شدت سگی چرتی را پشت سر گذاشتم... خیلی سگی... ابتدایش به نظر عادی می‌آمد ولی مضحکانه غیرعادی بود...

     گمشده‌ام کجاست؟!!!... باز این گمشده که نمی‌دانم کیست یا چیست اعصابم را به هم زده... صبحانه که نخوردم چون ظهر بیدار شدم... ناهار مهمان رستوران سرکوچه بودیم و بنده بعد از اینکه سیر شدم فهمیدم یادم رفته کباب‌هایم را بخورم... بعد با دو عدد قرص که خودم به دستورش رسیدم درست مثل طرز تهیه فسنجان به خوابی عمیق رفتم... نیم ساعت بعد با تلفن بیدار شدم... بعد دوست - همسایه گفت بیا برویم بستنی بخوریم... انگار می‌خواست با من حرف بزند ولی یادم نیست برایش چه دری وری‌هایی گفتم که سریع جمع کردیم برگشتیم خانه... شاید ساعت ۶ یا ۷ بود که داشتم خودم را به زمین و آسمان می‌زدم... گمشده‌ام نیست... در این مواقع راهکار جدیدی پیدا کردیم... بله پیدا کردیم... نه کردم!... متاسفم که به شما نمی‌توانم بگویم چون راهکار خوبی است که علاوه بر شما طرف مقابلی می‌طلبد و مسیر یک جهت و گمشده‌ای سخت آشنا... از‌‌ همان ساعت تا همین ثانیه‌های پیش مشغول یک کار مهیج بودیم:

قطار سواری و رویاگویی و پیوند زدن بین نقطه‌ها برای رسیدن به یک شکل کامل... مثل رسیدن به شکل خرِگوش گوش دراز یا...

      شاید خیلی برایتان ملموس نباشد... ماجرا پیچیده است ولی اگر پا به پای من این رویا‌ها را بسازید همه چیز درست و به جاست... اگر بچه‌تر از این بودم این رویاگویی‌ها را در دستهٔ‌‌ همان دکتر بازی قرار می‌دادم... یعنی یکی درد می‌گوید آن یکی درمان فوق العاده سریعی ارائه می‌دهد که قسم می‌خورم حاذق‌ترین پزشکان روان‌شناس از پسش بر نمی‌آیند...

      حاشیه‌های این رویاگویی از خودش گاهی شیرین‌تر است... مثلا دیشب:  - اس‌ام اس‌هایی که رفت و آمدو روحی که با این اس‌ام اس‌ها رفت و آمد... - چت کردن با یک دوست که الان که فکر می‌کنم انگار آنجا هم خیلی دری وری گفتم... - گند زدن پرشین بلاگ به روحت!!! (الان همه می‌گن تو به پرشین بلاگ دیگه چی کار داری، حالا)... - دانلود یک ورژن جدید موتور سواری که وقتی به دیوار برخورد می‌کنی و از موتور پرت می‌شوی لذت خاصی می‌گیری مثل لذت درد آمپول!... چون هیچ وقت تا این اندازه بدبخت فلک زده نبودی که عین ** ولو شوی وسط خیابان و کاری نتوانی بکنی و سه عدد ماشین از روی فرق سرت رد شوند بدون اینکه بمیری...  به این فکر می‌کنی که اگر بمیری کارت اهدای عضوی داخل کیف صورتی‌ات هست که البته ارزش خاصی ندارد... چون در موقع نیازش، آن کارت چرت است و تو به اجازهٔ یک مرد وابسته هستی حالا یا پدرت یا سایه‌ای به نام شوهر!!! ...- دیدن چهرهٔ جسد حادثه ساز میدان کاج و ماجرای یک قتل ناموسی...

      در این بین به یقین یادت می‌رود شام بخوری... چایت یخ می‌کند... مورد شک و ظن دیگران واقع می‌شوی که این بدبخت دیوانه شده؟؟؟ مادرت با نگرانی به قرص‌های روی میزت نگاه می‌کند و تعدادشان را می‌شمرد که مبادا اور دوز کرده باشی... حتی ببخشید در موقع لزوم یادت می‌رود که دستشویی خانه کجاست!!

     امروز، آخر مسیر وقتی از این قطار پیاده شدیم هیچ کدام خسته نبودیم... هیچ کس هم خوابش نمی‌آمد... نمی‌دانم این قطارِ روز مبادا تا کی برای ما حرکت می‌کند... فعلا که می‌تازد... اینطور قرار گذاشتیم: می‌رویم بلیط می‌گیریم به مقصد کجایش راز است با قطار می‌رویم که حرف بزنیم و تا مقصد شعر بخوانیم... شاید هم داستان خواندیم... من داستان می‌خوانم... اصلا اگر مقصد عوض شود با هواپیما می‌رویم که تا داخل شدیم با این کیسه‌های تهوع بازی کنیم... شاید هم به مقادیر قابل توجهی موسیقی گوش دهیم از داریوش گرفته تا رضا یزدانی و پدیده امشبمان میلاد تهمت!!!... می‌رویم تا کمی نفس بکشیم... تا من روحم ترمزش بگیرد... تا آرام شوم... تا شاید درصد خل وضعیم پایین بیاید... کمی هم به حاشیه‌های‌گاه تلخ این روز‌ها که با تکرار در خودم دارم کم کم باورشان می‌کنم خداحافظ بگویم... خانم شوم برای کار و زندگی... هنوز اثرات تب و لرز در من مشاهده می‌شود و این خطوط یادگار تب است... انگار!

 

پ.ن۱: ایمان آوردم که نمی توانم دروغگو باشم...حتی اگر آرزوی هر شبم دیدن خواب پینوکیو باشد...

پ.ن۲:hook vels philan philan done in deep. دنبال معنی اش نگردید  احمقانه تر از این حرف هاست...

نگاه های شما(34)



شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩ توسط  الی





در وصف وادی عشق...

تا به حال دور از خانه، دور از آن جای همیشگی چیزی در این وبلاگ ننوشتم... اما امروز که به شکل وحشیانه‌ای دیوانه هستم این کار را هم می‌کنم... از نوک انگشتان پا تا لا به لای تارهای مویم خاکی است... هنوز به درجهٔ بنایی نرسیدم و در خاک هم هنوز چالم نکرده‌اند!... به تنهایی کمر همت بستم تا یک کتابخانهٔ خاک خورده را تمیز کنم... کتاب‌هایی را نگاه کنم که به خاطر انبوه خاک‌های رویش، چهارسالی هست دست به آن‌ها نزده بودم... حالا همه کتاب‌ها را روی زمین چیدم... یک نفر را که در روز جز سیگار کشیدن پشت پنجره و دید زدن بند رخت خانهٔ همسایه کاری بلد نیست مجبور کردم همه طبقه‌ها را با دقت دستمال بکشد... بدجور شاکی است و در حالی که دارم این‌ها را می‌نویسم چیزهایی می‌شنوم که فکر کنم فحش به منه!... کتاب‌ها را دسته دسته کردم تا مرتب در قفسه بچینم... و همه این‌ها در حالیست که کارهای خودم روی میز ولو است... لا به لای کتاب‌ها گاهی نوشته‌ای، تلفنی با شماره‌های شش - هفت رقمه!!...و گاهی بعضی چیزها که گویا خصوصی‌تر از آن است که من بخوانمشان و واقعا هم نخواندم... بین کتاب‌ها منطق الطیری پیدا کردم که به شدت دوست داشتنی است و متعلق به صاحب اصلی این کتاب‌ها بوده نه صاحب فعلیش... کتاب را ورق زدم... استاد بالای «در وصف وادی عشق» درست بالای بیت «بعد از آن، وادی عشق آید پدید/ غرق آتش شد کسی کانجا رسید» با مداد نوشته:

چرا این همه احساس نارضایتی می‌کنی؟ چرا همیشه به هر دلیلی یا بی‌هیچ دلیلی ناراضی هستی؟ حتی اگر همه چیز بر وقف مراد باشد، باز احساس کمبود می‌کنی. می‌دانی گمشدهٔ تو چیست؟ هرگز به وجودت گوش فرا نداده‌ای.           اوشو

برایم اتفاق جالبی بود... احساس کردم انگار روزی یکی مثل من، حالی شبیه حال امروزم داشته که همچین چیزی را آن هم بالای وادی عشق نوشته...

وای برم که داره غر می‌زنه...

 

یک خبر: دوستانی که مثل من با نگارش در بلاگفا مشکل دارند و نیم فاصله‌ها و فاصله‌ها برایشان شکل طبیعی ندارد... نمی‌توانند همزه بنویسند و در صورت کپی کردن از محیط ورد هم باز نوشته‌ها به شکل نادرستشان تبدیل می‌شود حتما از لینک  کنار صفحهٔ من که در زیر کانتر وبلاگ قرار گرفته استفاده کنند... من از این نرم افزار آنلاین با وجود اشکالاتی که هنوز دارد به خاطر درست نویسی در وبلاگ‌ها حمایت می‌کنم...

  نگاه های شما(21)



پنجشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٩ توسط  الی





نامه های الی 12/ برای یک مخاطب خاص
اینها را فقط برای تو مینویسم

 


فکر کن زیر کامنت آخرت که تایید نکردم و هیچ وقت نمیکنم نوشتم...

زندگیم این روزها فرق کرده بفهم!

رنگ رنگی شدنش  نمود پیدا کرده، نگاه کن!

همینها همه را آشفته کرده...

حرفهایت که دیگر خیلی خیلی غصه ناک نیست همه را آشفته کرده...

وبلاگ دیگر آرام نیست چون ریشتر زلزله ات بالا بود...

بوی خوب میدهد و من هر روز بو میکشم این حس ناب را

بگذار هرچه میخواهند بگویند

بیا فکر کنیم از امروز متوسط روزی ۱۰ فحش  میشنویم

خوب ۱۰ تایش را هم حواله میدهیم به...

 

ما قوی هستیم

و زندگی ادامه دارد

و...

 

مهم این است

بخند و بگو چشم...

وقتی بی طاقتم پشت باش بی طاقت ترم نکن...

آفرین!

 

تصویر رویا از آلبوم معجزه خاموش داریوش

من می نویسم...چون هستم

فردا روز بهتری خواهد بود...

 

 نگاه های شما(34)



چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩ توسط  الی





نماز من نماز نیست

روی یک نما متوقف شدی...حتی این نما انقدر واضح نیست که ببینی تصویر خوبیست یا بد!...همه کارها و زندگیت را متوقف کردی و کتابهایت را دورت پهن کردی...در میان این حال خوب و بد باید خیلی مخت ایراد داشته باشد که با غزلیات سعدی شروع کنی... اما دستت را بین کتابها می چرخانی، درحالی که خودت را گول میزنی که نفهمیدم کدام کتاب را برداشتم...کتاب را باز میکنی ...میخواهی بلند بخوانی ولی تا  غزل را می بینی بغضی گلویت را میچسبد که نمیتوانی صدایت را بیرون دهی ..دوست میدارم من این نالیدن دلسوز را...

و بعد هی بخوانی و بخوانی بی توجه به گذر زمان...وسطش هم با دستمال دماغت را بگیری چون با اشکت بدجور قاطی شده ...حس خوبیست ولی شاید جسمت نفهمتر از این باشد که بفهمد این حس، خوب است نباید آب روغن قاطی کند احمق!...ولی خوب نفهم است دیگر...برای همین درد دندانت که از یه غم بزرگ حکایت میکند و شاید مثل همه دردهایت نتوانی خوب به کسی توضیح بدهی چرا دندانت درد میکند و دندان پزشک چرا نمیتواند به تو کمک کند مجبورت میکند به صورت نقل و نبات مسکن بخوری، از آن طرف درد معده ات...از آن طرف ترش ...

گاهی نیم نگاهی به گوشی ای می اندازی که همیشه در حال سکوت است بی زبان و با دستان سردت هم هیچ سازگاری ای ندارد... دوستت بگوید بیا پژو بگویی نه!...دوست دیگرت بگوید بیا آدمکش بگویی نه! ... وقتی سینما برایت بشود نه! یعنی اتفاق مهمی افتاده ولی هرچه فکر میکنی اتفاقی نیفتاده...فقط گوشه اتاق،کتابها، قرصها، بطری های آب معدنی...بار دیگر بی زبان نارنجیت زنگ میخورد و مثل همیشه میرود روی منشی تلفنی:

میگه: (با خنده) تو با این روحیه میتونی درس هم بدی، جوونهای مردم رو دیووونه نکنی؟

نمیگذاری ادامه دهد برمیداری و میگی: ممنون بابت کلاس،خوبم...تقریبا یکی از بهترین ایام زندگیمه!...

میگه: فهمیدم از اینکه داری هر روز وبلاگ به روز میکنی...

میگی: تخلیم میکنه...به کی بگم این حرفها رو؟

میگه: نمایه فیس بوکت باحجابه؟

میگی:چی؟ ... آره چطور؟...نمایه هام هیچ وقت بی حجاب نیست!

میگه: عکسهای توش چی؟

میگی: همه جوره داره...

میگه: همه بی حجابها رو بردار...

میگی: آخه منـ...

(حرفت رو قطع میکنه) میگه: سرکشی! سرکش! یک کلام همین که بهت گفتم......کمی بی نشان تر از اینکه هستی باش...حرفهای وبلاگ رو طور خاصی ننویس!  آهنگهای خاص نذار...

میگی: از این هم بی نشان تر و مظلوم تر ؟... طور خاص یعنی چی؟...

میگه: یعنی همون...بالاخره بابت هر علاقه ای باید تاوانش رو هم بدی دیگه...

میگی: پیدام میکنن به راحتی...

میگه: تو آدم باش اونها هم حالا پیدات کردن خیلی عیب نداره...ولی تو آدرس نده...وقتی میای سرکلاس مقنعه میزنی ...اونجا دفتر کارت نیست که هرجور خواستی بری، آرایش نمیکنی، لاک نمیزنی...

میگی: نفس نمیکشی...

میگه: لازم شد نمیکشی!...حرفهای خارج از محدوده نمیزنی...سیاسی به هیچ عنوان...مانتو یا مقنعه سبز نمیپوشی ...دستبند رنگی دستت نمیکنی حتی بی هدف و جهت زیبایی...طرفداری از هیچ کسی نمیکنی...با شاگردها دوست نمیشی!... اون روی سگت که خودم دیدم رو بهشون نشون میدی...از دین و نماز و خدا حرف نمیزنی...اینکه تو چه اعتقادی داری...از افراد کلاس احتمالا نصف بیشترشون آقا هستند که ممکنه از خودت بزرگتر هم باشند با لبخند بهشون نگاه نکن...کسی رو به اسم کوچک صدا نمیکنی...پسوند "جان" به کسی نده...با هیچ کس دست نده! کسی را هم نبوس...منظورم دخترهاست!

میگی: یعنی به پسرها دست بدم  و بوسشون کنم عیبی نداره؟

میگه: مسخره!...خلاصه کمی با اینکه هستی فرق کن...بذار همه چی درست پیش بره...خراب نکن آینده ات رو...راستی داشتی چی کار میکردی؟ سرما خوردی؟ صدات گرفته!

میگی: داشتم سعدی میخوندم...

میگه: آدم سعدی بخونه صداش میگیره؟...مگه داد میزدی میخوندی؟

میگی: نه!

میگه: خلاصه...دست از سرکشی بردار...تو حرف کسی رو هم تو زندگیت گوش دادی؟ تا حالا به کسی گفتی چشم!

میگی: آره ... دیشب!

میگه: چی؟ دیوانه...

میگی: هیچی بی خیال...باشه سعی میکنم کمی عاقلانه این بار رفتار کنم...نه به خاطر آینده به خاطر حالم...

میگه: خوبه...حالت خوبه این روزها؟

میگی: آره...گفتم که خوبم...ببخشید پشت خطی دارم...

میگه: خب برو کم دروغ بگو...خداحافظ!

میگی: خداحافظ

و گوشی را پرت میکنی یک گوشه!...به این فکر میکنی که باید نصفی از دوستهای فیس بوکی را که نمیشناسی پاک کنی! باید عکسهات را به کل پاک کنی!...از امروز هیچ دوست جدیدی را در فیس بوک تأیید نکنی!...اصلا چه نیازی به فیس بوک هست؟ ...از این طرف بری یک وبلاگ دیگر و به صورت مخفی بنویسی و بعد مخفی به بعضی از دوستات خبر بدی که  بخوانند...اما حوصله اش نیست تازه بعد از یکسال و چند ماه اینجا دوباره پا گرفتی...کجا بری؟ یا نه بهتره به کل قید کلاس را بزنی... مهمتر از همه اینکه باید یاد بگیری قبل از زدن هر حرفی فکر عاقبت یکسال آینده اش هم باشی...احتیاط...احتیاط...احتیاط...چه زندگی مزخرفی!...

واقعا من چه انسان گناهکار پستی بودم و خبر نداشتم...بگذارید آخرین گناهم  رو هم در این پست بکنم...این آهنگ که امروز نوبتش شده بود مدام دم گوشم بخواند...چقدر هم درصد گناهش بالاست...استغفرالله کلا... 

                                                  

تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد...

 نگاه هاى ِشما(23)



دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩ توسط  الی





سلسله باغ دوست!

اول یک توضیح مختصر درباره پست پیش: به هیچ عنوان درباره کسی نبود...درباره خودم بود...یک برش از زندگی خودم...

دستهایی که اینجا را مینویسد + دوست

امروز با خانم دوست به سلسه قرارهایم۱ در رستوران باغ هنر رفتیم...جای شما خالی، گاهی دو تایی هم میشود خوش گذراند...یه عالمه حرف که گاهی در محیط مجازی مجالی برای گفتنشان نیست...تفاهمی مشترک... اینکه هر دو اهل غذا خوردن نیستیم... بیشتر اهل به قول خودم چرت و پرت خوردنیم...برای همین کمی چرت و پرت خوردیم و جاتون خالی بنده پشت همتون هم یه فصل حرف زدم...حرف بد نزدم،بیشتر حرف زدم...به صورت مضمر هم نام لیست  ۹ نفری را اعلام کردم که شما هم میشناسیدشان...در کنار خوبی این روز غمی نهفته در من بود ...یک غم نهفته و باز هم کوفتی!!!...اه ...من نمیتونم دیگه عین آدم شما رو شاد کنم!!!...

در راه بازگشت خبری به من رسید که مدتی است بدون اینکه از خودم علاقه مفرط نشان دهم، منتظرش بودم...خبری خوش...کلاسی که دوست میداشتم را برایم گذاشتند...دلم میخواست زنگ بزنم از کسی که باعث درست شدن این کلاس شد تشکر کنم ولی زنگ نزدم چون دلم نمیخواست متوجه علاقه مفرطم به درس دادن در این کلاس ویژه شود...یه جورایی کلاس گذاشتن و این حرفها که کلا با من سازگاری نداره هیچ رقمه!...فعلا همین!

 

نمایی از چرت و پرتهایی که تقریبا نخورده ماند...جز آن ماست که ما عاشقشیم...اینها رو ببینید ولی ما رفته بودیم رستوران گیاهی، غذای گیاهی بخوریم...دیگه نخوردیم...یعنی دلم نمیخواست...

 

۱: داره سلسه میشه دیگه...

نگاه های شما(21)



یکشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٩ توسط  الی





کجای قصه خوابیدی؟

انتظار چیز کوفت سختی است...انتظار یک خبر...انتظار دیدن یک شخص تازه...انتظار به دنیا آمدن یه آدم و حتی انتظار مرگ...

در حالت عادی، وقتی چیزی را داریم که به همان شکل مأنوس ذهنی ما وجود داشته و دارد، فکر میکنیم عاریتی در کار نیست و هیچ چیز نمیتواند این شکل مأنوس را بگیرد...وقتی کوچکترین خللی بر پیکر این شکل مأنوس وارد شود، تو زمین را به آسمان میدوزی ...حاضر میشوی اشک بریزی...به سوی خدا جانمازی پهن کنی که تا به حال نمازی رویش نخواندی...لب به هیچ چیز نمیزنی...روزه سکوت میگیری...به نیروهای ماورایی و حتی خرافه چنگ میزنی تا شاید این شکل، به همان مأنوس دوست داشتنی شبیه شود...وقتی هیچ کدام جواب نداد دچار خلاء میشوی...حتی به دیوار هم فحش میدهی...رفته رفته اتفاق بدی می افتد...دچار فرسایش میشوی...روحی و جسمی...آنوقت به  انتظار مینشینی... یک انتظار کوفتی و همه چیز را حواله میکنی به زمان و آنچه پیش میآید...در این بین ممکن است چنگی هم به اطرافیان بزنی که در اکثر موارد آنها هم درک صحیحی از آن شکل مأنوس تو و فرسایشت ندارند و سعی میکنند به کلامی همه چیز رو به راه شود...گناهی ندارند ولی تو همه را گناهکار میبینی...حتی حاضر میشوی به مثلا کسی که اشتباه شماره ات را گرفته و بارها معذرت خواسته فحش رکیک بدهی...دلت میخواهد بالشت را جلوی دهانت بگیری و فریاد بی صدا بزنی...دلت میخواهد به سیاق داستانم، اگر کلتی در میان بود، اول از همه شقیقه خودت را نشانه میگرفتی...با این حسها به خواب میروی...صبح وقتی بیدار میشوی انتظار داری همه چیز رو به راه شده باشد و همه اینها را خواب دیده باشی...کمی که در اطرافت دور میزنی و حالا شکل نامأنوست را نامأنوس تر می بینی همه چیز از سر گرفته میشود و فرسایش تو بالاتر میرود...این چرخه تا کجا ادامه دارد نمیدانم...در این مواقع احساس میکنی اگر کسی بود که دستانت را گرم میکرد شاید این فرسایش دور کندتری پیدا میکرد ولی وقتی فکر میکنی میبینی اگر  این فرسایش به او سرایت کند چه؟ چون برایت عزیز است و هرجور قضیه را سر و ته میکنی به این موضوع لحظه به لحظه مؤمن تر میشوی که گناهی نکرده...

باز هم مردم تا دو خط بنویسم...

 

                                                     

کجای قصه خوابیدی؟

که من تو گریه بیدارم...

 

 نگاه های شما(32)



شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٩ توسط  الی





دایره کبود و خون مرده

دیروز حالم خوب نبود...از صبحش کمی خاطرات کابوس وار گذشته به سرم افتاده بود...عصر، با یک تلفن گریه کردم و بگذریم که دلم نمیخواست گریه کنم ...مدتهاست مگر در خلوتم گریه نمیکنم... دیشب اما کمی گفت و خنده حالم را در آن بهتر کرد...بعدش سعی کردم بخوابم...خوابیدم...تمام مدت، خواب میدیدم روی شکمم دایره ای بزرگ کبود و خون مرده شده و من سعی دارم پنهانش کنم و یا شاید فراموشش کنم...چند بار از خواب پریدم...ظهر بلند شدم و دیدم رئیس زنگ زده و من خواب ماندم... چشمهایم خیلی باد کرده بود اثر خواب بود یا گریه نمیدانم!... بدنم می لرزید...به رئیس زنگ زدم گفت زود بیا...قبلش خواستم سری به کامنتهایم بزنم...یه دوست که نمیدونم کدام آدم احمق بی شعوری است با توجه به چند کامنت گذشته و شعرهایش چیزی نوشته بود که حالم را از نت و و وبلاگ به هم زد...در آن پاکش کردم ولی دلم را شکاند...حالت تهوع داشتم...ناهار نخورده خودم را جمع و جور کردم چون قرار خیلی مهمتر از اینی بود که بتوانم کنسلش کنم...جلسه شروع شده بود...دیر رسیده بودم...لپ تاپم را باز کردم تا توضیحات را شروع کنم...رئیس زل زده بود به چشمانم...سوال شده بود که چرا!!...

اس ام اس آمد ...چند لحظه ای به شماره اش نگاه کردم، ناآشنا بود...اس ام اس را بازکردم...خبر کوتاه بود:پدر حمیده عابدینی دیشب فوت کرد...کمی هول شدم...گوشیم را پنهان کردم درست مثل کاری که با آن دایره کبود و خون مرده میکردم...از جلسه بدون معذرت خواهی بیرون آمدم...پنجره را باز کردم چند نفس عمیق...پدر جای خوبی رفت، جای ما بد است، جای من بد است...آشفته بودم...رئیس آمد و سریع مرخصم کرد...با سمیه در تاکسی حرف زدم...مطمئن شدم...به خانه آمدم...گلویم گرفته...یک بغض عجیب لعنتی که فرو نمیریزد...فقط نفسم را گرفته...دارم خفه میشوم...چقدر امروز سردم بود...

 


 

بعد نوشت: اینها رو الان(ساعت ۱۲ و نیم شب) حمیده برام اس ام اس کرد و بگم که من هم با گریه دارم مینویسم...

ممنون از همتون. تک تکتون که کنارم بودین. خوشحالم که دیگه درد نمیکشه. با گریه مینویسم. فقط جایی ترک برداشت که هیچ وقت بند نمیخوره. از همه تشکر کن.

 نگاه های شما(25)



چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩ توسط  الی





گوشیت رو روشن کن!

استادم از یکی از دانشگاه های معروف خارجه تعریف میکند که وقتی به یکی از دانشجویان گفته سه ساعت دیگه کلاسم تموم میشه میتونیم همدیگر رو برای تحقیقت ببینیم ، جواب شنیده که من سه ساعت دیگه باید با دوست پسرم برم قهوه بخورم و خداحافظی کرده و رفته و استاد ما هم هنگ رفته سر کلاسش ...

حالا من دو روزه به خاطر کار شدیدی که دارم و سعی میکنم به روی خودم نیارم و الکی با وضع سختم لبخند بزنم، گوشیم رو نیمه خاموش نگه داشتم...یعنی مثلا ۵ ساعت خاموشه یه ربع روشن که ببینم پیام مهمی داشتم یا نه! بعد مجدد خاموشش میکنم...به نظرم این کار بی ادبی نیست...چون همه ما شرایطی داریم که گاهی نمیتونیم از موبایلمون استفاده کنیم...واقعا کار امثال من نیاز به دقت کافی داره...این موبایل هم موجودی است که به شدت بر دقت من اثر میگذاره...شاید خیلی ها آدمهای خیلی خوبی باشن و بتونن همزمان چند کار رو انجام بدن ولی من نمیتونم...من از این جهت آدم بدی هستم...حالا چند نفری از دستم به شدت ناراحت هستند و خودم این رو خوب درک میکنم...اینکه چرا جوابشون رو ندادم... میذارن به حساب بی محلی...یا شاید از دماغ فیل افتادن من!...چون چند دقیقه پیش این اس ام اس را دریافت کردم: دیگه مزاحمت نمیشم که بخوای جوابم رو ندی! خودت رو اذیت نکن گوشیت رو روشن کن!...خب من جوابش رو چی بدم آخه!...بابا به کی بگم من متاسفانه کارم طوریه که چون خیلی وقتها خونه هستم همه فکر میکنن مشغول سرگرمی و تفریحم! به خدا من حتی وقت نمیکنم گاهی برم به مامانم که واجب الیاری است یه کمک کوچولو کنم حالا فکر کنید بشینم با یکی اس ام اس رد و بدل کنم...مطمئن هستم اگر هم وقتی پیدا کنم حتما اول به خانواده ام میرسم بعد میرسه به اس ام اس بازی و این جوون بازیها!! منت سر کسی نیست حقوقم رو میگیرم...ولی این موضوع روی قلبم سنگینی میکرد گفتم باید به یکی بگم و چه خوب اون یه نفر شماها باشید...

حالا میخوام به صورت تصویری شما رو مهمان دیدن زوایایی از اتاقم بکنم که چند دقیقه پیش تصویر برداری کردم...من شلخته نیستم ولی جمع تر از این هم نمیتونم زندگی کنم...

   

   

  

  

 

تلفیق کار و وبلاگ

نگاه های شما(38) 



سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩ توسط  الی





نامه های الی 11/ دوستی

این نامه تقدیم به همدم این صبح ها و شبهایم

یک سال و چند ماه است همدمم شدی!...با هم از همه چیز گفتیم، خواندیم، نوشتیم، گریه کردیم، خندیدیم... و بیشتر خندیدیم ... و چقدر خوب این قهقهه ها یادم مانده...اگر بگویم چند نفری بدون اینکه بدانند دست به دست هم دادند تا مرا زنده کنند، بی شک یکی از آنها تو بودی...چه شبهایی که پای کامپیوتر من از این سو های های اشک نریختم و تو از آن سو...چه شبهایی که! ... نه نه چه نصف شبهایی که بیدار نبودیم در حالیکه خانه در خواب بود و قهقهه زدیم و شاید صدای اَه و اوه اهل خانه از بی ملاحظگی ما در نیامد...چه حرفهای سری که با هم نزدیم...به اندازه تمام دنیای مجازی من و تو رمز داریم تا مواقع لزوم با یک اشاره به هم بفهمانیم آنچه میخواهیم بگوییم را...چقدر برای هم رو بازی کردیم...عشقها و نفرتهایمان را به هم گفتیم ... عشق تو!، برایم عزیز شد، برادر شد، محرم شد...خوشبختی ات آرزویم شد...

یادت میآید! همکلاسی بودیم ...ولی از آن دست همکلاسیهایی که یادشان میرود به هم سلام کنند!! یادت میآید! من یادم است من و تو یک کلاس مشترک داشتیم ...سنایی- ناصرخسرو ...اما سنایی هم دوستی ما را نساخت...دوستی ما از یک عروسی شروع شد ...عروسی یک دوست که انگار فقط مسببی بود برای دوستی من و تو! چون از آن عروسی چیز دیگری یادم نیست... حالا از آن روز یک سال و چند ماه میگذرد...

حالا انقدر خوبی و انقدر روان که وقتی غصه دارم، عصبانی ام با گریه برایت مینویسم و با هم فحش میدهیم به آنها که احساسات ما را گاهی نادیده میگیرند...وقتی در اوج خوشی ام به تو میگویم و خنده جفتمان تا عرش میرود...شاید من برایت کم گذاشتم چون بیش از این توانی نداشتم ولی تو برایم همه چیز داشتی...دوستی، خواهری، مهربانی....

انقدر همه چیز را با هم چک میکنیم و انقدر این روزهای پرتلاطمم را برایت مینویسم که گاهی یادم میرود بنویسم خصوصی و میشود آنچه نباید بشود...ساعت ۲ صبح باید باهات تماس بگیرم که پاشو دست گل به آب دادم...و تو و استرس تیکهای خصوصی بلاگفا ....اما این دسته گلها چقدر مزه دارد...مزه نت برای ما یعنی قهقهه و شوخی و دسته گل!!

من و تو همیشه بعد از خودمان فکر دیگرانیم...برای کینه توزانمان هم بدخواهی نکردیم...من و تو آینده را خواهیم دید...روشن!...حتی اگر من همیشه فکر کنم که روزی جوان مرگ میشوم ...

راستی وقتی اینها را مینویسم خپلک و شمع آبی صدفیمان بدجور به من چشمک میزند...

حالا انقدر محرمی که به تو سپرده ام مواظب عاشقیهای این روزهایم باشی که گاهی مرا به سمت جنون میبرد ... به تو گفتم که هیچ چیز به اندازه ادبیات ناب عاشقم نمیکند...من و تو دختر ادبیات و زمستانیم... میدانیم سرمای زمستان را فقط با گرمی عشق میشود آسان کرد...من عاشقم، عاشق بوده ام، عاشق خواهم بود فقط مواظبم باش و ...ولش کن باقیش جزو همان محدوده رمزهاست که خودت میدانی... بیشتر بگویم درصد آچمز شدنها بالا میره!

این پست بدون این آهنگ چیزی کم داشت تا در مرحله اول خودمون رو آچمز کنه! البته خودم از شنیدنش معذورم...میدونی که!

                                                                              

راستی قرار ما رستوران گیاهی حتی اگر اینجا خون به پا شود!

پ.ن: دوستانم، آی کیوها...اگر بر روی جمله سبز بالا کلیک بفرمایید مخاطب این نامه را خواهید یافت!

  نگاه های شما(21)



دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩ توسط  الی





لرزه های دنیا در 5 دی...
 امروز

 

    دو تار سفید دیگر بین موهایم نواختن گرفت

    ولی

   نمیدانم چرا کسی مدام در من فریاد می زند:

                                                           جوانی ات

                                                                         مبارک!

   ۵ دی بود که این لرزه به تنم افتاد...

 نگاه های شما(30)



یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩ توسط  الی





باید میگفتی پسر خوب...

دیروز به خواست یک دوست، چند ساعتی در یک کافه ی زیبا مهمانش بودم تا کمی حرف بزند و آرام شود...نمیدانم در انتها آرام شد یا نه ولی من همه سعی خودم را کردم تا اینطور شود...او یک مرد بود، تحصیل کرده بود و کاری داشت که شاید خیلی دوستش نمیداشت و با روحیه اش فاصله داشت ولی خوب بالاخره درآمدی از آن حاصل میشد که برای امرار معاش خوب بود، برای خودش کسی است با  عالمی معیار خوب...ادبیات خوانده و شاعر بدی هم نیست...البته اینها که گفتم همه حسن هایش بود، بی شک هر کسی بدی هایی هم دارد...این روزها خیلی خیلی بی تابه! میدونید چرا؟

فیلم محیا رو دیدید؟ کاری به خوب و بد فیلم ندارم...هرچند معتقدم فیلم در جاهایی بسیار حس خوبی دارد و با آنکه به شدت دوگانه است ولی شهاب حسینی بازی خوبی درش داره...بگذریم ...در یک قسمت از فیلم وقتی دختر آن پیرمرد ازدواج میکند پسری که خاطرخواه دختر است بالای در خانه ی دختر نوشته: چه سخته دوستش داشته باشی و نتونی بگی( البته شاید نقل به مضمون!) و شهاب حسینی بهش میگه: خب باید میگفتی پسر خوب!!!

حالا دیروز مدام در پس اتفاقی مشابه این فیلم البته با جریان داستانیه متفاوت، این جمله روی زبانم می آمد و مدام تکرار میکردم: خب باید میگفتی پسر خوب...

گاهی انقدرها که فکر میکنیم برای زندگی فرصت نداریم... همین!

 


جمعه ۳ دی ۱۳۸٩ توسط  الی